روزنامه جمهوري اسلامي 10/04/1385 صفحه امام
از اسلام ليبرالي تا اسلام طالباني




(درنگي در ديدگاه امام خميني پيرامون اسلام آمريكايي )
علي معصومي (وزوايي )
تصور كنيد كه خداي ناكرده براي شما مشكل خاص جسمي پديد آمده است و مجبور شده ايد به يك بيمارستان و مجتمع درماني رجوع كنيد. با ورود شما به آن مجتمع درماني , از نظر چگونگي تشخيص و درمان , دو حالت مي تواند پيش بيايد. حالت اول اينكه همه متخصصان مربوطه , به طور هماهنگ و يكصدا , نوع مشكل جسمي شما و چگونگي درمان آن را با صراحت بگويند و همگي با هم درباره مشكل جسمي شما و راه درمان آن متفق القول باشند. در چنين حالتي , قطعا شما با اطمينان و اقبال زياد , تسليم خواهيد شد و پيشنهادها و راه حل هاي پزشكان آن مجتمع را پذيرا مي شويد.
حالت دوم اين است كه با ورود شما به آن مجتمع , هر يك از متخصصان آن جا , درباره مشكل جسمي شما چيزي بگويند و درمان ويژه اي را پيشنهاد كنند. شما با مشاهده چنين وضعيتي كه حاكي از تنوع و تضاد واختلاف در تشخيص و كيفيت درمان است , يقينا گرفتار ترديد خواهيد شد و با خود مي انديشيد كه به ملجا درست و مطمئني نيامده ايد , پس بايد هر چه زودتر از آن مجتمع بگريزيد و جسم و حيات خود را به دست كساني كه در تشخيص و برداشت از نوع بيماري شما گرفتار تعدد و تضاد آرا هستند و براي رفع آن راه حل هاي متضاد ارائه مي نمايند , نسپاريد.
مثال ديگر اين كه فرض كنيد فرزند خودتان را براي آموزش و تربيت , به يك مجتمع آموزشي و تربيتي برده ايد. در اين جا نيز درست مثل قبل دو حالت مي تواند پيش بيايد. اول اينكه در روش تربيت و آموزش آن مجتمع , هماهنگي آموزشي و تربيتي در عرصه نظر و عمل مشاهده كنيد و با اطمينان , فرزند خود را به آن جا بسپاريد. حالت دوم نيز اين است كه مشاهده كنيد كه هر يك از معلمان تربيتي و آموزشي آن مجتمع , روش ويژه اي در تربيت و آموزش دارند و اين روش ها نيز اغلب متضاد يكديگرند و در نتيجه , فرزند شما را نه تنها تربيت هماهنگ نمي كنند , بلكه او را گرفتار سردرگمي و حيرت مي كنند و او نمي داند رفتارش را با توصيه ها و روش هاي تربيتي كداميك از مربيان هماهنگ كند. قطعا شما با مشاهده ها تضادها و تناقض هاي تربيتي و آموزشي كه هر يك اثر ديگري را خنثي مي كند , از آن مجتمع دست خواهيد كشيد و سراغ مركز آموزشي و تربيتي ديگري خواهيد رفت .
در عرصه دعوت به يك دين و به يك مكتب نيز همين مساله مي تواند مورد بحث قرار بگيرد و چنين بيان گردد كه اساسا تشتت و تضاد در آرا و روش ها و ديدگاههاي اديان , مكاتب و جريان هاي فكري , سياسي و فرهنگي , عامل سردرگمي افراد مي شود و همين سردرگمي , موجب مي گردد كه اقبال مردم و جوامع به آن دين و يا جريان فكري و فرهنگي كه مي خواهد ديگران را جذب كند , تا حدود زيادي كم شود.
دين مبين اسلام , ناب ترين , جامع ترين , هماهنگ ترين و برترين دين و بي نظيرترين مجموعه تعاليمي است كه اگر به خوبي شناسانده شود , هيچ فرد سالمي پيدا نمي شود كه آن را نپذيرد. هنگامي كه اين دين ناب و الهي از طريق رسول اكرم (ص ) به انسان ها هديه شد , دشمنان و رقباي اسلام و همچنين , افراد و جريان هايي كه از اجرا شدن تعاليم و قوانين ناب اسلام , زيان شخصي و گروهي مي ديدند , به سرعت , ناب بودن اين دين را درك كردند و متوجه شدند كه اگر اسلام با همان صبغه ناب و اصيل ارائه شود , نه تنها بازار همه مكاتب و اديان تحريف شده بي رونق خواهد شد , بلكه افراد و جريان هايي هم كه در غيبت چنين دين نابي , ستمگري مي كردند و به اميال دنيايي خود دست مي يافتند , زيان خواهند ديد. به همين دليل بود كه جريان هاي مذكور , يكي از راه هايي را كه براي مقابله با گسترش اسلام ناب در نظر گرفتند , اين بود كه تشتت آفريني و پديد آوردن تضاد در تعاليم و روش هاي دين مبين اسلام را در برنامه هاي ضد اسلامي خود قرار بدهند و تحريفات را با دامنه اي گسترده , به وجود آورند تا دين مبين اسلام با اقبال كمتري مواجه شود. به همين دليل بود كه جريان هايي همچون اسرائيليات , اسلام اموي و سفياني , اسلام آميخته به جاهليت عرب و دهها جريان كوچك و بزرگ ديگر به وجود آمد تا بشر آن روز سردرگم شود و اسلام آن طور كه شايسته ذات نابش مي باشد , همه آفاق را فرانگيرد. البته غرض اين نيست كه بگوييم همه تشتت و تفرقي كه در قرون اوليه اسلام پديد آمد در اثر همين عامل بود , بلكه عوامل متعدد ديگر در اين امر دخالت داشت كه سو برداشت از اسلام , تفسير اسلام بر مبناي سود سياسي و طايفه اي وقومي , جهالت و ناآگاهي از تعاليم ناب اسلامي و... از اين نوع عوامل مي باشند.
همان طور كه با ظهور اوليه اسلام , صاحبان انواع مكاتب و مذاهب و جريان هاي مختلف دنياگرا و قوم گرا و منفعت محور و... , به طور بي سابقه اي به غوغاگري , تحريف , توطئه و تشتت آفريني مشغول شدند تا بشر آن روز را در مواجه شدن با اسلام , گرفتار حيرت و سردرگمي نمايند و ازاين طريق از اقبال جهاني و عمومي به اسلام تا حدودي بكاهند , با تجديد حيات سياسي و اجتماعي و فرهنگي دوباره اسلام در قرن حاضر نيز همان صحنه ها بار ديگر و به نوعي ديگر تكرار شده است تا از اقبال جهاني به اسلام كاسته شود.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي , جهاني كه از مادي گرايي محض مكاتب و جريان هاي فكري و سياسي و فرهنگي غربي افسرده و دلزده شده بود و به دنبال معنويت , دين و ارتباط با عالم بالا مي گرديد , با پديده بزرگ و شگفت انگيز انقلاب اسلامي كه هم به خواست ها و جنبه هاي معنوي انسان ها و هم به خواست ها و جنبه هاي مادي بشر عنايت داشت , مواجه شد و علايم و نشانه هاي اقبال جهاني به اسلام , در همان ماه ها و سال هاي اوليه پيروزي انقلاب اسلامي نمودي آشكار پيدا كرد. به همين دليل بود كه در اين زمان نيز دشمنان صهيوني و صليبي اسلام و همچنين ساير جريان هايي كه از تجديد حيات اسلام ناب زيان مي ديدند , به تكاپو افتادند و از طرق مختلف و همچنين با بسيج عوامل فرهنگي خود در سراسر جهان اسلام , در صدد برآمدند به اصطلاح , قرائت هاي مختلف و متضاد از اسلام ارائه بدهند و عملا نيز گروه ها و جريان هاي به ظاهر اسلامي كه در واقع اصلا بويي از اسلام نبرده و رنگي از تعاليم ناب اسلام به خود نرسانده بودند , در سراسر جهان پديد آورند تا مردم جهان را با انواع اسلام هايي كه عمدتا در تضاد با يكديگرند , سردرگم و حيران نمايند. مسلما در چنين وضعيتي است كه همانند دو مثالي كه در ابتداي سخن آورديم , آن هايي كه با ديده اقبال و با ديده سنجش و گزينش به اسلام مي نگرند , با مشاهده تشتت ها و تضادها , در گرايش به اسلام و رها كردن باورهاي قبلي خود , گرفتار ترديد مي شوند و حتي شايد به طور كلي از كنار مساله عبور مي نمايند و به سوي ديگر مي روند. اين همان چيزي است كه هدف دشمنان اسلام در برابر تجديد حيات اسلام مي باشد. به همين دليل است كه مي نگريم قرائت هاي نوع جديدي از اسلام مطرح مي شود و گروه هاي تازه اي كه مدعي اسلامند , ظاهر مي شوند كه يك سر اين قرائت ها و گروه ها , نوعي از اسلام است كه هيچ تضادي با مباني ليبراليسم و فرهنگ استكباري ندارد , و در يك سر آن نيز نوعي از اسلام ارائه مي شود كه چيز غير از خشونت , ترور و كشتار و ارائه چهره هولناك از اسلام نمي باشد. البته سلسله جنبان همه اين حركت ها و توطئه ها كه از يك سو اسلام را مترادف تروريسم و فاشيسم و آنارشيسم مطرح مي كنند و از سوي ديگر , اين دين مبين را مترادف ليبراليسم و... معرفي مي نمايند , كساني غير از استكبار و دشمنان صليبي و صهيوني اسلام نمي باشند; يعني آن هايي كه اكنون مي خواهند اسلام را متشتت و متضاد معرفي كنند , از نسل همان هايي هستند كه سعي كردند باوارد كردن اسرائيليات به درون فرهنگ اسلامي , تعاليم و فرهنگ اسلامي را متشتت و متضاد جلوه دهند و از بالندگي آن بكاهند. به عبارت روشن تر و به تعبير امام خميني , همه اين ها , شعبه هايي از اسلام آمريكايي هستند كه هدف آن ها چيزي غير از نابودي اسلام اصيل نيست . اگر به ويژگي هاي اسلام ناب و اسلام آمريكايي از ديدگاه امام خميني بنگريم و پيرامون معيارهايي كه ايشان در اين باره به طور مستقيم و غير مستقيم برمي شمارند , تامل نماييم , در مي يابيم همان طور كه راحت طلبي , سازشكاري , ليبرال بازي , سكولار مآبي , وادادگي در برابر ستمگران و مستكبران و... از معيارهاي اسلام آمريكايي است , ترور , خشونت بي منطق , تحجر , قشري گري و... نيز از معيارهاي اسلام آمريكايي مي باشد , يعني اينكه اگر اسلام ليبرالي و اسلامي كه هيچ مرزي با فرهنگ استكبار ندارد , اسلام آمريكايي است , اسلام طالباني و اسلام القاعده اي نيز اسلام آمريكايي مي باشد و همه اين ها دست پروردگان استكبارند كه در ظاهر خيلي با هم تضاد دارند , ولي درباطن در پي يك هدف مي باشند و آن نيز ايجاد تشتت و تضاد در ميان اسلام و در نهايت بد جلوه دادن دين مبين اسلام و پراكنده كردن مردم از اطراف آن است ; وگرنه به تعبير امام خميني , محال است در مكتب اسلام , دو فكر متضاد وجود داشته باشد كه يك سر آن , اسلام ليبرالي و در سر ديگراسلام طالباني قرار بگيرد.
اينكه اسلام طالباني و اسلام ليبرالي , هردو شعبه اي از اسلام آمريكايي هستند , واقعيتي است , ولي پذيرفتن اين واقعيت , براي اذهان بسيط , بسيار مشكل مي باشد. به همين دليل است كه امام خميني شناخت اسلام آمريكايي و مبارزه با آن را پيچيده مي دانند و معتقدند يكي از واجبات سياسي و فكري و فرهنگي , تميز دادن همين موضوع است . امام خميني در اين باره مي فرمايد : راه مبارزه با اسلام آمريكايي از پيچيدگي خاصي برخوردار است كه تمام زواياي آن بايد براي مسلمانان پابرهنه روشن گردد , كه متاسفانه هنوز براي بسياري از ملت هاي اسلامي , مرز بين اسلام آمريكايي و اسلام ناب محمدي و اسلام پابرهنگان و محرومان , و اسلام مقدس نماهاي متحجر و سرمايه داران خدانشناس و مرفهين بي درد , كاملا مشخص نشده است . و روشن ساختن اين حقيقت كه ممكن نيست در يك مكتب و در يك آيين دو فكر متضاد و رو در رو وجود داشته باشد , از واجبات سياسي بسيار مهمي است . وظيفه همه علماست كه با روشن كردن اين دو تفكر , اسلام عزيز را از ايادي شرق و غرب نجات دهند (صحيفه امام , جلد 21 , ص 120 و 121 )
بنابراين , اگر بخواهيم تجديد حيات اسلام بيش از آنچه هست , قرين موفقيت گردد , بايد به اين سفارش امام خميني به طور جدي گوش فرادهيم و هر كس به تناسب تواني كه دارد , چهره ناب اسلام را عيان سازد تا توطئه دشمن در تشتت آفريني و مشوه و التقاطي جلوه دادن سيماي دين نقش بر آب شود.
سلسله جنبان همه حركت ها و توطئه هايي كه از يك سو اسلام را مترادف تروريسم و فاشيسم و آنارشيسم مطرح مي كنند و از سوي ديگر , اين دين مبين را مترادف ليبراليسم و.... معرفي مي نمايند , كساني غير از استكبار و دشمنان صليبي و صهيوني اسلام نمي باشند; يعني آن هايي كه اكنون مي خواهند اسلام را متشتت و متضاد معرفي كنند , از نسل همان هايي هستند كه در صدر اسلام سعي كردند با وارد كردن اسرائيليات به درون فرهنگ اسلامي , تعاليم و فرهنگ اسلامي از متشتت و متضاد و جلوه دهند و از بالندگي آن بكاهند. به عبارت روشن تر , همه اين ها , شعبه هايي از اسلام آمريكايي هستند كه هدف آن ها چيزي غير از نابودي اسلام اصيل نيست
اگر به ويژگي هاي اسلام ناب و اسلام آمريكايي از ديدگاه امام خميني بنگريم و پيرامون معيارهايي كه ايشان در اين باره به طور مستقيم و غيرمستقيم برمي شمارند , تامل نماييم , درمي يابيم همان طور كه راحت طلبي , سازشكاري , ليبرال بازي , سكولارمآبي , وادادگي در برابر ستمگران و مستكبران و.... از معيارهاي اسلام آمريكايي است , ترور , خشونت بي منطق , تحجر , قشري گري و.... نيز از معيارهاي اسلام آمريكايي مي باشد
اينكه اگر اسلام ليبرالي و اسلامي كه هيچ مرزي با فرهنگ استكبار ندارد , اسلام آمريكايي است , اسلام طالباني و اسلام القاعده نيز اسلام آمريكايي مي باشد و همه اين ها دست پروردگان استكبارند كه در ظاهر خيلي با هم تضاد دارند , ولي در باطن در پي يك هدف مي باشند و آن نيز ايجاد تشتت و تضاد در ميان اسلام و در نهايت بد جلوه دادن دين مبين اسلام و پراكنده كردن مردم از اطراف آن است
اينكه اسلام طالباني و اسلام ليبرالي , هر دو شعبه اي از اسلام آمريكايي هستند , واقعيتي است , ولي پذيرفتن اين واقعيت , براي اذهان بسيط , بسيار مشكل مي باشد. به همين دليل است كه امام خميني شناخت اسلام آمريكايي و مبارزه با آن را پيچيده مي دانند و معتقدند يكي از واجبات سياسي و فكري و فرهنگي , تميز دادن همين موضوع است
امام خميني : راه مبارزه با اسلام آمريكايي از پيچيدگي خاصي برخوردار است كه تمام زواياي آن بايد براي مسلمانان پابرهنه روشن گردد; كه متاسفانه هنوز براي بسياري از ملت هاي اسلامي , مرز بين اسلام آمريكايي و اسلام ناب محمدي و اسلام پابرهنگان و محرومان , و اسلام مقدس نماهاي متحجر و سرمايه داران خدانشناس و مرفهين بي درد , كاملا مشخص نشده است . و روشن ساختن اين حقيقت كه ممكن نيست در يك مكتب و در يك آيين دو فكر متضاد و رو در رو وجود داشته باشد , از واجبات سياسي بسيار مهمي است . وظيفه همه علماست كه با روشن كردن اين دو تفكر , اسلام عزيز را از ايادي شرق و غرب نجات دهند