روزنامه جمهوري اسلامي 04/04/1385 صفحه جبهه و جنگ

* شور دل انگيز بهار
* لذت تيرو تركش
شور دل انگيز بهار




تقديم به شهيد بزرگوار ستوان محمد شفايي
بخش نخست
بهار سال 1361 شور دل انگيز داشت . آن روزها عاشقان آوارگان دشت خون و صحراي جنون بودند و در خرابات جبهه ها و در سنگرها در ميان لاله ها آشيان داشتند. آن ايام ما پيري داشتيم كه عاشقان پروانه وار گرد وجودش در طواف بودند و با اشارتش خود را به آتش مي سوختند.
دومين روز بهار عمليات پيروزمندانه مدافعان حق و دين بنام فتح المبين آغاز شد. اين رزم بي امان و دلاورانه يك هفته ادامه داشت , با نثار خون شجاعان سپاه اسلام پيروزيهاي بزرگي براي كشور و ميهن به ارمغان آورد. بخشهاي زيادي از سرزمين دلاور خيز ما از چنگال دشمن متجاوز آزاد شد و عده زيادي از نيروهاي دشمن نابود شدند و هزاران تن از آنان به اسارت در آمدند. سلاحهاي سبك و سنگين و مهمات انبوهي همراه با تجهيزات و ادوات مختلف به غنيمت رزمندگان اسلام در آمد.
پير جماران در پيامي فرمود : « من از دور بر دست و بازوي شما رزمندگان اسلام بوسه مي زنم و بر اين بوسه افتخار مي كنم » . و ارادتمندان آن پير صفا دل در پاسخ به احساسات صادقانه او عاشقانه گريستند. دامنه تجاوز دشمن به خاك پاك ميهن ما بسيار گسترده بود و با وجود پيروزيهاي غرورآفرين فتح المبين هنوز بخشهاي زيادي از سرزمين ما و شهر خرمشهر در اشغال متجاوزان بود و پيوسته اين ندا بر لبها و در عمق دلها جاري بود « خيز اي رزمنده شير خانه از دشمن بگير » .
اينك دلاور مردان سپاه اسلام تصميم به آزادسازي بخشهاي ديگري از سرزمين اسلامي مان را گرفته بودند.
وقتي قرار بود در جبهه ها عملياتي آغاز شود از طريق سپاه و بسيج نيروهاي مردمي را براي حضور در جبهه ها و پشتبياني جنگ آگاه مي كردند. آن روزها خدمتگزار كوچك ايتام و محرومين در بوير احمد بودم و در كميته امداد امام خميني ياسوج خدمتگزاري مي كردم . برادر عزيز و شهيدم حجت الاسلام شيخ عبدالله ميثمي (ره ) مرا به جلسه اي در سپاه دعوت كرد تا آنجا كه بخاطر دارم در آن جلسه نماينده اي از قرارگاه و منطقه عملياتي حضور داشت . موضوع جلسه بسيج نيروهاي مردمي براي حضور در جبهه و ارسال و جمع آوري كمك هاي مردمي به جبهه ها بود.
قرار بود ستاد كمك رساني به جبهه ها مستقر در مسجد صاحب الزمان (ع ) ياسوج فعالتر شود و تبليغات براي بسيج مردمي و حضور عشاير سلحشور در جبهه گسترده تر شود.
از آن پس وقت بيشتري را صرف تبليغات و سخنرانيهاي حماسي جهت حضور يافتن رزمندگان دلير عشاير در جبهه داشتيم .
صحنه هاي زيبايي از حماسه حضور دلاوران در تاريخ جنگ و انقلاب شكل مي گرفت . در ميان رزمندگان دلير و شهيدان كهكيلويه و بويراحمد همه گروههاي سني وجود داشتند از جوانان رشيد و سلحشور عشاير گرفته تا نوجوانان كم سن و سال و پيران روشن ضمير و عارفي همچون شهيد سيدقربان حسيني , اينان با هر فراخواني آماده حضور بودند.
حضور دلاورانه از يك سو و كمك هاي صادقانه و سخاوتمندانه آنان به جبهه كه گاه عليرغم نياز خودشان ايثار مي كردند از سوي ديگر موجي از احساسات پاك و همدلي و صفا را در ميان مردم بر انگيخته بود. در چشمان هر مرد و زن و كودك و پير و جوان اين سامان برق اميد مي درخشيد. آن روزها زنان پاكدل روستاها براي رزمندگان اسلام نان محلي تيري مي پختند. اين صحنه هاي ايثار و شكوه برايم فراموش ناشدني هستند اما دو صحنه برايم آنقدر جالب و زيبا بود كه بي اختيار گريستم .
صحنه اول وقتي دانش آموز يتيمي كه ساكن يكي از روستاها و تحت پوشش كميته امداد بود براي گرفتن مستمري ماهانه اش مراجعه كرد و اصرار داشت كه اين ماه به او سهميه بيشتري از برنج و روغن و خواروبار اختصاص يابد. نمي توانستم دلش را بشكنم چرا كه اينك در جاي برادر بزرگتر او بودم با خواسته اش موافقت كردم و او خوشحال شد و كيسه خواروبار را كه حمل آن برايش مشكل بود بر دوش گرفت و رفت . ساعتي بعد براي سركشي به ستاد كمك رساني به جبهه ها مستقر در مسجد صاحب الزمان ياسوج مراجعه كردم بر بالاي كمك هاي جمع آوري شده آن كيسه برنج و خواروبار را شناختم همانهايي بود كه ساعتي قبل آن كودك يتيم به عنوان مستمري جهت مصرف يكماهه خانواده اش دريافت كرده بود. از برادري كه مسئول جمع آوري كمكها بود پرسيدم اين بسته را چه كسي آورد و او جواب داد پسري 14 ـ 13 ساله آن را براي كمك به جبهه ها آورده و او را نمي شناسم . اينجا بود كه به رمز اصرار آن كودك يتيم پي بردم و بي اختيار در خلوت خويش گريستم .
دومين صحنه وقتي بود كه به روستاي گنجه اي در نزديكي ياسوج رفته بودم , پيرزني مستمند كه تحت پوشش كميته امداد بود و در كلبه روستايي اش فقط چند مرغ نگهداري مي كرد فورا پاهاي مرغ هايش را بسته و آنها جهت كمك به جبهه ها در ماشين ما گذاشت با مهرباني و با لهجه لري به او گفتم : « دي نيشه مرغل سي جبهه بريمون » يعني مادر نمي شود مرغها را براي جبهه ببريم و او با التماس خواست تا چند تخم مرغ را كه ذخيره كرده بود قبول كنيم .
كمك هاي مردمي گردآوري شد و تا آنجا كه در خاطر دارم بيش از 20 كاميون آماده ارسال به جبهه ها گرديد . اين هدايا شامل گوسفند , نان تيري محلي , كمپوت و كنسرو و خواروبار و ساير اقلام مصرفي رزمندگان بود. كاروان كمك هاي مردمي آماده حركت بود. من نيز به اتفاق يكي از راننده هاي امداد با گرفتن دو اسلحه كلاشينكف و چند خشاب از سپاه و حكم حمل سلاح با يك دستگاه وانت تويوتا همراه كاروان راهي جبهه جنوب شديم . هنگامي كه به منطقه رسيديم تا آنجا كه خاطرم هست اوايل ارديبهشت بود. كمك هاي مردمي تحويل واحدهاي پشتيباني درآبادان و همچنين برخي از يگانهاي مستقر در جبهه شد و رانندگان كاميونها پس از تحويل محموله بازگشتند. اما چون قصد ما حضور در منطقه بود به هتل بين المللي آبادان كه به صورت متروكه در آمده و محل استقرار عده اي از رزمندگان اسلام بود هدايت شديم .
در جمع رزمندگان آنجا من كسي را نمي شناختم جز يك نفر آنهم مرحوم خسروي از جوانان خونگرم عشاير ممسني جواني رشيد و بلند قامت با ريشهاي بلند و هيبت جالبي بود. آن مرحوم از ابتداي جنگ در جبهه بود و حضورش در جبهه سالها به طور مداوم به درازا كشيد و جالب اينكه طي اين مدت حتي يك زخم هم بر نداشت اما بعدها هنگام مرخصي از جبهه يك روز صبحگاهان در خانه اش هنگام وضو براي نماز در پاي شير آب سكته كرد و به سراي باقي شتافت . خدايش رحمت كند.
در مقابل جوان ديگري كه از نظر قامت و صلابت شباهت زيادي به مرحوم خسروي داشت شهيد واعظي از مسئولان فعال و خونگرم جهاد ياسوج بود كه وقتي به جبهه رفت در همان ساعات اوليه تركش سلاحهاي دشمن به شهادت رسيد كه خدايش رحمت كند.
آري عجيب بود حكايت جنگ و حيات و مرگ و شهادت .
در آن مقر با ستوان محمد شفايي جمعي نيروي هوايي ارتش همان روز اول دوست شديم او جوان متدين , با معنويت و شجاعي بود كه ساكن تهران بود. از زندگي اش براي تعريف مي كرد از خانواده اش و بچه اش كه قرار بود به زودي به دنيا بيايد و اينكه فرزندانش را چقدر دوست دارد اما همچنان آرزوي شهادت دارد. فردي به راستي دوست داشتني بود. او در جمع رزمندگان آنجا نماز جماعت برپا مي كرد و خود امام جماعت آنها مي شد پس از نماز نيز دعاها و تعقيبات را با لحن عارفانه و سوز خاصي مي خواند. او اصرار داشت من امام جماعت باشم اما من آن قدر از نماز خواندن او خوشم مي آمد كه با وجود اينكه به لباس روحاني ملبس بودم هنگام نماز پنهان مي شدم تا او نمازجماعت را برپا كند و به او اقتدا كنم . او براستي عاشق شهادت بود. نيروهاي تحت امر او و نيروهاي بسيجي مستقر در هتل همه دوستش داشتند و براي احترام و ارزش معنوي خاصي قائل بودند. از آن به بعد ما با هم بوديم گاه براي سركشي به يگانهاي پدافند هوايي تحت امر او مستقر در آبادان مي رفتيم گاه به جزيره مينو و خطوط مقدم جبهه و برخي شبها نيز در كوت شيخ بر ساحل اروند و در سنگر نيروهاي اسلام مي گذرانديم . كوت شيخ محله غير اشغالي خرمشهر بود كه در واقع در انتهاي شهر آبادان و در اين سوي پل خرمشهر در كنار رود واقع شده بود و چون رود حد فاصل اين محل از مركز شهر بود اين بخش از خرمشهر در اختيار نيروهاي اسلام بود. براي رفتن به كوت شيخ قبل از تاريكي هوا حركت مي كرديم آن محل در زير تير رس خمپاره ها و سلاح هاي نيروهاي عراقي و در ديد آنها بود. بسياري از مواقع موقع رفتن يا بازگشت بر اثر گرد و خاك ماشين , عراقي ها متوجه آمد و شد شده و آنجا را به خمپاره و گلوله مي بستند و شروع به آتشباري مي كردند. در اين حال عبور از آن كوچه و معابر خيلي مشكل مي شد.
شبهاي كوت شيخ شبهاي جالب و به يادماندني بود در طبقه زيرين يك ساختمان كه حكم مقر و سنگر براي رزمندگان داشت همه اش حرف از مردان قورباغه اي دشمن كه خود را به اين سوي آبها مي رساندند بود و آنجا بود كه با برادران بسيار خونگرم و مومن نوراني كه از نيروهاي مخلص سپاه خرمشهر بودند آشنا شدم گويا اينها از همان كوت شيخ و از طريق كانال فاضلاب خرمشهر براي شناسايي شهر خرمشهر و نيروهاي عراقي به شهر وارد شده و دوباره بازگشته بودند.
در بين رزمندگان كوت شيخ جواني لبناني بود از پرورش يافتگان مدرسه ايتام شهيد چمران كه عجيب به شهيد چمران عشق مي ورزيد وقتي صحبت از چمران مي شد او اشك مي ريخت او با همه ارادتي و عشقي كه به حضرت امام داشت تصور مي كرد شهيد چمران از امام بالاتر است . البته علت آن بود كه او شهيد چمران را بخوبي درك كرده بود و چقدر سخت بود اين نكته را به او فهماندن كه شهيد چمران خود يكي از شاگردان و مريدان مكتب امام است همانگونه كه تو خود شاگرد مكتب شهيد چمراني .
ث محمد قاسم نصيرپور
حضور دلاورانه از يك سو و كمك هاي صادقانه و سخاوتمندانه آنان به جبهه كه گاه عليرغم نياز خودشان ايثار مي كردند از سوي ديگر موجي از احساسات پاك و همدلي و صفا را در ميان مردم برانگيخته بود
در بين رزمندگان كوت شيخ جوان لبناني بود از پرورش يافتگان مدرسه ايتام شهيد چمران كه عجيب به شهيد چمران عشق مي ورزيد. وقتي صحبت از شهيد چمران مي شد , او اشك مي ريخت

لذت تيرو تركش




پاي صحبت و خاطرات برادر جانباز علي نجيب زاده
اشاره :
از سال 60 تا سال 69 در مناطق جنگي بوده است . دو سال اول بعنوان خدمت سربازي و بعد از آن بعنوان رزمنده دفاع مقدس حضور داشته و با بسياري از شهيدان والامقام همراه و همسخن بود.حاج علي نجيب زاده خاطرات بسياري از سالهاي نوراني دفاع مقدس دارد. او كه در حال حاضر جانباز 50 درصد و بازنشسته سپاه مي باشد بخواهش ما , خاطراتي از آن روزها را بازگو نمود كه باهم مرور مي كنيم .
ترس از مرده !
از جنازه خيلي مي ترسيدم حتي بقدري وحشت داشتم كه اگر كسي فوت مي كرد بعد از غروب آفتاب از كنار خانه او رد نمي شدم . زمانيكه ميخواستم به خدمت سربازي بروم به برادر بزرگترم گفتم : من چكار كنم كه از جنازه مي ترسم او گفت اگر قرار باشد 100 سال عمركني نمي شود كه همه اش با ترس زندگي كني خودت را به دست سرنوشت بده و به سربازي برو. اتفاقا در دوران خدمت سربازي بعد از چند ماه به دزفول منتقل شدم و آنجا بعنوان نيروي داوطلب براي شناسايي شهدا رفتم . شهدايي كه بعضا سوخته بودند و فقط اسكلت آنها مانده بود و يادست و سر و پا نداشتند.
صحنه هاي دلخراشي بود اما ترس من بكلي از بين رفت و با پشتكار , شناسايي شهدا را دنبال مي كردم .
خاطرات فراموش نشدني
بعد از عمليات والفجر 8 لب رودخانه اروند با جواد خيامي قدم مي زديم و صبحت مي كرديم . جواد مي گفت : اگر يك روزي جنگ تمام بشود خاطرات جنگ باقي مي ماند من در جواب او گفتم : همانطور كه جنگ تمام مي شود خاطرات جنگ هم به فراموشي سپرده مي شوند. جواد گفت : مگر مي شود من كه برادري بنام حميدرضا را اينجا از دست داده ام فراموش كنم . آنجا بود كه فهميدم اگر شهدا را فراموش كنيم جنگ و خاطرات جنگ را فراموش كرده ايم و اين امكان پذيرنيست .
درب بهشت
خيلي از شهدا از جمله حسين يوسف الهي , حسين علي عالي , ميرقاسم ميرحسيني , عليرضا مظهري صفات و علي آقا ماهاني كراماتي داشتند و آينده را مي ديدند ولي جز با يكي دونفر رفيق محرم راز , با كسي دردل نمي كردند. قبل از عمليات بيت المقدس 7 شهيد علي نيا مظهري صفات , علي پرداختي را كه از رفقاي نزديك او بوده صدا مي زند و مي گويد درب بهشت به اندازه تعداد محدودي باز است اگر در اين عمليات خود را عبور ندهيم حتما سالها بايد انتظار بكشيم و پشت در بمانيم چرا كه سفره شهادت را جمع مي كنند.
اولين ديدار
ساكم را برداشتم و به طرف اهواز حركت كردم وارد لشكر ثارالله شدم , حاج احمد اميني مرا ديد و پرسيد از كجا آمدي
گفتم از كرمان , گفت : برگ اعزام داري
گفتم نه .
گفت من كار تو را درست مي كنم توهم بايد قول بدهي تا پايان جنگ در جبهه بماني و مسئوليت بپذيري . قبول كردم . رفتار او طوري بود كه گويا سالهاست مرا مي شناسد. حاج احمد مرا به خود جذب كرده بود و طبق قولي كه به او دادم تا آخر جنگ در جبهه ماندم .
ايثار از كودكي
بعد از شهادت علي آقا و محمود ماهاني به اتفاق محمدرضا ايرانمنش به منزل اين شهداي بزرگوار رفتيم واز زبان پدر و مادرشان كرامات زيادي پيرامون علي آقا شنيديم . پدرش مي گفت : قبل از انقلاب ما قالي مي بافتيم و براي امرار معاش شبها نيز كار مي كرديم يك روز متوجه شديم همسايه ها از ما شكايت كرده اند و ما را به كلانتري احضار كردند و گفتند : ديگر شبها قالي نبافيد.
آن زمان علي 6 ساله بود . يكروز به من گفت : بابا چرا اينقدر خودتان را اذيت مي كنيد و كار مي كنيد من سعي مي كنم كمتر غذا بخورم تا شما بيشتر استراحت كنيد و سعي مي كرد نان خرده هاي ته سفره را بخورد. كم كم بزرگ شد و با قرآن مانوس شد.
زيارت عاشورا
شهيد اميرمنصور محمدي از بچه هاي اطلاعات عمليات بود كه هر روز مقيد بود حتما زيارت عاشورا بخواند. مدتي براي مرخصي به كرمان مي رود وقتي برگشت گفت در اين مدت كه در مرخصي بودم زيارت عاشورا نخواندم , پرسيدم : چرا
گفت : با خود فكر كردم اگر به اين جمله زيباي « اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم » برسم آيا واقعا راست مي گويم يانه به اين نتيجه رسيدم كه وقتي صحنه جنگ و دفاع را رها كرده ام اگر بخوانم دروغ گفته ام . اين نشان دهنده عمق شناخت او از جبهه بود.
تكليف
ميرخليل حسيني در عمليات والفجر 3 در اوج درگيري يك آمپول از كوله پشتي درآورد و به خود تزريق كرد. گفتم : در اين موقعيت اين چه كاري است
گفت جبهه آمدن و آمپول زدن من هر دو بر اساس تكليف است . من ناراحتي كليه دارم و بايد هر 12 ساعت يك آمپول بزنم اينجاهم كه كسي نيست برايم بزند مجبورم خودم آمپول را تزريق كنم .
لذت تير و تركش
حاج قاسم (سردار سليماني ) مي گفت : هيچ لذتي بالاتر از خوردن تركش و تير نيست . وقتي اين را شنيدم برايم سنگين و غيرقابل درك بود تا زمانيكه در كربلاي 5 در شلمچه تركش قابل توجهي خوردم وقتي خون از بدنم مي رفت آرامشي به من دست داد كه با تمام وجود لمس كردم كه حاج قاسم چه مي گفت .
حاج قاسم مي گفت : هيچ لذتي بالاتر از تركش و تير خوردن نيست . وقتي اين را شنيدم برايم سنگين و غيرقابل درك بود تا زمانيكه در كربلاي پنج در شلمچه تركش خوردم . وقتي خون از بدنم مي رفت آرامشي به بمن دست داد كه با تمام وجود لمس كردم كه حاج قاسم چه مي گفت