
خاطرات لحظه به لحظه اسرا ايراني
بخش سوم و پاياني
همه جا گل و عطر و عشق و محبت و لبخند بود كه از جانب مردم
خونگرم ديارمان نثار راهمان مي شد . ساعت 9 صبح به كرمانشاه
رسيديم . خيابانهاي اوليه ي شهر را نشناختم . گفتند : بايد به طرف
مسجد جامع و ديدار امام جمعه برويم . خيابانهاي اصلي مملو از
دستهايي بود كه با گل و دستمال به هوا بلند شده بود و لبهايي كه از شوق
فرياد مي زد و چشماني كه مشتاقانه از لابه لاي پنجره هاي غبار گرفته ي
ماشينها به دنبال چهره ي آشناي گمشده اش مي گشت .
عاقبت سفر به انتها رسيد
مي رسد به گوش , خنده ي اميد
در لابه لاي جمعيت ناگهان فرياد بلند خواهرم را شنيدم كه گفت :
« سيامك ! سيامك جان ....! » و ديگر صدايي نشنيدم و با حركت ماشين
چهره اش در ميان هزاران چهره ي ذوق زده گم شد.
دستهايي مرا به خود مي خواند
نقل و عطر و گلاب مي افشاند
چشمهاي پر از ترانه ي وصل
خيره بر چهره ي صبور مي ماند
به مسجد جامع رسيديم . پياده شديم كه داخل شويم . نيروهاي
سپاه به زحمت مردم را از ما دور مي كردند. چشمم ناگهان چهره ي
آشنايي را ديد. برادر كوچكترم بود كه حالا مردي شده بود و تلاش
مي كرد از حلقه ي محافظان رد شود و خود را به من برساند. با اشاره ي
من , او را رها كردند. مرا در آغوش كشيد و گفت : « خدايا شكر كه از
تنهايي به درآمدم ! » اشك در چشمانم حلقه زد. از كلام بي پيرايه اش
فهميدم كه ديگر برادرمان يا شهيد شده و يا مفقودالاثر است .
در جايگاه مسجد , ازدحام مردم , فوق العاده بود. كودكي خردسال را
ديدم كه شاخه ي گلي در دست داشت . آن را محكم به زمين كوبيد و با پا
به رويش رفت . انگار منتظر پدرش بود و او هنوز نيامده بود. هر كس
سوال از گمشده اش مي كرد.
هر عزيزي اسيري از خود را
با شعف مي گرفت در آغوش
در ميان سرود و شاديها
پيرمردي و كودكي خاموش
طفلك آمد گرفت دستم را
گفت : داري خبر ز بابايم
او كه بوده است هر شب و هر روز
همدم اشك و سوز غمهايم
اين هم از سخت ترين لحظات اسارت بود. از اسيري از شهيدي از
مفقودالاثري از تو نشان مي خواستند و تو جوابي نداشتي كه به آنها
دهي .
گفتم اي طفل نازنين , پدرت
همه تن سبز بود در غربت
بوي رزم و حماسه را مي داد
شعر مردي سرود در غربت
اما جواب آن پيرمرد را چگونه دهم چون مي دانم يگانه فرزندش با
تير خصم مظلومانه به حجله ي شهادت رفت .
پير هم , با دو چشم اشك آلود
پرسش از يادگار خود مي كرد
آه , لحظه , لحظه ي تلخيست
من ندارم نشاني از آن مرد
با پدر گفتمش دلاور تو
جوشني از جهاد بر تن داشت
رزم او در برابر دشمن
خصم خود را به عجز وامي داشت
لحظه هاي تلخ اين پرسش و پاسخ بارها برايم تكرار شد و چه بسيار
كه خجولانه سر به پايين مي انداختم و جوابي نداشتم كه
بگويم .
سپس به منزل امام جمعه رفتيم و پس از اداي نماز ظهر , ناهار
مهمان ايشان بوديم . اسرا بعد از ناهار تحويل خانواده شان مي شدند; اما
يكي مانده بود. او كسي را نداشت . پدر و مادر و بسياري از اقوام
نزديكش در بمباران كشته شده بودند. خواستم با هم به منزل برويم ; اما
ناگهان عده اي از بستگانش از راه رسيدند.
بالاخره ساعت از 3 بعدازظهر گذشته بود كه به منزل رسيديم .
گوسفند بيچاره اي جانش فداي رسيدن من شد. در طول مسير تصميم
عجيبي گرفتم . با خود عهد كردم كه با ديدن پدر و مادر و.... هرگز گريه
نكنم . خواستم خودم را امتحان كنم . آيا مي توانم جلوي احساساتم را
بگيرم انگيزه ي اين تصميم نمي دانم چه بود! شايد اين طور راحت تر
بودم .
ديدارها تازه شد و من آرام و تنها با لبخند به استقبال ديگران
مي رفتم . بسيار عادي گويي كه از مسافرت نزديكي آمده باشم .
همسايگان و دوستان و آشنايان دسته دسته به ديدارم مي آمدند و آزادي
را تبريك مي گفتند. بعدها شنيدم كه از اين برخوردهاي عادي من , مادر
و خواهرانم دلگير شده اند و گمان كرده بودند كه من دچار اختلال رواني
شده ام و در اتاق بغل برايم گريه كردند!
با فروكش كردن ديد و بازديد تعريفها شروع شد. از جنگ از در به
دريها , از شهادت فلان و فلان .... از بمباران وحشيانه ي دشمن . يكي از
بستگان با لبخندي گفت : « خوش به حال شما! جايتان راحت بود.
مي خورديد و مي خوابيديد; ولي ما بدبختها هر روز از ترس بمباران
دشمن در به در بوديم » ! ديگري گفت : « راست مي گويد. فقط چند ماه در
زير چادر زندگي كرديم » ! چه جوابي به او بگويم آيا واقعا ماجراهاي
اسارت برايشان اين قدر نامفهوم است كه چنين قضاوتي مي كنند !
چيزي نگفتم و با لبخندي پاسخش را دادم .
در روزنامه ها خواندم كه مجلس براي حمايت از آزادگان قوانين
مهمي تصويب كرده است . 1 اين , قدم اول , اما مهمتر اجراي مفاد آن
است . تشكيل كميته هاي مختلف پزشكي و روانپزشكي براي درمان و
تضادهاي رفتاري ناشي از دوران آزادي امريست كه نبايد ناديده گرفته
شود كه متاسفانه ناديده گرفته شد. در جايي مطالعه كرده بودم كه از
اسراي جنگ ويتنام بعد از چهل سال مجددا آزمايش روانپزشكي به
عمل آورده شده و نتايج جالبي به دست آمد. بايد منتظر بود و دل به
آينده سپرد. شايد بعد از چهل سال كسي هم يادي از ما بكند!
نيمه شب بود. تصميم گرفتم براي پياده روي تنها به خيابان بروم . به
راه افتادم و در ميداني سرسبز بر نيمكتي چوبي نشستم . آسمان زيبا بود.
ستارگان نورافشاني مي كردند. چند نفس عميق كشيدم . هواي آزادي مرا
به وجد آورد. چشمانم را بستم . اينك اسارت برايم به صورت كابوسي
وحشتناك جلوه مي كرد. از تصور آن رنجها و آلام كه تحمل كرده بوديم
و در سايه ي توكل و تسليم و عمل به احكام اسلامي از آن امتحان , پيروز
بيرون آمده بوديم . به اين نتيجه رسيدم كه آري مي توان زندگي كرد.
مي توان با مبارزه اي بي امان با تاريكيها , به روشنايي روز , اميد بست و به
ميهماني صبح رفت .
به راه افتادم با گامهايي مصمم اما سنگين , مي دانستم به كجا
مي خواهم بروم . به ياد داستان اسارت افتادم ; قصه اي كه پايان يافت اما
كابوس آن ايام , مشكلات فزاينده ي پيش رو , راه هاي نامعلومي كه براي
رسيدن به انتهايش مي بايست دوباره صبر و استقامت كرد و با ناباوري ها
و ناداوري ها جنگيد , هنوز در مقابل راهم هست .
كسي دائم در گوشم زمزمه مي كند كه داستان اسارت تمام شد.
قصه ي شما هم همانند بسياري از حوادث پايان يافت و كم كم همه چيز
فراموش خواهد شد; اما مي دانم كه اين قصه ناتمام مانده است .
بوق ممتد چند ماشين مرا به خود آورد. به ياد دوستانم افتادم . آه كه
چقدر دلم برايشان تنگ شده است ! آرام جلو رفتم و شبحم در لابه لاي
كوچه ي حوادث گم شد.
برگرفته شده از كتاب « سفر به شهر آزادي » نوشته سيامك عطايي
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
پاورقي
1 ـ از جمله ي اين قوانين , بازنشستگي پيش از موعد براي آزادگان
بود; يعني اسيري 16 ساله كه 10 سال اسارت كشيده بود با استخدام و
ده سال خدمت , يعني در سن 36 سالگي مي بايست بازنشسته شود كه
اين امر اگرچه در ظاهر قانوني است به سود آزادگان , ولي در عمل در اين
روزها , اكثر قريب به اتفاق آزادگان در سنين بين 36 تا 45 سال
بازنشسته شده اند كه چون حقوق بازنشستگي كفاف هيچ هم وطني را
نمي دهد , دچار مشكلات فراوان شده اند , و مهمتر از همه نيروي عظيمي
از افراد متعهد و كاردان از بدنه ي اداري دولت و نظام بيرون آمده اند.
افرادي كه هر يك مي توانند عنصري مفيد براي هر ارگان باشند; اما
مشاهده مي شود كه بسياري از مديران با سني فراتر از 60 تا 70 سال
همچنان سنگر رياست را حفظ كرده اند و خبري از بازنشستگي آنان
نيست !..... علاوه بر اينها , بازنشستگي پيش از موعد و خانه نشيني
براي چنين افراد كاردان و با تجربه و جوان , ممكن است عوارض روحي
را در خانواده در پي داشته باشد.
بگذريم ! قصه ي پس از جنگ , داستاني غريب , غمبار و ناگفته
است . حرفها زياد است و مجال ما كم .

|
داستان بهنام
|

گزارشي از برگزاري جلسه نقد و بررسي كتاب « داستان بهنام » نوشته « داوود اميريان »
شصت و هفتمين جلسه نقد و بررسي كتب دفاع مقدس به همت بنياد
حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس به كتاب « داستان بهنام » نوشته
« داوود اميريان » اختصاص يافت .
اين جلسه با حضور جمعي از منقدان و نويسندگان برگزار شد.
در ابتداي نشست , محمدرضا بايرامي كه مديريت جلسه را برعهده
داشت , ضمن بيان خلاصه اي از بيوگرافي هنري اميريان از او به عنوان يكي
از نويسندگان موفق عرصه دفاع مقدس نام برد و گفت : در فعاليتهاي اميريان
شاخه اي وجود دارد به نام زندگينامه داستاني شاخه اي كه در آن نويسنده ها
بيشترين تنگناها را دارند. بچه هايي مثل داوود اميريان كه تجربه جنگيدن
دارند , به اين واسطه شروع كردند. به نظر من سخت ترين كار اين است كه
براساس شخصيتي داستان بنويسي , اين طيف نويسندگان وقتي نخيلشان
آزاد است و مي توانند به تجربيات خودشان رجوع كنند , اوج كارهايشان
است .
در اين اثر شخصيتهاي واقعي وجود دارند و همگي آنان حضوري موجه
و درست دارند. و يكي از نكات مثبت كار اين است كه نويسنده از داستاني
كه مي توانست بسيار سياه باشد , زبان تلخي را استفاده نكرده است . و بنظر
من با وجود تنگناهاي زيادي كه در اين نوع كار وجود دارد , نويسنده در اين
كتاب موفق عمل كرده است . وي درخصوص تاثيرگذاري كار گفت : در خلال
داستان متوجه مي شويم كه اين هنر نويسنده بوده كه توانسته فضاسازي كند
و يك آدم را با موقعيت بهنام محمدي و با تمام جوانبش تصور كند و ديگران
را هم تحت تاثير قرار دهد. فصل اول ازجمله فصول پربار داستان است و
همه روابط علت و معلولي كه در داستان وجود دارد را مي شود در آن يافت .
در شروع نويسنده با يك انسجام خوبي كارش را آغاز مي كند كه با ادامه
يافتن كار به ناچار نمي تواند اين انسجام را به طور كامل رعايت كند. به ناچار
فصل مي زند كه من در اينجا فكر مي كنم مي شد به دنبال يك پاراگراف وارد
قضيه بعدي شد.
به هر حال اين كار يك كار منحصر به فرد است . من 5 , 6 زندگينامه
نوشتم ولي بايد اقرار كنم هيچ كدام انسجامي را كه در اين كار موجود است
را ندارد. چون كارهاي من و ساير نويسندگان عبارت مي شود از دوره كودكي ,
نوجواني و... دوره هاي مختلف زندگي شهدا در حاليكه در داستان بهنام فقط
به نوجواني شهيد پرداخته شده و داستان كاملا راحت متعلق به گروه سني
نوجوان شده است . از طرفي نويسنده هم , نويسنده اي است كه بطور عمده
براي گروه سني نوجوان مي نويسد.
سپس عبدالله اسدي ضمن اشاره به اين مطلب كه كتاب از سه مقطع
مهم تاريخي تشكيل شده , افزود : سه مقطع قبل از انقلاب ـ جريان انقلاب و
جنگ تحميلي سه مقطع از زندگينامه است . نويسنده چون زاويه ديدش را
داناي كل انتخاب كرده , مي توانست در مورد پيروزي انقلاب بيشتر صحبت
كند و به صحنه هاي پيروزي انقلاب بيشتر بپردازد. چون واقعه مهمي بوده و
من معتقدم نويسنده از آن كم گفته است . ضمن اينكه با خواندن داستان بهنام
اين حس براي خواننده مسجل مي شود كه بهنام نوجواني است ماجراجو با
هيجان , سركش و خودسر كه حرف پدر و مادر , دوستان و معلم خود را گوش
نداده و به هر كجا كه دوست دارد مي رود. همچنين در آزادسازي خرمشهر هم
نقشي نداشته كه بهتر بود پررنگتر به آن پرداخته مي شد.
مدير جلسه در مقام دفاع از كتاب در جواب اسدي گفت : بهنام محمدي
در زمان انقلاب فقط 9 سال داشت مگر يك بچه 9 ساله چقدر مي تواند موثر
باشد و يا نقش داشته باشد اگر نويسنده نقش پررنگ و تعيين كننده اي براي
اين شخصيت داستان ايجاد مي كرد خود شما اعتراض مي كرديد كه چرا
چنين شده است
در ادامه جلسه جميله جان قربان با بيان اينكه اظهارنظر نويسنده
تحميلي و شعارگونه است و تو ذوق مي زند گفت : اشتباهات كوچك لغوي ,
املايي و جمله سازي متعددي در كتاب يافت مي شود كه اگر كمي دقت
مي شد به راحتي مي شد اثر بي نقصي شود.
در اين داستان شخصيت ايراني و عرب زبان بومي يا عراقي عرب را
تشخيص نمي دهيم چرا كه در نوشتن فارسي همه به يك نحو صحبت
مي كنند . مثلا در صفحه 34 كتاب آمده ... صالح فرز و چابك جلو دويد و
سلاحش را به طرف مرد عرب نشانه گرفت . مرد با ديدن اسلحه دستانش را
بالا برد و هواركشيد : كمك كنيد , آي مردم به دادم برسيد , عجم ها ريخته اند
تو خانه ام ... كه بهتر بود متن عربي نوشته مي شد و در زيرنويس ترجمه
فارسي اش مي آمد.
در جايي نگارنده مي تواند بجاي اعلام چند نشانه براي معرفي شخصيت
با رفتار و گفتار شخصيت داستاني خود را نمايش بدهد . مثلا در صفحه 16
كتاب براي معرفي جاسم ( يكي از شخصيتها) مي گويد : ... من او را
مي شناسم , او جاسم پاپتي است . شر و چاقوكش است ...
گاه لازم است نگارنده و نويسنده اطلاعاتي را براي درك و فهم بيشتر
مطلب زيرنويس كند در حال حاضر چند نسل از زمان انقلاب و جنگ
مي گذرد. چرا نبايد در مورد شروع انقلاب همزمان و شهداي معاصر او
اطلاعات مختصر و كوتاهي بدهد
گاه اطلاعاتي كه شخصيت اصلي را در سايه نگه مي دارد , با خساست از
خواننده دريغ شده كه هاشمه اي از زندگي خصوصي بهنام نداريم . گاه از زير
زبان شخصيتها مي فهميم پدر و مادر او از هم جدا شده اند و او با پدر و
برادرهاي ناتني اش زندگي مي كند و مادرش هم ازدواج كرده .
زهرا پورقربان يكي ديگر از منتقدان با تاكيد بر نقش و اهميت كار براي
نوجوانان اذعان داشت : من با نثر كتاب مشكل داشتم درست است كه ما
انتظار نداريم نثر حماسي باشد ولي توقع نداريم اين قدر هم سهل انگارانه
كار شده باشد. ما نبايد وقتي كار مختص اين گروه سني است از كلماتي در
ديالوگ استفاده كنيم كه بار معنايي ادبيات ما را مي شكند مثلا چندين بار در
كتاب از جملاتي كه نسل جوان امروزي استفاده مي كنند بكار برده شده مثلا
جملاتي مثل : سوتي دادي و... من با ديدن اين كلمات ديگر نمي توانم اين
كتاب را براي ساير نوجوانان معرفي كنم . امام خميني (ره ) در صحبت هايشان
مي فرمودند : شهيدان را قلم هاي نويسندگان مي سازد. كه بنظر من در نثر اصلا
دقتي نشده است . و نكته ديگر اينكه درست است كه ساده نوشتن باعث
مي شود نوجوان درك درستي نداشته باشد ولي آن در كتاب يك خطي پيش
رفته كه هيجان ايجاد نكرده و در نتيجه باور پذيري اش كم شده
است .
بايرامي در جواب گفت : تخت حركت كردن نويسنده را قبول دارم و بنظر
من يكي از نقاط مثبت كار به حساب مي آيد. و در مورد اينكه كار اوج و فرود
ندارد نيز بايد بگويم : ايشان داستان تخيلي ننوشته اند كه بگوئيم چرا اوج و
فرود كم است او از اطلاعاتي كه بدستش رسيده , داستان نوشته كه اين كار
بسيار سختي است . در هر صورت نويسنده آن قدر توانايي داشته كه علي رغم
اين مسائل خواننده نتواند كتاب را لحظه اي كنار بگذارد و آن را تا آخر
مي خواند.
در پايان جلسه داوود اميريان ضمن تشكر از حاضران درجلسه و نظرات
آنها درخصوص اثر اظهارداشت : من سعي كردم هم به زندگي اين شهيد
وفادار بمانم و هم يك داستان جذاب بنويسم ـ و با توجه به اينكه گاهي
اطلاعات متناقضي بدستم رسيد سعي مي كردم اگر يك دگمه به دستم برسد ,
از آن يك كت و شلوار بسازم . سال 1369 , كتابي به عنوان « در كوچه هاي
خرمشهر » به قلم خانم « مريم شانكي » به دستم رسيد. كه در من تاثير
فراواني گذاشت و شديدا مرا تحت تاثير قرار داد. آن قدر كه فكر نمي كنم
بعضي از صحنه هايي كه در كتاب توصيف شده بود , هيچ گاه از ذهنم پاك
شود. با خودم تصميم گرفتم براي شهداي خرمشهر كاري بكنم . در خرمشهر
دوستاني پيدا كردم از همان زمان از « بهنام محمدي » خوشم آمد. شخصيت
عجيب و دوست داشتني و خوبي بود و از هنگامي كه قرار گذاشتم براي بهنام
كار كنم , تمام تلاشم را كردم و بسيار مايه گذاشتم و فكر مي كنم اين كار يكي
از كارهاي دلي من است . محمد نوراني , حاج سيدصالح موسوي و ديگران
هم در اين مسير به من كمك هاي فراواني كردند. و در مورد اينكه آقاي
بايرامي گفتند كار مي توانست تلخ باشد , بايد بگويم : نخواستم كار تلخ شود
تا بتوانم مقاومت عاشورايي بچه ها را به تصوير بكشم .
« تهيه و تنظيم : فيروزه محمدحسيني »
اسدي : نويسنده چون زاويه ديدش را داناي كل انتخاب كرده ,
مي توانست در مورد پيروزي انقلاب بيشتر صحبت كند و به صحنه هاي
پيروزي انقلاب بيشتر بپردازد. چون واقعه مهمي بوده و من معتقدم
نويسنده از آن كم گفته است
جان قربان : اشتباهات كوچك لغوي , املايي و جمله سازي متعددي در
كتاب يافت مي شود كه اگر كمي دقت مي شد به راحتي مي شد اثر بي نقصي
شود

|
|