روزنامه جمهوري اسلامي 01/04/1385 صفحه مقالات

روي موج خبر
همايش شعر و ادب « مهدويت و ظهور » در بروجرد برگزار شد

پله پله تا ظهور
شعر انتظار
يا صاحب الزمان

لبخند در ستيغ آرامش
روي موج خبر
همايش شعر و ادب « مهدويت و ظهور » در بروجرد برگزار شد


همايش شعر و ادب « مهدويت و ظهور » در سرسراي دانشگاه آزاد اسلامي واحد بروجرد برگزار شد.
در اين همايش كه به همت كانون شعر و ادب گروه ادبيات فارسي دانشگاه آزاد اسلامي واحد بروجرد برگزار شد , بيش از 50 نفر از دانشجويان عضو اين كانون , جديدترين اشعار خود را ارايه كردند.
مسوول كانون شعر و ادب دانشگاه آزاد اسلامي بروجرد هدف از برپايي اين همايش را ترويج فرهنگ مهدويت در قالب شعر عنوان كرد.
« محمد يوسفوند » افزود : انتظار به معني حركت در مسير حضرت مهدي (عج ) است و منتظر كسي است كه پيوسته با ظلم , ستم و بي عدالتي مي جنگد و خود را به فساد و آلودگي نزديك نمي زند.
وي يادآور شد , با توجه به ثمرات تفكر مهدويت , دشمن از هر راهي براي دور نمودن اين فكر در جامعه اسلامي استفاده كرده و يا آن را تحريف مي كند.
در اين همايش كه جمعي از دانشجويان و مسوولان دانشگاه آزاد اسلامي بروجرد حضور داشتند , برنامه هاي مختلفي از جمله شعر و مقاله از سوي دانشجويان پيرامون مهدويت و انتظار خوانده شد.

پله پله تا ظهور


نفس زكيه
ث نفس زكيه چه كسي است
نفس زكيه از اولاد امام حسين (ع ) است اگر چه بعضي گفته اند كه او از فرزندان امام حسن (ع ) مي باشد ولي مسئله قابل توجه اين است كه نام او محمد بن الحسن مي باشد , از اين جهت كه پدر او نامش حسن است منصوب به حسن شده ولي او از اولاد امام حسين (ع ) مي باشد.
و ديگر اينكه دو سيد قبل از خروج قائم (ع ) كشته مي شوند!
يكي حسيني كه به نفس زكيه معروف است و كشته شدن وي از علامات حتميه خروج حضرت مهدي (ع ) مي باشد.
و ديگري حسني است كه نام آن حسن معلوم نمي باشد و در بعضي روايات اشاره شده كه همنام با يكي از پيامبران مي باشد ولي نام پدر او معلوم نمي باشد.
اما نفس زكيه : حد فاصل بين خروج و قتل نفس زكيه و قيام امام مهدي (ع ) پانزده شب مي باشد چنانچه حضرت صادق (ع ) فرمود :
« بين قيام قائم و كشته شدن نفس زكيه نخواهد بود مگر پانزده شب » (1 ) و طبق روايت امام باقر(ع ) كه حضرت فرمود :
« نفس زكيه از اولاد حسين است » (2 )
معلوم مي شود كه وي از اولاد امام حسين (ع ) مي باشد البته از اين جهت كه نسل امام حسن و امام حسين (ع ) بعد از امام باقر(ع ) مشترك مي شود هيچ بعدي ندارد كه بگوئيم نفس زكيه حسني نيز مي باشد چون منصوب به امام حسن (ع ) نيز مي شود ولكن از جهت جد و پدر از اولاد امام حسين (ع ) ميباشد.

شعر انتظار
يا صاحب الزمان


سر مي نهم به پاي تو , يا صاحب الزمان
جان مي كنم فداي تو , يا صاحب الزمان
تقديم ميكنم سرو جان را ز فرط شوق
گر بشنوم صداي تو , يا صاحب الزمان
صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي
از روي دلرباي تو , يا صاحب الزمان
آري , صفاي مجمع سوته دلان همه
مي باشد از صفاي تو , يا صاحب الزمان
والله بر تمام سلاطين روزگار
دارد شرف گداي تو , يا صاحب الزمان
بيگانه است با همه بيگانگان تو
شد هر كه آشناي تو , يا صاحب الزمان
مشمول لطف حق نشود آن كسي كه نيست
مشمول او دعاي تو , يا صاحب الزمان
از ارتكاب هر عملي قصد عاشقان
اول بود رضاي تو , يا صاحب الزمان
شكر خدا كه با همه بي لياقتي
دل هاي ماست جاي تو , يا صاحب الزمان
ما را براي روز جزا زاد و توشه اي
نبود مگر ولاي تو , يا صاحب الزمان
كي مي شود به ديده ما جلوه گر شود
رخسار حق نماي تو , يا صاحب الزمان
كي از كنار بيت خدا مي شود بلند
آن صوت جانفزاي تو , يا صاحب الزمان
بر اين مريض جان به لب از درد افتراق
كي مي رسد دواي تو , يا صاحب الزمان
خود واقفي كه « ملتجي » ات در تمام عمر
دارد به سر , هواي تو , يا صاحب الزمان
علي اصغر يونيسيان « ملتجي »

لبخند در ستيغ آرامش


بخش ششم و پاياني
علي معصومي (وزوايي )
ث آن قصه شادي فزا
اي حجت خدا! اي صاحب طلايي ترين روزهاي بشر! و اي فرمانرواي روزهاي نقرهاي و لحظه هاي روشن انسان ! اگر بخواهم داستان بهجت زاي ظهورت را به همين منوال در حضورت نجوا كنم و از ويژگي ها و خوبي هاي آن بگويم , قامت سخن طويل و مثنوي هفتاد من خواهد شد , و آخر كار نيز احساس خواهم كرد كه در اقيانوسي از خوبي ها روزگار ظهور تو غرق شده و نتوانسته ام « نمي » از « يم » را توصيف نمايد. « پس , سخن كوتاه بايد و السلام » (38 ) , زيرا توصيف عصر تو واقعا دشوار است . عصري كه از ظالم و ظالم اثري نخواهد ماند , (39 ) در بين مردم چيزي غير از مهرباني و دوستي ديده نخواهد شد(40 ) , ساكنان زمين و آسمان و پرندگان هوا و ماهيان دريا در اوج لذت و رضايت خواهند بود(41 ) , و حتي بيماري ها و ناخوشيها نيز ديگر به سراغ انسان ها نخواهند رفت , (42 ) و ...
آيا به راستي كسي توان توصيف چنين عصري را در خود مي بيند من كه چنين تواني ندارم و آن چه تاكنون نجوا كردم , چيزي است كه هرگاه گرفتار التهاب و اضطراب مي شوم و از ناملايمات دنيا به تنگ مي آيم , آن را زمزمه مي كنم و در پي آن به آرامش روحي و رواني دست مي يابم . به عبارت ديگر , هرگاه با طوفان تشويش روزگار مواجه مي شوم , خطاب به خودم مي گويم :
بازگو آن قصه كان شادي فزاست
روح ما را قوت و دل را دواست
بازگو تا قصه ها درمان شود
باز گو تا مرحم جان ها شود(43 )
بعد از اين خطاب , فورا كتاب قصه ي ظهور تو را باز ميكنم و به تعبير شاعر شعر مذكور , به روح روانم قوت مي بخشم , آلام دلم را دواي كنم , بر جانم مرحم مي نهم , و در يك كلام با قصه ي شادي فزاي تو , حالم را از بد حالي به خوش حالي بر مي گردانم .