فغان از ماجراي هفتم تير
كه زد بر قلب هر صاحبدلي تير
منافق هاي بي وجدان بي رحم
كشيدند باطن خود را به تصوير
به يك دم قتل خيل نيكمردان
براين تامردمي نفرين هر پير
حريم اهل دل آتش فشان شد
برآمد زان شهيدان بانگ تكبير
شد از سرچشمه جاري چشمه خون
زهفتاد و (72 ) دوتن بي جرم و تقصير
بهشتي كز همه مظلوم تر بود
شد آماج هزاران تير جان گير
خدا را اين جنايت بس فجيع است
قلم شرمش همي آيد زتحرير
چونقش خائنين شد آشكارا
بني صدر از زير افتاد بر زير
حرم چون پاك از نامحرمان شد
حرامي ها شدند آگه ز تقدير
گرفتند انتقام خود زمردم
چو گرگي خورده باشد از كسي تير
نه (مزروقي ) شد از اين قصه دلخون
بجان خلقي اين غم كرد تاثير
درود ما به ياران بهشتي
كه نهضت را بخون كردند تقرير
شدند اهريمنان مطرود و منفور
درخشيد انقلاب و شد جهانگير
شعر از احمد مزروقي تهران ـ امامزاده قاسم

|
يك كمي شوخي
|

خردادماه امسال , باز هم تئاتر موفق « از خاك تا افلاك » به مدت يكماه به
روي صحنه رفت ; با اجرايي تاثيرگذار كه در صدر تئاترهاي پربيننده
مجموعه تئاتر شهر قرار گرفت . اما اين بار با يك اتفاق جديد : آقاي اكبر
عبدي بازيگر كهنه كار تئاتر , سينما و تلويزيون كه بيش تر به دليل آثار
طنزمايه اش شناخته شده است يكي از چهره هاي سرشناس اين اجرا بود. اما
نگاه كوتاهي به محتواي اينار ماندگار مهدي متوسلي كه نشات گرفته از
تاثيرات و فضاي دوران دفاع مقدس است , اين اتفاق جديد را قابل تامل تر
مي سازد. سال ها پيش كه من براي ديدن اين تئاتر رفتم , لحظه لحظه ي اجرا
گره خورده با قطرات اشك حاضراني بود كه در جو خوش ساخت تئاتر ,
غرق در احساسات بودند. اما اين بار با حضور آقاي عبدي , دوستداران و
طرفداران اين هنرمند شايسته با شادي به تشويق ايشان مي پرداختند و با
اندك جوهره ي طنز كه بازي ايشان به نمايش افزوده بود , به طور كلي خود را
در جو ديگر مي يافتند.
شكي نيست كه آقاي عبدي يكي از هنرمندان متعهد و پيش كسوت با
محبوبيتي فزاينده هستند , اما شايد در انتخاب بازيگران اين اجرا باتوجه به
محتواي غمناك و تاثيرگذار اين تئاتر , كمي كم ذوقي شده باشد. دقت در
صرف توانايي بازيگر و ناديده انگاشتن عدم پذيرش وي در نقشي آنقدر
متفاوت از آثار طنز كه ايشان بدان شناخته شده اند , موجب كاهش چشمگير
كيفيت اين نمايش موفق گرديد. هرچند به دليل حضور اين هنرمند , اجرا هم
چنان پرمخاطب بود اما اين مقصود به بهاي از دست دادن فضاي خوش
رنگي حاصل شد كه اجراهاي قديم اين نمايش , از معدود اجراهايي بود كه
توانسته بود آن را حاصل كند. علي اي حال به نظرم حيف آمد كه از كنار
كاهش بار معنوي اين ارزش گرانقدر هنري بي اعتنا گذركنم و حرفي نزنم . و
اين به دليل بهايي است كه اين اثر و آثاري از اين دست در جامعه ي هنري ما
دارند و قدر آن ها دانسته نمي شود.

|
شرح هجران گل ياس علي (ع )
|
چون زمان فوت پيغمبر رسيد
گشت زهرا(س ) بي قرار و نااميد
از غم هجر پدر , خون مي گريست
همچو ليلي , بهر مجنون مي گريست
گفت پيغمبر به بنتش , فاطمه (س )
سخت داري از فراغم واهمه
اشك هاي تو دلم را ريش كرد
غصه ام را از فراقت بيش كرد
دخترم , گريان مشو از هجر من
مي رسد پايان زمان زجر من
ناشكيبايي مكن بعد از پدر
مي گذارندت ميان دار و در
مژده زهرا , اي گل شب بوي من
اولين كس تو بيايي سوي من
تا كه زهرا , مژده بابا شنيد
برق در چشمان گريانش جهيد
سر به دامان پدر , زهرا نهاد
قطره اشكي زچشمانش فتاد
گفت : زهرا , پهلويت را بشكنند
بعد من آتش به جانت مي زنند
بعد مرگ من , علي را يار باش
هل اتي را كوثرم غمخوار باش
دشمنش را دخترم بيزار باش
شير حق را محرم اسرار باش
درد دل ها كرد با زهراي خويش
گفت با او از غم فرداي خويش
چون پرستوي مهاجر پرگشود
دخترش خاك عزا بر سر نمود
چشم هايش خيس اشك درد بود
قلب او از هجر بابا , سرد بود
صبح و شب ياس نبي آشفته بود
اشك او جاري و درحال سجود
آن قدر ياس اميرالمومنين (ع )
گريه كرد از هجر فخر عالمين
تا كه چشمانش به جاي اشك سرد
از غم هجر پدر خون گريه كرد
گر اميرالمومنين , پيشش نبود
گوهر ختم رسل , دق مي نمود
گفت زهرا : يا اميرالمومنين (ع )
نيست جز تو حجتي روي زمين
يا علي (ع ) بعد از پدر بهتر تويي
شير خيبر , ساقي كوثر تويي
اولين مظلوم عالم , يار من
حجت حق , اي گل بي خوار من
جان زهرايت فدايي تو باد
اسوه خوبي امير عدل و داد
اي علي تا آخرين روز حيات
فاطمه فرزند فخر كائنات
در كنار شير خيبر , ماندني است
عشق در چشمان زهرا , خواندني است
روزها بگذشت از فوت رسول
فكر بابا بود زهراي بتول (س )
وعده بابا كه اي احساس من
زود مي آيي كنارم , ياس من
روح زهرا را , زغم ها مي زدود
ليك او فكر غريب كوفه بود
شاد بود از وصل بابايش ولي
غصه دار غربت مولا علي (ع )
قلب او پرغصه از غصب فدك
غصه دار از مردمان پر كلك
گفت با اندوه , زهراي بتول (س )
زود رفت از يادتان دين رسول
اين فدك , حق علي و فاطمه است
غصب كرده دشمن ملعون پست
دشمن دين خدا آل رسول
تا شنيد اين را ز زهراي بتول (س )
در ميان كوچه زد سيلي به او
ديوزشت كافر بي آبرو
بهر بيعت دست مولا بسته شد
پهلوي زهراي او بشكسته شد
ماند زهرايش ميان دار و در
ميخ در گلگون شد از خون جگر
گفت زهرا قبل كوچ از اين جهان
يا علي دارم سخن هايي بدان
با يتيمانم علي غم خوار باش
كودكان خسته ام را يار باش
اشك چشم كودكانم پاك كن
يا علي جسم مرا شب خاك كن
يا علي , اي صاحب نان و رطب
تشنه مي گردد حسينم نيمه شب
تشنه كام عشق را سيراب كن
با متانت كودكم را خواب كن
اي اميرالمومنين شاكي نباش
غصه دار چادر خاكي نباش
از غم هجران من گريان مشو
شاد مي گردد عدو از اشك تو
ناله زد مولا بدون واهمه
نور چشمان ترم اي فاطمه
بعد تو دنيا برايم خوار شد
همسرت اي فاطمه بي يار شد
بعد تو دنيا برايم تنگ شد
پهلويت با خون محسن رنگ شد
بعد هجرت , ديده ام روي تو را
جاي سيلي روي ابروي تو را
چادرت زهرا چرا خاكي شده
مجتبي از چه چنين شاكي شده
روي سرخت قلب من را آب كرد
ناله ات روح مرا بي تاب كرد
صورتت را از چه پنهان داشتي
تخم غم را روي قلبم كاشتي
فاطمه موهاي زينب شانه نيست
دست تو با موي او بيگانه نيست
ياس طه , موي او را شانه كن
قلب او را با غمت بيگانه كن
فاطمه , اشك حسن را ديده اي
از غم و اندوه او پرسيده اي
بغض او قلب مرا خون كرده است
صبر را از خانه بيرون كرده است
گفته بودي فاطمه با شور و شين
كاش مي گشتي فدايي حسين
فاطمه اي نور چشمان ترم
پيكرت را پيش بابا مي برم
مي سپارم جسم بي جان تو را
با دلي خونين به ختم الانبيا
مي كنم جان جهان را زير خاك
فاطمه اي همسرم روحي فداك
جان مولا چشم خود را باز كن
كودكان خسته ات را ناز كن
بود زهرا كشته راه علي
او ندارد طاقت آه علي
پيكر زهرا كفن را باز كرد
كودكان خسته اش را ناز كرد
ناگهان نادي ندا زد , يا امير
كودكان از پيكر مادر بگير
چون ملك ها در خروش و حيرتند
خشمگين از مردم بي غيرتند
كوثر قرآن علي بي يار شد
از غم هجران تو بيمار شد
فاطمه , مظلومه حيدر نشان
عشق را از چشم مولايت بخوان
خون دل هاي غم ديرينه ات
شد روان از پهلو و از سينه ات
عشق حيدر دست صادق را بگير
جان مولا , اي گل ياس امير
پاسدار محمدصادق خرسند
قم ـ تيرماه سال 1384

|
نوگل طاها
|
بي تو يا فاطمه من بي كس و تنها چه كنم
با غم مرگ تو اي اسوه تقوا چه كنم
محرم را زدلم مونس تنهايي من
داغ جانسوز تو را اي گل زيبا چه كنم
با وجود تو غم از دل بزدودم همه حال
با غم مرگ تو اي بانوي عظمي چه كنم
باغبان رفتي و گلها همه پژمرده شدند
بي گل روي تو اي نوگل طاها چه كنم
فاطمه رفتي و شد روز علي چون شب تار
با چنين فتنه كه شد بعد تو برپا چه كنم
مرگت اي راحت جان از دو جهان سيرم كرد
عمر اگر طول كشد بي تو من اينجا چه كنم
زندگي با تو صفا داشت ولي صدافسوس
رفتي اي همسر والا من تنها چه كنم
محسنت كشته شد از ضرب لگد در پس در
با عزيزان تو و گريه آنها چه كنم
نور رخسار تو مي داد به اين خانه صفا
خانه غمخانه شده اي زهره زهرا چه كنم
من اگر از غم مرگ تو نميرم عجب است
ماندن بي تو در اين وادي غمها چه كنم
بس كن اين قصه كه شد باعث سوزاندن شمع
گر شفاعت نكند فاطمه فردا چه كنم
هاشم كلانتري

|
نظر اول
|
اين ظلم است كه محدوديت دارد. مظلوميت بي انتهاست .
ظالم حدنهايت چيزي از كسي مي ستاند : مالش را , جانش را ,
شخصيتش رالله و شايد آن را به خود بيافزايد. تا كمي داراتر
شود , يا بي رقيب تر. به هرحال « تر » دارد. قبلا چيزي بوده و
حالا آن چيزتر. اما مظلوم همه چيزش را مي دهد , جز هدفش
را.
در همه ي تاريخ , مظلوم اگر از عقيده اش دست برمي داشت
مظلوم نمي شد. اگر باج مي داد , اگر سكوت مي كرد , اگر جانب
باطل را مي گرفت ... آن وقت ديگر كسي به او كاري نداشت .
مظلوميت هم درجه دارد. گاهي مالي را مي ستانند , گاهي جاني ,
گاهي آبرو. گاهي همه را.
گاهي ماوراي همه ي اين ها , چنان فرشته اي را به مظلوميت
مي كشانند كه برگ زننده ي تاريخ زمان ما درباره اش بگويد :
« مظلوم زيست , مظلوم مرد و خاري بود در چشم دشمنان
اسلام » و كمتر كسي اين عظمت را داشت , و اين مظلوميت را.
اما حد اعلا و سمبل مظلوميت جاي ديگري است . جايي
كه تمام انقلاب ما وام دار آن است .جايي كه مادر امامي را , و
همسر امامي را , و فرزند پيامبري را جثه اي نحيف و با طفلي در
شكم آن گونه حرمت بشكنند و سيلي زنند و مردش را , امامش
را در مقابل چشمش آن گونه به بيعت باطل مجبور سازند كه
تاب زندگي نياورد , و اولين حماسه ي اشكبار پيروان اين
پيامبر را رقم زند.
اين ظلم است كه محدوديت دارد. مظلوميت بي انتهاست .

|
هواللطيف
|
به مظلومه اي كه اعتبار روشنايي هاست .
گوشه هاي چادر دريا
چرا
خاكي شده
ذهن كم ظرفيت يك ابر
چندين بار , اين بار
از خودش پرسيده بود...
... آسمان ,
كه فكر او را خوانده بود
در جوابش
« با بلندي » گفته بود :
اين همه ساحل ,
كه خيمه گاه هر امنيت است ...
اين همه ساحل ...
و بعد ,
آسمان بغضش گرفت ...
هق هقي سرداد و گفت :
اين همه ساحل ,
كه به گستردگي پهنه هر طاعت است ...
...
... گوشه هاي چادر زهر است ,
كه خاكي شده ...
زينب رزثمالي (سوزان )

| | | |
| |