نويسنده : منوچهر محمدي و ابراهيم متقي
بخش هفتم
ب . حقوق بشر و دموكراسي
امريكايي ها بر اين اعتقادند كه از جمله اولين كشورهايي مي باشند كه
توانسته اند ضرورت هاي مربوط به حقوق بشر را در ادبيات سياسي خود
گسترش دهند. در دوران جنگ سرد , واژه هاي دموكراسي و حقوق بشر
در برابر الگوي سياسي و ايدئولوژيك اتحاد شوروي مطرح مي شد. در
اين ارتباط , نهادهاي مختلفي شكل گرفتند كه از ضرورت حقوق بشر در
محيط هاي تحت كنترل اتحاد شوروي حمايت بعمل مي آوردند. در اين
ارتباط زمينه براي حمايت از اپوزيسيون شوروي و همچنين جامعه
سوسياليستي در دستور كار قرار گرفته بود. در شرايط موجود نيز
امريكايي ها تلاش دارند تا از واژه هاي ياد شده در نظام باورهاي خود
بهره گيرند و به اين ترتيب از چنين واژه هايي براي مقابله با كشورهاي
متعارض بهره گيري نمايند.
ادبيات تصميم سازان امريكايي به گونه اي سازماندهي شده است كه بر
اساس آن تعارض امريكا و ايران در چارچوب مولفه هايي از جمله
دموكراسي و حقوق بشر مفهوم مي يابد. در بين رهبران امريكايي , كادر
وزارت امور خارجه حساسيت بيشتري را نسبت به حقوق بشر و
دموكراسي به نمايش گذاشته اند. از ديدگاه اين افراد , دموكراسي منجر
به پايان تروريسم ميشود. بنابراين براي مبارزه با تروريسم , آنان
موضوعاتي از جمله دموكراسي را در دستور كار خود قرار دادند. اين امر
نشان ميدهد كه ايدئولوژيك گرايي منجر به ظهور تهديدات جديدي
عليه ايران ميشود.
در روند اجراي چنين اهدافي , سناتور سام براون بك , لايحه تشكيل
دولت دموكراتيك و سكولار را تقديم مجلس سنا نمود. سناتور ياد شده
كه داراي تضادهاي زيادي با ايران ميباشد , تلاش نمود تا لايحه ديگري
را نيز تحت عنوان افزايش حمايت از مبارزان حامي دموكراسي در ايران
ارائه دهد. وي در تعارض با مقامات سياسي ايران بيان داشت كه « دولت
ايران » عامل بي ثباتي در خاورميانه است . وي از تداوم نام ايران در
ليست كشورهاي حامي تروريسم حمايت بعمل آورد. وي اعلام داشت
كه اقدام نظامي عليه ايران راه حل مناسبي محسوب نميشود. بنابراين در
حمايت از حاميان دموكراسي در ايران , اقدامات متنوعي را يه انجام
رساند. در اين ارتباط , طرح دموكراسي در ايران به تصويب كنگره امريكا
رسيد. اين طرح مبتني بر تغيير لحن برخورد و افزايش فشار عليه دولت
ايران ميباشد.
به اين ترتيب ايدئولوژيك گرايي امريكايي , زمينه هاي لازم را براي
جدال بيشتر امريكا عليه ايران را در قالب حركت هاي غير نظامي به
وجود آورد. اين امر به گونه اي تداوم يافت كه زمينه براي محدود سازي
ساخت ها و نهادهاي سياسي ايران به وجود آيد. اقداماتي كه امريكا
درراستاي اهداف ياد شده انجام داده است را ميتوان به عنوان نمادي از
تهديدات ايدئولوژيك محسوب نمود. اين امر بيانگر آن است كه
ايستارهاي وزارت امور خارجه امريكا و ايران متفاوت ميباشد. بنابراين
ميتوان شرايطي را در نظر داشت كه بر اساس آن زمينه هاي جدال گرايي
فراگير ايران و امريكا تشديد يابد. چنين جدال هايي را ميتوان ناشي از
تهديدات ايدئولوژيك امريكا عليه كشورهاي اسلامي دانست .
گزارشات منتشر شده تحت عنوان « تهديد اسلامي » داراي ابعاد
ايدئولوژيك و استراتژيك مي باشد. امريكايي ها نه تنها اسلام گرايي
ايران را به عنوان تهديد امنيت ملي خود تلقي نمودند بلكه فضايي به
وجود آمد كه بر اساس آن زمينه براي جدال با اسلام گرايي در ساير
كشورهاي خاورميانه فراهم گرديد.
در شرايطي كه كشورها داراي تضاد ايدئولوژيك مي باشند , زمينه براي
ظهور روندهاي همكاري جويانه محدود است . بنابراين استراتژي تعامل
سازنده نيازمند آن است كه در ايستارهاي تعارضي امريكا عليه ايران
تغييراتي به وجود آيد.
استراتژي بهينه جمهوري اسلامي ايران در سطح بين الملل
شرايط موجود در سطح بين الملل درجهت خواستگاه امريكا در اعمال
سياست يكجانبه گرائي و تثبيت نظام تك قطبي نميباشد. امريكا در اين
هدف تنها بوده و مخالفت عمومي و جهاني را حتي در ميان متحدين
غربي خود برانگيخته است . شكاف ميان امريكا و اتحاد اروپا روز بروز
افزايش پيدا مي كند. اين تضاد با حمله امريكا به عراق آغاز شد و هم
اينك بر سر مسائل مختلفي همچون نحوه برخورد با ايران , رابطه با چين
و روسيه , اجراي طرح خاورميانه بزرگ و عدم همكاري امريكا با
پيمانهاي بين المللي همچون كيوتو , دادگاه بين الملل جنايات جنگي
و... اختلافات عميق ميان دو سوي اقيانوس اطلس وجود دارد. نه
نومحافظه كاران امريكا آمادگي انعطاف لازم را براي تجديد وحدت
غرب از خود نشان ميدهند و نه اروپاي متحد به پيشقراولي آلمان و
فرانسه منافع خود را در پيروي از سياستهاي يكجانبه گرايانه امريكا
مي بينند.
روسيه و چين هم اگر چه در شرايط موجود تقابل عملي و علمي را با
سياستهاي امريكا به صلاح و حرفه خود نميدانند ولي در عين حال از
پيشبرد سياست يكجانبه گرايانه امريكا ناراضي بوده و حداقل در حوزه
نفوذ خود آمادگي پذيرش مداخلات امريكا را ندارند. شرايط اقتصادي
و اجتماعي امريكا هم در جهت پايداري و ايستادگي دولتمردان امريكا
در تعقيب سياست يكجانبه گرايانه رقم نميخورد و در واقع زمان به نفع
آنها حركت نميكند.
اروپاي متحد و تلاش براي ايجاد نظام چند قطبي
شواهد ساختاري نشان ميدهد كه بازيگران متعددي در روند شكل گيري
تعامل سارنده ميتوانند ايفاي نقش نمايند. در دوران بعد از جنگ سرد ,
نقش كشورهاي اروپايي در نقطه مقابل سياست هاي يكجانبه گراي
امريكا قرار گرفته است . اين امر را ميتوان ناشي از ائتلاف هاي بين المللي
دانست .
در چنين شرايطي ايران براي ايفاي نقش منطقه اي و بين المللي خود
نيازمند تعامل موثر و همكاري جويانه با ساير بازيگران بين المللي
ميباشد. به هر ميزان نقش منطقه اي و بين المللي ايران افزايش يابد ,
زمينه براي بهينه سازي سياست تعامل سازنده بيشتر فراهم خواهد شد.
اين امر را ميتوان انعكاس قدرت ملي ايران در تعاملات بين المللي
دانست . طبعا قدرت و ديپلماسي نقش موثري در شكل گيري چنين
فرايندي ايفا خواهد كرد. به هر ميزان ظرافت ايران در بهره گيري موثر از
قدرت افزايش يابد , زمينه براي تاثير گذاري بيشتر ايران در تعاملات
منطقه اي فراهم ميشود.
در شرايط موجود , شاهد سه قطب تاثير گذار در سياست بين الملل
مي باشيم . هر يك از اين قطب ها داراي نقش و كار ويژه خاصي در زمينه
سياست سازي مي باشند. امريكا الگوي مبتني بر تثبيت نظام تك قطبي
را فراروي خود قرار داده است . اين امر منجر به افزايش هژمونيك گرايي
امريكا در سياست بين الملل ميشود. به هر ميزان هژمونيك گرايي
افزايش يابد , زمينه براي ظهور جدال هاي بيشتر در روابط ايران و امريكا
فراهم ميشود , زيرا هژمونيك گرايي با روح تعامل سازنده پيوند ندارد.
امريكايي ها طي سال هاي گذشته تلاش داشتند تا زمينه هاي لازم براي
حداكثر سازي منافع خود از طريق يك جانبه گرايي را فراهم آورند. اين
امر را ميتوان زمينه اي براي ظهور چالش هاي جديد در تعاملات امريكا
با ساير كشورها تلقي نمود. به اين ترتيب تحقق تعامل سازنده در روندي
كه امريكايي ها الگوي هژمونيك گرايي را در دستور كار خود دارند كار
مشكلي ميباشد. از اين رو ميتوان شرايطي را فراهم آورد كه زمينه
همكاري با گروه هايي به وجود آيد كه با الگوي تك قطبي شدن جهان
موافقت ندارند.
انگلستان الگوي سنتي خود در ارتباط با سيستم موازنه قوا را پيگيري
مي كند . آنان در قرن 19 موازنه قوا را در چارچوب تفوق قدرت انجام
مي دادند. در حاليكه شرايط ساختاري انگليس در دوران موجود ,
متفاوت با قرن 19 ميباشد . از اين رو آنان الگوي موازنه قوا را در
راستاي همكاري با آمريكا و اتحاديه اروپا انجام مي دهند. چنين الگويي
نميتواند مطلوبيت هاي موثري را براي اهداف استراتژيك ايران به وجود
آورد. زيرا انگليسي ها موازنه قوا را در راستاي تداوم قدرت محوري
غرب انجام مي دهند.
سومين الگو از سوي كشورهاي اروپايي , روسيه و چين پيگيري ميشود.
آنان در سطح بين المللي الگوي چند قطبي را مورد پيگيري قرار
مي دهند. چند قطبي شدن قدرت ميتواند مطلوبيت موثري را براي ايران
ايجاد نمايند. زيرا كشورهايي مانند ايران صرفا در شرايطي مي توانند
اهداف استراتژيك خود را تحقق بخشند كه نشانه هايي از همكاري
گرايي بين المللي و موازنه قدرت ايجاد شده باشد. در چنين شرايطي
ميتوان تاكيد داشت كه همكاري و مقاومت ايران در ارتباط با حوادث
منطقه اي و بين المللي , بازتاب شرايطي است كه ميتواند زمينه هاي
مشاركت ايران را در سطح فراگيرتري به وجود آورد. اين امر را ميتوان به
عنوان مقدمه اي براي حداكثر سازي همكاري و تعامل ايران با بازيگران
بين الملل دانست .
اگر ايران جهت گيري سياست خارجي خود را در همكاري و تعامل با
كشورهاي اتحاديه اروپا قرار دهد , در آن شرايط زمينه هاي مساعدي
براي تحقق استراتژي تعامل سازنده فراهم ميگردد. در اين ارتباط
ميتوان فرصت ها و تهديدات ايجاد شده در راستاي اجرايي سازي
الگوي تعامل سازنده را به شرح ذيل بيان داشت :
1 ـ مطلوبيت هاي همكاري با اروپا در چارچوب الگوي چند قطبي
اگر چه فضاي عمومي در سياست بين الملل عليه اهداف و منافع ايران
مي باشد اما مي توان شواهدي را مشاهده نمود كه زمينه هاي ظهور
مطلوبيت هاي استراتژيك نيز فراهم گردد و اين امر بستر همكاري در
سياست بين الملل را به وجود مي آورد.كشورها به همان گونه كه نيازمند
منازعه مي باشند به جلوه هائي از همكاري سازمان يافته براي نيل به
مطلوبيت هاي استراتژيك خود نيازمند مي باشند. اين امر زمينه
همكاري گرايي وتعامل سازنده در روابط ايران با ساير كشورها را به
وجود مي آورد.
اگر چه محيط نظام بين الملل بر جلوه هايي از هژمونيك گرايي مداخله گر
قرار دارد. اما اين امر تاكنون تهديد موثري را براي ايران به وجود
نياورده است . طي سال هاي گذشته نه تنها تهديدات فراروي ايران
كاهش يافته است . بلكه مي توان نشانه هايي از مطلوبيت استراتژيك براي
ايران را مشاهده نمود. بنابراين مطلوبيت ها و فرصت هاي استراتژيك
ايران در برخورد با محيط منطقه اي را مي توان مورد ارزيابي قرار داد. در
اين ارتباط حوزه خاورميانه از اهميت ويژه اي براي تعامل سازنده ايران
برخوردار ميباشد. اگر الگوي چند قطبي مورد پيگيري قرار گيرد ,
مطلوبيت اين الگو افزايش مي يابد. زيرا در چنين شرايطي , ايران و
اتحاديه اروپا نقش همكاري جويانه اي ايفا مي كنند. طي سال هاي
1380 تاكنون شاهد افزايش مداخلات نظامي امريكا در خاورميانه بوده
ايم . مداخلات امريكا ماهيت ايدئولوژيك و استراتژيك دارد. اگر چه
آمريكايي ها بر مولفه هايي از جنگ ايدئولوژيك در جهان اسلام تاكيد
دارند. اما مي توان شواهدي را مشاهده كرد كه به دليل موقعيت ژئو
پولتيكي ايران و همچنين انعطاف پذيري مقامات جمهوري اسلامي
ايران و ضرورت هاي نظام بين الملل دانست . امريكا طي سال هاي
گذشته . سطح درگيري هاي خود را در خاورميانه افزايش داده و از سوي
ديگر در صدد نيل به اهداف آرماني مي باشد. چنين اهدافي عموما ناشي
از رويكردهاي ايدئولوژيك و سلطه جويانه آن كشور ميباشد.
روند فوق در حالي مورد پيگيري قرار ميگيرد كه كشورهاي اتحاديه
اروپا حوزه خاورميانه را در راستاي اهداف و منافع ملي خود ارزيابي
مي كنند كه در نقطه مقابل الگوي ايدئولوژيك گرائي امريكا ميباشد.
روند ياد شده ميتواند زمينه را براي همكاري گرايي ايران در چارچوب
ساختار چند قطبي فراهم نمايد. به اين ترتيب تعامل سازنده در روابط
متقابل ايران و اتحاديه اروپا از اهميت و مطلوبيت بيشتري برخوردار
بوده و هر كشوري بر اساس قابليتهاي تاثير گذار خود ايفاي نقش
مي كند.
اگر چه گرايشات نو محافظه كاران در سياست خارجي امريكا منجر به
افزايش جدال گرايي آن كشور در حوزه پيراموني مرزهاي استراتژيك
ايران شده است اين امر هزينه هايي را براي ايران ميتوانست در بر داشته
باشد.اما فراتر از آن بايد به فرصت هاي فراهم آمده ناشي از
مداخله گرايي امريكا در مرزهاي پيراموني ايران اشاره نمود. به طور كلي .
التهاب منطقه اي منجر به شكل هايي از بحران در سياست خارجي و
امنيتي ايران مي شود. اما اين گونه از بحران ها را نمي توان به عنوان زمينه
ستيز گسترده و پايان ناپذير تلقي نمود.
در حاليكه كاركرد اتحاديه اروپا به گونه اي است كه ميتواند زمينه هاي
مشاركت و تعامل سازنده ايران در موضوعات بين المللي و منطقه اي را
افزايش دهد. اين امر زمينه هاي لازم را برا ي مشاركت موثر ايران با اروپا
در چارچوب ساختار چند قطبي فراهم ميسازد.
تاكنون گرو ه هاي اسرائيلي محور در سياست خارجي امريكا تلاش
داشته اند تا ايران را به عنوان نمادي از جدال گرايي دائمي در منطقه
تعريف نمايند. اين امر برخي از رويكردهاي بدبينانه را در سطح
منطقه اي و بين المللي نسبت به كار ويژه سياست خارجي ايران به وجود
آورده است . روند فوق را مي توان به عنوان زمينه اي در محدودسازي
ايران مانند آنچه در دسترسي ايران به تكنولوژي هسته اي شاهد هستيم
تلقي نمود.
در شرايطي كه بحران منطقه اي شكل مي گيرد. كشورها نياز بيشتري به
امنيت پيدا مي كنند بنابراين شاخص هايي در سياست خارجي ايران
ايجاد گرديده و بر اين اساس مي توان نمادهايي از همكاري گرايي با
نهادها و سازمان هاي بين المللي مشاهده نمود. اين امر بازتاب بحران
منطقه اي و مداخله گري امريكا در منطقه مي باشد. زيرا بهر ميزان كه
قدرت منطقه اي امريكا افزايش يابد , زمينه براي چند جانبه گرايي
كاهش خواهد يافت . از سوي ديگر اگر همكاري گرايي ايران و كشورهاي
اتحاديه اروپا افزايش يابد , در آن شرايط زمينه افزايش فراگيرتري در
تعاملات منطقه اي و بين المللي به وجود مي آيد.
طي سال هاي دهه 1980 به بعد امريكايي ها تلاش داشتند تا نقش
منطقه اي ايران را كاهش دهند.در اولين سال هاي بعد از انقلاب اسلامي ,
نشانه هايي از جدال استراتژيك امريكا در برخورد با ايران مشاهده
مي شود. در اين دهه امريكا در مقابله با ايران و در حمايت از عراق ايفاي
نقش نمود . در روند ياد شده در دهه 1990 نيز تداوم يافت . در اين
دوران تاريخي امريكا تلاش داشت تا گزينه هاي جديدي را فرا روي
ايران سازماندهي نموده و نقش منطقه اي ايران را به حداقل ممكن
محدود سازد. در حاليكه رويكرد اروپائيان متفاوت بوده و آنان تلاش
دارند تا روندي از همكاري گرايي منطقه اي و بين المللي را در روابط
خود با ايران به وجود آورند.
اين روند طي سال هاي بعد از مداخله گري امريكا با تغييراتي همراه شد.
ايران از نقش منطقه اي گسترده تري برخوردار گرديد. حوادث عراق و
افغانستان نشان داد كه ايران و امريكا براي نيل به منافع منطقه اي علاوه
بر رقابت , جلوه هايي از تعامل را به وجود آورده اند. اگر روندهاي
معطوف به همكاري گرايي منطقه اي ايجاد شود در آن شرايط امريكا به
عنوان تنها بازيگر منطقه اي نخواهد بود. در آن شرايط ايران به همراه
اتحاديه اروپا نقش موثري در تعاملات منطقه ايفا خواهد كرد.
زماني كه نقش منطقه اي ايران افزايش يابد , در آن شرايط مي توان
نشانه هايي از تحرك و تاثيرگذاري ايران در تحولات منطقه اي را
مشاهده نمود. اين امر حاصل تلاش گسترده و دائمي ايران براي
مشاركت منطقه اي مي باشد . در دهه 1980 و همچنين دهه 1990
شرايطي ايجاد شد كه زمينه هاي تحرك استراتژيك ايران محدود گرديد.
در بسياري از تحولات اخير منطقه اي مي توان نشانه هايي از نقش موثر
ايران را مشاهده نمود. ايران تلاش داشته است تا بين مرزهاي متضاد.
ايجاد سازش نمايد. به همين دليل نقش منطقه اي ايران به گونه اي
مرحله اي افزايش يافت . در چنين روندي بسياري از اقدامات امريكا بر
اساس محاسبه نقش و جايگاه ايران انجام مي پذيرد. اگر ايران نقش
محدودي را ايفا مي كرد و يا اينكه از الگوهاي عدم همكاري منطقه اي
استفاده مي نمود. در آن شرايط هيچ گونه مطلوبيتي براي رفتار
استراتژيك ايران به وجود نمي آمد. ايران تلاش داشت تا نشان دهد كه
بازيگر موثر منطقه اي است . از سويي ديگر جلوه هايي از همكاري گرايي
خود را به نمايش گذاشت . چنين مولفه هايي را مي توان در روند بحران
افغانستان و عراق مشاهده نمود. كشورهاي ياد شده طي سال هاي دهه
1980 و 1990 به عنوان تهديدات امنيت ملي ايران محسوب
مي شدند. اين كشورها داراي نظام هاي سياسي متعارض و منازعه گرا با
ايران بودند بنابراين طبيعي به نظر مي رسيد. كه جدال گرايي ايران عليه
واحدهاي ياد شده تداوم يابد. اين روند موقعيت ايران در كشورهاي
عراق و افغانستان را افزايش مي داد. در مناطق ياد شده ايران توانست با
زير ساخت هاي اجتماعي و سياسي كشورهاي ياد شده پيوند برقرار كند.
وجود چنين پيوندهايي نقش و موقعيت ايران را ارتقا داد به گونه اي كه
اطلاعات ايران از محيط هاي امنيتي و دفاعي كشورهاي ياد شده به گونه
قابل توجهي افزايش پيدا نمود.
وجود چنين شرايطي , موقعيت ايران را بهبود بخشيد. ايران از
قابليت هاي موثري براي همكاري با ساير بازيگران برخوردار شد. از
آنجايي كه امريكا طي سال هاي آينده نيزدر عراق درگير خواهد بود , از
اين رو موقعيت امريكا در عراق با تزلزل روبرو بوده و جدال هايي عليه
آن كشور شكل خواهد گرفت . از آنجا كه نيروهاي نظامي كه عراق را
اشغال نموده اند , از جمله سربازان كشورهاي غير مسلمان بوده و اين امر
منجر به افزايش جدال هاي منطقه اي فرا روي امريكا خواهد شد.
در شرايطي كه امريكا با تهديد و بي ثباتي روبرو گردد; نياز بيشتري به
همكاري با ايران خواهد داشت . بنابراين ضرورت هاي استراتژيك
امريكا منجر به نياز فراگير آن كشور به تعامل سازنده با ايران خواهد شد.
به هر ميزان امريكا نقش گسترده تري را در خاورميانه ايفا كند , به همان
ميزان درگيري آن كشور افزايش مي يابد. طبعا هيچ كشوري به تنهايي
قادر به حداقل سازي تهديدات نخواهد بود. اين امر فضاي مناسبي را
براي ظهور شكل گيري ديگري از تعامل منطقه اي به وجود مي آورد. در
اين شرايط , تداوم حضور امريكا در منطقه مشروط به عدم كنش
تعارضي و خصومت آميز ايران مي باشد. اگر تهديدات فراروي امريكا
افزايش يابد , زمينه براي شكل گيري مطلوبيت هاي بيشتري براي نقش
منطقه اي ايران فراهم ميشود.
همكاري هاي منطقه اي ايران و اتحاديه اروپا زمينه لازم براي محدود
سازي نقش ساير بازيگران در حوزه خاورميانه را فراهم مي آورد. از
سوي ديگر ميان يكجانبه گرايي آمريكا و چند جانبه گرايي اروپا , زمينه
تحرك بيشتري را براي سياست خارجي ايران در چارچوب تعامل
سازنده به وجود مي آورد.
كشورهايي مانند ايران صرفا در شرايطي مي توانند
اهداف استراتژيك خود را تحقق بخشند كه نشانه هايي
از همكاري گرايي بين المللي و موازنه قدرت ايجاد
شده باشد. در چنين شرايطي ميتوان تاكيد داشت كه
همكاري و مقاومت ايران در ارتباط با حوادث
منطقه اي و بين المللي , بازتاب شرايطي است كه
ميتواند زمينه هاي مشاركت ايران را در سطح
فراگيرتري به وجود آورد
تاكنون گرو ه هاي اسرائيلي محور در سياست
خارجي امريكا تلاش داشته اند تا ايران را به عنوان
نمادي از جدال گرايي دائمي در منطقه تعريف نمايند.
اين امر برخي از رويكردهاي بدبينانه را در سطح
منطقه اي و بين المللي نسبت به كار ويژه سياست
خارجي ايران به وجود آورده است . روند فوق را
مي توان به عنوان زمينه اي در محدودسازي ايران
مانند آنچه در دسترسي ايران به تكنولوژي هسته اي
شاهد هستيم تلقي نمود
در شرايطي كه امريكا با تهديد و بي ثباتي روبرو
گردد; نياز بيشتري به همكاري با ايران خواهد داشت .
بنابراين ضرورت هاي استراتژيك امريكا منجر به نياز
فراگير آن كشور به تعامل سازنده با ايران خواهد شد.
به هر ميزان امريكا نقش گسترده تري را در خاورميانه
ايفا كند , به همان ميزان درگيري آن كشور افزايش
مي يابد. طبعا هيچ كشوري به تنهايي قادر به
حداقل سازي تهديدات نخواهد بود. اين امر فضاي
مناسبي را براي ظهور شكل گيري ديگري از تعامل
منطقه اي به وجود مي آورد. در اين شرايط , تداوم
حضور امريكا در منطقه مشروط به عدم كنش تعارضي و
خصومت آميز ايران مي باشد
همكاري هاي منطقه اي ايران و اتحاديه اروپا زمينه
لازم براي محدود سازي نقش ساير بازيگران در حوزه
خاورميانه را فراهم مي آورد. از سو ي ديگر ميان
يكجانبه گرايي آمريكا و چند جانبه گرايي اروپا , زمينه
تحرك بيشتري را براي سياست خارجي ايران در
چارچوب تعامل سازنده به وجود مي آورد

|