روزنامه جمهوري اسلامي 20/04/1385 صفحه جبهه و جنگ

* عنوان , در لايه لايه اثر هويداست
نگاهي به كتاب نام تمام كشتگان يحياست

* خدمت كوچكي به رزمندگان ....
عنوان , در لايه لايه اثر هويداست
نگاهي به كتاب نام تمام كشتگان يحياست




نام تمام كشتگان يحياست نوشته محمدعلي قاسمي , نشر شاهد , قيمت : 7000 ريال
« نام تمام كشتگان يحياست » مشتمل بر يازده روايت يا داستان كوتاه از زندگي شهيدان انقلاب و جنگ تحميلي است كه در اين دفتر به چاپ رسيده و نويسنده نقطه عطفي از زندگي هر شهيد را انتخاب كرده و آن را به صورت داستان كوتاه در آورده است . در اين مجموعه , گاهي حوادث از زبان اول شخص مفرد و گاه توسط راوي روايت مي شوند.
داستان هاي مجموعه عبارتند از « زندانبان , تصوير عشق , مرز پرگهر , طعم تير , گمشده , ققنوس , اشتياق , مهناز , بندرگاه , نوحه خوان , سفره » كه هر يك بيان گر گوشه اي از زندگي يك شهيد هستند.
وقايع اگرچه مربوط به شهداي جنگ تحميلي و انقلاب اسلامي هستند اما به منطقه جنگي يا حوادث اصلي انقلاب , مربوط نمي شوند. بلكه گوشه اي از زندگي شهيد را در برحه اي از تاريخ انقلاب و جنگ به نمايش مي گذارند. كه از طريق آن تصوير , وجه بارز شخصيت فرد به عينيت در مي آيد و به تصوير كشيده مي شود. در همه داستان هاي مجموعه , اين ويژگي مشهود است . نويسنده با اين شيوه بارزترين بعد شخصيتي شهيد را به عنوان سرنخ انتخاب كرده و براساس آن , روايتي را به قلم آورده كه در واقع با اين تمهيد به شكل غيرمستقيم انديشه اي را در ذهن مخاطب جاري مي كند. در نوحه خوان به گوشه اي از زندگي شهيد محمدرضا ميرزايي مي پردازد. او نوحه خوان ائمه بوده كه نوحه هايش در هيئات و سينه زني ها به تصوير كشيده شده است . (ر . ك به صص 90 تا 83 )
« سفره » هم روايت شخصيت حاج علي عباس است . اين شهيد بزرگوار در زندگي خود از نزديكان و خويشان و حتي كساني كه نمي شناخته و نيازمند بوده اند , دستگيري مي كرد. براي زنان بي سرپرست و بچه هاي يتيم , مواد غذايي و پول مي برد.
« محمدعلي قاسمي » با برجسته كردن و روايت اين بعد به شخصيت او پرداخته است . انفجاري مهيب , دل زمين را شكافت . تراكتور ميان آتش مي سوخت . دست حاجي رو به آسمان بود; نگاه هم (.) گويا آن بالا كس داشت چيزي به حاجي تعارف مي كرد . سبدي نان يا انباني از نور . » ص 97
آغاز داستان هاي مجموعه به نوعي حساب شده نوشته شده اند. نويسنده با خواندن جملات ابتدايي اثر , درگير داستان مي شود.
« همه مي خواستند كه نگهبان را بكشند. چند وقتي بود كه اين نقشه را سبك و سنگين مي كرديم . من نمي خواستم . ستار هم نمي خواست . مي گفت : « نگهبان گناهي ندارد » .
عبدل مي گفت : « چاره اي جز اين نداريم » : اما اصرارهايش بي فايده بود. كسي نمي توانست رو حرف ستار حرف بزند. هر دوشان اعدامي بودند; اما ستار از آن ياغي هاي معروف بود. چهار نفر را تا حالا كشته بود » ص 1
خواننده از لحظات اوليه و با مطالعه اولين واژه ها و عبارات , درگير حس كنجكاوي مي شود. و همين حس , او را وا مي دارد كه كار را تا پايان بخواند.
داستان هاي ديگر كتاب نيز همين ويژگي را دارند. در ابتداي طعم تير مي خوانيم : « تنها چراغ هاي روشن ماشين بود كه امتداد خط سفيد جادو را نشان مي داد . آپاراتي گفته بود كه جاده ناامن و خطرناك است » ص 27
اين شروع , ذهن خواننده را دچار تعليق مي كند و او را براي داشتن اين كه آخرش چه مي شود به مطالعه وا مي دارد. آغاز خوب براي هر نوع متني يك امتياز به شمار مي آيد و باعث كشش مخاطب مي شود و او را به دنبال خود مي كشاند.
روايت در متن
مرز پرگهر از آموزه هاي يك معلم حكايت مي كند. معلمي كه درس رشادت و وطن پرستي مي دهد و در نهايت نيز شاگرد او در منطقه به شهادت مي رسد. او در لحظه شهادت جملات آقاي عرفاني را از ذهن مي گذراند.
« وطن يعني كشور. يعني سرزمين . نام وطن ما ايران است . ما بايد ايران را دوست بداريم و از آن محافظت كنيم » .
كسي انگار در گوشش سرود مي خواند : « اي ايران , اي مرز پرگهر... » پلك بر پلك گذاشت .
در « طعم تير » شهادت مستعلي قاسمي روايت مي شود. حال آن كه او خود واقعه آخرين عمليات جنگي تا لحظه شهادت خودش را براي خواننده بازگو مي كند. با اين زاويه ديد , واقع نمايي حادثه زير سئوال مي رود و باورپذير به نظر نمي رسد.
چون هيچ كس پس از مرگ يا شهادت خود نمي تواند چگونگي مرگ خود را روايت نمايد. « خوب ديدمش . دستم روي ماشه بود كه سرم وارفت . تيري شليك شد و به پشت افتادم . مست علي آن بالا دست دراز كرده بود و داشت مرا طرف خودش مي كشيد . » ص 36
البته اگر نوع روايت را با عنوان اثر بسنجيم , همه روايات منطقي و باورمند به نظر خواهند رسيد. چون نويسنده با توجه به جمله « شهيدان زنده اند » و با تكيه بر اين عبارت , مي تواند چنين پايان بندي هايي را براي اثرش انتخاب كند.
« نام تمام كشتگان يحياست » . به شكلي نمادين انتخاب شده و معناي آن در لايه لايه اثر نهفته است . غرض نويسنده از كشتگان همان كشته شدگان راه حق و شهدا بوده و يحيا كه به لحاظ لغوي به معناي « زنده » است , در واقع تداعي كننده حيات داشتن شهدا و روزي خوردن آن ها در نزد خداوند است . به نظر مي رسد اين عنوان , بهترين گزينه از ميان عناوين متعددي بوده كه به ذهن نويسنده رسيده است .
پايان بندي ها
پايان داستان ها با نگاهي ماورائي و سورئال نوشته شده و نويسنده سعي كرده با ارائه تصويري كه جنبه فراواقعي دارد و نيز با ربط دادن شخصيت به ائمه كه امروز از نظر ما و چشم سرمان غايب هستند , پاياني معنوي و حسي براي كار بيافريند.
« در گمشده » خواب مادر شهيد عبدالحسين ملكشاهي پايان ماجراست . او در خواب فرزندش را مي بيند كه بر منبري از نور سخنراني مي كند و با اين شيوه به شكل غيرمستقيم , شهادت او را خبر مي دهد.
« يك هو از خواب پريدم . ديدم تموم جونم خيس عرق شده . گرگرفته بودم . اتاق اون قدر تاريك بود كه هول برم داشت . دلم گرفت . هنوزم اون منبر نور جلو نظرمه ... ص 42
در ققنوس نيز همين ويژگي مشاهده مي شود.
« آنگاه پرنده اي سرخ از جسد او بيرون مي آيد و رو به آسمان پر مي گيرد و به دنبالش خطي سرخ از آتش امتداد مي يابد » ص 54
شهيد محمدرضا ميرزايي نوحه خواني اهل بيت عليهما سلام بوده و در دوران نوجواني و پس از آن در مراسم عزاي امامان (ع ) نوحه مي خوانده است . در پايان اين روايت مي خوانيم « آن طرف تر پيكر بي سر محمدرضا داشت در بين مردم راه مي رفت . مي رفت طرف محراب تا آخرين نمازش را بخواند » ص 90
اين مجموعه به طور كلي از لطافت و احساسات ملموس و باورپذير انساني برخوردار است و « قاسمي » با استفاده از واژگان داستاني , توصيفات مناسب و گزينش حوادث مطلوب توانسته اثري قابل مطالعه و خواندني ارائه دهد.
ث شمسي خسروي

خدمت كوچكي به رزمندگان ....




... چند ساعتي بود كه از لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع ) به مقر لشكر 31 عاشورا واقع در حدود 18 كيلومتري دزفول منتقل شده بوديم , بهمين جهت با فرماندهان اين لشكر كاملا آشنا نبوديم . چند تخته چادر , پتو و تعدادي چراغ نفتي , فانوس و... تحويل ما گرديد تا اينكه در محوطه مقر لشكر براي خود اسكان ايجاد كنيم . از شانس بد ما , بخاطر اوضاع نامساعد جوي ناگهان بارش باران آغاز و باد شديدي شروع به وزيدن كرد. هر لحظه وضعيت جوي بدتر شده و اوضاع نابسامان ما را بيش از پيش وخيم مي كرد. به همين جهت به يك دستگاه تويوتا وانت نياز داشتيم كه بلافاصله امكانات و وسايل موجود را جابجا و به فضاي بهتري نقل مكان كنيم . در همين حين تويوتا وانتي را كه در حال گذر بود متوقف ساخته و از راننده ي او درخواست كمك نموديم . راننده ي تويوتا كه لباس بسيجي بر تن و ظاهري بسيار ساده وصميمي داشت با استقبال گرمي از تقاضاي ما علاوه بر اينكه خودرو را براي حمل امكانات در اختيار ما قرار داد خود نيز در زير باران همانند كارگري سختكوش در جابجايي وسايل ما را ياري داد. بالاخره در فاصله نسبتا كمي با موقعيت قبلي , چادرها را برپا و تا حدودي به وضعيت اسكان خود سر و سامان بخشيديم .
صبح تمام يگانها و نيروهاي لشكر در ميدان صبحگاه حضور بهم رسانده و مراسم صبحگاه آغاز شد. قرار بود كليه گردانها , يگانها و نيروها سازماندهي و پس از آموزش , تمرينات و سير مراحل لازم , كم كم خود را براي عمليات آينده (عمليات بدر) آماده سازند. با عنايت به اينكه تعداد كثيري از نيروها به تازگي وارد اين لشكر شده بودند مجري مراسم صبحگاهي در خلال برنامه , از برادر مهدي باكري فرمانده لشكر 31 عاشورا جهت عرض خير مقدم و سخنراني كوتاهي براي نيروهاي جديدالورود , دعوت به عمل آوردند. چون چهره ي باكري براي ما ناآشنا بود خيلي مشتاق ديدارش بوديم از همين رو تا زمانيكه به جايگاه قدم ننهاده بود پرستيژ و قيافه هاي گوناگوني از يك فرمانده لشكر در ذهنمان متبادر و چرخ مي خورد. بمحض اينكه ايشان در پشت تريبون حاضر و شروع به صحبت كرد , متوجه شديم همان كسي است كه ديروز در زير باران به ما كمك مي كرد و فكر مي كرديم كه فقط راننده تويوتا است . عرق شرمي در پيشاني ما دويد و همگي از كار ديروز خود پشيمان شديم . لذا چند نفر از برادران به نمايندگي از همه ما بمنظور عذرخواهي به نزد آقا مهدي مراجعه و از ايشان عذرخواهي كردند ليكن ايشان با صميمت و گشاده رويي خاصي موضوع را بسيار عادي تلقي و اظهار فرموده بودند : « خدمت كوچكي به رزمندگان كرده ام و... »
تهيه و تنظيم : پرويز بهرامي
راوي : اباصلت الهياري ـ ابهر


شور و شوق عمليات
در طول سالهاي جنگ , گاهي حوادث و صحنه هايي را شاهد بوديم كه هرگز از يادمان نمي رود . در يكي از شبهاي فروردين ماه 1366 در منطقه ي شرق بصره , كانال ماهي و ... عملياتي با عنوان كربلاي 8 توسط رزمندگان اسلام به اجرا درآمد. در اين عمليات , جان بركفان سپاه اسلام با حمله اي برق آسا موانع و خطوط دفاعي دشمن را در هم كوبيدند كه شرح سير مراحل و موفقيتهاي اين عمليات در اين خاطره نمي گنجد لذا قصد دارم از شب پرخاطره و بيادماندني اين عمليات , خاطره اي را از دو شهيد بزرگوار بازگو نمايم . هوا تاريك شده بود. قرار بود عمليات كربلاي هشت , فردا قبل از ظهر به اجرا درآيد. رزمندگان اسلام مي رفتند تا بار ديگر در آزموني سخت و بزرگ خود را محك بزنند. در آن لحظات حساس , طبيعي بود كه بچه هاي رزمنده از وابستگي هاي دنيوي دل بر كنند و فقط به ياد خدا باشند. همه احساس مي كردند در فضاي معنوي و به دور از كينه و كدورت نسبت به همديگر قرار گرفته اند. در گوشه و كنار اطرافمان عده اي از رزمندگان با خود خلوت كرده بودند. بعضي از آنها وصيتنامه مي نوشتند , بعضي كتاب دعا يا قرآن كوچكي در دست داشتند و با خداي خود راز و نياز مي كردند.
حالت عجيبي به بچه ها دست داده بود , هر كدام از بچه ها با ديده بوسي از همديگر حلاليت مي طلبيدند. زمزمه ي مناجات رزمندگان , اشكها را از ديدگان سرازير مي نمود. در عين حال تعدادي از همرزمانمان از قبل مقداري حنا آماده و دستهاي خد را با آن رنگين و معطر مي ساختند; گويي در بزم عروسي بسر مي بردند. يكي مي گفت شب عروسي است . ديگري مي گفت شب حنابندان است و....



ولي واقعيت چيز ديگري بود. همه اين شور و شوق ها به خاطر شركت در عمليات و معامله با خداوند بود. در اين ميان , گرزعلي شاهسوندي را كه يكي از بچه هاي رزمنده بود براي حنا گذاشتن به دستش به جمع خودمان دعوت نموديم . ولي او با لبخندي گفت : « شما به فكر خودتان باشيد.... من خواب ديده ام كه دستهاي من ودوستم (محمد عزيزالهي ) با خون خود رنگين شده و... »
با فرا رسيدن روشنايي صبح , ظاهرا نيروهاي دشمن از عمليات ما , اطلاعاتي بدست آورده بودند لذا قبل از آغاز عمليات , مواضع ما را زير آتش شديد سلاحهاي سنگين و سبك خود قرار دادند. دقايقي نگذشته بود كه ديديم دو بسيجي عزيز گرزعلي شاهسوندي و محمد عزيزالهي كه نسبت فاميلي نيز با همديگر داشتند شهد شيرين شهادت را نوشيده اند , در حاليكه كف دست اين دو بسيجي پاكباخته با خون رنگين شده بود.
خواب شب گذشته شاهسوندي را به يادآورديم كه مي گفت : « دستهاي ما با خون خود رنگين خواهد شد.... »
راوي : عابدين صابري ـ ابهر
تهيه و تنظيم : پرويز بهرامي
پي نوشت :
1 )شهيدان : گرزعلي شاهسوندي و محمد عزيزالهي , اهل روستاي اردجين از توابع شهرستان ابهر بودند
وقايع اگرچه مربوط به شهداي جنگ تحميلي و انقلاب اسلامي هستند اما به منطقه جنگي يا حوادث اصلي انقلاب , مربوط نمي شوند بلكه گوشه اي از زندگي شهيد را در برحه اي از تاريخ انقلاب و جنگ به نمايش مي گذارند
اين مجموعه به طور كلي از لطافت و احساسات ملموس و باورپذير انساني برخوردار است و « قاسمي » با استفاده از واژگان داستاني , توصيفات مناسب و گزينش حوادث مطلوب توانسته اثري قابل مطالعه و خواندني ارائه دهد