نويسنده : منوچهر محمدي و ابراهيم متقي
بخش ششم
الف . عمليات پيش دستي كننده
تئوري عمليات پيش دستي كننده توسط استراتژيست هايي ارائه شد كه
اعتقاد به مقابله گرايي مستقيم و موثر با تهديدات بين المللي دارند. افرادي
همانند جورج بوش , آري فليشر , كاندوليزارايس , دونالد رامسفلد , ريچارد
پرل , پل ولفووتيز , داگلاس فيس و ريچارد مايرز از جمله افرادي مي باشند
كه بر ضرورت عمليات پيش دستي كننده عليه كشورهاي هدف تاكيد دارند.
اين افراد اعتقاد دارند كه محيط بين المللي با تهديدات متنوعي همراه
خواهد بود. از اين رو تلاش خواهند داشت تا تهديدات را قبل از گسترش به
گونه موثرتري مهار نمايند. مهار تهديدات را ميتوان از جمله موضوعات و
مولفه هايي دانست كه به زعم ايشان زمينه امنيت ملي آمريكا را فراهم كند.
تاكنون در برخي از گزارشات ارائه شده از سوي مقامات آمريكايي بر
ضرورت به كارگيري اقدامات پيش دستي كننده عليه ايران تاكيد شده است .
دكترين عملياتي مداخله در آمريكا مبتني بر اين سوال ميباشد كه عمليات
عليه كشورهاي تهديد كننده را در چه زماني آغاز نمود با چه ابزارهايي
ادامه داد و در چه روندي به موفقيت نهايي نائل شد آنان الگوي عمليات
پيش دستي كننده را براي اجتناب از غافلگيري طراحي كرده اند. بنابراين
چنين الگويي مي تواند عليه هر يك از كشورهاي خاورميانه از جمله ايران
مورد استفاده قرار گيرد. بدون مداخله موثر , آمريكايي ها نمي توانند به
اهداف و مطلوبيت هاي استراتژيك خود در كوتاه مدت نائل گردند. بنابراين
عمليات پيش دستي كننده را ميتوان به عنوان زمينه اي براي مقابله با
تهديدات احتمالي دانست .
اولين بار جورج بوش احتمال بهره گيري از عمليات پيش دستي كننده را
در دوران بعد از حادثه 11 سپتامبر مطرح نمود . جورج بوش مقابله با دشمن
را قبل از گسترش قابليت هاي عملياتي آن مورد تاكيد قرار دارد. اين الگو در
ارتباط با دولت افغانستان مورد استفاده قرار گرفت . آمريكايي ها بر اين اعتقاد
بودند كه شبكه القاعده , هدايت كننده عمليات تروريستي ميباشد. در سال
1380 آمريكايي ها بر اين امر تاكيد داشتند كه تروريسم اصلي ترين تهديد
نظام بين الملل ميباشد. بنابراين فرايندي آغاز شد كه بر اساس آن
زمينه مقابله با تروريسم از طريق عمليات پيش دستي كننده به مرحله اجرا
درآيد.
جورج بوش در ديماه 1381 , طيف جديدي از تهديدات را معرفي
نمود. وي بر اين اعتقاد بود كه علاوه بر تروريسم , نمادهاي ديگري از تهديد
بين المللي وجود دارد. تهديداتي كه مي بايست از طريق عمليات پيش دستي
كننده خنثي شود . در گزارش دي ماه 1381 جورج بوش تلاش نمود تا
تئوري عمليات پيش دستي كننده را عليه افغانستان و عراق سازماندهي
نموده و دو كشور ياد شده را با به كار گيري چنن الگويي تهديد نمود. در
فروردين 1382 نظاميان آمريكا عمليات پيش دستي كننده عليه عراق را به
مرحله اجرا گذاشتند. بعد از اين مقطع زماني , همواره موضوع ايران در
دستور كار استراتژيست هاي آمريكايي قرار داشت . آنان ضرورت به كار
گيري عمليات پيش دستي كننده عليه ايران را نيز مطرح مي كردند. در عين
حال از آغاز چنين عملياتي به خاطر مبهم بودن عواقب آن بيم داشتند.
به طور مثال , جورج بوش ايران را متهم به تلاش براي دستيابي به
سلاح استراتژيك مي نمود. از ديدگاه آمريكايي ها و بر اساس استراتژي امنيت
ملي آمريكا , دستيابي به چنين سلاحهائي توسط كشورهاي در حال توسعه
كه داراي رويكرد راديكال مي باشند امري مخاطره آميز خواهد بود.
اگر هزينه عمليات تهاجمي آمريكا در محيط هاي منطقه اي افزايش يابد ,
طبعا ميزان اقدامات آن كشور محدودتر خواهد شد زيرا كه رابطه بين
مداخله گري و هزينه هاي مداخله رابطه اي معكوس ميباشد. به هر ميزان
هزينه هاي مداخله گري كاهش يابد , امكان انجام عمليات فراگير تري عليه
ايران با ساير كشورهاي منطقه گسترش مي يابد. بنابراين ضرورت هاي امنيت
استراتژيك ايجاب مي كند كه ايران سطح بيشتري از مقاومت را در تعاملات
منطقه اي به وجود آورد تا بر اساس آن هزينه مداخله گري آمريكا افزايش
يابد. مقاومت ايران در برابر آمريكا نبايد در حوزه مرزهاي جغرافيايي شكل
گيرد , بلكه بايد حوزه اي ايجاد شود كه منجر به عدم انتقال تهديدات به
داخل كشور شود. در واقع جمهوري اسلامي بايد محيط پيراموني خود را
آنچنان بسيج كند كه خود موجب تامين امنيت مرزهاي كشور گردد.در اين
راستا با نگرش به جهان اسلام به عنوان عمق استراتژيك خود بر ميزان
مقاومت عمومي و مردمي بيفزايد.
كشورهاي اروپايي تمايلي به انجام عمليات پيش دستي كننده ندارند و
آن را اقدامي مغاير با ضرورت هاي صلح بين المللي مي دانند. بنابراين تلاش
دارند تا از طريق فرايندهاي بين المللي و الگوهاي چند جانبه , مداخلات
آمريكا در ساير كشورها را به حداقل خود كاهش دهند. آنان دفاع پيش دستي
كننده را مغاير با حق ذاتي كشورها در دفاع مشروع مي دانند. اين امر در ماده
51 منشور ملل متحد مورد توجه قرار گرفته است . بنابراين آمريكايي ها
تلاش دارند تا الگوي عملياتي جديدي را كه مغاير با دفاع مشروع در امنيت
دسته جمعي نباشد به كار گيرند.
به اين ترتيب ضرورت هاي سياست تعامل سازنده ايجاب مي كند كه
موج فراگيري از مقاومت در برابر آمريكا هم در منطقه و هم در سطح جهاني
به وجود آيد تا آمريكايي ها تمايل كمتري براي رويارويي مستقيم با
جمهوري اسلامي پيدا كنند. آنان تلاش دارند تا قدرت ايران را در
محيط هاي منطقه اي پيراموني محدود سازند.بنابراين ضرورت هاي امنيتي
ايجاب مي كند كه ايران بتواند سطح فراگيرتري از مقاومت را به وجود آورد.
مقاومت در محيط هايي شكل خواهد گرفت كه توان نظامي آمريكا در آن
مناطق محدود باشد و يا اينكه سطح فراگيري از جدال هاي امنيتي عليه
اهداف استراتژيك آمريكا به وجود آيد.
ب . عمليات معطوف به براندازي ايران
عمليات پنهان و اقدامات استراتژيك آنان , جلوه هاي متعددي دارد.
اقدامات نظامي صرفا به عنوان يكي از شيوه هاي تعارض و تهديد محسوب
ميشود. آمريكا علاوه بر آنكه تلاش دارد تا در صورت امكان از اقدامات پيش
دستي كننده عليه كشورها استفاده كند , اما اين امر به عنوان تنها گزينه
رفتاري آمريكا محسوب نميشود. آنان در چارچوب يك جانبه گرايي ممكن
است اقداماتي را در دستور كار خود قرار دهند كه فاقد ماهيت نظامي بوده
اما داراي بازتاب هاي تهديد آميز براي ايران مي باشد. به عبارت ديگر ,
تهديدات ناشي از يك جانبه گرايي آمريكا صرفا ماهيت نظامي ندارد.
عمليات پيش دستي كننده يكي از جلوه هاي تهديد آمريكا عليه ايران
محسوب ميشود. اما اين الگو نمي تواند به عنوان تنها گزينه رفتاري آمريكا
تلقي گردد. شواهد نشان مي دهد كه آمريكايي ها در محيط هاي جغرافيايي و
سياسي مختلف از الگوهاي متفاوتي استفاده كرده اند.
در شرايط موجود , آمريكايي ها در دو محيط بحراني درگير جدال
استراتژيك مي باشند. آنان نيروهاي نظامي گسترده اي را در افغانستان و
عراق سازماندهي كرده اند. بحران عراق براي چندين سال ديگر تداوم
مي يابد. بنابراين آنان از ابزارهاي نظامي گسترده براي عمليات پر حجم و
جنگ تمام عيار عليه ايران نميتوانند استفاده كنند.
الگوي ديگري كه آمريكا در مقابله با ايران و در راستاي يك جانبه گرايي
استراتژيك در دستور كار خود دارند مبتني بر اقدامات معطوف به براندازي
از طريق ابزارهاي غير نظامي مي باشد. تاريخ سياست خارجي آمريكا نشان
مي دهد كه عمليات پنهاني يكي از گزينه هاي رفتاري آن كشور طي سالهاي
بعد از جنگ دوم جهاني بوده است . بنابراين سعي مي كنند از الگوي عمليات
پنهاني براي براندازي ساختار سياسي ايران استفاده كنند.
براندازي را ميتوان به عنوان تهديدي واقعي عليه ساختار سياسي ايران
دانست . تجربه كودتاي 28 مرداد 1332 نشان مي دهد كه آمريكايي ها از
چنين الگويي براي مقابله با كشورهاي غير مطلوب استفاده خواهند
كرد.بنابراين عمليات معطوف به براندازي را ميتوان جلوه اي از استراتژي
آمريكا براي مقابله تهديد آميز با ايران دانست .
اگر چه در دوران موجود شاهد انسجام ساختاري در كشور ميباشيم و اين
امر امكان تحرك آمريكا را در محيط منطقه اي كاهش مي دهد , اما در نهايت
بايد بر اين امر تاكيد داشت كه ضرورت هاي استراتژيك ايجاب مي كند كه
بازدارندگي لازم در برابر اين نوع از تهديدات احتمالي آمريكا به وجود آيد.
اگر چه شرايط موجود جامعه ايران با دوران 28 مرداد 32 متفاوت است , و
اگر چه تاريخ در شكل بندي و فرايندهاي متفاوتي بازسازي ميشود , اما بايد
بر اين امر تاكيد داشت كه امنيت گرايي بستر مناسب را براي شناخت
احتمالات اجرايي و عملياتي كه عليه ايران به وجود مي آيد , فراهم ميسازد.
از اين رو ميتوان تاكيد داشت كه بررسي احتمالات امنيتي در اقدامات
آمريكا عليه ايران به عنوان بخشي از تعامل سازنده محسوب ميشود.
تا كنون آمريكايي ها از نمايش تبليغاتي براي نشان دادن تعارض خود با ايران
استفاده كرده اند. اما تعارض را نمي توان به عنوان نمادي از براندازي
دانست . اگر تبليغات رسانه اي , فعاليت هاي پنهاني و اقدامات ديپلماتيك به
موازات يكديگر عليه منافع و اهداف استراتژيك كشوري مورد استفاده قرار
گيرد , زمينه اي براي اعمال فشارهاي سياسي و استراتژيك فراگيرتري فراهم
خواهد شد. بنابراين آمريكا در چارچوب يكجانبه گرايي خود از آزادي عمل
بيشتري براي اقداماتي از جمله براندازي برخوردار خواهد بود. شواهد نشان
مي دهد كه استراتژيست هاي آمريكا تا كنون ساخت ها و نهادهاي متفاوتي را
براي تحقق اين هدف سازماندهي نموده اند.
طي سالهاي 1381 تا 1383 تلاش هاي متفاوتي براي براندازي انجام شده
است . در آن روند نهادهاي جديدي شكل گرفته اند. وزارت امور خارجه
آمريكا از الگوي « ديپلماسي عمومي » براي متزلزل سازي نهادهاي سياسي
در كشورهاي راديكال استفاده به عمل آورده است . در اين رابطه ميتوان نشا
نه هاي انجام اقدامات پنهاني با رويه هاي متفاوتي را مشاهده نمود. برخي از
موسسات آمريكايي از الگوي همكاري هاي پنهاني با نخبگان سياسي
حمايت به عمل آورده اند. اين امر در چارچوب هزينه هايي انجام ميشود كه
توسط كنگره آمريكا براي اين كار اختصاص يافته است . بنابراين آنچه كه در
چارچوب فعال سازي شبكه هاي خبري در خارج از كشور انجام شده و يا
آنكه تحت عنوان راديو آزادي و راديو فردا فعاليت مي كنند را ميتوان به
عنوان ابزارهاي براندازي توسط گروه هاي نو محافظه كار تلقي نمود.
در بين موسسات آمريكايي فعاليت مجموعه اي تحت عنوان موسسه
از اهميت و مطلوبيت ويژه اي براي محافظه AEI مطالعات ابتكاري موسوم به
كاران برخوردار است . اين موسسه تلاش دارد تا روندهايي را مورد پيگيري
قرار دهد كه منجر به تغيير الگوهاي رفتاري ايران گردد. بنابراين پروژه هايي
را تحت عنوان دموكراسي در ايران تعريف كرده اند. پروژه ياد شده را ميتوان
به عنوان اقدامي براي بي ثبات سازي ساختار سياسي ايران دانست .
, افرادي همانند « مايكل لدين » و AEI در موسسه آمريكايي مطالعات ابتكاري
« سناتور سام بران بك » فعاليت دارند. آنان بر اين اعتقادند كه تروريسم
داراي ريشه هاي عميق در بنيادگرائي اسلامي مي باشد. از سوي ديگر آنان
جمهوري اسلامي ايران را به عنوان مركز بنياد گرايي اسلامي دانستند و بر
اين اساس تلاش دارند تا روند مقابله گرايي با ايران را از طريق محدوديت
هاي سياسي , حمايت از اپوزيسيون و به كارگيري الگوهاي تهاجمي دنبال
كنند.
جدال گرايي ايدئولوژيك آمريكايي
يكي ديگر از تهديدات مشخص آمريكا عليه ايران را بايد در قالب جدال
گرايي و همچنين ايدئولوژيك گرايي مورد توجه قرار داد. اين امر نشان دهد
كه آنان براي اداره جهان , برنامه هاي مشخصي را طراحي كرده اند. از سوي
ديگر , نسبت به فرايندهاي سياسي و بين المللي داراي نگرش ارزشي باشند.
ارزش گرايي در سياست خارجي آمريكا منجر به افزايش تضاد با محيط هاي
منطقه اي و بين المللي ميشود. آمريكايي ها حساسيت ويژه اي نسبت به
اصولگرايي اسلامي به نمايش گذاشته اند. آنان اسلام سياسي را به عنوان
تهديدي جدي و پردامنه عليه منافع آمريكا تلقي مي كنند. بنابراين تلاش
خواهند داشت تا با جلوه هاي بنياد گرايي مقابله نمايند. آنان ايران را به
عنوان بنيان واقعي هر گونه راديكاليزم ديني تلقي مي نمايند. بنابراين موضعي
سرسختانه نسبت به جنبش احياگرايي اسلامي اتخاذ نموده اند.
اگر چه آمريكايي ها تمايل ندارند تا خود را مخالف اسلام و مولفه مذهبي
جلوه دهند اما تلاش ميكنند تا با گروه هاي اسلام گرا و همچنين ايران كه
داراي رويكرد راديكال مي باشد , تحت عنوان مبارزه با بنيادگرائي مقابله
نمايند. مقابله آمريكايي ها با ايران در درون چرخه هاي سياستگذاري
خارجي آن كشور ظهور يافته است . در اين ارتباط , آنان هر گونه سازش ميان
اسلام سياسي ايران و دموكراسي مورد نظر آمريكا را امري دشوار تلقي
مي كنند. به اين ترتيب زمينه هاي تعارض در ارزش هاي آمريكايي و ايراني
منجر به افزايش تضاد درروابط دو كشور ميشود. زيرا اسلام گرايي و
دموكراسي غربي داراي بنيان هاي ارزشي و ايدئولوژيك متفاوتي هستند.
گفتمان هاي موجود در سياست خارجي آمريكا به گونه اي است كه نشانه
هايي از تهديد ارزشي عليه ايران را به نمايش مي گذارد. اين امر به مفهوم
شرايط تعارض بر مبناي مولفه هاي ايدئولوژيك مي باشد. به هر اندازه
ايدئولوژيك گرايي در آمريكا تشديد شود و يا اينكه رهبران آمريكايي از
ايدئولوژيك گرايي در ايران نگران شوند , زمينه هاي بروز تهديد عليه اهداف
و منافع ايران وجود خواهد داشت . بر اين اساس ميتوان برخي از شاخص
هاي ايدئولوژيك گرايي و رسالت گرايي آمريكايي كه ميتواند تهديدي عليه
ايران محسوب شود را به شرح ذيل بيان داشت :
الف . يكسان دانستن اسلام انقلابي ايران با تروريسم
از سالهاي بعد از جنگ سرد , آمريكايي ها تلاش داشتند تا گفتمان جديدي را
براي انسجام سياسي و اجتماعي خود به وجود آورند. آنان در درون اين
گفتمان , شاخص هايي از هويت ملي آمريكايي و جلوه هايي از تضاد
ايدئولوژيك با ساير فرهنگها را به نمايش گذاشته اند. نظام باورهاي
آمريكايي در دوران بعد از جنگ سرد تغيير يافت . نظريه پردازان آمريكايي ,
اسلام گرايي را به عنوان تهديد جديد امنيت ملي آن كشور تلقي نمودند. آنها
تلاش داشتند تا مقابله با اسلام سياسي را به عنوان بخشي از ايدئولوژي
آمريكايي تئوريزه نمايند.
اولين پرسشي كه آمريكائيان محافظه كار در مورد نقش ملي آمريكا در دوران
بعد از جنگ سرد مطرح كرده بودند را ميتوان در اين عبارت خلاصه نمود كه :
آينده با چه تهديداتي همراه خواهد بود چه كشورهايي خط مقدم جدال را
تشكيل خواهند داد و با چنبن كشورهايي چگونه ميتوان مقابله نمود
دغدغه هاي ياد شده را ميتوان مبناي هويتي جديد آمريكايي ها دانست . در
اين روند , اسلام گرايي به عنوان شاخص اصلي تهديد تلقي مي شد. ايران نيز
به عنوان مركز اسلام گرايي خاورميانه محسوب مي گرديد. اين امر تقابل
آمريكا با ايران را افزايش داد. بنابراين ذهنيت جديدي پيدا شد كه بر اساس
آن زمينه براي گسترش انگاره ضرورت مقابله بااسلام گرايي در دستور كار
نهادهاي آمريكايي قرار گرفت . اين امر در برخي از مواقع بازتاب هاي تهديد
آميزي را به نمايش مي گذارد. بنابراين يكي از دلايل نهادينه شدن تعارض
آمريكا و جمهوري اسلامي ايران را ميتوان وجود هنجارهاي مختلف
ايدئولوژيك در نگرش دو كشور دانست .
در اين ارتباط , آمريكايي ها حكومت اسلامي ايران را بر اساس جلوه هايي از
پوپوليسم ضد آمريكايي تفسير نموده و زمينه مقابله موثر با آن را در دستور
كار نهادهاي سياسي و استراتژيك خود قرار دادند. از ديدگاه آنان , ايران
تلاش دارد تا مولفه هاي انقلابي خود را به ساير كشورها منتقل نمايد. اين امر
به مفهوم توسعه انقلابي گري و گسترش جلوه هايي از رفتار بازيگر آشوب
ساز در سيستم هاي منطقه اي تلقي ميشود. از سوي ديگر آمريكايي ها اعتقاد
دارند كه بازيگر آشوب ساز عامل تهديد منافع ملي آن كشور مي باشد.
بنابراين تلاش دارند تا اقدامات متقابل براي محدود سازي كشورهاي
اسلام گرا بويژه ايران را به انجام رسانند.
در اين روند , افكار عمومي آمريكا در مقابله با بنيادگرايي سازماندهي شد.
نظر سنجي هاي مختلف نشان مي دهد كه رويكرد آمريكايي ها تحت تاثير
رسانه هاي خبري و رويكرد نخبگان آمريكايي ميباشد. آنان بمب گذاري ها و
اقدامات تروريستي را متوجه كشورهاي اسلامي نموده و به اين ترتيب زمينه
افزايش تعارض بين جامعه آمريكايي و ايران به وجود آوردند. در اين روند ,
جامعه آمريكا همان احساسي را كه در دوران جنگ سرد نسبت به اتحاد
شوروي داشت به گونه اي تدريجي نسبت به ايران پيدا كردند.طبعا زماني كه
افكار عمومي از آمادگي مناسبي نسبت به بازيگران برخوردار باشد , كنش
سياسي آمريكا با جلوه هايي از تعارض همراه خواهد بود. از سوي ديگر ,
نشان خواهد داد كه چگونه بين افكار عمومي و رفتار سياست خارجي
همگوني و تطابق به وجود مي آيد . اين امر بعد از حوادث 11 سپتامبر از
مطلوبيت بيشتري در بين افكار عمومي جامعه آمريكا برخوردار شد..
آمريكايي ها تلاش داشتند تا ايدئولوژي جديدي را سازماندهي كنند كه بر
اساس آن اسلام گرايي مترادف با تروريسم باشد.
تعامل سازنده در استراتژي سياست خارجي ايران بايد به
گونه اي باشد كه منجر به افزايش هزينه هاي آمريكا گردد. اگر
آمريكايي ها با هزينه محدودي در روند مداخله گري روبرو
شوند , در آن شرايط از انگيزه بيشتري براي تحرك عملياتي
برخوردار خواهند بود
مقاومت ايران در برابر آمريكا نبايد در حوزه مرزهاي
جغرافيايي شكل گيرد , بلكه بايد حوزه اي ايجاد شود كه منجر
به عدم انتقال تهديدات به داخل كشور ميباشد.در واقع
جمهوري اسلامي بايد محيط پيراموني خود را آنچنان بسيج
كند كه خود موجب تامين امنيت مرزهاي كشور گردد
ضرورت هاي سياست تعامل سازنده ايجاب مي كند كه موج
فراگيري از مقاومت در برابر آمريكا هم در منطقه و هم در
سطح جهاني به وجود آيد تا آمريكايي ها تمايل كمتري براي
رويارويي مستقيم با جمهوري اسلامي پيدا كنند
اگر چه در دوران موجود شاهد انسجام ساختاري در كشور
ميباشيم و اين امر امكان تحرك آمريكا را در محيط منطقه اي
كاهش مي دهد , اما در نهايت بايد بر اين امر تاكيد داشت كه
ضرورت هاي استراتژيك ايجاب مي كند كه بازدارندگي لازم در
برابر اين نوع از تهديدات احتمالي آمريكا به وجود آيد
گفتمان هاي موجود در سياست خارجي آمريكا به گونه اي
است كه نشانه هايي از تهديد ارزشي عليه ايران را به نمايش
مي گذارد. اين امر به مفهوم شرايط تعارض بر مبناي مولفه هاي
ايدئولوژيك مي باشد. به هر اندازه ايدئولوژيك گرايي در
آمريكا تشديد شود و يا اينكه رهبران آمريكايي از
ايدئولوژيك گرايي در ايران نگران شوند , زمينه هاي بروز
تهديد عليه اهداف و منافع ايران وجود خواهد داشت

|