روزنامه جمهوري اسلامي 18/03/1385 صفحه سياسي
دكترين تعامل سازنده در سياست خارجي كشور


نويسنده : منوچهر محمدي و ابراهيم متقي
بخش پنجم
تهديدات ناشي از هژمونيك گرايي آمريكا
با فروپاشي نظام دو قطبي ماهيت تهديدات فراروي ايران با دگرگوني روبرو گرديد. در دوران جنگ سرد شاهد تهديدات تعديل شده اي فراروي ايران بوديم . قدرت هاي بزرگ به موازات رقابت با يكديگر , جلوه هايي از همكاري را به نمايش مي گذاشتند . آنان در دهه 1980 مخالف اصول گرايي انقلاب اسلامي ايران بودند. از سوي ديگر آنان با صدور انقلاب مخالف بوده و در نتيجه زمينه را براي محدود سازي ايران فراهم آوردند. در اين ارتباط ميتوان به جنگ تحميلي عراق عليه ايران اشاره داشت . آمريكا و اتحاد شوروي با محدود سازي ايران توسط عراق موافق بودند. آنان استراتژي موازنه منطقه اي را عليه ايران بكار گرفتند. در اين روند عراق از حمايت بي دريغ آمريكا و اتحاد شوروي برخوردار بود. اين امر نشان مي دهد كه قدرتهاي بزرگ عليرغم رقابت استراتژيك , در مورد برخي از موضوعات منطقه اي و بين المللي داراي وحدت نظر بوده اند. آنها محدودسازي ايران را در دستور كار خود قرار داده و براي جلوگيري از پويا ي انقلاب اسلامي اقدامات موثري را انجام داده اند.
در دوران بعد از جنگ سرد , آمريكايي ها از قدرت تاثيرگذاري بيشتري برخوردار شدند. آنان با اين احساس كه جنگ سرد را با پيروزي پشت سر گذاشته اند , آمادگي فراگيري براي محدود سازي ساير كشورها از جمله ايران پيدا كردند. الگوي رفتاري آنان با ايران مبتني بر افزايش حوزه نفوذ و همچنين گسترش مداخله گري در امور منطقه اي و داخلي ايران بود. اين امر ناشي از شرايطي است كه آمريكائي ها خود را به عنوان كشور بدون رقيب احساس كردند. كشوري كه تلاش داشته و دارد تا اهداف استراتژيك خود را بر ساير كشورها تحميل نمايد. هژمونيك گرايي آمريكائي مبتني بر انجام عمليات متراكم و پي در پي در محيط هاي منطقه اي بوده است . از سال 1377 زمينه براي انجام تهديدات فراگير به وجود آمد . اين تهديدات مبتني بر اقدامات نظامي و عمليات پرحجم بود.
تهديدات ناشي از هژمونيك گرايي آمريكا در طيف متنوعي انجام پذيرفت . اين امر زمينه را براي جدال هاي بيشتر آمريكا عليه ايران به وجود آورد. به هر اندازه آمريكايي ها از قدرت هژمونيك بيشتري برخوردار باشند , به همان ميزان مداخله گري آنان عليه كشورهاي خاورميانه از جمله ايران افزايش بيشتري پيدا خواهد كرد. اين امر را ميتوان به عنوان نمادي از تهديد براي ايران دانست . چنين اقداماتي به همان گونه كه قدرت آمريكا را كاهش مي دهد در صورت بهره برداري از فرصتها ميتواند منجر به افزايش قدرت ايران گردد.
از اين رو , شناخت تهديدات آمريكا براي تنظيم سياست خارجي ايران از اهميت ويژه اي برخوردار است . زيرا زماني كه تهديدات شناسايي شود , زمينه براي كنترل تهديدات به وجود خواهد آمد. استراتژي تعامل سازنده ر سياست خارجي ايران را ميتوان به عنوان بستري براي شناخت تهديدات و استفاده بهينه از فرصتها دانست . وظيفه ساختارهاي ديپلماتيك , نظامي و ساير نهادهاي كشور را ميتوان در راستاي امنيت ملي , شناخت تهديدات و فرصتها دانست . زمان ميتواند تهديدات را كاهش داده و زمينه هاي شناخت تهديدات فراهم شود.در اين روند هژمونيك گرايي , تهديدات خاصي را براي جمهوري اسلامي ايران ايجاد مي كند. براي مقابله با تهديدات و بازسازي شرايط بين المللي ميتوان به تهديدات ذيل اشاره داشت :
الف . مداخله نظامي
ميزان عمليات نظامي آمريكا طي سالهاي 1380 تاكنون به گونه قابل توجهي افزايش يافته است . اين امر ناشي از شرايط آمريكا و نقش نيروهاي قدرت محور در سياست امنيتي آن كشور مي باشد . طي سالهاي 1380 به بعد نيروهاي نظامي آمريكا در افغانستان و عراق مداخله نظامي كرده اند. اين نيروها در پايگاه هاي مختلفي استقرار يافته اند. شكل گيري پايگاه نظامي جديد را ميتوان به عنوان زمينه اي براي انجام مداخله نظامي تلقي نمود. زيرا به هر اندازه كه نيروهاي نظامي از تراكم بيشتري برخوردار باشند , امكان انجام عمليات آنان در محيط هاي همجوار افزايش خواهد يافت .
آمريكا استراتژي نظامي خود را بر اساس فعال سازي دو عمليات همزمان سازماندهي كرده است . در دوران موجود نقش بازدارندگي استراتژيك در دكترين نظامي آمريكا كاهش يافته است . شواهد سالهاي گذشته (1383 ـ 1380 ) بيانگر آن است كه آمريكا نقطه اصلي تحرك عملياتي خود را در كشورهاي پيراموني سازماندهي كرده است . اين امر اگر چه در گام اول منجر به مطلوبيت هاي نظامي براي آمريكا گرديد اما در مراحل و مقاطع بعدي شاهد شرايطي بوديم كه زمينه هاي بن بست در استراتژي نظامي آمريكا را فراهم آورد.
عمليات نظامي آمريكا در افغانستان منجر به پايان قدرت طالبان گرديد. اما چنين فرايندي به پايان مقاومت در افغانستان نينجاميد.هم اكنون افغانستان آماده است تا " مبارزه خاموش " عليه نيروهاي نظامي آمريكا را شكل دهد. اين امر به مفهوم مقاومت تدريجي و مرحله اي در برابر توسعه طلبي آمريكا ميباشد. شرايطي كه آمريكايي ها در عراق با آن روبرو ميباشند , بيش از افغانستان مخاطره آميز گرديده است . عراق سرزمين خشونت و جدال ميباشد. جدال در عراق به مفهوم ستيزش پايان ناپذير گروه هاي رقيب خواهد بود . انتخابات 10 بهمن در عراق به عنوان ستيزي براي افزايش تعارض عليه اهداف استراتژيك آمريكا تلقي ميشود. بنابراين به هر ميزان كه نيروهاي نظامي آمريكايي درگير جدال در پيرامون گردند , تعارضات منطقه اي عليه منافع استراتژيك آمريكا بيشتر خواهد شد. هم اكنون در بين استراتژيست هاي آمريكايي اين موضوع مورد بررسي قرار ميگيرد كه مداخله نظامي آينده آمريكا عليه چه كشوري خواهد بود. در صورتي كه ايران از استراتژي تعامل سازنده استفاده كند در آن شرايط مي بايست مطلوبيت آمريكا براي انجام عمليات عليه ايران به حداقل كاهش يابد.
ب . بحران سازي محيط منطقه اي
حضور نيروهاي نظامي آمريكا صرفا در شرايطي تداوم خواهد يافت كه آمريكايي ها توجيه لازم را براي اقدامات و عمليات نظامي داشته باشند. اگر محيط پيراموني ايران در دوران اشغال نظامي از ثبات لازم برخوردار باشد , طبعا نقش آمريكا در محيط منطقه اي ايران افزايش مي يابد. در شرايط بحراني , كشورها گرايش بيشتري به انجام اقدامات گريز از مركز دارند. بنابراين تداوم بحران در عراق و افغانستان منجربه ظهور ضرورت هاي تعامل در روابط ايران و آمريكا خواهد شد. مواضع اخير وزارت دفاع آمريكا مبتني بر متهم سازي ايران را ميتوان به عنوان نمادي از تعارض متقابل دانست .
بحران هاي منطقه اي به عنوان پاشنه آشيل آمريكا در سياست بين الملل محسوب ميشود. بهر ميزان بحران هاي منطقه اي افزايش يابد , زمينه براي كاهش تحرك استراتژيك آمريكا در سطح بين المللي به وجود مي آيد. بنابراين آمريكايي ها تلاش خواهند كرد تا زمينه مديريت بحران را فراهم آورند. آنان در اين روند سطح فراگيري از همكاري ها را در دستور كار خود قرار مي دهند. بنابراين ميتوان به اين جمع بندي رسيد كه بحران امنيتي در آمريكا در شرايطي گسترش مي يابد كه ساختار دفاعي و امنيتي آن كشور در حوزه هاي پيراموني درگير جدال هاي استراتژيك گردد. بنابراين آمريكا تلاش خواهد داشت تا زمينه كاهش بحران را به وجود آورد.در چنين شرايطي ايران ميتواند از الگوي تعامل سازنده براي ايفاي نقش منطقه اي استفاده نمايد.
ج . افزايش مداخله در امور داخلي ايران
بسياري از مواضع استراتژيست هاي آمريكائي در مقابله با رفتارهاي ديپلماتيك , سياست دفاعي و الگوهاي امنيتي ايران مي باشد. آنان از سال 1381 به بعد , سياست هاي گسترش مداخله در امور داخلي ايران را در دستور كار خود قرار دادند. هدف آنان از چنين سياست هايي را بايد محدود سازي ساختار حكومتي از طريق فعال سازي نهادهاي بين الملل دانست .
مداخلات آمريكا در امور داخلي ايران عمدتا از طريق فعال سازي اپوزيسيون و تشديد اختلافات جناحهاي سياسي انجام مي پذيرفت . آنان بخشي از بودجه آمريكا را در حمايت از اپوزيسيون اختصاص داده اند. هم اكنون وزارت امور خارجه و سازمان جاسوسي آمريكا تلاش هايي را براي ارتباط موثر با اپوزيسيون انجام مي دهند.بنابراين در آينده نزديك , اپوزيسيون نقش موثري در محدود سازي روابط ايران و آمريكا ايفا خواهد كرد.
هم اكنون طيف گسترده اي از گروه هاي اپوزيسيون در خارج از كشور به عنوان ابزار قدرت ملي در برخورد با ايران مورد استفاده قرار ميگيرند. اپوزيسيون خارج از كشور ماهيت ابزاري دارد. بنابراين فعال شدن آنان با استراتژي دفاعي و امنيتي آمريكا ارتباط مستقم و اجتناب ناپذيري خواهد داشت . با توجه به چنين روندي مي توان به اين جمع بندي رسيد كه اپوزيسيون ايراني خارج از كشور به عنوان متغير وابسته در فرايند تعامل آمريكا با ايران محسوب ميشود. بنابراين سياست خارجي آمريكا و همچنين اهداف امنيتي آن كشور نقش موثر و تعيين كننده اي در شكل بندي استراتژيك تاكتيكي در برخورد با اپوزيسيون دارا ميباشد.
د . فشارهاي سازمان يافته از طريق نهادهاي بين المللي
علاوه بر الگوهاي مداخله مستقيم , آمريكايي ها از طريق نهادهاي بين المللي نيز فشارهايي را عليه ساختار قدرت در ايران اعمال مي كنند. آنان از رژيم هاي بين المللي به عنوان ابزار حقوقي و سازماني براي محدود سازي ايران استفاده مي كنند. هم اكنون رونـد محدود سازي ايـران تـوسط نهـادهاي بين المللي و همچنين بر اساس مولفه هاي تشكيل دهنده رژيم هاي بين المللي وجود دارد.اين روند به عنوان بين المللي سازي تهديدات عليه ايران ميباشد. بين المللي سازي تهديدات را ميتوان به عنوان اقدامي در جهت تكثير تهديدات بين المللي عليه ايران دانست .
نقش آمريكا در روند اجرائي رژيم هاي بين المللي از اهميت ويژه برخوردار است . آمريكايي ها بر اساس قدرت هژمونيك خود سعي مي كنند جايگاه ويژه اي را براي اعمال محدوديت عليه ايران كسب كنند. اين امر را ميتوان به عنوان فضايي مبتني بر تهديد دانست . به هر اندازه كه تهديدات ناشي از هژمونيك گرايي آمريكا افزايش يابد , سياست تعامل سازنده بايد قدرتمندانه تر با اين تهديدات مواجه شود..
به طور كلي هژمونيك گرايي آمريكا , تهديداتي را براي كشورهاي پيراموني ايجاد ميكند , از جمله اين تهديدات ميتوان به نمادهايي از مداخله گرايي و اعمال فشار اشاره داشت . اگر در برابر فشارهاي آمريكا انعطاف مشهودي انجام پذيرد , در آن شرايط سطح ستيزش هاي آمريكا عليه ايران افزايش مييابد. روحيه نظامي و رفتار استراتژيك آمريكا به گونه اي است كه ميبايست در برابر فشارهاي آن كشور مقاومت نمود. انعطاف پذيري منجر به كناره گيري آمريكا نخواهد شد , بلكه سطح بيشتري از جدال ها را عليه امنيت ملي ايران به وجود مي آورد. در چنين شرايطي بايد تاكيد داشت كه ضرورت هاي تعامل سازنده ايجاب مي كند كه رفتار سياسي و استراتژيك در برابر آمريكا مي بايست مبتني بر سياست اعمال قدرت باشد.
ه . عمليات انتقامي
رويكرد برخي از استراتژيست هاي آمريكايي بر انجام عمليات انتقامي عليه ايران قرار گفته است . آنان بر اين اعتقادند كه ايران از قابليت تهديد زدايي برخوردار است . بنابراين بايد توانمنديهاي استراتژيك ايران را نابود نمود. اين امر از طريق عمليات پيشدستانه پيشنهاد شده است .
عمليات انتقامي عمدتا از سوي گروه هاي نو محافظه كار پيشنهاد شده است . آناني كه از يك سو اعتقاد دارند نبايد عليه ايران وارد عمليات گسترده شد. از سوي ديگر بر ضرورت مقابله نظامي با ايران تاكيد دارند.چنين الگويي بيشتر از سوي گروه هاي اسرائيل محور مورد تاكيد قرار داد. گروه هاي ذينفوذ اسرائيل در سياست خارجي و امنيتي آمريكا بر اين امر تاكيد دارند كه مقابله نظامي عليه ايران مي بايست در زمان محدود و حجم شديد انجام پذيرد. بنابراين عمليات انتقامي با الگويي كه آمريكا قبلا عليه ليبي و سودان به كار گرفته بود , پيشنهاد شده است .
و . محدود سازي استراتژيك
آمريكا از سال 1372 , الگوي محدودسازي ايران را در دستور كار خود قرار داد. در اين دوران سه نظريه درمورد چگونگي برخورد آمريكا وجود داشته است . نظريه اول مبتني بر تلاش براي بازگرداندن ايران به خانواده ملل بوده است . اين نگرش عمدتا تحت تاثير اروپائيان قرار داشت .
رويكرد دوم مبتني بر مقابله با ايران بوده است .اين رويكرد تحت تاثير مجموعه هاي اسرائيل محور قرار داشت . دولت كلينتون فاقد آمادگي لازم براي مقابله با ايران بود. بنابراين الگوي مقابله با ايران مورد پذيرش قرار نگرفت . اين امر بيانگر خلا در رفتار استراتزيك آمريكا در برخورد با ايران تلقي ميشد.
رويكرد سوم مبتني بر مهار ايران بوده است . اين رويكرد توسط موسسه مطالعات واشنگتن براي خاور نزديك تنظيم گرديد. هدف محدود سازي ايران را بايد كاهش قابليت هاي استراتژيك ايران از طريق روندهاي اقتصادي و اقدامات كم شدت دانست .
تهديدات ناشي از ظهور گروههاي يك جانبه گرا در داخل آمريكا
يكجانبه گرايي آمريكا ناشي از شرايط ساختاري آن كشور در نظام بين الملل مي باشد. از آنجايي كه رئاليسم و همچنين رئاليسم جديد در تفكر سياسي آمريكا جايگاه ويژه اي دارد , از اين رو هر گونه اقدام آمريكا در نظام بين الملل , تابعي از " قدرت عملياتي " و همچنين " جايگاه ساختاري " آن كشور تلقي ميشود. نومحافظه كاران آمريكايي به اندازه اي خود را از قدرت ملي برخوردار ميدانند كه بر اساس آن ميتوانند در حوزه هاي مختلف جغرافيايي نقش عملياتي موثري را ايفا نمايند.
در چنين شرايطي دو سوال مطرح ميشود اول آنكه , گسترش قدرت ملي آمريكا و ظهور شرايط سلسله مراتبي در نظام بين الملل چه تاثيري بر قابليت هاي عملياتي آمريكا بر جاي مي گذارد. دوم اينكه در صورت افزايش قدرت نظامي آمريكا آن كشور چه اقداماتي را عليه ايران انجام خواهد داد.
در اين رابطه ميتوان تاكيد داشت كه اگر چه يكجانبه گرايي آمريكا ميتواند منجر به افزايش تحرك عملياتي آن كشور شود. در عين حال هزينه زيادي را براين كشور تحميل خواهد كرد كه خود موجب فرسودگي و ناتواني سريعتر آن خواهد شد.. به هر ميزان تحرك استراتژيك آمريكا در محيط بين المللي بيشتر شود , تهديدات فراروي ايران نيز از حجم و امكان پذيري فراگيرتري برخوردار خواهد شد. بنابراين يك جانبه گرايي آمريكا ميتواند تهديدات متنوع و غير قابل پيش بيني را براي ايران به وجود آورد. اين امر ناشي از آزادي عمل آمريكا در شرايط مبتني بر هژمونيك گرائي يك جانبه گرا مي باشد و سياست جمهوري اسلامي بايد بر تقابل با اين حركت و اين سياست كه ميتواند منجر به استقرار نظام تك قطبي گردد قرار گيرد.
اگر آمريكا به نتايج مطلوب و موثري در عراق و افغانستان نايل گردد , در آن شرايط سطح فراگيري از تهديدات امنيت ملي عليه ايران ظهور مي يابد. زيرا قواعد " تصاعد مداخله گري " ايجاب مي كند كه كشورها در شرايطي عقب نشيني استراتژيك نمايند كه با تهديدات كوتاه مدت , ميان مدت يا طولاني مدت روبرو شوند.بنابراين در شرايط موجود , ساختار سياسي آمريكا از يك سو تلاش دارد تا جدال هايي را عليه ايران به وجود آورد , از سوي ديگر تحقق اين جدال ها به ميزان موفقيت آنها در بحران عراق و افغانستان بستگي دارد. به اين ترتيب تداوم و تحرك آمريكا در خلق بحرانهاي منطقه اي به نتيجه عمليات آن كشور در محيط هاي بحراني موجود همانند افغانستان و عراق مربوط بوده و چنانچه در اين محيط ها با جدال فزاينده روبرو شود , موقعيت آن كشور در برخورد با ايران كاهش مي يابد.
بنابراين ضرورت هاي تعامل سازنده ايجاب مي كند كه در برابر نوع تهديدات آمريكا و همچنين شرايط عمومي آمريكا در منطقه برنامه ريزي موثري انجام پذيرد. اين امر فضا را براي انجام اقدامات موثر و عمليات پر دامنه در برابر مداخله گرايي آمريكا فراهم ميسازد.
يك جانبه گرايي را بايد انعكاس « خودياري » دانست . از آنجايي كه آمريكا بيش از پنجاه درصد قدرت نظامي جهان را در انحصار خود دارد , در محاسبات استراتژيستهاي خود قائل هستند كه از تحرك عملياتي بيشتري عليه كشورهاي خاورميانه برخوردار مي باشند. در حاليكه براي ميزان مقاومت مردمي در منطقه اي ناشناخته همچون كشورهاي اسلامي سهم و ارزش ناچيزي قايل ميباشند. آنها تجربه تلخ خود را در ويتنام و روسيه شوروي را در افغانستان ناديده گرفته اند.
تعامل سازنده در استراتژي سياست خارجي ايران بايد به گونه اي باشد كه منجر به افزايش هزينه هاي آمريكا گردد. اگر آمريكايي ها با هزينه محدودي در روند مداخله گري روبرو شوند , در آن شرايط از انگيزه بيشتري براي تحرك عملياتي برخوردار خواهند بود.
با توجه به قابليت هاي نظامي آمريكا و با تاكيد بر آنكه يك جانبه گرايي آمريكا در ارتباط با عراق مورد استفاده قرار گرفت و نتيجه مطلوب حاصل نشد احتمال بهره گيري از چنين الگويي در مقابله با ساير كشورها كمتر وجود دارد. اگر چه يكجانبه گرايي هم چنان به عنوان تهديدي براي امنيت ملي ايران محسوب ميگردد. از سوي ديگر بايد بر اين امر تاكيد داشت كه ميتوان زمينه هاي تحقق چنين رويكردي را از طريق اقدامات بين المللي و ابتكارات دو جانبه كاهش داد. زيرا يك جانبه گرايي در ذات خود مغاير با همكاري گرايي مي باشد. به هر اندازه كشورها در شرايط همكاري گرايي قرار گيرند , امكان بهره گيري از الگوهاي چند جانبه فراهم ميشود. اين امر در شرايط موازنه قواي بين المللي ظهور مي يابد. در حاليكه آمريكا در شرايط موجود در وضعيت غير همكاري گرا قرار گرفته و تلاش دارد تا الگوهاي رفتاري خود را بر اساس اقدامات نظامي و روندهاي يك جانبه گرا تحقق بخشد.
تعامل سازنده در نقطه مقابل تنش زدايي قرار دارد. ايران براي تامين امنيت ملي خود در برخورد با آمريكا نياز چنداني به تنش زدايي ندارد. زيرا تنش زدايي شرايطي را به وجود مي آورد كه بر اساس آن زمينه عقب نشيني از منافع استراتژيك ايران به وجود مي آيد. لازم به توضيح است كه تنش زدايي نيازمند توازن قدرت ميباشد. در روند فعاليت بين المللي و رقابت آمريكا و اتحاد شوروي , تنش زدايي در شرايطي ايجاد شد كه دو قدرت بزرگ جهاني به توازن استراژيك رسيده بودند , در حاليكه شرايط تعامل در روابط كشورهايي با قدرت منطقه اي در برابر آمريكا كه داراي قدرت جهاني ميباشد به گونه اي است كه توازن قدرت در كوتاه مدت حاصل نميشود. بنابراين الگوي رفتاري بيش از آنكه مبتني بر تنش زدايي باشد , نيازمند كنش هايي است كه معطوف به تعامل سازنده گردد.
از آنجا كه يك جانبه گرايي آمريكا ميتواند تهديدات متفاوتي را براي امنيت ملي و جهت گيري سياست خارجي ايران داشته باشد شناخت اقدامات احتمالي آمريكا از ضرورت لازم برخوردار ميباشد.
آمريكا و اتحاد شوروي با محدود سازي ايران توسط عراق موافق بودند. آنان استراتژي موازنه منطقه اي را عليه ايران بكار گرفتند. در اين روند عراق از حمايت بي دريغ آمريكا و اتحاد شوروي برخوردار بود. اين امر نشان مي دهد كه قدرتهاي بزرگ عليرغم رقابت استراتژيك , در مورد برخي از موضوعات منطقه اي و بين المللي داراي وحدت نظر بوده اند. آنها محدودسازي ايران را در دستور كار خود قرار داده و براي جلوگيري از پويائي انقلاب اسلامي اقدامات موثري را انجام داده اند
استراتژي تعامل سازنده در سياست خارجي ايران را ميتوان به عنوان بستري براي شناخت تهديدات و استفاده بهينه از فرصتها دانست . وظيفه ساختارهاي ديپلماتيك , نظامي و ساير نهادهاي كشور را ميتوان در راستاي امنيت ملي , شناخت تهديدات و فرصتها دانست . زمان ميتواند تهديدات را كاهش داده و زمينه هاي شناخت تهديدات فراهم شود
روحيه نظامي و رفتار استراتژيك آمريكا به گونه اي است كه ميبايست در برابر فشارهاي آن كشور مقاومت نمود. انعطاف پذيري منجر به كناره گيري آمريكا نخواهد شد , بلكه سطح بيشتري از جدال ها را عليه امنيت ملي ايران به وجود مي آورد. در چنين شرايطي بايد تاكيد داشت كه ضرورت تعامل سازنده ايجاب مي كند كه رفتار سياسي و استراتژيك در برابر آمريكا مي بايست مبتني بر سياست اعمال قدرت باشد
ايران براي تامين امنيت ملي خود در برخورد با آمريكا نياز چنداني به تنش زدايي ندارد. زيرا تنش زدايي شرايطي را به وجود مي آورد كه بر اساس آن زمينه عقب نشيني از منافع استراتژيك ايران به وجود مي آيد. لازم به توضيح است كه تنش زدايي نيازمند توازن قدرت ميباشد