
گفت و گو با خانم فاطمه بدرآبادي همسر بسيجي شهيد « رضا توانا »
اشاره : صبر و بردباري گوهر وجودي همسران و مادران شهداست كه نه
تنها آنها را در مصيبت از دست دادن عزيز خود ياري مي نمود , بلكه در ادامه
راه شهدا نيز همچون سرمايه اي كه گذر زمان بر آن مي افزايد در خدمت آنها
بوده و مي باشد. در اين شماره پاي صحبتهاي همسر يكي از شهداي دفاع
مقدس مي نشينيم و پاسخ سوالات خود را از زبان او مي شنويم . او بهيار
مي باشد و به تازگي موفق به اخذ كارشناسي مامايي نيز گرديده است .
ث ضمن معرفي خودتان بفرمائيد در چه سالي با شهيد « رضاتوانا » ازدواج كرديد و حاصل اين
ازدواج چيست
من فاطمه بدرآبادي هستم اواخر سال 62 با شهيد رضا توانا ازدواج كردم
و در مدت 4 سال زندگي مشترك خداوند دو دختر به ما عنايت كرد كه در
زمان شهادت پدرشان يكي سه ساله و ديگري 20 ماهه بود ما هر دو اهل و
ساكن شهر بم بوديم .
ث لطفا از انگيزه اعزام همسرتان به جبهه بگوئيد.
ما هر دو در بيمارستان كار مي كرديم . سال 66 بود كه يك شب هنگام صرف
شام گفت اگر جنگ تمام شود من كه خدمتي به اسلام و دفاع از ميهن
اسلامي نكرده ام شرمنده و روسياه خواهم بود و اين دين به گردن من خواهد
ماند و از من پرسيد از نظر شما اشكالي ندارد كه من به جبهه بروم من هم
گفتم نه اشكالي ندارد. مي توانيد برويد و دين خود را ادا كنيد. ايشان هم در
بهمن سال 66 بعنوان بسيجي خود را معرفي و اعزام شدند و در 28 فروردين
سال 67 پس از فتح فاو , خبر دادند كه در منطقه فاو شهيد شد و چون در
خاك عراق بود او را مفقود الجسد اعلام كردند و هنوز هم ما منتظر و چشم
براه نشاني از او هستيم .
ث باتوجه به اينكه فرزندانتان كوچك بودند با اين موضوع چگونه كنار آمديد
خيلي سخت بود بچه ها بعد از شهادت پدرشان خيلي بهانه او رامي گرفتند.
وقتي آنها را بيرون مي بردم اگر بچه اي را مي ديدند كه دست پدرش را رها
كرده اينها نگران مي شدند و مي گفتند مامان برو به آن بچه بگو دست پدرش
را ول نكند پدرش گم مي شود !
خلاصه كنار آمدن با شرايط بسيار سخت بود. يكبار كه همراه اردو به
مشهد مقدس رفتيم آنجا از آقا امام رضا(ع ) خواستم كه بچه ها اينقدر بهانه
پدرشان را نگيرند و او را به جان جوادش قسم دادم كه مرا كمك كند. وقتي
به كرمان برگشتيم ديگر اين بچه ها , بچه هاي قبلي نبودند و من خيلي راحتتر
شدم .
امروز هم همين دخترانم كه هر دو دانشجو هستند به شكل ديگري عذاب
مي كشند آنها از بدحجابيها و مشكلات فرهنگي جامعه خيلي رنج مي برند و
هميشه مي گويند پدر ما وامثال او براي ارزشهاي والايي شهيد شدند اما
عده اي از خدا بي خبر به همه مقدسات و ارزشها پشت پا مي زنند و اين
باعث رنجش خاطر آنهاست .
ث آيا همسرتان بعد از شهادت به خوابتان آمده است
بله من بارها او را در خواب ديده ام . زماني كه از او بي خبر بوديم و هنوز
شهادت او اعلام نشده بود يك شب نيت كردم و از خدا خواستم كه او رادر
خواب ببينم و از حالش با خبر شوم . همان شب خوابش را ديدم كه روي
تخت بيمارستان بود و خيلي هم ناراحت بود. پرسيدم چرا ناراحتي گفت :
پلاكم را گم كرده ام . گفتم مهم نيست . گفت : خيلي مهم است پلاك شناسنامه
من است تا من به خانه برسم خيلي سختي دارد. بعدا متوجه شدم كه تعبير
اين خواب چه بوده است . افرادي كه او را براي آخرين بار ديده بودند
مي گفتند كه مجروح بوده و نتوانستيم او را به عقب منتقل كنيم وبنياد شهيد
هم پس از مدتي او را جز شهدا اعلام كرد. حال هم هر وقت دلمان تنگ
مي شود به زيارت قبور مطهر شهداي گمنام مي رويم شايد يكي از آنها عزيز
ما باشد.
ث شما فكر مي كنيد , به عنوان همسر شهيد چه رسالتي بر دوش داريد
دلم ميخواست يكبار ديگر به گذشته برمي گشتم . بچه ها كوچك مي شدند
و من دوباره آنها را بزرگ و تربيت مي كردم . من بخاطر كارمند بودنم با
مشكلات زيادي بچه ها رابزرگ كردم و هميشه فكر مي كنم اي كاش مجبور
نبودم بيرون ازمنزل كار كنم تا بهتر به بچه ها رسيدگي كنم . البته همسر
شهيدم هم خيلي به تربيت بچه ها اهميت مي داد او دخترانمان را ام البنين و
ام سلمه نامگذاري كرد و هميشه مي گفت دلم ميخواهد باعث سرافرازي ما
باشند و من هم تلاش خود را بكار بردم اما فكر مي كنم بهترين شغل براي يك
مادر , خانه داري است . در حال حاضر يكي از دخترانم به عقد فرزند يك
شهيد درآمده و اميدوارم كه دعاي خير شهدا بدرقه راهشان باشد.
ث براي حفظ حرمت خون شهدا چه انتظاري از ديگران داريد
به نظر من مسئولين خصوصا مسئولين فرهنگي بايد خيلي مراقب باشند و
نگذارند با نفوذ فرهنگ بيگانه فرهنگ ارزشمند و والاي اسلامي دچار ضعف
شود. در گذشته حركتهايي انجام گرفت كه نشان از تهاجم فرهنگي داشت و
متاسفانه مسئولين وقت هم مقصر بودند. خوشبختانه امروز با دولت ارزش
گرا اميدواريم بيش از پيش فرهنگ ايثار و شهادت ارج نهاده شود و ترويج
گردد. مسلما اگر ما در اين عرصه كوتاهي كنيم و يا يك قدم عقب نشيني
نمائيم دشمن ده قدم جلو مي آيد. پس بايد همه هشيار باشيم و بدانيم امروز
سربلندي , افتخار , عزت و پيشرفت اين ملت از سرمايه ارزشمند خون
شهدا نشات گرفته است .

خاطره
نور بالا مي زني !
|
نيمه هاي شب بود. با زمزمه مناجانش از خواب بيدار شدم . با
آرامشي خاص گريه مي كرد و قطرات اشك بر گونه اش مي غلتيد. بلند
شدم و وضو گرفتم , نماز صبح را خواندم و دوباره به بستر رفته و
خوابيدم . پس از لحظه اي داود صدايم كرد : سيد! هنوز وقت نماز صبح
نشده , گفتم : پس تو مگر نماز صبح نمي خواندي ! گفت : نه ! فهميدم در
حال خواندن نماز شب بوده است . بچه ايلام بود و در جنگ هاي نامنظم
در جبهه جنوب شركت مي كرد. مناجات و تضرع كار هر شبش بود. نور
ايمان در چهره اش موج مي زد. گاهي با دوستان با او شوخي مي كرديم و
به او مي گفتيم : « داري نور بالا مي زني ! اگر شهيد شدي حتما شفاعت ما
را هم بكن .
با تبسمي زيبا مي گفت : « هميشه آرزو مي كرديم كه اي كاش در
صحراي كربلا در كنار امام حسين (ع ) بوديم و او را تنها نمي گذاشتيم و
با يزديان مي جنگيديم , حالا هم كربلايي ديگر برپا شده و بايد
امام (خميني ) را ياري كنيم و به استقبال شهادت برويم » .
در انتظار شهادت بود و براي شركت در عمليات انتظار مي كشيد.
عمليات به پايان رسيد. در جستجويش بودم . او را در كنار خاكريز
يافتم . سرش مورد اصابت گلوله آرپي جي قرار گرفته و چانه به بالا از
تنش جدا شده بود.
بالاخره به آرزوي ديرينه اش رسيد و همچون مولايش حسين بن
علي (ع ) سر از تن جدا به سوي معبود خويش پركشيد.
آب و لبخند
نيش عقرب را در پشتم حس كردم . بدنم داغ شد. هول شده بودم .
علي مرا به بهداري جبهه رساند. آمپول و سرم هاي مربوطه تزريق شد.
تا صبح خوابم نبرد.
با آنكه خسته بود اما تنهايم نگذاشت و تا صبح با من شوخي
مي كرد. بچه اراك و تك فرزند خانواده بود. علاقه وافري به ابوالفضل
العباس (ع ) داشت . هميشه از تشنگي ابوالفضل (ع ) و امام حسين (ع ) و
يارانش سخن مي گفت . هنگام غذا خوردن پارچ آب را بر سر سفره
مي آورد و مي گفت : دوست دارم سقاي بسيجيان باشم . هديه اش آب بود
و لبخند. با بچه ها شوخي مي كرد و همه را مي خنداند.
ظهر يكي از روزها براي آوردن آب از سنگر خارج شد تا سقاي
همرزمانش باشد. صداي خمپاره اي شنيده شد. گردوخاك همه جا را
فراگرفت . به طرف تانكر دويديم . آب رنگ خون گرفته بود , خورشيد در
اسمان لبخند مي زد و نسيم شهادت مي وزيد. علي چراغي نيز همچون
مقتدايش ابوالفضل العباس (ع ) در كنار آب به شهادت رسيد
ث خاطره ها از سيد حسن حسيني از تهران
ث تهيه و تدوين : پرويز مير احمدي

|
حماسه مقاومت احمد كاظمي
|

بمناسبت سالگرد عمليات رمضان
اشاره :
در آستانه سالروز عمليات رمضان در مرداد ماه سال 1361 به منظورارج
نهادن بر ايثار و فداكاري ملت شجاع و رزمندگان دلاور اسلام و همچنين
زنده نگه داشتن ياد و خاطره تمامي شهيدان گرانقدر 8 سال دفاع مقدس و
عمليات رمضان و بخصوص شهيدان حاج حسين خرازي , رضا حبيب الهي ,
مصطفي رداني پور , احمدكاظمي گزارش مستند زير كه توسط راوي قرارگاه
فتح در صحنه عمليات تهيه شده است , پيرامون احداث شبانه خاكريز
جنوبي منطقه در مرحله پنجم عمليات كه از 10 كيلومتر خاكريز 100 متر آن
به روز كشيده شده است و شهيداحمد كاظمي با تمام توان تلاش مي كند تا
100 متر مذكور خاكريز را كامل كنند در حاليكه در زير ديدو تيرمستقيم
انواع سلاحهاي دشمن قرار دارند.
گزارش فوق نمونه كوچكي از ايثار و فداكاري رزمندگان اسلام است كه
8 سال نه با رژيم بعثي عراق (روايت اسناد) بلكه با تمام دنيا مبارزه
نمودند.
شرح ماجرا :
با شروع عمليات , نيروهاي تامين كننده دستگاههاي مهندسي همراه
نخستين گروه تك ور شروع به پيش روي كردند و بانفوذ تا عمق مواضع
دشمن , لودر و بولدوزرها را هم پشت سر خودشان به دل دشمن بردند. با يك
تاخير يك و نيم ساعته , مقاومت دشمن از هر دو جناح در هم شكسته شد و
نيروها به محل مورد نظر رسيدند. آن ها احداث خاك ريزها را از محل
مثلثي ها در عمق 10 كيلومتري منطقه دشمن به سمت مواضع خودي شروع
كردند. خاك ريز احداث شده در شمال منطقه (يعني خاك ريز سمت
راست )با دقت و سرعت پايان يافت . حاج رضا حبيب الهي خودش مستقيما
از جلوترين نقطه اي كه نيروهاي خودي حضور داشتند بر عمليات مهندسي
نظارت مي كرد. اما در جناح چپ منطقه عملياتي كار گره خورد. در اين جناح
به دليل مقاومت شديد دشمن و وجود تيربارهاي فراوان , تيم هاي عملياتي
به سختي توانستند نفوذ كنند و تانك هاي متعدد دشمن كه در اين منطقه
بودند , كار را به نحو ديگري رقم زد و در مجموع مقاومت نيروهاي عراقي ,
آتش تيربارها و تير مستقيم تانك اجازه نداد تا كارها طبق طراحي قبلي پيش
برود نيروهاي خودي كار خود را متوقف نكردند و به آن ادامه دادند ولي بر
اثر اوضاع به وجود آمده , عمليات احداث خاك ريز طبق برنامه پيش نرفت و
به صورت كامل تمام نشد. قرار بود خاك ريز احداثي در منطقه دشمن و
خاكريز ايجاد شده از منطقه خودي در نهايت و در وسط به هم وصل شوند
كه عمليات به طور كامل صورت نگرفت و حدود يك صدمتر در وسط بين دو
خاك ريز بازمانده بود كه عمليات احداث به سبب روشنايي صبح و فشار
مضاعف دشمن , متوقف شد نيروها و تجهيزات خود را چندين برابر كرد.
دشمن اگر موفق مي شد كه مانع اتصال اين خاكريز شود , مي توانست با زرهي
به مواضع نيروهاي خودي نفوذكند و كار را پايان دهد و يا چون نيروها از اين
جناح آسيب پذير بودند , مانع رفت و آمد و تدارك آن ها درجلو باشد.دشمن
براي اين كار , بيش از ده دستگاه تانك آورده و در فاصله حدود يك كيلومتري
در مقابل اين شكاف قرار داده بود. تانك ها وتيربارها به نوبت به اين
حدفاصل يك صدمتري تير مستقيم مي زدند تا به هر صورتي كه شده مانع
اتصال خاك ريزها باشند. علاوه بر آن , چندگروه توپخانه و كاتيوشا نيز
منطقه مورد نظر را هدف گرفته بودند. و لوله عجيبي آن محدوده را فرا گرفته
بود . نيروهاي خودي و مسئولان عملياتي تيپ 8 نجف و قرارگاه فتح همه
جمع شده بودند و مي خواستند به هر نحوي كه شده دو خاك ريز را به هم
وصل كنند و به اين مسئله خاتمه بدهند. شهيد حبيب الهي هم از سمت
راست فارغ شده و به ياري آمد , ولي چشمان سرخ شده او كه به پياله خون
شبيه بودند , نشان از خستگي و بي خوابي زياد وي مي دادند كه توان او را
گرفته و جسمش را فرسوده كرده بود به نحوي كه هنگام راه رفتن تلوتلو
مي خورد و حتي حرف زدنش هم طبيعي نبود , غير از ايشان , « رداني پور »
فرمانده قرارگاه فتح و « خرازي » فرمانده تيپ 14 امام حسين (ع ) نيز آمده
بودند.

« احمدكاظمي » فرمانده تيپ 8 نجف كه شب سخت و طاقت فرسايي را
پشت سرگذاشته بود. و در اين محور علاوه برشكستن خط دشمن و پيشروي
تا عمق 10 كيلومتري منطقه دشمن مسئوليت تامين چپ منطقه عمليات نيز
به عهده وي بود لذا درتلاش بود كه اين صدمتر خاكريز را به هم وصل كند
برادر كاظمي چند نفر راننده نفربر , لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از ميان
بچه هاي تيپ را انتخاب كرد. او به راننده نفربرها ماموريت داده بود تا در
حدفاصل يك صدمتر باقي مانده خاكريز , در مقابل ديد دشمن به چپ و
راست بروند و گرد و خاك به پاكنند تا دشمن نتواند اين رخنه را به خوبي
تشخيص داده و دستگاه هاي مهندسي را هدف قرار دهد. علاوه بر اين در دو
طرف خاكريز چنددستگاه تانك و توپ 106 و چندين قبضه تيربار مستقر
كرده بود تا پاسخ آتش دشمن را بدهند خودش هم بلندگويي دست گرفته و
بدون ترس در وسط اين يك صدمتر به چپ و راست حركت مي كرد , در
حالي كه گاهي دعاي فرج مي خواند و گاهي به دستگاه ها دستور مي داد خاك
كنند. او علي الدوام قدم مي زد و دعا مي خواند , مي گفت : « نفربرخاك كن
لودربيل بزن , بيلتو بالا بياور , بالاتر , بارك الله لودر! آفرين لودرچي ! نفر بر
خاك كن , نفربر خاك كن تانكها شليك كنند ديده بان به توپخانه بگو جواب
آتش دشمن را بدهند تيربارچي هاشليك كنند.اللهم كن
لوليك الحجه بن الحسن العسكري . « تمامي اين كارها در جلو ديد دشمن
صورت مي گرفت . نفربرها , لودرها فرمانده تيپ و نيروهاي رزمنده همه و
همه در زير آتش شديد و ديد تيرمستقيم دشمن اين فعاليت هارا انجام
مي دادند , همه سينه به سينه تانك هاي دشمن جسورانه در فكر ادامه كار و
تكميل خاك ريز بودند. صحنه غريبي بود , تصوير كاملي از شوق و خدمت به
اسلام و ايثار و اوج فداكاري بود.. در اين حين راننده لودر از فرط خستگي
ازحال رفت و به پايين افتاد. بچه ها فورا دور و برش را گرفتند. آبي به
صورتش زدند. شهيد رداني پور نيز كه در آن جا حضور داشت سريعا به
بالينش رفت و او را تشويق كرد و از زحمات او قدرداني نمود. احمد كاظمي
فرمانده تيپ 8 نجف سر و صورتش را بوسيد و چون نيرويي براي جايگزيني
وي وجود نداشت ناچار دوباره برخواست و كار را ادامه داد. چند دقيقه بعد
يك گلوله توپ به كنار دستگاه لودر خورده و آن را به آتش كشيد. راننده لودر
نيز زخمي شده و به عقب منتقل گرديد. در همين لحظات چند دستگاه
مهندسي با راننده از راه رسيدند و با وجود شهيد شدن چند نفر , خاكريزها
به هم وصل شد و نزديكي هاي ظهر كار تمام شد. در حقيقت خاك ريزي را
كه تقريبا ده كيلومتر بود , در طول هشت ساعت شب احداث كرده بودند. در
طول روز كه دشمن به مقابله برخواسته بود , يك صدمتر باقي مانده را
حدودا در طول پنج ساعت ايجاد كردند.
ظهر كه مسئولان عمليات تيپ ها و تيم هاي مهندسي براي ارائه گزارش
به قرارگاه آمدند. همگي با چشم هاي سرخ شده , لباس هاي خاك آلود و تني
خسته بر سر سفره نشستند... حبيب الهي كه به قرارگاه آمد چشمانش مثل هلو
شده بود , قرمز و بادكرده , انگار مي خواست از حدقه دربيايد! شايد دو روز
بود كه نخوابيده بود از بس كه گرد وخاك و دود بر روي مژه هايش نشسته
بود , مژه هايش به هم چسبيده بودند. لباس ها و صورتش پر از گرد وخاك و
دود و باروت بود , اصلا قيافه غيرطبيعي داشت , انگار از وسط آتش درآمده
بود! منظره عجيبي پيدا كرده بود. هر كس كه حاج رضا را مي ديد , مات
مي ماند كه اين آدم چه قيافه اي پيدا كرده است .
تهيه و تدوين :
روابط عمومي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ
منبع :
سند شماره 20257 ـ آرشيو مركز مطالعات و تحقيقات جنگ
رواي : محسن رخصت طلب

| |
|