روزنامه جمهوري اسلامي 16/03/1385 صفحه جبهه و جنگ

* سه جواز براي ورود به بهشت
* ناب ترين جاي زمين
* خرمشهر و جنايات مغول گونه
سه جواز براي ورود به بهشت




گفت و گو با مادر شهيدان محمدحسن , محمدحسين و محمدعباس سيف الديني
اشاره :
نمي دانم از اوج صبرو مقاومت زينب گونه مادر شهداي عزيز « برادران سيف الديني » بنويسم يا از نهايت ايثار و اخلاص و از خودگذشتگي بزرگمردان شهيدي كه در عنفوان جواني يكباره ره صد ساله پيمودند و به سر منزل مقصود رسيدند. البته ناگفته نماند وجود پدري فاضل و استاد در مسائل ديني و قراني و مادري از اولاد پيامبر در تربيت اين فرزندان و انتخاب صراط مستقيم الهي بسيار موثر بود. بانوي گرامي جليله السادات قوامي راد مادر سه شهيد بزرگوار محمدحسن , محمدحسين ومحمدعباس سيف الديني و مادربزرگ شهيد محسن برهاني است كه محبت نموده براي دقايقي وقت خود را جهت پاسخگويي به چند سئوال در اختيار ما گذاشتند , در ذيل اين پرسش و پاسخ را با هم مرور مي كنيم .
لطفا از اولين فرزند شهيدتان بگوئيد.
شهيد محمد حسن معلم آموزش و پرورش بود , با تشكيل جهاد سازندگي به اين نهاد انقلابي پيوست . با تحركات گروهكهاي ضد انقلاب در كردستان , به آن خطه عزيمت نموده و با شروع جنگ تحميلي راهي جبهه هاي نبرد شد.
در كدام عمليات شهيد شد و چگونه از شهادت او مطلع شديد
هنگامي كه او در جبهه بود من وپدرش در سفر حج بوديم . از آنجا كه پدر محمد حسن مسئول كاروان بودند بارها به اين سفر معنوي مشرف شده بوديم اما در آن سفر در سال 60 كه مصادف با شهادت محمدحسن بود ظاهرا همكاروانيهاي (هم كاروانهاي ) ما از موضوع با خبر بودند ولي به ما نگفتند. اما من از رفت و آمدهاي بيش از حد آنهاو احوالپرسيهايشان متعجب شده بودم . وقتي به ايران مراجعت كرديم خيلي ها به استقبال ما آمده بودند اين هم جاي شگفتي بود.
نيمه شب به منزل رسيديم , صبح پس از صرف صبحانه , جمعي از مردان مسجد محله , به منزل ما آمدند. زيارت عاشورا خواندند و وقتي موقع رفتن تسليت گفتند متوجه شديم كه پسرمان شهيد شده و چهل روز از شهادتش گذشته است . بسيار غافلگير شدم . محمدحسن در سن 19 سالگي در عمليات شكست حصر آبادان به شهادت رسيد.
يك خاطره از او نقل كنيد
هنگامي كه به جبهه مي رفت مي خواستم موقع خداحافظي او را ببوسم كه محمدحسن با ناراحتي گفت : مادر , فكر نمي كني در بين ما بچه هايي باشند كه مادر نداشته باشند تاموقع رفتن او را ببوسد
او رفت و پس از نبردي كه از سوي احساس وظيفه برخود واجب مي دانست به شهادت رسيد.
شنيده ايم يكي از شهدايتان بيش از دو هزار حديث را حفظ بوده از او بگوئيد
محمدعباس طلبه بود بيش از 2 هزار حديث را حفظ كرده بود . بسيار با تقوي بود هنگامي كه صوت قرآن بلند مي شد ساكت و سرا پاگوش غرق در معاني آيات , قطرات اشك شستشو دهنده صورت نوراني اش بود. ساده زيست , ساده پوش و بي تكبر بود. اگر دو نوع غذا بر سر سفره بود مي گفت سفره رنگين است و روانيست . اينها همان فرزندان امام خميني بودند كه يكروز وعده آنها را داده بود. سرا پا گوش به فرمان امام بودند. او در عمليات خيبر به شهادت رسيد و هنگاميكه در مراسم يادبودش مردم و دوستان اظهار ناراحتي و دلجويي مي كردند پدرش در حاليكه به شدت از ناراحتي سرخ شده بود مي گفت : ايشان به فتواي امام عمل مي كردند و من به شهادت فرزندانم افتخار مي كنم .
ظاهرا يكي از شهداي شما جانباز بوده و يادگار عمليات والفجر 8 مي باشد از او بگوئيد
محمدحسين مسئول تبليغات گردان 410 غواص بود كه در عمليات والفجر 8 بعنوان نيروي رزمي شركت كرده و مجروح شيميايي شده بود . از آنجا كه پسران من سفارش كرده بودند چنانچه شهيد و يا جانباز شدند ما نبايد به بنياد شهيد مراجعه و ادعا داشته باشيم لذا براي محمدحسين اصلا پرونده اي هم تشكيل نداده بوديم حالش خوب نبود. پزشكان گفتند بايد براي درمان به خارج از كشور اعزام شود. وقتي براي اعزامش و گرفتن ويزا اقدام كرديم گفتند اول بايد تشكيل پرونده بدهد. تا ما در اين خصوص اقدام كرديم او به شهادت رسيد. وقتي شهيد شد دو روز بعد ويزايش آماده شد. اما او زودتر جواز ورود به بهشت را گرفت و رفت . شب شهادت او با شب عيدقربان مصادف بود ما اين قرباني را در روز عيد قربان تشييع و بخاك سپرديم . از او دو فرزند به يادگار مانده است .
سال گذشته در سفر مقام معظم رهبري به استان كرمان ايشان با شما ديدار داشتند , از آن ديدار بگوئيد
در همان ايام كه آقا كرمان تشريف داشتند يك شب در منزل تنها در حال قرائت قرآن بودم كه زنگ منزل به صدا در آمد. آيفون را برداشتم پرسيدم كيست از آن طرف كسي پرسيد منزل شهيدان سيف الديني گفتم بله , گفت مادر شهيد هستي گفتم بله , گفت بيائيد دم در. گفتم پاهايم درد مي كند نمي توانم , گفت : آقا تشريف آورده اند. در را باز كردم آقا و همراهان تشريف آوردند سپس يكي از مسئولين به دامادم اطلاع داد دخترم و دامادم نيز آمدند. آقا از من راجع به بچه ها سئوال كردند من زبانم بند آمده بود و نمي توانستم جواب دهم . بسيار خوشحال شده بودم . ديدار او برايمان خيلي با ارزش بود.
آقا ميوه پوست مي كندند و به همه تعارف مي كردند ما نيز از دست مباركشان ميل نموديم .
اين ها , همان فرزندان امام خميني (ره ) بودند كه يك روز وعده آنها را داده بود. سراپا گوش به فرمان امام (ره ) بودند
هنگامي كه به جبهه مي رفت مي خواستم موقع خداحافظي ببوسمش كه محمد حسين با ناراحتي گفت : مادر , فكر نمي كني در بين ما بچه هايي باشند كه مادر نداشته باشند تا موقع خداحافظي او را ببوسد

ناب ترين جاي زمين




همصدا با راهيان نور , تا جبهه هاي اخلاص كه مرا تا عمق باور عشق همراهي كردند
روي لب هاي سكوت تو طنين گرديدم
لحظه اي با نفس عشق , قرين گرديدم
حجرالاسود چشمت به تن احرامم كرد
به طواف نگهت جبهه نشين گرديدم
اشتياق آينه اي بود كه مي ديد مرا
ساكن ناب ترين جاي زمين گرديدم
خواستم مثل تو باشم , نفسي تازه كنم
جرعه نوش يم قرآن مبين گرديدم
در قنوتي كه تو را برد به سمت ملكوت
جذبه اي ديدم و خورشيد جبين گرديدم
تا كه در حلقه ي بي رنگي تو محو شوم
روي انگشتر چشم تو نگين گرديدم
سنگرت وسعت اخلاص تو را باور داشت
و من از رويت آن اهل يقين گرديدم
ة
محمود تاري
حماسه بشكوه
تقديم به دليرمردان دفاع مقدس
هر لاله كه در جلوه گري چون كوه است
تاريخچه ي حماسه اي بشكوه است
پيراهني از لطافت عاشورا
بر قامت اين قبيله ي نستوه است
ث ث
نهال سبز عاشورا
جوشيد شراب و جاي در شيشه گرفت
عشق آمد و گلگون شد و انديشه گرفت
اين هشت نهال سبز عاشورايي
از خون زمين كربلا ريشه گرفت
ث ث
محمود تاري

خرمشهر و جنايات مغول گونه




برگي از دفتر زرين سوم خرداد ـ فتح آزادي خرمشهر قهرمان
يك روز به اتفاق جمعي از جهادگران راهي خرمشهر شديم . شهري كه آرزوي ديدنش بر دلم مانده بود. و خاطرات تلخ اشغال آن توسط بعثي ها و حلاوت آزاديش بدست رزمندگان اسلام در عمليات شكوهمند بيت المقدس (در سوم خرداد 61 ) هنوز در حافظه ام متبلور بود .
البته خرمشهر در تاريخ 8 سال دفاع مقدس از جايگاه ويژه اي برخوردار است :
اولا بخاطر آنكه بعثي ها ده روز قبل از آغاز رسمي جنگ حملات خود را به اين شهر آغاز كردند كه با مقاومت جوانان و نيروهاي انقلابي وحزب الهي اين شهر مواجه شدند.
دوما وقتي درتاريخ 59,6,31 صدام حمله گسترده خود را به ايران شروع كرد , بچه هاي غيور وانقلابي خرمشهر 35 روز با كمترين امكانات نظامي در مقابل تجاوز دشمن مقاومت كردند كه براي بعثي ها خيلي گران آمد و لذا آنها با قوت وقدرت بيشتر اعم از زمين و هوا به پيشروي خود ادامه داند . تا اينكه در آبان 59 پس از شهيد و مجروح شدن تعداد زيادي از مدافعان مظلوم آن , خرمشهر را به اشغال خود درآوردند كه به مدت 19 ماه در اشغال آنها بود.
سوما عراق اشغال خرمشهر را براي خود يك امتياز فوق العاده مي پنداشت و لذا وقتي در سوم خرداد سال 61 به كمك پاسداران , ارتشيان , بسيجيان و سنگرسازان بي سنگر اين شهر آزاد شد , ضربه روحي بزرگي به روان ارتش متجاوز صدام و حاميان او وارد آمد. بطوريكه وقتي خبر آزادي آن توسط رسانه هاي دنيا اعلام گرديد , دول استكبار حامي صدام شوكه شدند واز آن پس بود كه دنيا بطور جدي به مسئله صلح بين ايران و عراق پرداخت . زيرا بعداز آزادي خرمشهر , غرب بيش از پيش از قدرت تهاجمي ايران به وحشت افتاد. دراين ميان اسرائيل كه بيش از همه احساس خطر مي كرد , با چراغ سبز غربي ها دست به تجاوز آشكار به جنوب لبنان زد , تا هم افكار عمومي جهان بويژه , دنياي اسلام را از حلاوت پيروزي هاي مكرر ايران به آن سو منحرف كند. و هم اينكه زمينه هاي ظهور انقلابي مشابه ايران را در ميان شيعيان جنوب لبنان پيش گيري نمايد.
علاوه بر اين چون اسرائيل مي دانست كه قرابت اعتقادي سياسي بسيار شديدي بين ايران و مردم مقاوم جنوب لبنان وجود داد , مي خواست با اين تجاوز بخشي از توان نظامي و جنگي ايران را در جنوب لبنان سرگرم ودرگير نمايد , تا به اين ترتيب كشور ما در جنگ با صدام بعثي تضعيف گردد. چون در اين صورت ايران همزمان در دو جبهه نظامي درگير مي شد كه كاربسيارمشكلي بود. چنانكه ديديم پس از تجاوز اسرائيل , گروهي از سپاه پاسداران عازم جنوب لبنان شدند. آن موقع تب رفتن به لبنان دركشور ما آنقدر بالا گرفت كه اينجانب و بسياري از جهادگران مصر بوديم به آنجا اعزام شويم . اما هوشياري سياسي حضرت امام خميني ـ فرمانده كل قوا ـ با اظهار اين تئوري استراتژيك كه « راه قدس از كربلا مي گذرد » جلوي اين روند خطرناك را گرفت . به همين علت مجددا تمركزافكار وامكانات سياسي و نظامي ايران به اين معطوف شد كه براي آزادي قدس شريف , مي بايست ابتدا كربلاي معلي را آزاد كرد.
وقتي وارد خرمشهر شدم با آنچه پيش از آن در تلويزيون ديده بودم اعم از خانه ها و مغازه ها وميادين و مسجد مظلوم ومردم مظلوم تر آن با آنچه كه اكنون مي دييدم بسيار متفاوت و غيرقابل قياس بود. چنانكه در گزارش كارشناسان سازمان ملل متحد آمده است : « اين شهر قبل از آغاز جنك 166858 نفر جمعيت داشت ... شهر در تاريخ « 28 اكتبر 1980 » اشغال شد و مدت تقريبا 570 روز در اشغال مستقيم باقي ماند . اين شهر در طول جنگ صحنه نبردهاي شديدي بود. درزمان اشغال , اكثريت مردم غيرنظامي شهر از آن گريختند و بقيه به زور به عراق انتقال يافتند.. خرمشهر از نقطه نظر فيزيكي تقريبا انهدام كامل شده است » (روزنامه اطلاعات ش 19451 )
اي كاش جنايت صداميان به همين جا ختم مي شد آنها نه تنها هر بلايي بر سر مردم بي دفاع خرمشهر بخصوص زنان و دختران آن آوردند بلكه به خانه و زندگي آنها هم رحم نكردند. چنانكه يكي از اسراي عراقي درخاطراتش مي گويد : « اموال اين مردم مسلمان ستمديده نيز به طرز وحشيانه اي به غارت رفت ... عده زيادي از نظاميان از راه غارت اين اموال مكنتي به هم زده بودند و ديگر مايل نبودند در ارتش (عراق ) خدمت كنند و هر روز عده اي از اين درزدان از ارتش استعفا مي دادند تا بروند و با آن پولها زندگي راحتي داشته باشند. البته ستادي به نام « ستاد غنايم خرمشهر » به فرماندهي سرتيپ « اياد شعبان » تشكيل شده بود... اين ستاد با همكاري شهرداري بصره توانستند در مدت سه ماه تمام مغازه هاي خرمشهر را تخليه كنند. بعد لوازم گرانقيمت خانه هاي خرمشهر را به غارت بردند. بيشتر اين غنايم در اختيار دولت صدام حسين كافر قرار گرفت . » (كتاب اسرار جنگ تحميلي به روايت اسراي عراقي ـ ص 238 ـ انتشارات سروش )
در كنار خرابيهاي بي حد و حساب خرمشهر سه صحنه برايم خيلي ديدني بود :
1 ـ مسجد معروف خرمشهر كه علي رغم زخمها و تركشهايي كه بر پيكر داشت نگين آن شهر و پايگاه اصلي تجميع اعتقادي رزمندگان و مردم دلاور آنجا بود.
2 ـ رودخانه اي بزرگ با انبوهي از كشتي هاي غرق شده درگل ولاي همراه با پل بزرگ خرمشهر كه از نيمه شكسته بود واين آينه ديگري از جنايات صدام بود.
3 ـ جنگل آهني , كه زميني چند هكتاري را سر تاسر تيرها ونيزه هاي آهني كاشته بودند و اين كار صداميان بود تا به خيال خود با اين تدبير مانع از فرود چتربازهاي ايراني شوند.
اما براستي كه دست خدا با مومنان است و به همين علت هيچ چيز مانع از پيروزي رزمندگان مومن ما نشد. چون خدا مي خواست كه خرمشهر آزاد شود و آزاد هم شد.
انعكاس آزادسازي خرمشهر در گرگان :
دراينجا براي كاملتر شدن مطالب اين بخش , خاطرات پرشور آزادي خرمشهر را در گرگان , از دفتر يادداشتهاي سال 61 خود نقل مي كنم :
يك شنبه 19 ارديبهشت سال 61
« اذا جانصرالله و الفتح و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا »
امروز حدودا ساعت 12 مي شد , موقعي كه راديو اذان مي گفت و من مشغول وضو بودم براي نماز در مدرسه (دبيرستان ابرانشهر گرگان ) , ناگهان سر و صداي بوق ماشينها بلند شد , بچه ها همه دويدند به طرف درب مدرسه . بد از وضو سئوال كردم چه خبره شنيدم كه چيزي نمانده خونين شهر آزاد شود و (رزمندگان اسلام ) به مرز بين المللي برسند. اين خبر چنان امت حزب الله را شاد كرده بود كه با تجمع در مساجد و خواندن نماز و دعا براي رزمندگان و امام , و روشن كردن چراغ ماشينها و بوق زدن و پخش كردن شيريني و ريختن در خيابان ودست به راهپيمايي زدند و با دادن شعارهايي , شادماني خود را ابراز داشتند. به اميد پيروزي كامل رزمندگان . امام علي (ع ) جمله زيبايي در اين باره دارد كه جنگ تحميلي و پيروزي رزمندگان بر عليه باطل , مصداق فرموده آن پيشواي بزرگ است : « من صارع الحق صرعه » هركه با حق درگير شود(جنگ كند) به زمين خواهد خورد(شكست مي خورد).
ث غلامرضا خاركوهي
براستي كه دست خدا بامومنان است و به همين علت هيچ چيزمانع از پيروزي رزمندگان مومن ما نشد. چون خدا مي خواست كه خرمشهر آزاد شود و آزاد هم شد