
قسمت اول
ايمان به خداي متعال و شناخت توحيدي جهان , و معتقد
بودن به دو حيات مادي و معنوي را ويژگيها و امتيازهايي است
كه در جهان بينيها و ايدئولوژيهاي ديگر يافت نمي شود :
1 ـ آرامش روحي و سيراب كردن عطش وجداني : انسان
مومن به خدا , در اين جهان , احساس بيگانگي و تنهايي
نمي كند. و اين بدان جهت است كه انسان ـ كه به طبع كنجكاو و
جوينده است ـ به جستجو و تلاش برمي خيزد تا به راز زندگي و
مرگ و هدفهايي كه در آنها است برسد. نيز در آن مي كوشد تا
براي جان خود پناهگاهي در اين جهان گسترده پيدا كند. و پيدا
است كه در اين جستجو به چيزي دست نمي يابد كه , بدون
خدا , تشنگي او را فرو نشاند. در نتيجه , احساس خلا معنوي
مي كند و احساس تنهايي و غربت و بي پناهي . و به هر سوي
روي مي آورد آن را سرابي فريبنده مي يابد كه تشنگي را فرو
نمي نشاند. مكاتب بشري و نحله (مسلك )هاي فكري نيز دست
او را نمي گيرند و او را به جايي كه بايد نمي رسانند , چه از آنها
چيزي جز اطلاعات ناقص , يا پندارها و گمانهايي به دست
نمي آيد , كه تصور مي كنند آنها دانش است . و اينها و امثال
اينها هدف شريف زندگي و مرگ را نشان نمي دهد , و رازهاي
زندگي آدميزاد را در كره زمين نمي گشايد.
بنابراين , انسان خواسته خود را جز در زندگي ديني , و فهم
واقعيت كلي , و اعتقاد به خداي متعال , نمي تواند يافت . و اين
شناخت همان چيزي است كه همه رازها را مي گشايد , و
راههاي زندگي را روشن مي كند , و هدف از زندگي و مرگ را
آشكار مي سازد , و سبب پيداشدن آرامش روحي و پناهگاهي
دروني مي شود , و تشنگي بزرگ روان بشري را فرو مي نشاند.
2 ـ همبستگي انسان وجهان : انسان يكتاپرست مي داند كه
او و همه آنچه در اين جهان است , آفريده هاي خداي متعالند ,
و همه در راهي يگانه و به سوي مقصدي يگانه و براي رسيدن
به هدفي يگانه پيش مي روند. نيز مي داند كه بعضي از آنچه در
جهان است براي بعضي ديگر , و همه آنها براي انسان آفريده
شده است , و هر چه در عالم هستي است فرمانبردار خداي
متعال است . بدين گونه خود را در پرستشگاهي عظيم احساس
مي كند , كه هر چيز در آن به حالت سجود در برابر خدا قرار
گرفته است , و « هيچ چيز نيست جز آنكه به سپاس خدا تسبيح
مي گويد » .
هركس به زباني صفت حمد تو گويد
بلبل به غزلخواني و قمري به ترانه
و انسان در چنين حالتي , به انسجام و هماهنگي خود با
طبيعت و قرار گرفتن با ديگر كاينات در صف واحد پي مي برد ,
و خويشتن را با همه هستي هماوا مي كند , و از آنها بهره مند
مي شود. و در خلال اين مجموعه , به جانب هدفهاي بزرگ
زندگي به حركت در مي آيد , و به طرف قانون بزرگ هستي
رهسپار مي گردد.
3 ـ هدفداري جهان و انسان : در اين جهان بسيار پهناور ,
هيچ چيز نيست مگر آنكه هدفي دارد , و براي آن آفريده شده , و
به منظور رسيدن به آن هستي پيدا كرده است . و اين هدفداري
در همه جهات و پاره هاي جهان هستي , از ذره تا كهكشان ,
جريان دارد. همه از قوانيني خاص پيروي مي كنند , و
درچارچوب برنامه اي منظم , براي رسيدن به هدفهاي كمالي
معين , به عمل مي پردازند.
و چون همه عالم , همچون مجموعه اي يگانه , منسجم و
هماهنگ است , هدفداري هر جز از آن , مانند هدفداري جز
ديگر است , و همه چيز هدفدار است . و چنان نيست كه شاعر
سرگرداني گفته است , و ترجمه بيت او چنين است :
آمدم , نمي دانم از كجا , ولي آمدم
و پيش روي خود راهي ديدم و بر آن به راه افتادم ,
نه ! كار بزرگ جهان به اين سادگي نيست , كه براي حل آن ,
طرح پرسشي شاعرانه , و سپس خود را در برابر آن به
ناداني زدن كفايت كند. انسان خردمند قطره آبي در نهري خرد ,
يا ذره اي در هوا , نمي بيند مگر اينكه همراه با آن حكمت و تدبير
و راه و مقصدي را مشاهده مي كند ,
قطره اي كز جويباري مي رود
از پي انجام كاري مي رود
و هر اندازه چيزي بزرگتر باشد , هدفهاي هستي او بزرگتر
خواهد بود. پس براي هستي آدمي و براي اجزاي وجود او ,
هدفهايي حكيمانه است , كه به قدرت كامله خدا آفريده شده
است . و بر انسان واجب است كه با ساير اجزاي هدفدار جهان
به سوي مقصد عالي آفرينش , كه خود او جهان بزرگ براي آن
آفريده شده است . به پيش رود.
4 ـ نگرش مثبت نه منفي : انسان يكتاپرست نظري ايجابي و
مثبت به خود و جهان دارد , و با چنين نظري هدفهاي حركت و
زندگي را مي يابد و به سوي آنها رو مي كند , بي آنكه سرگردان
بماند يا دچار شكست و ياگرفتار ترديد شود. چنين انساني
مقصد را مي شناسد و راه را نيز. اين است كه پا به راه مي نهد ,
بي سستي و ترديد , و بي آنكه پيش رفتن به سوي هدف و عمل را
لغو و بيهوده بداند. چون انسان به جهان با نگرش مثبت بنگرد ,
زندگي را پوك و تهي يا چيستان ناگشودني نمي شمرد , بلكه
جهان و اجزاي آن را حقايقي هدفدار مي بيند , و مي نگرد كه
هدفهاي حكيمانه اي بر جهان هستي حكمفرما است . و آشكار
است كه چنين نگرشي چه آثار مثبت با خود دارد , آثاري كه
همه جوانب زندگي آدمي و حركتهاي فردي واجتماعي را فرا
مي گيرد.
البته از چنين شناخت اعتقادي سازنده و تكاملي , كسي كه
اعتقاد ايماني و باور الاهي نداشته باشد بهره مند نمي شود. زيرا
كساني كه به خدا و به روز ديگر باور ندارند , چنين نگرش ژرف
آميخته به ايمان را نسبت به هستي و هدفهاي آن ندارند , از آن
جهت كه تصورشان اين است كه جهان , با ابعاد بي پايان و
پهنه هاي بسيار وسيع خود , به تصادف يا چيزي شبيه تصادف
پيدا شده است , و داراي هدفي و حكمتي نيست , بنابراين , نه
آدمي وظيفه دارد , و نه لازم است در يك هماوايي كلي با ديگر
هستيها شركت جويد.
هركس با چنين نگرشي به عالم نگاه كند , هيچ چيز را با
شناخت حقيقي نمي شناسد , نه زنگي را و نه انسان را و نه
هستي را , هر چند دانشمندي باشد در فيزيك يا رياضيات يا
دانشهاي ديگر , يالله و هر چند بر خود نشانهاي دانش و
مدالهاي آزمايشگاهي آويخته باشد.
و چون آدمي در زندگي و كارهاي خود از تصور هدفي
بي نياز نيست , ممكن است هركس براي خود چيزي به نام هدف
بيافريند , كه هدف واقعي نيست , و به همين جهت او را قانع
نمي كند , و آثار تاثير متقابل كه از هدف حقيقي ساخته است از
آن برنمي آيد , و بدين گونه ماهيت انساني او باطل مي شود. اين
است كه بايد انسان بكوشد تا به صورتي مثبت به هستي خود و
جهان و زندگي و مرگ بنگرد , و هدف آفرينش را به درستي
درمي يابد و در پي آن روان گردد (والي الله المصير).
5 ـ دستور ديني و تاثير ژرف آن : قوانين و مراعات كردن
آن ها و عمل كردن بر وفق آنها , از مهمترين عوامل بهتر شدن و
بهتر كردن و تكامل بخشيدن به اجتماعات بشري است . و اين
امر هنگامي تحققي راستين مي يابد كه مراعات قوانين ,
برخاسته از پذيرفتن قانون و پايبند بودن اعتقادي به آن باشد ,
نه از بيم و هراس , زيرا كه ترس , به عمل كردن به قانون , به
صورت دقيق و همه جانبه , نمي انجامد. و آشكار است كه
رعايت مبتني بر ايمان و برخاسته از ژرفاي نفس , تنها زماني به
وجود مي آيد كه قوانين , ديني والاهي باشد , و قانونگذار ,
آفريبنده انسان باشد و فرمانروا بر زندگي و مرگ او و داناي
نهان و آشكار او , و آگاه از كارهاي كوچك و بزرگ او. اهميت
اين امر بسيار مهم , در عملي شدن قوانين , چيزي نيست كه بر
كسي پوشيده باشد.
اين را نيز اضافه كنيم كه قوانين ديني مبتني بر دو جزا و
پاداش (و كيفر) است , يكي دنيوي و ديگري اخروي . و انسان
يكتاپرست مي داند كه دومي بزرگتر و مهمتر از اولي است , هم
در جهت پاداش و هم درجهت كيفر. و اگر كسي بتواند از
عقوبت نخستين رهايي پيدا كند , هرگز از عقوبت دوم خلاص
نخواهد شد.
بنابراين , از امتيازهاي اعتقادي توحيدي آن است كه به
عملي شدن قوانين و دستورهاي ديني مي انجامد. و اين عملي
شدن به صورتي است كه زندگي فردي و اجتماعي هر دو را
شامل مي شود , و از اين راه مصلحت عمومي و سعادت فراگير
تحقق پيدا مي كند.
6 ـ منشا الهي حقوق : منشا نخستين براي همه حقها در
جهان بيني الاهي , خداي متعال است و حق خدا. هر حق و هر
واجب از حق خداي متعال سرچشمه مي گيرد و به آن باز
مي گردد , و به همين جهت رنگ خدايي دارد , خواه حقوق
اجتماعي باشد يا حقوق فردي , يا حقوق خانوادگي , و خواه
سياسي باشد يا اقتصادي يا فرهنگي , و از اين قبيل . پس انسان
موحد به همه حقوق به آن اعتبار مي نگرد كه از حق خدا مايه
مي گيرد. و به همين جهت در مراعات و گزاردن اين حقوق
مي كوشد.
7 ـ پيوندهاي ريشه اي ميان انسان و قانون : در دو بند پيش
گفتيم كه پذيرش و عملي كردن قوانين , در تربيت ديني ,
پذيرشي اعتقادي است , و منشا همه حقوق حق خداي متعال
است . از اين دو اصل واضح مي شود كه رابطه انسان يكتاپرست
با قوانين ديني الاهي , و عملي كردن آنها در هر مورد , رابطه اي
ريشه دار و قلبي و ايماني و ژرف است . و اين كيفيت از
مهمترين ويژگيهاي جهان بيني و جهانشناسي الاهي است , از
لحاظ تهذيب نفوس و تصحيح سياستها و مديريتها و اصلاح
اجتماعات .
8 ـ از بين بردن سلطه ها(حاكميتهاي باطل و ظالم ) : انسان
موحد به آن معتقد است كه هر چه در عالم هستي است از
خداي متعال است , و بهره مند است از نعمتهاي او , و هستي
يافته است به اراده او , و مطيع امر او است , و در نزد خداي
متعال با ديگران برابر است , و هيچ كس را بر ديگري برتري
نيست . خدا مالك مرگ و زندگي است , و فرمانرواي بر آنها و
بر همه زندگان و مردگان , و جز او آفريننده و روزي دهنده و
حاكم ومالك و پروردگار و معبود و امر كننده و نهي كننده اي
وجود ندارد. بدين ترتيب و با اين اعتقاد , آزادي آدمي كامل
مي شود , و از بندگي بندگان به بندگي خداي يگانه در مي آيد , و
با بريدن از آفريدگان و توجه كلي به خداي متعال , شخصيت
انساني وي استوار مي گردد.
9 ـ انسان , مادي و معني (جسم و روح ) : انسان در نزد
الاهيان موجودي آميخته از جسم و روح است . و اين دو به
گونه اي با يكديگر تركيب و متحد شده اند و در يكديگر كار
مي كنند كه كمال روح و تعالي آن , به جسم و به كمال جسم و
كمال هر چه به جسم تعلق دارد وابسته است . بنابراين , آدمي
مي داند كه زندگي سالم و حيات پاك و پاكيزه ارتباط كاملي با
اعتلاي روحي و زندگي معنوي دارد. نيز چنين است در مورد
اعتقاد به مرگ و بقاي پس از مرگ و انديشيدن در احوالي كه
براي روح پس از جدا شدن از بدن حاصل مي شود.
پس اين اعتقاد ـ يعني تركيبي بودن انسان در وجود ـ آدمي
را بر آن مي دارد تا از عمر و جسم و قواي مادي زايل شونده
خود براي بهبود بخشيدن به زندگي ماندگار جاوداني خود , با
پرداخت به كارهاي نيكو و شايسته , و كوشش در بهتر كردن
زندگي مردمان , بهره برداري كند. و اين خود از مهمترين
وسايل براي گسترش دادن دايره خير و فضيلت و صلح در افراد
و جامعه است .
(الحيات , ج 1 , محمدرضا حكيمي , محمد
حكيمي , علي حكيمي , ترجمه احمد آرام , دفتر
نشر فرهنگ اسلامي )
« انسان » خواسته خود را جز در زندگي ديني , و فهم واقعيت
كلي , و اعتقاد به خداي متعال , نمي تواند يافت , و اين
« شناخت » همان چيزي است كه همه رازها را مي گشايد , و
راههاي زندگي را روشن مي كند , و هدف از زندگي و مرگ را
آشكار مي سازد , و سبب پيداشدن آرامش روحي و پناهگاهي
دروني مي شود , و تشنگي بزرگ روان بشري را فرو مي نشاند
در اين جهان بسيار پهناور , هيچ چيزي نيست مگر آنكه
هدفي دارد , كه به منظور رسيدن به آن هستي پيدا كرده است , و
اين هدفداري در همه جهات و پاره هاي جهان هستي , از ذره تا
كهكشان جريان دارد. همه از قوانيني خاص پيروي مي كنند , و
در چارچوب برنامه اي منظم , براي رسيدن به هدفهاي كمالي
معين , به عمل مي پردازند

|
ارزش تجربه
|
الامام علي (ع ) : من التوفيق حفظ التجربه
امام علي (ع ) : حفظ تجربه (و به كار بستن آن در جاي خود)
از موفقيت است .
الامام الصادق (ع ) : لايلسع العاقل من حجر مرتين .
امام صادق (ع ) : انسان عاقل از يك سوراخ دو بار گزيده
نمي شود.
يعني : چون يكبار از امري , چيزي , كاري , كسي , و جايي
زيان ديد و آن را به تجربه دانست , همواره از آن دوري مي كند ,
و دوباره از آن امر و آن چيز و... زيان نمي بيند.
الامام علي (ع ) : من وصيه كتبها الابنه الحسن : ... فبا درتك
بالادب قبل ان يقسو قلبك , و يشتغل لبك , لتستقبل بحد رايك
من الامر ما قد كفاك اهل التجارب بغيته و تجربته , فتكون قد
كفيت موونه الطلب , و عوفيت من علاج التجربه , فاتاك من
ذلك ما قد كنا ناتيه ...
امام علي (ع ) : (پسرم ) پيش از آنكه دلت سخت و عقلت
مشغول شود , به ادب كردن تو پرداختم , تا مجدانه به كار
برخيزي , و از تجربه هايي كه ديگران زحمت آن را كشيده اند
بهره مند گردي , و خود از رنج جستجو بياسايي و از پرداختن به
تجربه مجدد معاف شوي , و از اين راه حاصل آنچه ما آزموديم
در اختيار تو قرار گيرد.
الامام علي (ع ) : ايها الناس ! انه قد بلغ بكم ما قد رايتم بعد و
كم فلم يبق منهم الا آخر نفس , و ان الامور اذا اقبلت اعتبر
آخرها باولها.
امام علي (ع ) : اي مردم ! به دست شما چيزي بر سر دشمن
آمد كه ديديد , و اكنون جز يك نفس براي آنان باقي نمانده
است , و چون كارها پيش آيد , آينده و پايان هر چيز را از روي
گذشته و شروع آن توان شناخت .
الامام علي (ع ) : ان الامور اذا اشتبهت , اعتبر آخرها
باولها.
امام علي (ع ) : هنگامي كه كارها و امور وضعيت نامعلومي پيدا
كنند , مي توان سرانجام هر يك را از چگونگي اول آن حدس
زد.
الامام علي (ع ) : استدل علي ما لم يكن بما قد كان , فان الامور
اشباه .
امام علي (ع ) : آنچه را نشده است بر آنچه شده قياس كن , كه
كارها و امور همانند يكديگر است .
الامام علي (ع ) : ... ان من صرحت له العبر عما بين بديه من
المثلات , حجزته التقوي عن تقحم الشبهات ...
امام علي (ع ) : هر كس با چشم عبرت بين در عقوبتهايي كه
پيشينيان ديده اند بنگرد , به مدد تقوي دست از هر كار شبهه
ناك (و ناسالم ) بازدارد.
الامام علي (ع ) : في تقلب الاحوال علم جواهر الرجال .
امام علي (ع ) : به هنگام زير و رو شدن اوضاع و دگرگوني
روزگار , مردان شناخته مي شوند . (منبع : الحياه , ج 1 )

|
|