روزنامه جمهوري اسلامي 05/06/1385 صفحه جبهه و جنگ

توسل به معنويات , مشكلات اسارت را بر ما آسان مي كرد
ياد
به رنگ معرفت
توسل به معنويات , مشكلات اسارت را بر ما آسان مي كرد


پاي صحبت و خاطرات برادر آزاده دكتر رحيمي بمناسبت سالروز ورود آزادگان به ميهن اسلامي
بخش نخست
اشاره : 26 مرداد سالروز آغاز بازگشت آزادگان سرافراز به ميهن اسلامي است . خبرنگار سرويس « فرهنگ و حماسه » خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به اين مناسبت گفت وگويي با دكتر رحيمي , يكي از اين آزادگان سرافراز كه بعد از هشت سال اسارت در اردوگاه هاي مختلف عراق , مرداد ماه سال 1369 به ايران بازگشت انجام داده است . دكتر رحيمي در حال حاضر مسووليت هيات پزشكي عتبات عاليات در كربلا و نجف را بر عهده دارد.
وقتي مي خواهيم در مورد زمان قبل از جنگ و جبهه صحبت كنيم ياد اين شعر معروف مي افتم كه « بر لب جوي نشين و گذرعمر ببين » الان كه مي خواهيم صحبت كنيم , شايد خاطرات ما به حدود 24 سال پيش برمي گردد.
سال 61 بعد از فتح خرمشهر در عمليات بيت المقدس تصميم گرفتم به جبهه بروم , آن موقع حدود 14 سال داشتم , با توجه به اينكه از 5 سالگي به دبستان رفته بودم , در 14 سالگي سال اول دبيرستان را تمام كرده بودم , پدرم بسيار اصرار به درس داشت , بعد از اصرار و گفت وگوهاي زياد اجازه داد تا سه ماه تابستان را به جبهه بروم , اما مهرماه را برگردم براي ادامه تحصيل و درسم نبايد لطمه اي بخورد.
امتحانات كه تمام شد رفتيم براي عمليات رمضان , يعني وارد جبهه كه شديم , ورودمان همزمان با آغاز عمليات رمضان بود , در ماه مبارك رمضان سال 1361 شمسي از اهواز كه رسيديم به ما گفتند : يكي دو تا از مراحل عمليات شروع شده و ما براي مرحله سوم عمليات كه مهمترين مرحله هم هست , در نظر گرفته شده ايم , تيپ ما , تيپ محمد رسول الله (ص ) بود.
خدا رحمت كند , تقريبا 31 تيرماه 1361 شهيد همت فرمانده عمليات ما بود , ايشان شب قبل از عمليات براي ما نقشه جنگ را كاملا توجيه كردند , عرض منطقه عملياتي ما حدود 8 كيلومتر بود و حدود 10 ـ12 كيلومتر هم بايد از پاسگاه زير شلمچه حركت و به طرف قسمتي به نام كانال ماهيگيري حركت مي كرديم . اين كانال ماهيگيري در حقيقت دروازه ورود به شهر بصره بود , چون آن موقع تصرف شهر بصره بسيار استراتژيك و حياتي براي ما بود.
برنامه ريزي عمليات هم به اين صورت بود كه چهار تيپ بسيار قوي را در جهات مختلف مستقر كرده بودند. تيپ امام حسين (ع ) سمت راست , تيپ محمد رسول الله (ص ) در قلب , تيپ نجف اشرف و تيپ كربلا كه هر يك از تيپها حوزه استحفاظي شان نزديك به 2 كيلومتر بود . به ما گفتند ما هيچگونه نيروي زرهي نداريم . به همين جهت خيالتان راحت باشد , هرچقدر تانك و نفربر ديديد , بزنيد. شهيد همت نقشه عمليات را برايمان توضيح داد و توجيه كرد و خودش نيز در عمليات حضور داشت .
در شب عمليات ما به محض اينكه از خاكريز حركت كرديم و وارد حوزه عملياتي شديم , به تانكهاي دشمن رسيديم , شايد 100 متر از خاكريز خودمان جلوتر نرفته بوديم كه تانكهاي عراقي را جلوي خودمان ديديم در حالي كه قرار بود 5 كيلومتر جلوتر با آنها برخورد كنيم . از 100 متري منتظر ما ايستاده بودند.
قضيه اين بود كه ناخدا افسري كه آن موقع در اتاق جنگ و عمليات حضور داشت , به عنوان نيروي نفوذي حزب توده تمام نقشه عمليات را كاملا به عراقي ها داده بود و عمليات لو رفته بود و در حقيقت ما به محض سرازير شدن از خاكريز و رد شدن از زير قرآن و وارد شدن به مرحله عملياتي , تانكهاي عراقي را رو به روي خود ديديم .همگي به نوعي يكه خورديم .
دو راه بيشتر نداشتيم يا برگرديم يا از همين جاي شروع حركت جنگ را شروع كنيم كه راه دوم را انتخاب كرديم , خوشبختانه آماري كه بعدا ارائه شد , حدود 180 تانك عراقي منهدم شده بود , چون تيپ ما , عمدتا آرپي جي زن و كمك آرپي جي زن بودند , مثل خودم كه چون 14 سالم بود كمك آرپي جي زن يكي از برادرهاي بزرگترم بودم . صحنه بسيار قشنگ و ديدني بود . 180 تا تانك مي سوختند و تمام آن سرزمين و خاك را روشن كرده بودند , حدودا يك ساعت طول كشيد كه با عراقي ها درگير شديم و تقريبا همگي را تار و مار كرديم , تعدادي فرار كردند و تعدادي هم تانك ها را خاموش كردند و پنهان شدند كه تصور كنيم سوخته اند , اما فردايش همه عراقي هايي كه پنهان شده بودند را اسير كرديم .
بعد از آن حركت كرديم , سرزميني صاف و هموار , چون سمت بصره و خرمشهر , تماما رمل و شن است و در دشت كسي جلوي ما نبود. اگر قرار بود علميات 3 يا 4 ساعت بعد اتفاق بيفتد , در بدو شروع انجام شد و ما حركت كرديم به سمت كانال ماهيگيري و تمام مناطقي را كه قرار بود تصرف كنيم , تصرف كرديم .
ساعت 12 شب هم , برادر قهرماني با موتور به كانال ماهيگيري آمد و اعلام كرد كار ما درست و خوب انجام شده و قرار شد تا 7 صبح آنجا بمانيم تا نيروي جديد مي آيد(چون معمولا نيروي خط شكن را عوض مي كردند 48 ساعت نيروي قبلي را به استراحت مي فرستادند و دوباره آنها مي آمدند , نيروي تازه نفس مي آيد تا جلوي پاتك عراقي ها را بگيرد) كار خاصي نداشتيم تا صبح آنجا بوديم , سنگرها را پاكسازي كرديم .
شب عمليات چون آرپي جي زن و كمك آرپي جي زن بوديم و دنبال تانكها بوديم حدود 30 ـ40 نفري بوديم كه از بقيه جدا شديم , بي سيم چي و حالت سيستماتيك و منظمي كه هر گروهان و گردان و دسته دارد را هم نداشتيم , صبح ساعت 5 صبح كه مقداري هوا روشن شد و نماز را خوانديم , ديديم تعداد زيادي از بچه ها در حال عقب نشيني هستند , يواش يواش منطقه خالي شد از هر كسي كه سوال كرديم اطلاع نداشتند , عده اي مي گفتند ممكن است اسراي عراقي باشند و هر كسي چيزي مي گفت . در هر صورت معلوم نبود كه بايد چه كار كنيم . يكي دو ساعت كه گذشت و ساعت 7 و 8 صبح كه شد , ديديم كه تقريبا اطرافمان در حال خالي شدن است و فقط ما 30 ـ40 نفر اين وسط مانده ايم .
احساس كرديم كه بحث عقب نشيني است , چون ما از بقيه از شب قبل به خاطر شكار تانك ها خبر نداشتيم , يك مشورتي بين همديگر كرديم و چون مطمئن نبوديم و دسته اي هم نداشتيم قرار شد مقداري ديگر بمانيم تا ببينيم چه اتفاقي مي افتد حدود يك ساعت ديگري كه مانديم ديديم تعداد زيادي تانك از سمت راست در حال حركت به سمت ما هستند. تقريبا دودل بوديم كه اينها عراقي هستند يا ايراني تا اينكه اولين گلوله مستقيم شان را به سمت ما شليك كردند. همان لحظه با آن گلوله مستقيم دو تا از بچه ها شهيد شدند و چندين نفر زخمي شدند , من هم يك موج انفجار خفيفي گرفتم و پرت شدم اما مشكلي پيش نيامد.
عده اي مي گفتند كه ما هم بايد عقب نشيني كنيم اما دو سه نفري گفتند كه چون گروه قبلي عقب نشيني كرده و رفته ما هم مي توانيم برويم , اما اين تانكها آمده اند تا آنها را دنبال كنند , تعداد زيادي در اين عمليات شركت كرده اند و اگر ما هم عقب نشيني كنيم و اينها را سرگرم نكنيم , اينها هم مي افتند دنبال كساني كه عقب رفتند و به آنها مي رسند چون نزديك ده كيلومتر راه است . در هر صورت در وسط راه آنها را پيدا مي كنند و همه را قتل عام مي كنند.
تصميم گرفتيم همه بمانيم و فدايي بقيه شويم تا به سلامت برسند , 3 ـ4 ساعتي با تعداد بسيار كمي گلوله آرپي جي و غيره عراقي ها را سرگرم كرديم , به صورت نامنظم تانكها را مي زديم و آنها ديگر نمي توانستند كاري انجام دهند , حدود ساعت 9 ـ10 صبح شده بود و خيالمان راحت شد كه آنهايي كه قبلا رفتند , رسيده اند و حالا ما بوديم و تعدادي اسلحه كلاشينكف و چند نارنجك و تعداد بسيار زيادي تانك عراقي كه ما را از همه طرف محاصره كرده بودند.
آخرين گلوله هاي آرپي جي را هم كه شليك كرديم و خيالمان راحت شد , بچه ها گفتند اينها از همه طرف ما را محاصره كرده اند , پس بهتر است به داخل خاك عراق به طرف بصره برويم , در يك فاصله اي كه از تيررس آنها خلاص شديم دوباره از طرف ديگر به ايران برمي گرديم .از سنگرها كه كاري هم نمي توانستيم انجام دهيم چون سنگرها را مي زدند , سنگري هم نبود چون معمولا يك گودال كوچكي كنده بودند به اسم سنگر.
از دور كه حركت كرديم اتفاقا 3 ـ4 تا اسير عراقي هم داشتيم كه بچه ها گفتند رهايشان كنيم تا به طرف نيروهاي خودشان بروند , آنها دويدند طرف تانك هاي خودشان و چون عراقي ها تصور كردند ايراني هستند آنها را هم كشتند.
من و يكي از صميمي ترين دوستانم كه كمك آرپي جي زن بود , در كنار هم بوديم .آن موقع , در آخرين لحظات تركش بدي به سينه اش خورد , يكي از اسيران را نگه داشتم و دوستم را روي كول آن اسير گذاشتم و حركت كرديم به سمت داخل خاك عراق تا از تيررس آنها دور شويم . چون كار ديگري هم نمي توانستيم انجام دهيم .در زمين دشت و صاف , تيربارهاي قناسه دشمن و سلاح هاي مادون قرمز از روي تانك بچه ها را تك تك شكار مي كردند و با توجه به اين كه در عمليات بيت المقدس هم ما اسير زيادي گرفته بوديم آنها دستور اكيد داشتند كه فقط بچه ها را اسير كنند.
در اين مسير اولين گلوله دشمن به دست راستم اصابت كرد , گلوله كلاشينكف از دستم پرت شد. اما باز ما در حال حركت به طرف خاك عراق بوديم . آنها قصد نداشتند ما را از پا درآورند و فقط قصدشان اين بود تا جايي كه مي شود اسير بگيرند , اما ما همچنان به طرف خاك عراق مي دويديم , گلوله بعدي به كف پايم و بعدي به پاي راستم و آخري به سرم خورد و افتادم , آن رفيقي كه تير به سينه اش خورده بود , خم شد روي من و گفت : آخ تو هم كه شهيد شدي . البته بعدا خودش هم اسير شد , من ديگر چيزي متوجه نشدم , موقعي متوجه شدم كه ساعت حدود ساعت 12 تا يك بعد از ظهر بود . آفتاب بسيار گرم 50 درجه شرق بصره و سمت خرمشهر در چله تابستان . بلند شدم و وقتي اطراف را ديدم , واقعا ياد دشت كربلا و عاشورا افتادم , چون بسياري از بچه ها شهيد شده بودند , در هر طرف شهيدي افتاده بود دو نفر آن طرف بودند , تعدادي هم اسير كرده بودند و برده بودند و من هم چون بيهوش بودم فكر كرده بودند شهيد شده ام و مرا نبرده بودند.
بلند شدم , به شدت تشنه ام بود , به دليل زخمي شدن دستم نمي توانستم قمقمه ام را از جايش در بياورم , آخرش مجبور شدم فانسقه ام را دربياورم , ولي آب بسيار داغ و جوشي داشت كه به محض خوردن دچار تهوع و سرگيجه شدم , تصميم گرفتم يواش يواش و هر طور كه شده خودم را به سمت خاكريز كه نمي دانستم كدام موقعيت بود , برسانم .
پنج متري كه رفتم , افتادم زمين , چون خون زيادي از من رفته بود.يكي دومتري خودم را روي زمين مي كشيدم تا حدود ساعت 2 يا 3 بعدازظهر كه ناگهان يك گشت عراقي از راه رسيد , دنبال مجروحان مي گشت و زماني كه متوجه من شد , مرا هم بردند.
البته تا يك ماه اول تقريبا اطلاعي نداشتم كجا هستم گلوله اي كه به سرم خورده بود , خيلي تاثير داشت حتي چيزهايي كه الان تعريف مي كنم , بسياري از آنها را دوستانم گفته اند چون بسياري از اين اتفاقات را به ياد نمي آورم .بعد از يك ماه معني اسارت را فهميدم , ما را به بيمارستان زبير عراق بردند , در آن بيمارستان بچه هايي كه آنجا بودند , مي گفتند روز اول كه پوتين هايم را از پاهايم خارج مي كردند , گفته ام پوتين هايم را كنار تختم بگذاريد تا زماني كه مي خواهم بروم , دنبالشان نگردم .
به خاطر گلوله اي كه در سرم بود اصلا متوجه نبودم كجا هستم , تقريبا يك ماه در بيمارستان زبير بودم و دوستانم مي گفتند در اين مدت چند بار نوار قلبي كه به من وصل بوده , صاف شد و با ماساژ قلبي دوباره به زندگي برمي گشتم , چندين بار اينگونه شدم تا در اين مدت كم كم حالم بهتر شد. با توجه به اينكه گلوله سمت راست بدنم خورده بود در ابتدا تمام سمت چپ بدنم فلج بود چون سمت راست نيمكره مغزي مربوط به سمت چپ است و بالعكس . يعني دست و پايم را نمي توانستم تكان دهم , ولي خوشبختانه بعد از حدود شش ماه تا يك سال بعد , يواش يواش حركات برگشت . بعد از بازگشت از اسارت و در جواب سي تي آسكن نوشته بودند كه منطقه بسيار وسيعي ازقشر مخ از بين رفته است . ولي به لطف خدا الان يك زندگي طبيعي وعادي خود را دارم .
بعد از اسارت ما را به مدت دو سه روزي به سلول هاي زندان بغداد بردند و بعد از آن به اردوگاه موصل (2 ) منتقل شديم كه اردوگاه موصل 2 را عمدتا اسراي مناطق عمليات رمضان تشكيل مي دادند , حدود 1400 نفر كه مربوط به تمام مراحل عمليات رمضان از اول تا آخر بوديم . حدود سه سال آنجا بوديم و بعد از آن كه اسراي عمليات فجر را كه آوردند , ما را پخش كردند كه از اين زمان به بعد را در خدمت مرحوم حجت الاسلام والمسلمين ابوترابي بوديم .
زماني كه ايشان به اردوگاه ما آمدند همه تقريبا مي دانستند و از قبل هم وصف ايشان را شنيده بوديم و مشتاق ديدار وي بوديم و شايد من اگر بگويم بسياري از تاثيراتي را كه در دوران اسارت داشتم و لطفهايي كه خداوند شامل حال ما كرد در آن دوران را مرهون وجود ايشان هستيم , اغراق نكرده ام .
ايشان انساني بسيار مومن و آگاه به شرايط خود و جامعه بودند , انساني بسيار معتقد و ولايتي . يعني در شرايطي كه عراقي ها هرگونه خواندن دعا و عبادت را ممنوع كرده بودند , ايشان در ميان بوته هاي اردوگاه مي نشست و دعاي كميل مي خواند و گريه مي كرد. حاج آقا ابوترابي سه ويژگي بارز و عمده داشتند : يكي روح عبادي بسيار بالاي ايشان بود; دوستاني كه در يك خوابگاه با ايشان بودند تعريف مي كردند كه وي زماني كه نماز صبح را مي خواند , بر سجده مي ماند , شايد ساعت 7 يا 8 صبح تا زماني كه در آسايشگاه را باز مي كردند هنوز بر سجده بودند و آن زمان تازه سر از سجده برمي داشتند و آن موقع هم تمام سجاده ايشان با اشك خيس شده بود.
زماني كه مي خواستيم دعاي كميل بخوانيم , حاج آقا مي فرمودند كه هر كسي در گوشه اي و به گونه اي بنشيند يكي پاهايش را دراز كند , يكي در حالت خياطي باشد و يكي نماز بخواند تا عراقي ها شك نكنند چون مانع از تجمع ما مي شدند و حتي صداي دعا خوان را نيز قطع مي كردند و براي اينكه عراقي ها حساس نشوند , خود ايشان يك دعاي كميل كامل را در ركوع بود و مرتب گريه مي كرد. حدود يك ساعت و خورده اي در ركوع مي ماند و دعا را مي خواند , روحيه عبادي ايشان عجيب بود , اسم مولا اميرالمومنين علي (ع ) كه مي آمد ايشان بي اختيار اشك از چشمانشان جاري مي شد.
نكته دومي كه در ايشان خيلي واضح و مشخص بود اعتقادش به همه انسانها بود , نه فقط مسلمانان , ايشان معتقد بودند كه هر انساني ارزش دارد , انسان به خاطر انسان بودنش ارزش دارد و بايد به آن احترام گذاشت .
در آنجا يك فردي بود كه فريب منافقين را خورده بود و به عراق پناهنده شده بود تا از آن جا به كشورهاي خارجي برود , عراقي ها هم او را فريب داده بودند و به جاي اينكه وي را به كشورهاي خارجي ببرند به پادگان اسرا آورده بودند. وقتي آمد پادگان اصلا حال خوبي نداشت چون هم دنيا را باخته بود هم آخرت را. از يك طرف به دشمن پناهنده شده بود كه به خيال خودش از آنجا وارد كشورهاي اروپايي شود و از طرف ديگر هم آخرت خود را فروخته بود و عراقي ها به قول خودشان عمل نكرده بودند و او را به زندان فرستاده بودند. پس هم دنيا را از دست داده بود و هم آخرت را.
طبيعي است كه كسي كه به وطن و دين خود خيانت كند مورد نفرت همه ما قرار مي گيرد , اما حاج آقا ابوترابي بيشترين احترام را به اين شخص مي گذاشت و به همه مي گفت : كسي حق ندارد به اين فرد اهانت كند او نبايد از ما برنجد و همگي بايد او را درك كنيم تا اين كه نهايتا وي در اتاقي كه زنداني بود طاقت نياورد و خود را دار زد.
جالب است كه حاج آقا ابوترابي از صبح تا ظهر به خاطر اين شخص كه خود را دار زده بود گريه مي كرد همه مي گفتند حاج آقا اين كسي نبوده جز يك خائن و خيانتكار. اما حاج آقا مي گفت او يك انسان بود و مي توانست به ملكوت و تعالي خودش دست پيدا كند و جالب است كه در همان روزها خبر شهادت برادر حاج آقا را آوردند اما ايشان اصلا گريه نكرد. مي گفت : او به آرزوي خودش رسيده است . جالب است كسي كه براي شهادت برادر خود هيچ اشكي نريخت براي مرگ كسي كه خائن به مملكت خودش بود اينگونه اشك مي ريخت و اظهار ناراحتي مي كرد.
نكته دوم اعتقاد و احترامش به همه افراد و انسانها بود , يك سرباز عراقي به نام « جمعه » بسيار بداخلاق و تندخو در اردوگاه ما بود.حاج آقا ابوترابي هر موقع به اين سرباز مي رسيد سلام مي كرد اما او جواب نمي داد و مي گفت تبليغات ممنوع . يعني شما داريد تبليغ مي كنيد و اصلا جواب نمي داد , حاج آقا توجه نمي كرد مدت هاي طولاني شايد حدود 2 سال حاج آقا اين كار را انجام داد هرموقع به او مي رسيد سلام مي كرد اما او رويش را بر مي گرداند و جواب نمي داد و يك تشري مي زد تا بالاخره بعد از اين همه مدت يك روز رو به روي هم رسيدند , جمعه به حاج آقا سلام كرد , حاج آقا اين فرد را هم تحت تاثير خود قرار داده بود , مي گفت به هر انساني و به هر فردي بايد احترام گذاشت .
اگر بگويم بسياري از تاثيراتي را كه در دوران اسارت داشتيم و لطف هايي كه خداوند شامل حال ما كرد در آن دوران , مرهون وجود حاج آقا ابوترابي هستيم , اغراق نكرده ام
به شت تشنه ام بود , به دليل زخمي بودن دستم نمي توانستم قمقمه ام را از جايش در بياورم , آخرش مجبور شدم فانسقه ام را در بياورم , ولي آب بسيار داغ و جوشي داشت كه به محض خوردن دچار تهوع و سرگيجه شدم

ياد
به رنگ معرفت


تقديم به روح تابناك شهيد محمد نوري
روي زمين ترك خورده و سوزان شلمچه , كه روزي لشكريان خدا , شبها را به ناله و اشك و مناجات در اين كوير زيبا , برخاك پرتبش , پيشاني بر آستان دوست مي سائيدند , قهرماني گمنام و بي نام و نشان در حلقه محاصره تانك ها با آتش سنگين گلوله هاي كاليبر بشدت مجروح مي شود. اما بعد از گذشت سالها انتظار! خبري از آن نيست و همچنان مفقودالاثر بيابانهاي گرم و سوزان شلمچه است !
ياد آن روزها و شبهائي كه قبل از شروع جنگ , در مناطق خونين كردستان , در محورهاي بيجار در ماه مبارك رمضان در درگيريهاي سخت و وحشتناك , بعد از خوردن سحري , در پشت ماشين آهو بيابان (سيمرغ ) با تجهيزات كامل و باغرور تمام مي نشست . چشمان تيزبينش يك لحظه خواب و قرار نداشت . اطراف را نظاره مي كرد و در جستجوي ضد انقلاب و به تعقيب آنها در درگيري تا عمق روستاها در آن دره هاي خطرناك پيش مي رفت . روستاهايي كه ضدانقلاب شب و روز در آن سكني داشت و براي خلع سلاح ـ هر لحظه در معرض خطر , كمين و... هيچ اميدي به زنده ماندن مان نبود. با شجاعت هر چه تمام قدم مي گرفت . شجاعت ودليري از چهره وچشمان و سيمايش مي زد. ماشين تا يك مسيري ما را همراهي مي كرد و با كاليبر 50 كه بر پشت ماشين نصب بود با يك نفر خدمه , از راه دور پشتيبان ما بود. وما روستا را يكي پس از ديگري پاكسازي و كردها را خلع سلاح مي كرديم . فرداي آن روز در آن هواي گرم در حالي كه عرق از سر و صورتمان مي ريخت ارتفاعات سنگي و صخره اي را با زبان روزه , بدني گرسنه , لباني تشنه , به تعقيب و درگيري با ضد انقلاب , در عمق اين كوهها و دره هاي ترسناك پيش مي رفتيم .
جاي جاي آنجا بخون شهدا آغشته بود اما در عين حال چشمه هاي بسيار زيبا , آبي خنك و زلال در جلوي چشمان ما قرار مي گرفتند , از كنار آن مي گذشتيم و هيچ اعتنايي به آن نمي كرديم حتي دست و صورتمان را با آب چشمه نمي شستيم تا بلكه قدري از عطشمان كاسته شود و خنك شويم .
گشت و شناسايي و درگيريهاي ما تا آنجا ادامه داشت كه نزديكيهاي افطار به مقرمان بر مي گشتيم . هيچكدام از ما رمق و ناي در بدن نداشتيم و بر سر سفره افطار باهمان چهره هاي گرد و خاكي مي نشستيم تا افطار ميل كنيم . يادش بخير! اما اين قهرمان مظلوم وضو مي ساخت و به « نماز عشق » مي ايستاد و عارفانه خود را به معبود متصل مي كرد , گويا آخرين نماز و راز و نيازهاي اوست . نمي دانم , در آن حالت ناي و رمقي در بدن داشت يا با نور و معرفت الهي , درونش را تقويت مي كرد و بعد بر سر سفره افطار مي نشست ! يادش بخير , ياد آن چهره ها و سيماي عرفاني و نوراني !
« محمد نوري » آرام ننشست و خود را به عمليات رمضان رساند اما در درگيريهاي سخت و طاقت فرسا , در آن هواي گرم و سوزان كربلاهاي ايران , جسم پاك و نازنينش همچنان مفقودالاثر خاكهاي داغ وتفتيده بيابانهاي شلمچه است !
جانباز مهدي بساوند ـ بهشهر