روزنامه جمهوري اسلامي 11/06/1385 صفحه امام
اشرافيت گريزي , مهم ترين ويژگي دولتمردان اسلامي




علي معصومي (وزوايي )
در تمام طول تاريخ , يكي از آسيب ها و مصايب اساسي جوامع , گرفتار شدن آن ها به « اشراف سالاري » يا حكومت اشراف و اعيان مي باشد.اشراف سالاري كه در اصطلاحات غربي « اريستوكراسي » ناميده مي شود , به اين معني است كه طبقه اي بسيار محدود و كم شمار به طور مداوم بر كل جامعه حكمراني كنند و توده مردم هيچ نقشي وهيچ حقي در حكومت و سرنوشت جامعه نداشته باشند. يكي از ويژگي هاي اصلي طبقه اشراف , داشتن پول و سرمايه كلان و بي حد و حساب است .گرچه براي اين طبقه ويژگي هاي ديگري نيز شمرده اند , ولي ثروت كلان و قدرت مالي گسترده , بيش از ساير عناصر سبب هويت اشرافيت است . مناصب موروثي داشتن در حاكميت , برخورداري از نفوذ و ارتباطات گسترده با حاكميت و كانون هاي قدرت سياسي و مالي جامعه , زندگي پرتجمل و سرشار از اسراف , ريشه سرطاني داشتن خود شخص و خانواده او در مواضع و كانون هاي متعدد قدرت , خود برتربيني شخصي و طبقاتي , تفاخر , احساس رابطه ارباب ونوكري داشتن با مردم , احساس اينكه توده مردم خاصيتي غير از خاصيت ابزار بودن ندارند , احساس اينكه توده مردم فهم و شعوري ندارند و در نتيجه براي آن ها راهي به حوزه قدرت و حكومت نيست و ... از ديگر ويژگي هاي اشرافي فكركردن است .
گرچه آريستوكراسي و اشراف سالاري در طول تاريخ بلاي همه جوامع بوده است , ولي فلاسفه جوامع غربي , اولين فلاسفه اي بودند كه اين نوع حكومت منحوس و سرشار از مصايب را تبيين فلسفي كردند و اين نوع حكومت را بهترين حكومت شمردند. فيلسوفاني مثل افلاطون , ارسطو وساير فيلسوفان يونان باستان در اين راه گام برداشتند وحكومت اشراف و اعيان را در انديشه سياسي خود گنجاندند و عملي شدن آن را توصيه كردند. بناي نحسي كه فلاسفه غرب در آن زمان پديد آوردند , آثار آن نه تنها هرگز از بين نرفت بلكه ساير فلاسفه سياسي مغرب زمين نيز افكار سياسي خود را بر همان مبناي سابق استوار كردند و در نتيجه به تبيين نوع حكومتي كه امروز از آن با عنوان « دموكراسي » ياد مي شود , پرداختند.
گرچه مفهوم لغوي دموكراسي به معناي مردم سالاري و حكومت مردمي است , ولي آنچه عملا در غرب وجود دارد , همان آريستوكراسي و يا حكومت مداوم عده اي محدود و بسيار كم شمار به نام اعيان و اشراف و خاندان هاي پولدار در طول تاريخ غرب است و تاريخ غرب هيچ گاه از اشراف سالاري نجات نيافته است . اگر تاريخ سياسي و حكومتي غرب را در همين سده هاي اخير و عصر حاضر كه ادعاي دموكراسي خواهي آن ها گوش فلك را كر كرده است . مورد بررسي قرار دهيم به خوبي متوجه خواهيم شد كه در تمام اين دوره ها كه به اصطلاح عصر دموكراسي است , فقط تعدادي از خاندان هاي خاص كه سرمايه دار بوده و از طبقه اشراف محسوب مي شده اند , حكومت كرده اند و مردم عادي هرگز به كانون قدرت سياسي وحكومتي دست نيافته اند. بنابر اين , دموكراسي , دروغ بزرگي است كه اشراف و سرمايه داران و آريستوكرات هاي غرب ساخته اند و هيچ واقعيتي ندارد. اساسا نه تنها در غرب بلكه در ساير جوامع نيز اشراف سالاري پديده اي بوده است كه در طول تاريخ بلاي جان بوده و همواره استمرارداشته است . همچنان كه جامعه ايران نيز در تمام دوره هاي پيش از انقلاب , تحت فشار و آزار اين بلا قرار داشت .
با پيروزي انقلاب اسلامي , اشراف سالاري به طور كلي منكوب شد و شيرازه وانتظام آن كاملا از هم گسست , زيرا امام خميني به شدت و با قاطعيت تمام , مخالف اشراف سالاري بود و اعتقاد داشت كه عرصه حكومت و مديريت , عرصه خدمتگزاري افراد متعهد و با قابليتي است كه ازمتن مردم برخاسته اند و نبايد هيچ نسبتي با اشرافيت فاسد داشته باشند.
امام خميني به دليل مخالفت شديد با اشراف سالاري , علاوه بر اينكه سامان اشرافيت فاسد گذشته را درهم كوبيد , پيوسته به مسئولان , دولتمردان و كارگران نظام اسلامي تاكيد شديد مي كرد كه هرگز به سمت اشرافي گري و اخذ خلق وخوي اشرافي گري نروند و بدانند كه نخستين گام به سوي اشرافي گري , به معناي بازگشت از مسير اصيل انقلاب و دست برداشتن از ارزش هاي اصيل انقلاب و پا نهادن در ورطه انحراف است .جالب اين است كه امام خميني در همان سال هايي كه اوج گرايش عمومي به ارزش هاي اصيل انقلاب بود وهمه مردم و همه مسئولان وكارگزاران ودولتمردان سعي داشتند در گرايش به ارزش هاي اصيل انقلاب و در روي آوردن به سادگي و گريز از اشرافيت , از يكديگر سبقت بگيرند , خطر گرايش به اشرافيت رامطرح مي كرد تااگر افراد معدودي در دل نيز رگه هايي از گرايش به اشرافيت وجلوه هاي مادي دارند , آن رگه ها را از بين ببرند تا در سال ها ودهه هاي بعد , جامعه وانقلاب اسلامي از اين نظر گرفتار مشكل نشود و آرام آرام اشرافيت جديدي از دل انقلاب بيرون نيايد و نسل هاي بعدي انقلاب مجبور نشوند هزينه تازه اي ونيروي تازه اي صرف اصلاح و يامبارزه بااشرافيت جديد بنمايند.
امام خميني درهفتم شهريور سال 1361 و در آستانه سالگرد شهادت شهيد رجائي (رئيس جمهور) و شهيد باهنر (نخست وزير) كه از همان زمان اين ايام به هفته دولت مشهور و نامگذاري شد , در ديدار با هيات دولت , نجات ايران از اشراف سالاري را از عنايت هاي بزرگ خداوند و از نعمت هاي بسيار ارزشمند انقلاب اسلامي برشمردند و در باره برخي زيان ها مهلك اشراف سالاري وگرايش به اشرافيت چنين فرمودند :
من يك نكته اي عرض مي كنم و اين براي اين نيست كه از دولت يا از ارگانهاي ديگر تعريف كنم , اين يك واقعيتي است كه من عرض مي كنم و شايد شماها هم مطلع هستيد و توجه داريد.
يكي از عنايات بزرگي كه خداي تبارك وتعالي به جمهوري اسلامي واين نهضت اسلامي عنايت فرموده اين است كه متصديان امور , چه آنهايي كه در مجلس خدمت مي كنند و چه آنهايي كه در دولت خدمت مي كنند , چه آنهايي كه در ارتش هستند , همه اينها از آن قشر مرفه نيستند , از آن قشري كه همه توجهشان به اين است كه براي خودشان مقام درست كنند و براي خودشان كارهايي انجام بدهند , ولو بر ضد خلق باشند.
شما اگر توجه كنيد به حكومتهايي كه در تاريخ بوده است وخصوصا در اين پنجاه سال , ملاحظه مي كنيد كه آنهايي كه در راس امور بودند , آنها از اين « ملك » ها و « سلطنه » ها وعرض مي كنم كه از اين سنخ مردم و به اصطلاح ـ از اشراف بودند. وقتي كه اشراف ـ به قول خودشان ـ و اعيان ومتمكنين ويال و كوپالدارها متصدي امور يك كشور شدند. قهرا اينها مردم را به حساب نمي آورند. اين يك امر قهري است و در مقابل يك قدرتمند بزرگتر , از خودشان خاضع اند ودر مقابل ضعفا و ملت خودشان , جابر و ستمگر. شما اگر ملاحظه فرموده باشيد. معامله اين دولتهايي (را) كه ما داشتيم سابق با مردم مقايسه كنيد و معامله شان را با سفارتخانه هاي خارجي , اينها شخصيت خودشان را شخصيت هم نداشتند. بكلي از دست مي دادند. و به آن چيزي كه در ذهن من است , يكي از سفرا ـ حالا يا سفيرانگليس بود , يا يك جاي ديگرـ آن صدراعظم وقت را پاشد گلويش را گرفت توي اتاق و زد او را به ديوار. در مقابل او , آنها سپر مي انداختند , لكن در مقابل مردم , آن قدر به مردم ظلم مي كردند و آن قدر به خيال خودشان به بزرگي وامثال ذلك رفتار مي كردند كه همه مي دانيد.
وقتي بنا شد كه متصدي يك امور كشوري , قشر اشراف ـ به اصطلاح خودشان ـ اعيان , مرفه ها و صاحب اموال و ـ نمي دانم ـ پارك و اتومبيل ها و كذا و كذا , يا آن وقت كالسكه ها و آن حرفها باشد , اين يكي از مصيبتهاي بزرگي است كه در يك ملت هست .
سرچشمه همه مصيبتهايي كه ملتها مي كشند اين است كه متصديان امورشان از قشر مرفه و از اشراف و اعيان ـ به اصطلاح خودشان ـ از آنها باشد. و آنها اين طور هستند , اشراف و اعيان اين طور هستند كه تمام ارزشها را به اين مي دانند كه آنجايي كه زندگي مي كنند بهتر از ديگران باشد , آن رفتاري كه مردم با آنها مي كنند , رفتار عبيد با موالي باشد , تمام افكارشان متوجه به اين مسائل است , بايد حتما چندتا پارك داشته باشد , چند تا باغ داشته باشد در شميران , در تهران , در كجا , تا اينكه بشود يك نفر آدم ـ عرض مي كنم كه ـ نخست وزير يا يك نفر آدم وزيركذا. و اينها وضع روحيشان , به حسب نوع , وضع روحيشان اين طوربود كه چون قدرت را , تمام ارزشها را به قدرت مي دانستند , تمام ارزشها را به قدرت مالي مي دانستند , به قدرتهاي ديگر مي دانستند , در مقابل قدرت بالاتر از خودشان خاضع و عبد بودند , در مقابل ضعفايي كه قدرت ندارند , فرمانفرما و حكومت بودند. اين وضع طبيعي اين است كه يك قشر اشراف و اعيان به اصطلاح خودشان ـ و مرفه به يك كشوري حكومت كنند و قابل اجتناب نيست اين . وقتي حكومت آن طور شد , ديگر نمي شوداين را كسي خيال كند كه قابل اين است كه اين با مردم چه جور باشد , از آن ور با دولتهاي خارجي چه جور باشد. مقابل آنها , از باب اينكه مي ديدند آنها قدرتشان بيشتر است . خاصع بودند. هر جايي كه توهم مي كردند كه به قدرتشان يك قدرت بالاتري يك صدمه اي بزند , مقابل اولنگ مي انداختند و همه جور تواضعي مي كردند , براي اينكه آنجا را به دست داشته باشند. به مردم هرچه گذشت , گذشت و هرچه خواستند , بكنند با مردم .
اين يكي از الطاف بزرگ خدا بود كه حكومت جمهوري اسلامي را و متصديان امور اسلامي را از قشر مرفه و از آن اشراف و اعيان و « سلطنه » ها و « ملك » ها و اينها قرار نداد. و اين اسباب اين شد و مي شود كه وقتي كه بنا شد كه يك اشخاصي زندگيشان يك زندگي عادي باشد و ارزش را در اين زندگي هم ندانند , ارزش را به ارزش انساني , ارزش اسلامي بدانند. ارزش اخلاقي بدانند , اگر يك حكومتي ارزشهايش اين طور ارزش باشد كه ارزش اسلامي باشد , بخواهد خدمت به نوع خودش بكند , خودش را خدمتگزار بداند , اگر ديدش اين باش , قهرا ملت با اوست و قهرا نمي تواند يك قدرت خارجي او را تحت تاثير قرار بدهد. هميشه قدرت خارجي براي اينكه بر مردم مسلط بوشد , اين بالاتريها را مي ترساند. آنها هم از باب اينكه تمام توجهشان به اين بود كه در بين ملت قدرتمند باشند , داراي يال و كوپال باشند , آنها را تسليم مي شد براي اينكه به اينها ظلم بكنند. اين وضع طبيعي اين جور حكومت است ووضع طبيعي حكومتي كه از قشر غيرمرفه است , از خود اين مردم درست شده , وضع طبيعي اش اين است كه با مردم باشد و خدمت بكند و ارزش را ارزش جاه و مقام نداند.
ارزش مقام در خدمتگزاري به مردم
شما مي دانيد كه در جمهوري اسلامي , مقامات آن معنا كه در سابق داشت از دست داده , نه رئيس جمهورش و نه نخست وزيرش و نه ساير وزرايش اين طور نيست كه خيال بكنند , خودشان خيال بكنند كه ما يك مقام بالايي , والامقام هستيم و ما « حضرت اشرف » هستيم و نمي دانم كذا. اين جور نيست . آنها مي بينند كه ارزششان در بين جامعه , در همه جا اين است كه خدمت بكنند. خدمتگزار باشند , نه ارزش به اين است كه به مردم حكومت كنند. در جمهوري اسلامي , اين معنا كه هم مقامات آن مقاماتي كه سابق تخيل مي شد , نيست و هم اشخاصي كه متصدي امور هستند , آن اشخاصي كه در يك خانواده اشرافي بزرگ شده باشند و يك زندگي چه كرده باشند و نتوانند بسازند با مردم , نتوانند بسازند با يك زندگي عادي , آن طور هم نيستند.
من فيلمي كه ديشب از مرحوم رجايي گذاشته بودند ومنزلش را نشان مي دادندـ يك دفعه ديگر هم مثل اينكه ديدم اين راـ بعضي از اشخاصي كه پيش من بودند , مي گفتند : مارفتيم منزل آقاي رجايي , اين خوب نشان مي داد , آنجا به اين اندازه نيست , واقع مطلب اين طور نيست . اين يك چيز بزرگي كانه نشان دارد مي دهد و حال آنكه ما كه رفتيم منزلشان ديديم كه , مسلئه اين طور هم نيست . وقتي بنا شد كه يك نفر رئيس جمهور شده يا يك نفر نخست وزير است , آقا منزلش آنطوري است و وضع عادي اش اين طوري است , اين ديگر نمي شود كه از يك قدرت بزرگي بترسد. براي چه بترسد اين را كه از او نمي گيرند. آن بايد بترسد كه مي خواهد چپاول كند و مي خواهد يك حكومت كذايي بكند , آن بايد بترسد. اما رجايي ـ خدا رحمتش كندـ و امثال اينها و باهنر واينهايي كه مااز دست داديم , كه اين طور نبودند كه زندگيشان جوري باشد كه مبادا يك وقتي از دست ما برود , خاضع بشوند پيش ديگران و براي اينكه زندگي را بيشترش بكنند زورگويي كنند به مردم 0 صفحه امام , جلد 16 , صي 242 تا 245 )
بنابر آنچه كه از بيانات امام خميني درمي يابيم , اشراف سالاري و گرايش مسئولان و دولتمردان به اشرافيت , نه تنها در حوزه زندگي شخصي , يك انحراف از زندگي مومنانه است بلكه در بعد سياسي و اجتماعي نيز اولا سبب ستم به مردم مي شود , و ثانيا زمينه تسلط بيگانگان بر جامعه را پديد مي آورد , اساسا ذات انباشته شدن ثروت در دست عده اي خاص و يا صنفي خاص و يا خاندان هايي خاص كه نماد روشن اشرافيت است , به اين مفهوم است كه ثروت و امكانات كشور و جامعه به طرق پيدا و پنهان از دست عموم مردم ربوده شده و حق طبيعي محرومان سلب گرديده و در نهايت به جيب طبقه اي ويژه اي كه اشراف هستند , انتقال يافته است . طبيعي است چنين پديده اي , ظلمي بزرگ به عموم مردم است , همچنانكه در بعد تسلط خارجي نيز بايد اذعان كرد كه چون در جامعه اي طبقه اشرافيت پديد آمد , دو دليل عمده سبب مي شود كه اشرافيت زمينه ساز تسلط خارجي شود. او به اين دليل كه اشرافيت حكومتي به دليل از دست دادن پشتوانه مردمي , مجبور مي شود به بيگانگان تكيه كند تا بماند. دوم به اين دليل كه جنس اشرافيت در همه جا يكسان است و هرگاه در جامعه اي طبقه اشرافيت شكل بگيرد , به طور طبيعي به سوي همجنس خود در خارج , تمايل پيدا مي كند و چون آن همجنس خارجي , از خود او قوي تر است , به طور طبيعي سر سپرده اش مي شود. اكنون حدود بيست و هشت سال است كه جامعه ما از اشرافيت حكومتي نجات يافته و عنايات بزرگ خداوند نصيبش شده است , بايد قدر اين عنايت دانسته شود. بهترين قدرداني از اين عنايت بزرگ اين است كه هم كارگزاران و دولتمردان همانند گذشته از اشرافيت بگريزند و حتي گامي به سوي آن نروند و هم اينكه مردم پاسدار اين عنايت باشند و اجازه ندهند در هيچ موضعي نشانه هاي اشرافيت بروز يابد.
امام خميني : وقتي بنا شد كه متصدي يك امور كشوري , قشراشراف ـ به اصطلاح خودشان ـ اعيان , مرفه ها و صاحب اموال و ـ نمي دانم ـ پارك و اتومبيل ها و كذا و كذا , يا آن وقت كالسكه ها و آن حرفها باشد , اين يكي از مصيبتهاي بزرگي است كه در يك ملت هست . سرچشمه همه مصيبتهايي كه ملتها مي كشند اين است كه متصديان امورشان از قشر مرفه و از اشراف و اعيان ـ به اصطلاح خودشان ـ ازآنها باشد. و آنها اين طور هستند , اشراف و اعيان اين طور هستند كه تمام ارزشها را به اين مي دانند كه آنجايي كه زندگي مي كنند بهتر از ديگران باشد , آن رفتاري كه مردم با آنها مي كنند , رفتار عبيد با موالي باشد , تمام افكارشان متوجه به اين مسائل است . بايد حتما چند تا پارك داشته باشد , چند تا باغ داشته باشد در شميران , در تهران , در كجا , تا اينكه بشود يك نفر آدم ـ عرض مي كنم ـ كه نخست وزير يا يك نفر آدم وزير كذا. و اينها وضع روحيشان , به حسب نوع , وضع روحيشان اين طور بود كه چون قدرت را , تمام ارزشها را به قدرت مي دانستند , تمام ارزشها را به قدرت مالي مي دانستند , به قدرتهاي ديگر مي دانستند , در مقابل قدرت بالاتر از خودشان خاضع و عبد بودند , در مقابل ضعفايي كه قدرت ندارند , فرمانفرما و حكومت بودند
امام خميني : شمااگر توجه كنيد به حكومتهائي كه در تاريخ بوده است و خصوصا در اين پنجاه سال سلطنت پهلوي ملاحظه كنيد كه آنهايي كه در راس امور بودند , آنها از اين « ملك » ها و « سلطنه » ها و عرض مي كنم كه ـ از اين سنخ مردم و به اصطلاح ـ از اشراف بودند. وقتي كه اشراف ـ به قول خودشان ـ و اعيان و متمكنين و يال و كوپالدارها متصدي امور يك كشور شدند , قهرا اينها مردم را به حساب نمي آورند. اين يك امر قهري است , ولي در مقابل يك قدرتمند بزرگتر , از خودشان خاضع اند و در مقابل ضعفا وملت خودشان , جابر و ستمگر , شما اگر ملاحظه فرموده باشيد , معامله اين دولتهايي (را) كه ما داشتيم سابق , با مردم مقايسه كنيد و معامله شان را با سفارتخانه هاي خارجي , اينها شخصيت خودشان را ـ شخصيت هم نداشتند ـ بكلي از دست مي دادند. و به آن چيزي كه در ذهن من است , يكي از سفراـ حالا يا سفير انگليس بود , يا يك جاي ديگر ـ آن صدراعظم وقت را پاشد گلويش را گرفت توي اتاق و زد او را به ديوار. در مقابل او , آنها سپر مي انداختند , لكن در مقابل مردم , آن قدر به مردم ظلم مي كردند و آن قدر به خيال خودشان به بزرگي وامثال ذلك رفتار مي كردند كه همه مي دانيد