روزنامه جمهوري اسلامي 29/05/1385 صفحه جبهه و جنگ
سفر به شهر آزادي




« خاطرات لحظه به لحظه آزادي اسرا ايراني »
بخش دوم
اشاره : بخش اول مقاله « سفر به شهر آزادي » را روز سه شنبه 85,5,24 در همين صفحه مطالعه فرموديد آنچه در پي مي آيد بخش دوم ان است كه از نظر شما خوانندگان گرامي مي گذرد.
عراقي ها پياده شدند و پيشاپيش آنان تني چند از فرماندهان نظامي با قامتي استوار و چهره اي روشن حركت مي كردند. احساس كردم كه تبادل , راست است وبهار راستين آزادي را باور كردم .
چهره ي نوراني رزمندگان ايراني در مقايسه با صورت سياه و افسرده ي عراقي ها حكايت از حقايق معنوي جنگ ميكرد. آنها با چشماني مملو از اشك به جانب ما آمدند و تني چند را در آغوش گرفتند. اتوبوسها خالي شدند. به اشاره ي عراقي ها و به ترتيب شماره هاي اسارت به طرف اتوبوسها به راه افتاديم . در اين فاصله , خبرنگاران صدا و سيما با اسرا مصاحبه ي كوتاهي انجام مي دادند.
از من سئوال كرد : « شما در اين لحظه كه به آغوش وطن باز مي گرديد چه احساسي داريد » مي توانستم يك سبد الفاظ دلفريب و بيننده پسند تحويلش دهم , اما راستش را گفتم . پاسخ دادم : « هيچ احساسي ندارم » . گفت : « حتي ذره اي احساس نداري ! « گفتم : « چرا , احساس مي كنم قطره اي هستم كه به درياي ملت ايران دوباره مي پيوندم ... » راضي شد و رفت سراغ نفر بعدي . فكر ميكنم اين گفتگو پخش نشد , اما دو سال بعد از طريق انتشارات سروش فيلم آن را از آرشيو مركز كرمانشاه خريداري كردم .
به هر نفر يك جلد قرآن هديه شد. با تكميل شدن اتوبوسها و امضاي ليست صليب سرخ توسط نمايندگان جمهوري اسلامي اسرا عملا تحويل ايران شدند. اينك واقعا آزاد بوديم و اسارت پايان يافته بود , اما هنوز در خاك عراق بوديم . ماشينها به راه افتادند. لحظاتي بعد به جبهه رسيديم . مشهد عاشقان و لاله زار طاهر شهيدان . در هر سو آثار جنگ هويدا بود.
وارد خاك مقدس ايران شديم , اما بخشهاي زيادي از غرب هنوز در اشغال عراقي ها بود و مي بايست چند روز آينده عقب نشيني كنند. از بخش مرزي خسروي فقط چند تير آهن كج و معوج باقي مانده بود نخلهاي بي سر و خشك همچون تيرهاي برق در هر طرف ديده مي شد. يك جاده كه اطرافش مملو از خانه هاي خراب بود و انتهايش مسجدي مخروبه قرار داشت , معنايش « قصر شيرين بود » . از آن شهر باستاني زيبا , شهر الوند , قصر خسرو و شيرين و يادمان دوران ساساني , از آن باغهاي ليموي شيرين و نخلستانهاي درهم , چيزي جز اين جاده باقي نمانده بود.
همه جا سنگر بندي شده و سيم خاردار كشيده بودند. جاده اي به مقر « قوات قاسم » عراق منتهي ميشد. نيروهاي عراقي در حال جمع وجور كردن وسايل خود و خالي كردن سنگرها بودند. از مقر « قوات عزيز » هم گذاشتيم و به آخرين ايستگاه رسيديم . عراقي ها جاده ي بسته را باز كردند. اتوبوسها گذشتند و اسارت هم پايان يافت و به نقطه ي انتهايي رسيديم . ساعت 14,30 دقيقه بود . اتوبوسها توقف كردند . تني چند از مسئولان كشور و چند تن از روحانيون برجسته و يكي از معلولين با پاي قطع شده به استقبال آمده بودند.
عده اي بر خاك مقدس وطن بوسه مي زدند و گريه و اشك امان از همه بريده بود. در پيشاپيش كاروان آزادگان پرچم آبي رنگ منقش به كلمه ي لااله الاالله نصب شد. تابلويي در بين راه خودنمايي مي كرد. بغض در گلويم شكست « آزاده آزاده شدـ روح امام شاد شد » . پلاكارد ديگري نوشته بود : « بازگشت صابران عزيز به ميهن اسلامي مبارك باد. »
به شهر مقاوم سرپل ذهاب نزديك مي شديم , نقل و شيريني , گل و گلاب بر سرو رويمان مي ريختند بوي عود و اسفند همه را مست كرده بود. در جلوي فشار جمعيت كاروان به تاني جلو مي رفت . مردم از در و ديوار اتوبوسها بالا مي رفتند. دست , سر , گردن و هر جا كه ميسر بود مي بوسيدند. اكثرا خبر از آزاده ي خود مي خواستند. دختر از پدر , پسر از برادر و مادر از فرزند مفقود خود سئوال مي كرد. اگر مي دانستم پاسخ مي دادم و اگرنه , مي گفتم همه مي آيند. نگران نباشيد. مي دانستم كه حرفم راست نيست . خيلي ها مفقود هستند و شايد هيچ گاه از آنان خبري نيايد , اما مگر مي شد پاسخي ديگر داد.
فاصله ي شهر سرپل ذهاب با پادگان شهيد رجايي اسلام آباد غرب پر از مردم بود. مردم در هر روستا و هر بخش در سر جاده جمع شده بودند. « آزادگان جاي شما در قلب ملت است » . در نزديكيهاي پادگان شهيد رجايي اسلام آباد اين پلاكارد به چشم ميخورد.
چند نماينده هلال احمر ضمن پركردن فرمهايي به ما گفتند كه در اين پادگان قرنطينه مي شويد.اتوبوسها وارد مدخل پادگان شدند.بلندگويي سرود زيباي « اندك اندك جمع مستان مي رسند » را پخش مي كرد. شور و شعف بي سابقه اي در وجودم برپا شده بود. لحظه اي مي خواستم پرواز كنم و لحظه اي ديگر گمان مي كردم كه اين رويايي شيرين بيش نيست و الان است كه در هم شكسته و محو گردد. هوا رو به تاريكي مي گذاشت و غرب خورشيد طلوعي براي دنياي آزاد ما شد. نماز مغرب و عشا را به جماعت و با شور و حالي زايدالوصف به جا آورديم . دعاي فرج را چه زيبا سرداديم , سپس در سجده اي طولاني خداوند را شكر كردم .
پس از صرف شام , استراحت مختصري كرديم , سپس فرمهايي براي تكميل در اختيار ما گذاشتند , كه نام و مشخصات و بعضي ها اطلاعات ديگر را بايد در آن درج مي كرديم . در آخرين بند آمده بود : « كساني را كه براي عراقي ها جاسوسي مي كردند اگر مي شناسيد نام ببريد » ! لحظه اي به فكر فرو رفتم , حادثه هاي اسارت و وقايع غمبار آن را ورق زدم . دهها نام به ذهنم خطور كرد ولي سختي آن لحظات تاريك اسامي را از ديده ام محو مي كرد. بالاخره در پاسخ نوشتم : « قال علي عليه السلام : ما كل مفتون يعاتب . هر به فتنه افتاده اي سزاوار مواخذه و سرزنش نيست . نظام جمهوري اسلامي نظام رافت و رحمت است . والسلام » .
گمان مي كنم براي اهل خودش كفايت مي كرد. نيمه هاي شب در آن هواي دل انگيز تابستان قدم مي زدم . راديوي ماشيني روشن بود. با اشتياق گوش فرا ميدادم . از كرامات ابو سعيدابي الخير مي گفت واز اشعار عارفانه ي او. چند دو بيتي قرائت كرد. لذاتي گنگ وجودم را گرفت . سرمست و گسيخته اشك از چشمانم جاري ساخت .


شب از نيمه گذشته بود كه خسته , اما با دلي فارغ در زير هواي آزاد به خواب رفتم . كابوسي عجيب به سراغم آمد. دوباره در اردوگاه بوديم . عراقي ها كابل به دست مشغول تفتيش و جستجوي اثاثيه ام بودند. ناگهان ازلاي پتويم دفترچه اي يافتند. سرباز عراقي با لحن پيروزمندانه و بالحن تمسخر بار آن را گشود. دفترچه ي شعرم بود. شروع به خواندن كرد. شعري از حافظ را خواند :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
در عالم خواب احساس كردم كه پرگشوده ام و پرواز مي كنم . از آزاد بودن خوشحالم , اما كسي در گوشم زمزمه ميكرد كه « فلاني ! اين خواب است , تو هنوز اسيري , اسير » ! ذهنم را متمركز مي كردم . بازهم واهمه داشتم كه چشم بگشايم . ناگهان صداي محكمي گفت : آزادگان عزيز! نماز جماعت برگزار مي شود. » دلم آرام گرفت . چشم گشودم و حلول فجر صادق را باور كردم .
بعد از صرف صبحانه , براي آزمايش , از ما مقداري خون گرفتند. خانواده ام از شب گذشته در پشت پادگان كه با ما فاصله زيادي داشت منتظر بودند. يكي از بستگان با استفاده از كارت صدا و سيما به داخل آمد. يك نان كيك و مقداري ميوه برايم آورد. به او گفتم : « بگوييد همه به خانه برگردند. خودم مي آيم . » احتمال ميدادم كه بر اثر ازدحام مردم , خداي ناكرده , حادثه اي تلخ پيش بيايد و شيريني اين لحظات بزرگ را بر من مكدر نمايد.
به هريك از ما يك سكه بهار آزادي , يك دست لباس و چكي به مبلغ بيست هزار تومان دادند. سكه را به او دادم تا به مادرم بدهد. مي دانستم قلبش آرام خواهد گرفت . بعد از رفتن او , كيك و ميوه را ميان دوستان بردم . هركس تكه اي خورد. عده اي با ولع خاصي تكه كيك را مزمزه مي كردند و مي خوردند.
ساعتي بعد , فردي روحاني براي ما سخنراني كرد. مطالب او تكراري بود , ولي آن را به خوبي ادا مي كرد. چند جانباز با ويلچر به ديدار ما آمدند. عده اي دستها و پاهاي آنها را بوسه مي زدند. صحنه جالبي بود. عصر همان روز , ماموران هلال احمر كارتي سبز رنگ كه مشخصات هر اسير رويش نوشته شده بود بين اسرا تقسيم كردند. عكس را ديروز گرفته بودند و امروز قيافه هاي تكيده و خنده دار اسرا را بر كارتها زده بودند. اين كارتها به كارت آزادگي يا اسارت معروف شد.
بعد از ده سال , دوباره روزنامه ي اطلاعات وكيهان را ديدم . از تبادل اسرا نوشته بودند. شعر زيبايي در يكي از روزنامه ها خواندم كه مرا منقلب كرد. بي اختيار گريه كردم , گريه اي كه فكر مي كنم نتيجه ي بيداري عالم عاطفه هايم بود. سالها نگاه ما به جاده بود. خوش آمدي به آغوش وطن ! عبارتي كه مجري راديو بيان داشت , سپس اعلام داشت كه هزار نفر ديگر امروز به وطن بازگشتند. ساعتي ديگر آنها هم به ما پيوستند. بچه ها گروه سرودي تشكيل دادند و چند سرود اجرا نمودند.
امشب شب جدايي بود و فردا صبح , اسرا هريك راهي شهر و ديار خود مي شدند. عجيب بود كه اسرا ميل به جدايي نداشتند. در اين دو روز قرنطينه متوجه شدم كسي اشتياق وافري براي رفتن نداشت , ولي اين خانواده ي بزرگ بايد در سراسر ايران اسلامي منتشر مي شد. عده اي همديگر را در آغوش مي گرفتند. عده اي دور هم جمع شده بودند و از آخرين لحظات سود مي بردند. در چشمان عده اي هراس و بيم عجيبي ديده مي شد. ترس از آينده , ترس از آزادي يا دوران بعد از آزادي , يكي آلبوم عكسهايش را بيرون آورده بود و تصوير زن و فرزندان و پدر و مادرش را نظاره مي كرد , شايد مي ترسيد كه وقتي با آنان روبرو شود آنها را نشناسد.
پدر و مادر پير شده اند , فرزندان بزرگ شده اند , آيا مرا كه ده سال از آنان دور بوده ام به عنوان پدر مي پذيرند يا وجود من در خانه همچون وجود ميهماني سرزده است كه بالاخره بايد برود
آنها از كودكي هر چه به ياد دارند از مادرشان است و فقط تصويري بر سر طاقچه يا ديوار را به عنوان پدر مي شناخته اند و با وجود سختي هاي فراوان . مادر بار سنگين معيشت زندگي را بردوش گرفته است . او فرمانده ي مطلق خانواده بوده و كودكانش با امر و نهي مادر بار آمده اند , اما اينك تصوير بر سر طاقچه يا ديوار جان گرفته است , وقتي او به خانواده اش بپيوندد چه مي شود آيا مي پذيرند كه از اين به بعد او حرف آخر را در خانواده بزند. براي تامين هزينه ي زندگي چه بايد كند بيست هزار تومان پول به او داده اند , خوب چند روزي را مي شود سر كرد , بعدا چه او كه شغلي ندارد. كشاورز بود و با يورش ارتش عراق زمينهايش تبديل به جبهه ي نبرد شده 1.
اي كاش در اين بحران سخت آزادي , مشاوري , دكتري و روانپزشكي يا هركس كه اطلاعي در اين خصوص داشت معين مي شد تا روحيه ي ما را براي برخورد با دنياي بعد از اسارت آماده سازد , اما افسوس كه به جز اسرا كسي به فكر اين حرفها نيست ! تازه روحاني عاليقدري كه در اين مدت دوبار برايمان سخنراني كرد غالب حرفهايش در محكوميت امريكاي جنايتكار بود و برشمردن ظلمهاي رژيم بعث كه ما خود اولي را در عمل ثابت نموده و دومي را با تمام جان احساس كرده بوديم .
ديگري فكر مي كرد : در طول جنگ , شهر ما كه همه روزه در زير بمباران وحشيانه دشمن قرار داشت و مدتهاست كه نامه اي از خانواده ام به دستم نرسيده , آيا آنها هم اكنون زنده اند و منتظر آمدن من هستند يا خداي ناكرده !
مساله فرق مي كند. يكي از فاكتورهاي اميد دهنده در تحمل دوران اسارت اين بود كه اسير مي دانست كسي منتظر اوست و به هنگام بازگشت دستهايي در را به رويش مي گشايد. كودكي پدرگويان به آغوشش مي پرد و نگاه صميمانه اي او را نوازش مي دهد , اما زماني كه فكر كند ديگر كسي منتظرش نيست اگر چه در هنگام آزادي باشد اسير , سخت درهم مي شكند. چه بايد كرد نمي دانم .
ديگري به نامزد سابقش فكر مي كرد. قرار بود با هم ازدواج كنند كه مساله اعزام و حمله پيش آمد و او اسير شد. چند سال بعد نامه اي از مادرش به دستش رسيد كه فسخ نامزدي را اعلام كرده بود و گفته بود دخترشان مي خواهد ازدواج كند. حق داشت . اين حق مسلم هر زن است و يقين داشت با ثروت فراوان كه پدر نامزدش داشت خواستگاران فراواني پيدا خواهد كرد , ولي وقتي از زبان دوستانش مي شنيد كه غالب نامزدها و همسران همچنان صبورانه به انتظار شوهران دربند خود نشسته اند غصه اي ناشناس دلش را چنگ مي زد و به فكر فرو مي برد و هزاران « چرا » چون نيشتري بر جانش زخم مي زد.
به هرحال , شب گذشت و صبح زود بعد از نماز , نوبت وداع بود. براي اينكه جمعيت مانع حركت اتوبوسهاي آزادگان نگردد , زمان حركت صبح زود مقرر شده بود. خداحافظي از دوستان واقعا سخت بود. بعد از سالها شب و روز در كنار هم بودن , با هم شلاق خوردن و صبر كردن اينك گاه جدايي فرا رسيده است . بازار نوشتن آدرس داغ بود. از يكديگر آدرس مي گرفتند كه با هم تماس داشته باشند , بي خبر از اينكه مشكلات زندگي آن قدر فراوان هستند كه « از دوستان جاني آسان شود بريدن ! » و ديدار آنان بايد به گردهم آييها و يا اتفاقات تصادفي موكول شود!
ماشينها آماده بودند. اصفهان , يزد , تهران , شيراز , اهواز , آذربايجان و كرمانشاه كه نزديكترين شهر مقصد من بود. هر اتوبوسي كه به راه مي افتاد نواي صلوات همه جا را فرا مي گرفت . من و همشهريهايم عجله اي نداشتيم . همه رفتند و ما يازده نفر مانديم . ماشيني هم نبود. به سرعت براي ما يك دستگاه ميني بوس تهيه شد و قرنطينه را به مقصد شهر كرمانشاه ترك كرديم .