روزنامه جمهوري اسلامي 24/05/1385 صفحه جبهه و جنگ

* اين فصل را با من بخوان
* معرفي كتاب
يادها ويادمانها
* سفر به شهر آزادي
روي موج خبر
اين فصل را با من بخوان




هميشه بهوش باشيد و تمام توطئه هاي دشمنان و منافقان را خنثي كرده وبه شايعه پراكني ها اعتنا نكنيد و از چند دستگي و گروه گرايي بپرهيزيد.
به آمريكا و ايادي و همدستانشان بفهمانيد كه هر چه اين ملت را بيشتر مورد تهاجم اقتصادي و نظامي خود قرار دهند مردم بيشتر در صحنه خواهند ماند.
دانش آموز شهيد ولي الله محمدي

معرفي كتاب




تمام زندگي پيش روي من است
« تمام زندگي پيش روي من است » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران منتشر گرديده است .
« داوود بختياري » نويسنده كتاب , داستاني را در زمينه فرهنگ ايثار و شهادت در 5 بخش پيوسته گنجانده و با اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي بنياد شهيد و امور ايثارگران راهي بازار نشر دفاع مقدس نموده است .


« تمام زندگي پيش روي من است » در 79 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 نسخه منتشر شده است
عاشقانه هاي سرخ
« عاشقانه هاي سرخ » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران به زينت طبع آراسته گرديد.
« رضا اسماعيلي » شاعر معاصر اشعار خود را در زمينه فرهنگ ايثار و شهادت ودفاع مقدس را در اين كتاب و در چهار دفتر مجزا با عناوين ـ دفتر غزل ـ دفتر مثنوي ـ دفتر رباعي و دو بيتي و دفتر چهارباره آورده است اين مجموعه شعر در 88 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 نسخه در اختيار علاقمندان قرار گرفته است .

يادها ويادمانها


بمناسبت سالگرد ورود آزادگان به ميهن اسلامي موسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام (ره ) با همكاري موسسه فرهنگي پيام آزادگان ـ همايشي تحت عنوان امام و آزادگان را در مورخه 85,5,25 در حسينيه جماران برگزار مي نمايد.
موسسه تنظيم ونشر آثار امام خميني (ره ) طي اطلاعيه اي از همه پژوهشگران براي شركت در اين همايش دعوت به عمل آورده است .

سفر به شهر آزادي




خاطرات لحظه به لحظه آزادي اسرا ايراني
بخش نخست
براي اولين بار , منظره ي بيروني اردوگاه را مي ديدم , همچون قلعه اي در وسط بيابان بود بسياري از دوستان وبستگان ما در اردوگاههاي ديگر بودند كه چند كيلومتر با هم فاصله داشتيم , اما سالهاهمديگر را نديده بوديم . تابستان معتدل موصل , سرسبز به نظر مي رسيد. علفهاي وحشي , گلهاي سفيد و زرد كه بسياري از آن ها زير چكمه ي سربازان له شده بود , به اسرا « سفر به خير » مي گفتند. بر پشت اتوبوس جلويي ما نوشته بود : « و هذا من فضل ربي » نمي دانم منظورش داشتن اتوبوس بود يا فضيلت جابه جايي اسرا! سرباز خميازه مي كشيد به او گفتم : « خسته اي » گفته : « خسته !جانم به لب رسيده , هلاكم ...!
اتوبوسها به راه افتادند , اما اينبار نه پرده ها را كشيدند و نه بر چشمانمان چشم بند زدند. قدري جلوتر زني عرب روي خاك نشسته بود و در حالي كه بچه اش را شير مي داد به اتوبوسها زل زده بود گله اي گوسفند وبز از چرا برمي گشتند .مردمي روي بام خانه اش , سه زن كه يكي از آنها از شادي به هوا مي پريد وچوپاني ازدور دست , همگي برايمان دست تكان مي دادند. در ده بعدي , ماشين ازكارافتاد. داغ كرده بود. دنبال آب مي گشتند .آب نبود! چندمرغ و خروس , دسته اي غاز وگله اي بزرگ در اطراف ديده مي شد. مردي داشت خرمن مي كوبيد. مناظري كه درست ده سال بود به چشم اسيران نيامده بود.
مردم به استقبال ما آمدند. دختر بسيار كوچكي كنار ديوار ايستاده بود. او را به دوستم نشان دادم . گفتم : « چگونه راه مي رود » گفت : « اگر راه برود مي شكند » ! تقصيري نداشتيم . سالها بچه اي نديده بوديم و جلوي چشم ما فقط اسيران بودند و عراقي ها. ماشين راه افتاد. بر روي يكي از تابلوهاي كنار جاده به عربي نوشته بود : « 120 كيلومتر به طرف زاخو ـ 12 كيلومتر به طرف موصل » و طرف ديگر « مرحبا بكم في مدينه سياحيه سري وش » .
دروبين تلويزيون عراق , از حركت قافله ي اسرا تصوير مي گرفت , به جاده ي اصلي وارد شديم .مردم در لباس كردي برايمان دست تكان مي دادند. چند ماشين پليس آژيركشان به اسكورت ما پرداختند. زنها غالبا با حجاب بودند وبرخي نيز بي حجاب . اسرا افسوس مي خوردند كه ناگهان يكي به شوخي گفت : « نگاه كنيد! » الاغي در دور دست چرا مي كرد. مكانهاي تعميراتي و مكانيكهاي لب جاده , حكايت از نزديكي شهر ميكرد.بر لب جاده هندوانه مي فروخنتد. دختري كه عروسكي در بغل داشت به طرف ماشين ما سنگ پرتاب مي كرد , چرا نمي دانم ! شايد پدرش در جنگ كشته شده بود و او هنوز كوچك بود و نمي دانست به چه كسي بايد سنگ پرتاب كند , اما از سر و رويش فقر مي باريد...
نزديك شهر , جمعيت زيادي در اطراف خيابان ايستاده بودند و هلهله ميكردند. ما هم در پاسخ صلوات فرستاديم . اتوبوسي از ما سبقت گرفت , راننده داد كشيد كه : « هي , سبقت ممنوعه ! »
تيرك بلند مخابرات و راديو و تلويزيون در سمت راست جاده به چشم مي خورد. كودكي شادمانه مي رقصيد. مناظر اطراف , كم كم ما را به وجد مي آورد , اما هنوز در درون خودم احساسي نسبت به آزادي نداشتم . آن قدر آماده بودم كه اگر به اردوگاه باز مي گشتيم روحيه ام خرد نمي شد. بقيه هم شايد چنين وضعي داشتند. به مركز شهر نزديك مي شديم . مسجد يا امام زاده اي با گنبدو چراغي سبز و مناره اي سنگي به چشم مي خورد .شايد قبر حضرت يونس (ع ) بود.هم جا مردم از خانه ها بيرون آمده بودند و دست تكان مي دادند .مسجد ديگري ديدم . مدرن به نظر مي رسيد , اما چراغهايش همه خاموش بود.
كم كم باورم مي شدكه راست است . غير از اردوگاهها دنياي ديگري هم هست , زيرا در اسارت همه چيز را از ياد برده بوديم و چون « پري غمگيني زندگيمان در ني لبكي چوبين خلاصه مي شد » . از رودخانه ي دجله گذشتيم . چه زيباست غروب اسارت را ديدن , آن هم بر لب دجله . پيرمردي با شورت وزير پيراهن در آب شنا مي كرد.
دندانم درد گرفته بود. به علت فشار عصبي شايد احساس دندان درد مي كردم . تقدير اين بود كه اين لحظه شيرين را با درد قرين ببينم . در جاهاي پرجمعيت , بچه ها صلوات مي فرستادند. پسركي در كنار اتوبوس مي دويد و بلندسوت مي كشيد.راننده چند فحش آبدار عربي نثارش كرد!
ساعت 20,32 دقيقه به ايستگاه رسيديم . در شهر , اكثر زنان بي حجاب بودند . ساعت 21,18 دقيقه قطار , موصل ـ شهر خاطره اي آزادگان ـ را ترك و به سوي بغداد به حركت در آمد. سياهي شب كم كم همه جا را فرا ميگرفت . نماز مغرب و عشا را در گوشه ي قطار به جا آورديم . دوستي با صدايي حزين قرآن مي خواند : « اوست خدايي كه شب را در روز نهان مي سازد و از دل شب روز را بيرون مي كشد » . قطار ناله كنان سينه ي شب را مي شكافت و پيش مي رفت . ساعت 23,30 دقيقه به ما شام دادند. دربسته هاي يك بار مصرف , درست يادم نيست , فكر كنم كتلت بود!
يك عرب سياه چرده با دسته پينه بسته اش غذا را تقسيم مي كرد. نظامي نبود. چند سرباز محافظ واگن ما از او غذا خواستند. به آنها نداد. گفتند : « ما شام نخورده ايم » و باهم درگير شدند. عاقبت , دخالت درجه دار عراقي , قضيه را حل كرد و سربازان عراقي بدون غذا اخم آلود به گوشه اي نشستند. به آرامي غذايم را به طرفشان بردم و تعارف كردم كه من سيرم غذا نمي خورم . شما بخوريد. سراسيمه و دستپاچه يكي از آنان گفت : « نه نه , ما غذا خورده ايم . فقط مي خواستيم او را اذيت كنيم . » ! خدا مي دانست راست مي گفت يا نه ! با خنده اي گفتم : « اذيت آخر چرا « گفت : « او مصري بود , اگر حرف مي زد مي كشتمش ... » وچند فحش نثارش كرد. معلوم شد كه عراق هنوز كارگران مصري را كاملا اخراج نكرده است .
سرو شام تا ساعت 1 بامداد ادامه داشت . نان كم آورده بودند . عده اي كتلت خالي خوردند . ساعت 1,5 بامداد به شهر « بيجي » رسيديم . يك ربع ساعت قطار توقف كرد , سپس به راهش ادامه داد. اسرا كم و بيش چرت مي زدند. خستگي مفرد يك روز در صف نشستن ومسافرت , ناي همه را بريده بود. لحظاتي خواب چشمانم را ربود. خواب ديدم كه در اتاقي هستم كه راهي به خارج ندارد وشعله هاي آتش از هر طرف زبانه مي كشد. هراسان به هر سو مي دويدم و دامن از آتش بر مي چيدم .ناگهان پنجره اي گشوده شد و صدها دست مرا بيرون كشيدند. بيدار شدم . نزديكيهاي صبح بود. قطار همچنان پيش مي رفت و عده اي بدون اينكه لحظه اي خواب رفته باشند خيره به نقطه اي نامعلوم مي نگريستند.
لايه هاي روشن فجر كم كم در آسمان دم كرده ي حومه ي بغداد پديدار مي شد.دوستي با صداي بلند قرآن تلاوت مي كرد تا نزديك شدن نماز صبح را اعلام دارد و اذان صبح , همگان را به اداي فريضه نماز دعوت كرد . در گوشه اي نماز به جا آوردم . ساعت 6,18 دقيقه بامداد قطار وارد ايستگاه شد و توقف نمود. هواي خنك و مرطوب صبحگاهي بغداد , رخوتي شيرين بر اندامم مستولي كرد.دوست داشتم آزاد در كنار ريلها شروع به دويدن كنم و هرچه كه رنگ وابستگي به اسارت را داشت به دور افكنم .
حدود 25 دستگاه اتوبوس در خيابان پشتي ايستگاه انتظارمان را مي كشيد. اسرا را دسته دسته پياده و سوار بر اتوبوس مي كردند. تابلوي بزرگي در كنار راه آهن بود كه احتمالا يادبود نشستي بود كه چند سال پيش در عراق صورت گرفته بود. نام شش كشور بر روي آن نوشته شده بود : ليبي ـ كويت ـ امارات متحده ـ عربستان سعودي ـ قطر ـ عمان . جالب اينكه بر روي نام كويت و عربستان سعودي رنگ سفيد كشيده و خط زده بودند! يكي از دوستان را كه مدتي قبل به سلولهاي بغداد برده بودند با ماشين به ايستگاه آوردند و به ما ملحق شد.
ساعت 6,6 صبح روز شنبه 69,5,27 نيمي از قرص خورشيد از افق سرزده بود و بر چهره هاي خسته و منور اسرا پرتو افشاني مي كرد. ماشينها با صداي محزوني يكي پس از ديگري به راه افتادند. بچه ها صلوات مي فرستادند. كسي با دست به سمتي اشاره كرد. آنجا كاظميه بود و ضريح مطهر امام كاظم عليه السلام از دور نمودار بود. بچه ها سلام دادند. به سمت شرق درست به سوي خورشيد پيش مي رفتيم . به سوي نور و روشنايي و از تاريكي مي گريختيم . از پلي بر روي رودخانه فرات گذشتيم . يكي گفت : « تشنه ي آب فراتم اي اجل مهلت بده » ! در كنار آن تابلويي نصب شده بود : « خطر سقوط در آب ! » ناخودآگاه دلم لرزيد. نكند بعد از اين همه سالها! .... لبخندي زدم .
اطراف شهر را نخلستان احاطه كرده بود. چند ماشين پليس شهري آژير كشان ما را اسكورت مي كردند. صداي آژير مرا به ياد لحظات اول اسارت انداخت كه در همين خيابانها بر پشت ايفا ما را مي گرداندند و مردم برايمان شكلك درمي آوردند. اتومبيلهاي پليس , راه را بر ديگر وسايل نقليه مي بستند تا ما بي توقف عبور كنيم . ساعت 6,45 دقيقه است . خورشيد در سمت راست ماست و سبد سبد نور بر دشتها مي ريزد. چهره ها آرام است ; ولي مسلما در درون هر كس غوغاييست .
از اين آرامش ظاهري متعجب شده ام . عراقي ها هم متعجب بودند. يكي از سربازان مي گفت : « شما داريد به وطنتان برمي گرديد. دست بزنيد , آواز بخوانيد و خوشحالي كنيد! » اما كسي اهل اين حرفها نبود. نمي دانم معناي آزادي را واقعا نمي فهميديم يا عواطف و احساسات ما , آن عواطفي كه باعث احساس شادي و خوشحالي مي شوند در وجود ما مرده بود يا همه چيز را در عالم رويا مي ديديم . به ياد سخني از نهج البلاغه افتادم : « آن كس كه خدا در نظرش بزرگ جلوه گر شد ما سواي او در پيش او كوچك و ناچيز مي شود » خود كه به اين مرحله نرسيده بودم ; اما چهره ي با صلابت ديگر ياران , اين جواب را قانع كننده تر مي ساخت .
تابلوي « بعقوبه 50 كيلومتر » را ديدم . در همه جا تصوير رئيس جمهور عراق ديده مي شد. به ياد سخن يك خبرنگار فرانسوي افتادم كه مي گفت : « عراق آلبومي است از تصاوير مختلف او ... » ساعت 7,15 دقيقه به دو راهي بعقوبه رسيديم و جاده ي بعقوبه را ترك كرديم . سرباز عراقي گفت : « نگران نباشيد , مستقيم به مرز مي رويم »
از كنار چند روستا گذشتيم . معلوم بود كه به مرز كم كم نزديك مي شويم . نسيم ايران , آميخته با هواي عراق , به مشاممان مي رسيد. جلوتر , همه جا بيابان بود. رنگ و بوي جبهه را مي داد. نمي دانستم چه بايد كرد . بي اختيار گفتم : « خدايا كمكم كن ! » ساعت 8,24 دقيقه به خانقين رسيديم . تعدادي از مردم با كف زدن ما را استقبال كردند. ما هم صلوات فرستاديم . آنها هم به ناچار همراهي كردند. مادري آرام اشك مي ريخت . جاي شني تانكها , سنگرهاي خالي و تاريك يا در هم شكسته , ساختمانهايي كه جاي خمپاره و گلوله در آن ديده مي شد , ديوارهاي فرو ريخته , زمينهاي سوخته , حكايت از روزگار جنگ مي كرد. چند كيلومتر بالاتر تعداد زيادي اتوبوس منتظر بودند. منتظر اسراي عراقي و در كنار آنان چادرهاي زيادي تازه نصب شده بود.
تابلوي منظريه را ديدم . ماشينها توقف كردند. فهميدم اينجا محل تبادل است . هر كس چيزي مي گفت . ساعت 9,15 دقيقه صبح است . هوا بسيار گرم و عطش آور بود. نمايندگان صليب سرخ هم آنجا بودند. در خودم احساس فوق العاده اي نداشتم . نمي دانم چرا آيا عواطف و احساساتم بتدريج كم رنگ شده است به هر صورت از چند نفر ديگر هم كه سوال كردم پاسخ مشابهي دادند. آنها هم احساس خاصي نداشتند. فكر مي كنم آن زمان همه چيز براي ما به صورت رويايي و خواب مي ماند , يعني باور نكرده بوديم كه آزاديم . شايد اين واقعه را با خوابهاي مكرري كه در طول اسارت مي ديديم يكسان مي شمرديم و گمان مي كرديم لحظاتي ديگر با صداي شلاق زندانبان هم چيز درهم مي شكند و محو ونابود مي گردد و از خواب بيدار مي شويم ; لذا به آن دل نمي بستيم .
همگي از اتوبوس پياده شديم و در چادرها به استراحت پرداختيم . چند تانكر آب آوردند و يك كاميون يخ . آب آلوده را با يخ سرد كردند; اما ليوان براي آشاميدني نبود. دستشويي هم نبود. معلوم نيست تبادل كي صورت مي گيرد. سوال كردم . گفتند : « بايد صبر كنيد تا اسراي عراقي هم به اينجا بيايند » نمايندگان صليب سرخ يك يك بچه ها را صدا مي زدند و كارتهاي اسارت را مي گرفتند و جلوي نام آنان علامت مي زدند. هوا بسيار گرم و طاقت فرسا بود. سر و روي همه به خاك آلوده شده بود; اما از تبادل خبري نبود. عده اي زير چادرها ولو شده و به خواب رفتند , شايد خواب مي ديدند كه مبادله انجام نمي شود!
ساعت 12,30 دقيقه ظهر است . گرسنه و خسته هنوز چشم انتظاريم . تعداد زيادي هندوانه آوردند. داغ بود; اما از هيچي بهتر! اذان ظهر نزديك است ; اما از مبادله خبري نيست . هر كس ظرف يا قوطي آب برداشته و سرگرم وضو گرفتن است . مهر نماز نيست . بر روي تكه سنگها نماز مي خوانيم . به صورت جماعت , در زير چند چادر , آخرين نماز جماعت اسرا در عراق برپا شد. اسارت را با نماز شروع كرديم و با نماز جماعت , اسارت پايان مي يابد. سربازان عراقي به نظاره ايستاده بودند و يك افسر بعثي مثل مار به خود مي پيچيد و با چوب دستي اش به ران خود مي زد.
ساعت 1 بعد از ظهر قدري غذا آوردند . چند لقمه با دست خورديم . اعصاب همگي خرد شده بود. گرما , تشنگي و گرسنگي , نبود دستشويي و انتظاري نامعلوم همه را كلافه كرده بود. يك جيپ عراقي از راه رسيد و به فرمانده ي عراقي گزارش داد. همه به جنب و جوش افتادند. معلوم بود خبري شده , بالاخره انتظار به سر رسيد و بعد , از راه رسيدند اتوبوسهايي كه آرم زيباي جمهوري اسلامي و عكس امام راحل آن را منور ساخته بود.
يك گروه متشكل از زن و مرد نوازنده و رقاص عراقي در سمت چپ جاده منتهي به كمپ , به استقبال ماشينها رفتند و به آوازخواني و رقص مشغول شدند. با عده اي به آن سمت رفتيم و با صلوات و شعار « مرگ بر آمريكا » بساط آنها را بر هم زديم . اسراي ديگر هم به ما ملحق شدند. فيلمبرداران و خبرنگاران ايراني كه به اين سمت آمده بودند مشغول شكار تصاويري ناب شدند. فرياد مرگ بر آمريكا , مرگ بر اسرائيل و نواي عطرآگين صلوات باعث شد كه مطربان عراقي سازها را غلاف كنند! يكي گفت : سپاه هشتم عراق (كنايه از اداره تبليغات آنها) هم امروز شكست خورد!

روي موج خبر


معاون بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس :
لايه هاي جوانمردي و غيرت رزمندگان هنوز آشكار نشده است
معاون تبليغات و روابط عمومي بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس گفت : متاسفانه نسل سوم انقلاب , بيشتر شهيد همت را از اتوبان مربوط به اين نام مي شناسند.
به گزارش خبرنگار سرويس « فرهنگ و حماسه » خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) , سردار داوود غياثي راد افزود : نسل جديد تشنه دانستن است , بنابراين تكليف دستگاه هاي متولي چون بنياد حفظ آثار در پيام رساني خون شهدا , رسالتي زينب گونه است و اين رسالت بايد در اين برهه شتاب بيشتري به خود بگيرد.
وي همچنين به رشادت هاي دختر عرب سوسنگردي به نام « حسام خيام » اشاره كرد و افزود : جا دارد زندگي اين شهيد 12 ساله براي دختران نوجوان كشور ما به الگوي ملي تبديل شود , ولي تا كنون تحقيق مطلوبي بر روي زندگي او انجام نشده است .
سردار غياثي راد از نويسندگان و تهيه كنندگان برنامه هاي كودك و نوجوان تلويزيون خواست تا روي زندگي قهرمانان كوچكي چون حسام خيام كار كنند چرا كه عمل او كمتر از حسين فهميده نيست .
وي در ادامه اظهار داشت : نقش مردم در دفاع مقدس به دم مسيحايي حضرت امام (ره ) , نقش رهبري , امامت و ولايت در شيعه و تاريخ آن برمي گردد.
سردار غياثي راد با اشاره به تلاش رسانه ها و نهادهاي فرهنگي در معرفي قهرمانان هشت سال دفاع مقدس گفت : ساخت سريال شهيد « محمد بروجردي » براي دنيا مي تواند تكان دهنده باشد چرا كه اين شهيد چندين ويژگي خاص دارد و به نقلي به ايشان لقب مسيح كردستان داده اند , شايد چون شهيد بروجردي چند روستاي كردنشين را بدون تيراندازي از دست ضدانقلاب آزاد كرد.
وي يادآور شد : ناگفته هاي جنگ تحميلي , لايه هاي جوانمردي و غيرت رزمندگان اسلام هنوز به طور كامل آشكار نشده و يكي از كارهايي كه در اين زمينه در حال انجام است تاليف دايره المعارف دفاع مقدس به همت بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس است .
سردار غياثي راد گفت : هم اكنون با فعاليت خبرنگاران در زمينه تهيه گزارش يا گفت وگو با افراد بازمانده از دوران دفاع مقدس مي توان تاريخ دفاع مقدس و برخي زندگينامه ها را جمع آوري كرد و در اين زمينه , تفاهم , همكاري صميمانه و درد قهرمانان ميهن را دانستن نياز است .
وي تحريف تاريخ دفاع مقدس را يكي از مسايل مهم و حساس دانست و افزود : تاليف دايره المعارف دفاع مقدس , انتشار كتب دفاع مقدس و نشريات مرجع از جمله راه هاي جلوگيري از تحريف اين تاريخ است .
وي ادامه داد : الگوسازي و معرفي اسوه ها باعث مي شود كه ما در آينده براي نسل هاي بعد حرفي براي گفتن داشته باشيم . رسانه ها و اصحاب مطبوعات نيز بايد با طرحي جديد جوانان و نوجوانان امروزي را از گذشته تاريخ خود آگاه كنند.
سردار غياثي راد در پايان از برگزاري شب خاطره همرزمان سردار شهيد ناصر كاظمي در روزهاي آينده خبر داد.
پنجمين يادواره شهداي بهداري لشكر 27 محمد رسول الله (ص ) برگزار شد
پنجمين يادواره شهداي بهداري لشكر 27 محمد رسول الله (ص ) در سالن بصيرت لانه جاسوسي برگزار شد.
به گزارش خبرنگار سرويس « فرهنگ و حماسه » خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) , در اين مراسم كه خانواده هاي شهدا و ايثارگران , همرزمان شهدا و اقشار مختلف مردم حضور داشتند , چند تن از همرزمان شهيدان بهداري لشكر 27 محمد رسول الله (ص ) با گراميداشت ياد و خاطره شهداي دوران دفاع مقدس و بيان خاطراتي از آنها , بر پيروي از راه شهدا تاكيد كردند.
مجتبي عسگري از همرزمان شهداي بهداري اين لشكر با ذكر خاطراتي از شهيدان گفت : همه خاطرات جبهه شيرين هستند , اما بعضي از اين خاطرات هيچگاه فراموش نمي شوند.
وي تصريح كرد : حضرت امام خميني (ره ) جوانان را دگرگون كردند و آنان با حضور در جبهه ها اجازه ندادند دشمن حتي يك وجب از خاك كشورمان را در اشغال خود نگه دارد.
قرائت دكلمه توسط فرزند شهيد محمدعلي جهانشاهي خطاب به پدرش و اجراي تواشيح از ديگر برنامه هاي اين يادواره بود.