روزنامه جمهوري اسلامي 16/05/1385 صفحه مقالات

* صارمي را فراموش نكنيم
ياد « محمود صارمي » پرستوي شهيد عرصه اطلاع رساني گرامي باد
* توچشمه پناه وما تشنه نگاه
صارمي را فراموش نكنيم




به ياد خبرنگار شهيد محمود صارمي و همرزمان شهيدش و گراميداشت 17 مرداد روز خبرنگار
به راستي چه زود مي گذرد سالها و روزها , انگار همين ديروز بود , 17 مرداد 77 سالروز شهادت شهيد صارمي خبرنگار مظلوم كه در مزار شريف افغانستان به خاطر نشر حقايق چگونه بي رحمانه مورد هدف گلوله هاي كينه توزانه طالبان متحجر قرار گرفت .
راستي اگر خون سرخ صارمي كه با مركب قلمش در هم آميخته شد زمين را مطهر نكرده بود , آيا پيوند ناميمون آمريكا و طالبان , دامن گناه آلود همه متحدان شيطاني را رسوا مي كرد
هرگز باور نمي كنم پرواز اين پرندگان مشتاق و يادگاران 8 سال دفاع مقدس را , آنان كه پروانه وار بر ديار ابدي بالاي گشودند و جهان خاكي را به خاكيان سپردند. آنان كه پرواز به ملكوت را با بالي شهادت آرزو داشتند و اسماعيل وار در آرزوي تيغ يداللهي سربر سجاده عشق مي نهادند و شهدشيرين شهادت را طلب مي كردند.
چگونه مي توان با اين سرعت يادشان و نامشان را فراموش نمود راستي مي توان باور نمود كه 8 سال از شهادت آن خبرنگار شجاع و ولايت مدار , آن بلبل عاشق و خوش آواز حقيقت گو گذشت او كه در راه حق سخن مي گفت , قلم مي زد , فيلم و گزارش تهيه مي كرد و رگبار كلماتش طالبان متحجر را رسوا نمود. او كه چون عقابي تيزپرواز تا واپسين لحظات حيات خويش براي نور افشاني برسايه ظلمت به پرواز درآمد واز نوك قلمش تكامل و رشد تراوش مي نمود و هرگز بي مورد از كسي و گروهي تعريف و تمجيد ننمود و از هيچكس بي دليل نكوهش نكرد.و حتي در ديار غربت از نوشتن و پژوهش دست برنداشت و در حقيقت او بود كه رسالت قلم در دست داشتن و قسم خوردن به نون والقلم را به شايستگي ادا نمود.
او كه با شهادت مظلومانه اما افتخارآميز خويش نقطه عطفي در زندگي اصحاب قلم بوجود آورد و با شهادتش عظمت نون و القلم را عينت بخشيد. و با هجرتش تاريخ را به تحريك واداشت . و جغرافيا را به تسخير كشيد. چگونه باور كنيم رفتن چنين جگرسوز را چگونه مي توان جاي خالي عزيزاني كه خاطراتشان لحظه لحظه با ماه همراه است . و يادشان همواره بر دلهامان رنگ غم مي بخشد. و حضورشان در دفاع مقدس كه با لباس رزم قدم مي گذرند و ديگر بار با دوربين و قلم , ايثار و رشادت رزمندگان را ثبت و ضبط مي كردند. آيا مي شود صارمي را با اين سرعت فراموش نمود هرگز , چون او انساني بود به وسعت يك انديشه و او نيز خبرنگاري بود كه عشق , وظيفه شناسي و ايثار را درهم آميخته بود و باجوهر قلم , نقش ايمان و جاودانگي را بر سينه اين مرز بوم براي هميشه به يادگار نهاد. او خبرنگاري آزادانديش و خوش فكر در عرصه انديشه و عمل همواره بعنوان زبان گويا و چشم بينا و گوش شنواي افكار عمومي جامعه عمل مي نمود.
به همين خاطر است كه دنيا و تاريخ هرگز نام اين جوان شجاع و ولايت مدار را فراموش نخواهد نمود. و حقير هم بعنوان برادرش هرگز نخواهم گذشت كه مركب قلم او خشك شود.
اميد است به همت مسئولين محترم و اصحاب قلم مراسم بزرگداشت روز خبرنگار كه مصادف است با تولد حضرت علي (ع ) هرچه با شكوهتر از سالهاي قبل برگزار شود.
رشيد صارمي برادر خبرنگار شهيد

ياد « محمود صارمي » پرستوي شهيد عرصه اطلاع رساني گرامي باد


« من تا آخرين لحظه در كنار مردم مظلوم افغانستان خواهم ماند » « محمود صارمي » و محمود صارمي ماند , تا وقتي دنيا بماند , ماندني جاودانه نه آنگونه كه ما مانده ايم , چرا كه اگر نيك بنگريم او مانده است و ما رفته ايم .
آخرين بار وقتي آن بزرگوار را ديدم , چند روز قبل عمل « آپانديس » انجام داده بود , هنوز جراحاتش التيام نيافته و سلامتش به روال عادي بر نگشته بود كه دوباره قصد سفر به مزارشريف و پوشش اخبار سرزمين مظلوم افغانستان را داشت .
دوستان و همكارانش او را از اين سفر تا التيام جراحات و بهبود حالش بر حذر داشتند اما او مي خواست برود و مي گفت : « من تا آخرين لحظه در كنار مردم مظلوم افغانستان خواهم ماند » .
« شهيد صارمي » در حالي براي رساندن صداي مظلوميت مردم افغانستان به گوش جهانيان در مزار شريف ماند كه نمايندگان غولهاي خبري و ساير رسانه هاي استكباري از مدتها قبل كه انتظار سقوط مزار شريف مي رفت اين شهر را ترك كرده و پوشش اخبار عادي را جايگزين اخبار خونبار افغانستان كرده بودند.
« شهيد صارمي » در حالي در مزار شريف افغانستان ماند كه مدافعان جنگ سالار شمال افغانستان چند روز قبل از اين شهر به ازبكستان گريخته بودند.
« شهيد صارمي » تا آخرين لحظه در دفتر كارش به كار پوشش اخبار ددمنشيهاي طالبان , اين خونخواران عصر حجر پرورش يافته در دامان آمريكاي عصر جديد مشغول بود.
در آخرين پيام صوتي بر جاي مانده از اين شهيد بزرگوار آمده است : « طالبان همه شهر را گرفته و به قتل عام مردم مشغولند.... آمدند آمدند... در را شكستند و صدايي كه با رگبار كلاشينكف براي هميشه خاموش مي شود... »

ياران عزيز اكنون به ظاهر « صارمي » رفته است و ما با كوهي از رسالت و مسوليت بردوش « خبرنگار » مانده ايم .
بياييم آنگونه كه صارمي براي اطلاع رساني خدا پسندانه جان داد خدمت به مردم را پيشه خود سازيم , در دام « تملق منفعت گرايانه » نيفتيم و در سوداگري حقوق مردم « خــوشحــال » نشويم .
بياييم هرسال در روز خبرنگار اعمال و رفتار يكسال خود را پالايش كنيم و در صدد رفع كژيهاي آلوده ساز برآييم نه اينكه اين روز فقط بهانه اي باشد براي اينكه از داوريهاي برخي ناداوران « خـرسند » و « خوشحال » شويم .
سوگند به قلم كه خبرنگار را مي توان اسير كرد اما قلم هرگز به اسارت در نمي آيد.
خبرنگار را مي توان شهيد كرد اما جوشش خون شهيد هرگز آرام نخواهد گرفت , خبرنگار را مي توان در غروب نگه داشت اما انديشه او و مسووليت حرفه اي وي در آگاهي بخشي به جامعه آفتابي است كه هرگز غروب نخواهد كرد.

زنده ياد جاويد شهيد « محمود صارمي » در سال 1347 در روستاي چهاربره از توابع استان لرستان , شهرستان بروجرد ديده به اين دنياي فاني گشود.
وي دوره ابتدايي را در همان روستا به اتمام رسانيد و با عشق و علاقه وافري براي ادامه تحصيل راهي شهرستان بروجرد گرديد و در خانه خواهرش ساكن شد.
دوره راهنمايي و دبيرستان را در اين شهرستان به پايان رساند و همـزمان به يادگيري در رشتـه رزمي كـاراتـه مشغول گرديد و تا كسب كمربند مشكي در اين رشته پيش رفت .
دراين فاصله كه او مشغول به تحصيل بود خانـواده اش نيز به شهــرستان بروجرد نقل مكان كردند.
« صـارمي عزيز » در حين تحصيل در مغازه اي كه پدرش باز كرده بود به كار و فعاليت مشغـول بود.
پس از پايان تحصيل دوره متـوسطه و پذيــرفته شدن در كنكور سراسري براي تحصيل در مقطع كارشناسي رشته جغـرافياي انســاني , به تهران آمد.
پس از گذراندن چند ترم از طريق بسيـج دانشجويي دانشگاه تهران راهي جبهه هاي نبرد حق عليه باطل گرديد و مدت 17 ماه را در جبهه ها گذرانده و مجددا به دانشگاه بازگشت و به ادامه تحصيل پرداخت .
« محمود » در سال 1370 همكاري خود را با سازمان خبرگزاري جمهوري اسلامي آغاز نمود و ايـن در حالي بود كه با چند شـركت عمرانـي همكاري داشت تا بتواند تجربه هاي تئوري را به صورت عملي در رابطه با رشته تحصيلي خود بيازمايد ضمن اينكه هزينه هاي زندگي خودش را نيز تامين نمايد.
شهيد در سال 1371 ازدواج نمود و ثمره اين ازدواج يك پسر بنام « سينا » است و در همين زمان نيز مشغـول تحصيل در رشته جغرافياي انساني مقطع كارشناسي ارشد در دانشگاه شهيد بهشتي شد.
وي در سال 1375 با حكم سازمان خبرگزاري جمهوري اسلامي به مسئوليت دفتر مــزار شــريف افغانستان منصـوب گرديد و در 17 مـرداد ماه 1377 به همراه ديپلماتهاي سـرافراز نظام جمهـوري اسلامي و بدست گروهـك متحجر طالبان به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.
بعد از شهـادت آن عزيز سفر كرده با تلاش و كوشش ايرنا و جامعه مطبــوعاتي كشـور پيشنهاد نامگذاري اين روز بنام « روز خبرنگار » به شوراي فرهنگ عمومي ارائه و در نهايت با مصوبه اين شورا رسما در تقــويم عمومي كشور اين روز بنام « روز خبرنگار » اعلام گرديد.
به همين مناسب جامعه مطبوعاتي و روزنامه نگاران كشور هر ساله اين روز را گرامي مي دارند.
نامـــش جاودان و راهش تا انتهاي تاريـخ مستدام باد.
نصرالله ابراهيمي

توچشمه پناه وما تشنه نگاه




وحيد خليلي اردلي
اي معمار عدالت مظلوم !
اگرچه چشمه سار دادگري ات بيش از پنج سال برعطش زمين جاري نشد وپنجره هاي زمانه , تنها پنج بهار , در شكوفه زار عدالتت نفس كشيده اند و خاك از تحمل آن گوهر تابناك عاجز بود , اما هنوز وهميشه سكان سفينه عالم به دست توست . و بر ستيغ استوار يكتاپرستي ايستاده اي ورداي عدالت برقامت داري . هنوز در تفاوت ذوالفقار تو , با تمام شمشيرهاي عالم حيرانم ! هرچند گفته اند : به هر دو سر , عدالت مي پراكند. شمشير تو شمشير خشونت نيست , سايبان سترگي ست به پهناي « بدر » تا « نهروان » كه تمام بشريت كمال خواه , در سايه سارآن آرام مي گيرند. و بقچه تظلم مظلومان و تمناي تنهايان , جز در سايه سراي آن شمشير وا نمي شود. و چقدر آدم و عالم نيازمند ضرب آهنگ ذوالفقار توشده است .
اي امام مكتب مبين !
امروز و پس از گذشت قرن ها از حكومت علوي با مكتبي مخصوص علي (ع ) جهان , به گرما گرفتن از آن مكتب محتاج ترشده است .
مكتب تو , مكتب خاموش كردن شمع بيت المال است , و در مرام آن آهن گداخته بر دست زياده خواهان ـ هركه باشد ـ مي نهند. در مكتب تو نان و نمك تعارف مي كنند و پرچم نفس را در خروش جاري عقيده به آتش مي كشند و در سفره هاي سياست , نان جوين تكه مي كنند. در مكتب تو شمشير , جز براي بازگرداندن حقي غارت شده , از غلاف بيرون نمي آيد. هيچ كس براي دل خود بر صورت عدو سيلي نمي زند و براي كيسه هاي شخصي در هيچ عرصه اي , رجز نمي خواند.
در مكتب تو هيچ كس براي كرسي رياست قهر نمي كند و براي نگه داشتنش فحش نمي دهد. در مكتب تو , شبانه , نان و خرما , بر در كلبه فقيران گره مي زنند و ناشناس , در تنور سرد يتيمان , نان و شادي و اميد روشن مي كنند و با بچه هاي شهيدان نبرد , بازي كودكانه زمزمه مي كنند....
اي چشمه سار حقيقت !
تو درياي جوشان معرفتي كه تمام جويباران عرفان و عشق را سرشار مي كني . ايمان و آدميت , از خوشاب حقيقت بار تو مي مكند و مي بالند و باران كلام توست كه سبزه زار كلمه را در وسعت معنا , اشتياق مي بخشد و موسيقي سبز حيات , روبه بهار مكرر ايمان توست كه رويش و رونق را در دشت گاه عالم زمزمه مي كند.
جبين جمال افزاي تو , آيينه اي است تا عالميان در انداز و ورانداز آن , قامت خويش را با تناسب موزون خلقت , سازگار كنند و ساز كمال نواز گيتي , از نماز پر از راز تو كوك مي شود و نسيم نگاهت در پهنه دمادم وجود , گندم زار حيات را مي نوازد و خستگي اين گردون گردنده , در سايه سار آن عنايت پرورنده , آرام مي گيرد و تو تمام اين عالم رونده را مي پايي
وه ! چه غافل اند , علف هاي هرز , كه پشت به بهار كرده اند. بال و پر ناكثين و قاسطين و مارقين , بال و پر پرواز در آسمان بلند انديشه تو و اسلام تو نبوده اند. اين را از هرزگي علف هاي هرز دانستم .
تو ابرگهرفشان حقيقتي , كه يكريز وزلال , در كام عالم فرومي چكي و ذهن تمام چشمه ها , لبريز از انديشه جوشان تو و هر كه نگاهش از عطشناكي , سرشارتر , چشمش از حقيقت , سيراب تر شد و هر كه از صبح ولايتت يك ستاره بردارد , تا انتهاي عالم را دست در دست سعادت , خواهد رفت و آن ستاره , همان اقبال ممكن اوست كه به اشاره ولايي تو آسايش هر دو دهر را برايش رقم مي زند.
اي همدم وحي !
تاريخ كه پرده از « ليله المبيت » كنار زد , اسرار آن شب شيدايي را فاش كرد , تو در بستر رسول خدا(ص ) نه تنها براي جان آن عزيز اعظم آرام گرفتي كه جان و جوهر اسلام در هوشياري چشمان بيدار تو گره خورد , و اسلام تا هست , از تو هستي مي گيرد و مسلماني تا هست از خورشيد ايمان تاب تو جواب مي گيرد.
اي فاتح خيبر وخندق !
خندق را كه ورق مي زدم , پيكر صد پاره غيض و قهر را ديدم كه درزير لگد مال توسن هوس كشي تو تكه تكه شده . و تاك تابناكي از جنس خلوص را ديدم كه به تازگي و طربناكي تمام , در سزبستان توحيد ريشه دوانده و امروز و هر روز اكسيري شده براي درمان همه ايده ها و عقيده هايي كه بشر را به آرمان شهرخويش دعوت مي كنند. آرمان شهر تو در خندق و صفين پي ريزي شده و ستون هاي سترون آن در محراب سرخ رستگاري ات قد برافراشته اند.
آرمان شهر تو ساده و سترگ است . ساده , چون آرمان ماست وسترگ , چون آرمان توست ...
« ابن عبدود » كه باشد كه تاب بياورد ضربه تو برهرچه سياهي و تباهي بود فرود آمد. اخلاص در برابر نفاق ايستاد , « برز الايمان كله الي الشرك كله » اگر چنين نبود كه نشان « افضل من عباده الثقلين » نمي گرفت .
و قرنها بعد , مولوي بزرگ درخندق كاوي خويش , آواز حقيقت را شنيد و گوهر « اخلاص عمل » را در موزه پر رمز مثنوي , براي سيراب كردن چشم هر رهگذري , به نمايش نهاد.
اي انيس محراب حرا !
از آن روزكه دست پيامبر(ص ) را گرفتي و در « بيت الاسرار » حرا بر حرير مناجات رسول خدا دست كشيدي و هرچه مي شنيد , مي شنيدي و هرچه مي ديد , مي ديدي , انجيل و تورات و قرآن و تمام كلمات آسماني را در گوشناي عالم زمزمه كرده اي و از اين روست كه توهمدم اسرار پيامبر و ترجمان وحي خدا شده اي . و من درعطش پاسخ اين پرسش خواهم ماند : آيا تو در پشت « براق » و سوار بر دو شاه بال « اول ما خلق الله نوري » و « نفخت فيه من روحي » تا گرما گرم قاب قوسين , نرفته اي
اي يوسف مكرر خلقت !
آن چند صباح كه در چاه دنيا گرفتار آمدي , هرصبح گاه , ملائكه جامي از زيبايي و تنهاييت برداشته و براي آسمانيان هديه مي بردند و اگر چه هنوز حسودانت در سنگستان جهل و رشك , سنگ برسنگ مي بندند , اما تو تا عزيزي عرش , به ريسمان كاروان « فزت و رب الكعبه » اوج گرفته اي و از آن دم كه اميد مقصود خلقت شده اي , براي اين جهان گذرا , خطي كشيده اي و آن خط , معيار جدال داد و بيداد شده است , در يك سو , ديو و اهريمن و معاويه و عمر و عاص و ديگر سو , اسم اعظم و عمار و مالك و اويس ايستاده اند.
اي علي !
تو از قبيله قافيه هاي معراجي و نبض غزل هاي حقيقتي , قلم كه بر توصيفت مي چرخد حيران آن باغ هزار نقش مي شود. به ظرف ظريف قلم , چگونه مي توان دريا را پيمانه كرد ومگر مي شود خورشيد را در قاب قلم و در قافيه دوبيتي ها رنجاند
اي كه هيچ سائل از حريم چشمانت محروم نشد! باورم نمي شود , اين خواهنده را از جرعه اي نگاه دريغ كني .
چه پياله ام بگيري , چه رد كني , به ناچار پاسخي مي دهي . آري ! يا نه ! هر يك از ديگري شكر بارتر و سكرآورتر , من اين هشدار را از « لسان الغيب » گرفتم و حلقه بر دركوبيدم :
جواب تلخ مي زيبد لب لعل شكرخا را