روزنامه جمهوري اسلامي 06/04/1385 صفحه جبهه و جنگ

من كسي بودم غروري داشتم ....
* شور دل انگيز بهار
من كسي بودم غروري داشتم ....


من سفير كوچه هاي خاكي ام
محرم يك آسمان افلاكي ام
راوي زخم گلوي لاله ام
من حديث شروه هاي ناله ام
من بياباني ترين آواره ام
گمشده در كوچه هاي چاره ام
كوله بارم زخم بال چلچله است
حال من مانند حال چلچله است
در دلم رنج پريدن هاي اوست
شروه در خون تپيدن هاي اوست
در نگاهم اضطراب لحظه هاست
جان من در التهاب لحظه هاست
روزگاري من مسافر بوده ام
خانه بر دوش و مهاجر بوده ام
من كسي بودم غروري داشتم
جبهه بود و من حضوري داشتم
روزهاي بدرقه گل مي شدم
مي شكفتم مثل بلبل مي شدم
روي دست لاله ها پر مي زدم
بوسه ها بر دست مادر مي زدم
آه اين دنيا كه رنگش سرد بود
كم كمك هوش و حواسم را ربود
گاه از آن روزها دورم كند
گاه گاهي هم كر و كورم كند
گاه حس بي خيالي مي دهد
بوي گند لااوبالي مي دهد
گاه با من مهرباني مي كند
مي نشيند همزباني مي كند
مي زدايد آنچه در ياد من است
آن طنيني را كه در داد من است
گاه گاهي همصدايش مي شوم
بيخود از خود آشنايش مي شوم
مي روم تا كوچه هاي بي كسي
فارغ از خود , فارغ از دلواپسي
ليك حسي در دلم گل مي كند
دل به صاحبدل توكل مي كند
مي گشايم چشم هاي بسته را
اين پر و بال غريب و خسته را
يادم آيد روزهاي دلنشين
كوچه هاي خاكي ميدان مين
لحظه هاي الوداع لاله ها
بوي سيب و بوي سرخ ناله ها
مي شكفد ناي بغض آلود من
مي شود پر نغمه تار و پود من
من سفير كوچه هاي معبرم
ريشه دارد عاشقي در باورم

اي تفنگ اي يادگار خوب من
نغمه خوان بي قرار خوب من
ياد فرياد تو در سنگر بخير
خش خش ناي تو در معبر بخير
جاده ها را با تو من پيموده ام
با تو در ميدان مين من بوده ام
در غروبستان سنگر آشنايم بوده اي
نغمه خوان لحظه هايم بوده اي
يادم آيد با تو تنها مي شدم
از خود گمگشته پيدا مي شدم
بر فراز قله ها پر مي زدم
چون كبوتر در هوا پر مي زدم
كوله ام بر پشت و در دستم تفنگ
عشق بود و يا حسين , ميدان جنگ
با تو من از هشت خوان بگذشته ام
از غبار كاروان بگذشته ام
اي تفنگ فرياد من در ناي تو
روزگاري بوده ام همپاي تو
با تو در سنگر نگهبان بوده ام
همدم روح شهيدان بوده ام
من برادرهاي خوبي داشتم
زندگي را ساده مي پنداشتم
دست سرد جنگ را حس كرده ام
تركش دلتنگ را حس كرده ام
جنگ شرجي جنوبم را گرفت
آن برادرهاي خوبم را گرفت
اي تفنگ من بي برادر مانده ام
روزگاري است ديده بر در مانده ام
خاطرات خوب سنگر مانده است
در دلم عشق برادر مانده است
اي تفنگ اينك كه خلوت كرده ام
خاطراتي را به ياد آورده ام
خاطراتي از شهيدستان عشق
از نگاه ساده مستان عشق
انفجار بغض مين را ديده ام
جوشش خون از زمين را ديده ام
جوشش خون بود و معبر بود و مين
پاي خونين برادر بود و مين
اي تفنگ كو لحظه هاي خوب من
آن برادرهاي بس محبوب من
در بيابان جستجوگر مي شوم
خاك پاي هر برادر مي شوم
اي تفنگ با من بيا تا دشت نور
تا شهيدستان خونين بلور
اي تفنگ در مذهب مردان دشت
از غبار عافيت بايد گذشت ....
بهروز هاشم پور
ارسالي : ستاد كنگره سرداران و 8000 شهيد استان گيلان

شور دل انگيز بهار




تقديم به شهيد بزرگوار ستوان محمد شفايي
بخش دوم و پاياني
اشاره : بخش نخست مطلب « شور دل انگيز بهار » را روز يكشنبه 85,4,4 در همين صفحه جبهه و جنگ خوانديد . آنچه در پي مي آيد بخش دوم و پاياني اين نوشتار است كه از نظر شما مي گذرد.
عمليات بيت المقدس
مرحله اول عمليات بيت المقدس در تاريخ 1361,02,09 آغاز شد در اين مرحله رزمندگان اسلام با نصب پل بر روي كارون پيروزمندانه از آن گذشتند و به پشت جاده اهواز خرمشهر رسيدند. دشمن مواضع مهمي را از دست داد و به نحو جالبي غافلگير شد. با استقرار رزمندگان اسلام در پشت جاده و تلاش براي دستيابي كامل به جاده مواصلاتي اهواز ـ خرمشهر راه براي ورود به خرمشهر و آزادي آن هموار مي شد و اين نكته اي بود كه دشمن به شدت از آن مي هراسيد و از اين رو صدام به طور جدي در صدد بازپس گيري مواضع از دست رفته نيروهاي عراقي بود. يك روز وقتي مي خواستم به خط بروم ستوان شفايي گفت من هم مي آيم . آن روز بعدازظهر به طرف خط مقدم رهسپار شديم . قبل از تاريكي هوا در خط مقدم جبهه در پشت جاده خرمشهر اهواز مقابل ايستگاه حسينيه در ميان رزمندگان سپاه اسلام مستقر شديم . سروان از نيروهاي خط يك آرپي جي و چند گلوله گرفت و من هم به سراغ يك تيربار غنيمتي كه ظاهرا اسمش سيمينوف بود رفتم . برخلاف نيروهاي عراقي كه امكانات مهندسي عظيمي در اختيار داشتند و خاكريزها , كانالها و سنگرهاي زياد و مستحكمي داشتند سپاهيان اسلام تنها جان پناهشان خاكريز پشت جاده ها بود و فقط گاه به چند گوني شن و گودالي كوچك اندكي به حفاظت نيروها كمك مي كرد. دومين كمبود اساسي رزمندگان اسلام ضعف امكانات رزمي بخصوص سلاح سنگين و آتشبارها در مقايسه با دشمن بود كه اين يكي دليلش تحريم تسليحاتي كشور و تجهيز سخاوتمندانه دشمن متجاوز ما از سوي قدرتهاي استكباري بود.
هنوز ساعات اوليه شب بود كه پاتك بسيار سنگين دشمن آغاز شد. توپهاي سنگين غرش كنان پس از ايجاد شكاف و عمقي در زمين منفجر مي شدند و آتش و دود و تركش آنها فضاي زيادي را پر مي كرد خمپاره ها سوت مرگ مي زدند از همه سخت تر موشكهاي كاتيوشاي دشمن بود كه بي دريغ تمام دشت جبهه را به جهنمي سوزان تبديل كرده بودند و زمين از شدت انفجارهاي پياپي مي لرزيد و ستونهاي دود و آتش به هوا بلند بود گلوله ها وزوزكنان از كنار صورت و گوش رزمندگان مي گذشت و هر لحظه پيكر پاكي غرق در خون مي شد و يا يكي از ادوات و خودروهاي سپاه اسلام در آتش شعله ور مي شد پس از مدتها آتشباري سنگين و بي وقفه حركت تانكها و نفربرهاي زرهي دشمن و به دنبال آنها نيروهاي پياده متجاوز و تك تيراندازان آنها به سوي خط دفاعي رزمندگان اسلام آغاز شد. اگر آنها در اين مرحله موفق مي شدند معلوم نبود چه فاجعه بزرگي رخ دهد زيرا دشمن مصمم بود كه نيروهاي اسلام را از جاده تا سرپل و آن سوي پل به عقب براند كه در آن صورت نه تنها نيرهاي اسلام قتل عام مي شدند كه ديگر فتح خرمشهر غير قابل تصور مي گرديد. اما رزمندگان مظلوم اسلام با همان آرپي جي ها و سلاحهاي سبك و پشتيباني آتش توپخانه سپاه اسلام با متجاوزان به يك درگيري خونين و بي نظير در تاريخ جنگهاي معاصر دست زدند. جنگ تن به تانك بود و لطف و مدد الهي و شهادت طلبي نيروهاي رزمنده تنها اميد براي شكست دشمن . ستوان شفايي نيز مرتب با سلاح آرپي جي به طرف دشمن شليك مي كرد. او كه با شجاعت و تهوري بي نظير از سر شب تا نزديك صبح مردانه جنگيد و توانست چند تانك و نفربر دشمن را شكار كند. رزم او رزم عجيبي بود. چالاكي اش نشانه روي اش و حركات دقيق و به موقع اش . حدود ساعت چهار صبح بود كه صداي انفجار خمپاره شصت در نزديكي ما فرياد ستوان شفايي را بلند كرد. من كه بر اثر موج انفجار حالت گيجي داشتم ناگهان متوجه زخمهاي ستوان شدم . برادران امدادگر خط با باندپيچي جزئي جلوي خونريزي او را گرفتند و در همين حال آمبولانسي كه حامل يك مجروح ديگر بود سر رسيد او را در آمبولانس گذاشتيم و راننده آمبولانس كه تنها بود خواست تا با او همراه شوم راه پر از دست انداز بود و هر بار آمبولانس در آن تاريكي در دست اندازي مي افتاد و مجروحان به بالا و پايين پرتاب مي شدند چاره ديگري نبود. هر لحظه امكان نابودي راننده و آمبولانس و مجروحان و همراه مي رفت در طول مسير حداقل دو آمبولانس را مشاهده كردم كه با گلوله هاي توپ و خمپاره دشمن آتش گرفته و همه با هم سوخته بودند راننده آمبولانس كه اصفهاني بود با سوز دعا و ذكر و توسل از معركه دور شد و تقريبا همزمان با روشن شدن هوا به بيمارستان امداد رسيديم . بيمارستان صحرايي تا حدي مجهز بود. اطاقهاي عمل و امكاناتي داشت و از همه مهمتر كادر درماني و پرستاري كه عاشقانه و به قصد خدمت انبوه خطرها را به جان خريده وبا وجود بمباران هاي پياپي هواپيماهاي دشمن در آنجا گرد آمده بودند كادر پزشكي در بين آنها از نخبه ترين جراحان و پزشكان متخصص و حتي چهره هاي شاخص علمي دانشگاهي وجود داشت آنها دلسوزانه و بطور خستگي ناپذيري تلاش مي كردند اما تعداد مجروحان نيز بسيار زياد بود آنها حتي از مداواي مجروحان عراقي نيز كوتاهي نمي كردند. پزشكان ستوان شفايي را معاينه كردند و پس از اقدامات اوليه مصلحت را در انتقال به تهران ديدند. بنابر اين او را با اولين پرواز هلي كوپترها به تهران انتقال دادند. بعدها مطلع شدم كه ستوان پس از بهبودي نسبي دوباره راهي جبهه ها شده و در منطقه عملياتي فكه شهيد شده و به آرزويش رسيده . خدايش رحمت كند.
مراحل ديگر آزادسازي خرمشهر با نثار خون سپاهيان اسلام و شهادت طلبي آنان با موفقيت همراه شد. به دنبال مراحل دوم و سوم عمليات بيت المقدس نيروهاي اسلام در خط مرزي مستقر شده و براي فتح خرمشهر مهيا شدند. مرحله چهارم عمليات بيت المقدس در نيمه شب اول خرداد ماه آغاز شد. سپاه اسلام حلقه محاصره خرمشهر را هر لحظه تنگ تر مي كردند اما دشمن استحكامات عجيبي را در خرمشهر ايجاد كرده بود اين استحكامات عبارت بودند از ميدانهاي وسيع مين , سنگرهاي بسيار مستحكم و قوي جمعي ـ ميدانهاي كاشت تير آهن به طور عمودي . (جهت جلوگيري از نفوذ نيروهاي چترباز و فرود آنها در خرمشهر. تقريبا امكان زيادي براي فتح فوري و آسان شهر نبود و اگر نبود امدادهاي غيبي و روحيه شهادت طلبي مدافعان مظلوم اسلام فتح خرمشهر غير قابل تصور مي نمود. در تاريخ دوم خرداد ماه سرهنگ احمد زيدان فرمانده نيروهاي عراقي مستقر در خرمشهر بر روي مين رفت و به درك واصل شد و به دنبال آن عده اي از نيروهاي عراقي با شنا از اروند گريختند و برخي از آنان نيز در آب غرق شدند.
روز سوم خرداد ماه حماسي ترين روز عمليات بيت المقدس بود سپاه اسلام آن روز شور ديگري داشتند حدود ساعت 9 صبح بود كه خود را به خاكريزهاي محور شرقي در پشت خرمشهر رساندم . آنجا بچه هاي سپاه خرمشهر مستقر بودند و چه زيبا و جانانه از شهرشان دفاع مي كردند خيلي ديدني بود وقتي كه يكي از طلبه هاي چاق و چله خرمشهري را ديدم كه با توپ 106 نصب شده بر روي يك جيپ با چه جنب و جوشي پياپي به طرف عراقيها شليك مي كرد.
به سمت محور غربي رفتم و در آنجا شهيد حجت الاسلام رداني پور فرمانده يكي از قرارگاه ها را ديدم كه در حالي كه دستش شكسته و بر گردنش آويزان بود و نسبت به قبل لاغرتر و تكيده تر شده بود در خط مقدم نيروهاي اسلام را فرماندهي مي كرد.
قدري بالاتر حدود ساعت 10 صبح مشاهده كردم كه عده اي از عراقيها از سنگرها و استحكامات بسيار مستحكم خود بيرون ريختند و در حالي كه دست بر سر مي نهادند و با تصويري از امام و قرآني به دست مي گرفتند دخيل يا خميني و الموت لصدام مي گفتند و خود را تسليم مي كردند. خداوند به من قوت قلب داد و به جلو يكي از سنگرهاي جمعي رفتم و در آنجا 63 نفر از نيروهاي عراقي را به خط كردم و به طرف پشت خط به راه افتادم من ضعيف كجا و آن غولها كجا صحنه جالبي بود. يكي از فرماندهان ارتش وقتي ديد طلبه لاغر اندامي با لباس رزم و تنها با يك سلاح و چند نارنجك بر كمر و عمامه بر سر اين غولها را به عنوان اسير مي برد فورا دوربيني آورد و چند عكس يادگاري گرفت . اين نبود مگر به واسطه رعب و ترسي كه خداوند در دل آنها انداخته بود.
وقتي اسرا به پشت جاده خرمشهر , اهواز برده و تحويل دادم آنجا برادر سردار حميدنيا را كه فرمانده سابق سپاه ياسوج بود و آن زمان به عنوان فرماندهي سپاه خراسان مسئول هماهنگي عمليات نيروهاي خراسان در جبهه بود را مشاهده كردم سردار خواهان آن بود كه با اسرا با رافت اسلامي و مهرباني رفتار شود.
بازگشته و هر لحظه در انتظار ورود به خرمشهر ثانيه شماري مي كردم تا آنكه من نيز چون خسي سبكبال در ميقات عشق به اوج خروشان سپاه اسلام پيوسته و همراه آنان وارد خرمشهر شدم . درگيري درون شهر ادامه داشت و نيروهاي بعثي همچنان مقاومت مي كردند . چند دقيقه بعد حدود ساعت 2,5 بعدازظهر هليكوپتر عراقي كه بر بالاي سر نيروهاي اسلام در پرواز بود با شليك گلوله رزم آوران اسلام سقوط كرد و بانك تكبير به هوابرخواست . اين صحنه نيز خيلي جالب و ديدني بود و در عوض نيروهاي عراقي در شهر به شدت روحيه خود را از دست دادند. بلندگوها نيز پياپي عراقيها را به تسليم فرامي خواند.
همينطور كه در خيابانهاي خرمشهر مي گشتم و انبوه جنازه ها را مي ديدم چشمم به اسكلت انساني افتاد كه در حال سوختن بود او در كنار يك قبضه توپ ضد هوايي سوخته بر روي زمين افتاده بود و دود و بو مي كرد. درست مثل پوستر اسكلت استخوانهاي انسان و يا اسكلتهاي آزمايشگاهي با اين تفاوت كه استخوانهايش بر اثر سوختن سياه شده بود با اينكه او متجاوز بعثي بود از ديدن اين صحنه ها حالم قدري بد شد هر چند تاكنون جنازه هاي زيادي از بعثي ها ديده بودم اما اين اسكلت جور ديگري بود بر بالاي اين جنازه كه هنوز مي سوخت با خود گفتم اين است عبرت روزگار هر كسي آتشي به پا كند خود در آن خواهد سوخت .
به جمع رزمندگان اسلام در جلو مسجد جامع پيوستم . نماز شكر را در مسجد جامع خواندم و خداوند را بر اين پيروزي سجده كرديم . همراه با رزمندگان اسلام در بيرون مسجد گرد آمده بوديم آن جوان لبناني را هم كه در كوت شيخ با او آشنا شده بودم آمده بود آنگاه همه با هم سرود فاتحانه الله اكبر سر داديم اين لحظه هاي پرشور بارها به مناسبت فتح خرمشهر از سيماي جمهوري اسلامي ايران نمايش داده شد. تا شامگاه آن روز شهر به طور كامل پاكسازي شد. مردم با شنيدن خبر آزادي خرمشهر در تمامي شهرهاي كشور به جشن و شادماني پرداختند.
در اين عمليات بيش از 16000 تن از نيروهاي دشمن كشته و زخمي شدند . بيش از 19000 تن به اسارت در آمدند و غنايم و ادوات جنگي و مهمات و امكانات بسيار انبوهي به غنيمت سپاهيان اسلام درآمد و پير ما گفت : « خرمشهر را خدا آزاد كرد. »
محمدقاسم نصيرپور
به سمت محور غربي رفتم و در آنجا شهيد حجت الاسلام رداني پور; فرمانده قرارگاه صاحب الزمان (عج ) را ديدم در حالي كه دستش مجروح و بر گردنش آويزان بود و نسبت به قبل لاغرتر و تكيده تر شده بود در خط مقدم , نيروهاي اسلام را فرماندهي مي كرد
خمپاره ها سوت مرگ مي زدند , از همه سخت تر صداي موشك هاي كاتيوشاي دشمن بود كه بي دريغ تمام دشت جبهه را ب جهنمي سوزان تبديل كرده بود و زمين از شدت انفجارهاي پياپي مي لرزيد و ستونهاي دود و آتش به هوا بلند بود