نويسنده : منوچهر محمدي و ابراهيم متقي
قسمت چهارم
مشروعيت رهبران جديد امريكارا بايد در ميزان مقابله گرايي منطقه اي آنان
مورد تفسير قرارداد. آنان طيف جديدي از تهديدات را در ليست تهديدات
و جدال هاي منطقه اي قرار دادند. مقابله موثر با تهديدات را به عنوان
نشانه اي از قدرت تهاجمي امريكا تلقي نمودند. بنابراين زمينه هاي موثري
براي سازماندهي نهادهاي امنيتي به وجودآمد. نشانه هاي رفتار تهاجمي
امريكا را مي توان در ميزان مداخلات آشكار و پنهان آن كشوردرمحيط هاي
مختلف جغرافيايي به ويژه در خاورميانه مورد ارزيابي قرارداد. امريكايي ها
تهاجم بي پايان را به عنوان مقدمه اي براي تثبيت نقش هژمونيك خود در
نظام بين الملل تلقي نمودند. اين امر را ميتوان زمينه اي موثر براي گسترش
حضور نظامي وعملياتي دانست .
اقدامات تهاجمي با گرايشات معطوف به بين المللي گرايي نهادگرا متفاوت
مي باشد. به همين دليل است كه امريكايي ها طي سال هاي گذشته با بسياري
از تصميمات گذشته خود براي مشاركت امنيتي با نهادهاي بين المللي فاصله
گرفتند. جورج بوش بر اين اعتقاد بود كه از طريق بين المللي گرايي امنيتي
نمي توان به تهديدات روبه گسترش دوران موجود پايان داد. بنابر اين روند
جديدي در دستور كار آنان قرارگرفت . بوش بر اين موضوع اصرار داشت كه
امريكا بايدخود را از معاهدات و موافقت نامه هايي كه براي آن كشور
تهديداتي ايجاد مي كند. و از سوي ديگر كارآمدي چنداني نيز در سياست
بين المللي ندارد دور سازد.
خروج امريكا از پروتكل ديوان بين المللي رسيدگي به جنايات جنگي ,
پروتكل منع تسليحاتي و همچنين پيمان تسليحاتي سبك را مي توان به
عنوان نشانه هايي از روح تهاجمي و تك روي امريكا دانست . اگرچه
پيمان هاي يادشده را بايد زمينه اي براي گسترش امنيت بين الملل تلقي نمود.
اما شواهد نشان مي دهد كه امريكا تمايلي به ايفاي نقش درنهادهاي چند
مليتي فراگير ندارد. يكجانبه گرايي امريكا يي روح تهاجمي آن كشور را
افزايش داده است . بنابراين دولت بوش تلاش نمود تا قابليت هاي نظامي و
همچنين مشروعيت بين المللي براي تهاجم را افزايش دهد. انجام اقدامات
يكجانبه گرا نيازمند روحيه تهاجمي مي باشد. اين امراز طريق
ايدئولوژيك گرايي امريكايي دردوران بوش تقويت شد. زمانيكه يك كشور
نسبت به كارآمدي نهادهاي بين المللي ترديد مي كند. به مفهوم آن است كه
تلاش دارد تا اهداف امنيتي خود را بر اساس روندهاي يكجانبه گرا مورد
پيگيري قرار دهد. اين امرروح تهاجمي امريكاراافزايش ميدهد.
زيرا سياست هاي تهاجمي در شرايطي گسترش مي يابد كه انتظارات امنيتي
كشورها فراگيرتر از قابليت هاي موجود باشد. شواهد نشان مي دهد كه
بسياري از اقدامات امريكا ناشي از انتظارات فراگير امنيتي آنان مي باشد.
زمانيكه يك كشور برروندهاي امنيت يكجانبه تاكيد داشته باشد. به مفهوم
آن است كه از يك سو هيچگونه اعتمادي به نهادهاي بين المللي ندارد. از
سوي ديگرتلاش داردتا اهداف خودرا به گونه يكجانبه مورد پيگيري
قراردهد. يكجانبه گرايي امنيتي را مي توان به عنوان زمينه اي براي افزايش
روحيه تهاجمي دانست .
از سوي ديگر مي توان نشانه هاي گسترش نيروهاي نظامي امريكا در مناطق
مختلف رامشاهده نمود. زمانيكه قابليت هاي استراتژيك يك كشور فراتر از
نياز و ضرورت هاي دفاعي ـ امنيتي باشد. به سايرمناطق گسترش مي يابد.
ماهيت نيروهاي نظامي همانند ماهيت وكار ويژه سرمايه مي باشد. انتقال
سرمايه و كالا را مي توان جلوه هايي از تهاجم آرام دانست . اين امر فضاي
روابط بين الملل را دگرگون مي سازد. از سوي ديگر گسترش عملياتي امريكا ,
زمينه هاي ايجاد بحران هاي منطقه اي را به وجود آورده است . شواهد نشان
مي دهد كه نيروهاي نظامي امريكادرمناطق مختلف جغرافيايي
مستقرگرديده اند. نيروهاي امريكايي از تغييرات موثر در سازماندهي
استراتژيك نيز برخوردار شده اند.تغييرات نظامي انجام شده به گونه اي است
كه ساختاردفاعي امريكا از انعطاف پذيري و تحرك بيشتري برخوردار باشد.
در اين روند قدرت ارتش امريكا نيز افزايش يافته است . اين امر نشان
مي دهدكه با ايجاد روندهايي از جمله گسترش نيروهاي نظامي , افزايش
پايگاه هاي عملياتي و افزايش اقدامات نظامي امريكا , زمينه هاي سياسي و
بين المللي براي گسترش روحيه تهاجمي در روندهاي قدرت محورفراهم
مي شود.
2 ـ پيامدهاي يكجانبه گرايي و رويكرد مبتني بر نظام تك قطبي امريكا
در فرآيند نظام بين الملل
بسياري از استراتژيست ها. رويكردهاي موجودنظام بين الملل را براي
پايداري و ثبات دائمي محيط امنيتي مطلوب نمي دانند. آنان بر اين اعتقادند
كه توازن قوا و چندجانبه گرايي از اهميت بيشتري براي پايداري و ثبات
سيستم برخوردار مي باشد. بنابراين انتقادات متعددي ازسوي نظريه پردازان
امريكايي مطرح شده است . انتقادات موجودرا مي توان به عنوان زمينه اي
براي حداكثرسازي امنيت درجهان چند قطبي دانست .
الگوهاي رفتاري امريكا نشان مي دهد كه آنان تمايلي به پذيرش روندهاي
چندجانبه گرا مبتني برموازنه قوا ندارند. ازاين رو تلاش مي كنند تا
محدوديت هايي را براي اقدامات ديگر بازيگران درحوزه هاي پيراموني فراهم
آورند. رويكرد استراتژيست هاي غربي براين امر قراردارد كه يك جانبه گرايي
هيچگونه پاياني ندارد. زيرا كشورها به گونه دائمي درحال افزايش قدرت ملي
خود مي باشند. در چنين شرايطي تضادهاي بين المللي ازمحيط هاي
پيراموني به حوزه هاي مركزي انتقال مي يابد. بنابراين در دوران موجود با
رويكرد هژمونيك گرايي امريكا در محيط هاي مختلفي مقابله مي شود. اين
روند نه تنها در خاورميانه و كشورهاي اسلامي به گونه قابل توجهي افزايش
يافته است . بلكه در محيط هاي اروپايي وحتي در داخل امريكا نيز با تغييرات
مشهودي نسبت به گذشته همراه شده است . انتقاد ازسياست هاي امريكا
درحالي افزايش يافته است كه بسياري از كشورها تمايلي به قطع روابط يا
محدودسازي روابط خود با امريكا ندارند. كشورهاي اروپايي , چين , ژاپن ,
روسيه وسايركشورهاي قدرتمند روندهاي مبتني برهمكاري و انتقاد
ازسياست امريكا را پيگيري مي كنند. آنان ستيزش مشهودي با امريكا انجام
نمي دهند. اما تلاش دارند تا درفضاي جديد. انتقادات خود به امريكا را
علني سازند. اين امرنشان مي دهدكه دردوران موجود جلوه هايي از ترديد در
روابط امريكا و ساير كشورها وجود دارد.
ترديد واحدهاي سياسي در ايجاد محدوديت امنيتي براي امريكا را مي توان
به عنوان بازتاب قدرت در سطح بين الملل تلقي نمود. توانمندي و نقش
استراتژيك كشورهاي ديگر به گونه اي نمي باشد كه بتوانند از نظر نظامي در
برابر اقدامات و روندهاي موجود امريكا محدوديت ايجاد نمايند. به عبارت
ديگر امريكا از قابليت هايي برخورداراست كه سايركشورها نيازمند همكاري
و مشاركت با آنان مي باشند. اما در روند مشاركت به سودمندي ها و
مطلوبيت هايي نايل نمي گردند. از اين رو شاهد نمادهايي از انتقادگرايي نسبت
به سياست و اهداف استراتژيك امريكا از سوي ساير بازيگران مي باشيم .
وجود چنين ترديدها و نگراني هايي را مي توان به عنوان زمينه بي ثباتي نظام
بين الملل تلقي نمود. ويژگي ساختاري هژمونيك گرايي به گونه اي است كه
زمينه هاي جدال فزاينده در محيط هاي منطقه اي فراهم مي شود. به هرميزان
كه جدال ها گسترش يابد طبعآ درگيري هاي قدرت هژمون نيز افزايش خواهد
يافت . بنابراين درروند هژمونيك گرايي امريكا اقدامات مبتني
بريكجانبه گرايي آن كشور بيشتر مي شود. اين امر ميزان جدال هاي سياسي .
امنيتي ساير كشورها با امريكا را افزايش مي دهد. امريكا در دوران موجود بر
جنگ هاي مبتني بر گسترش دموكراسي تاكيد مي كند. اين امر در دوران هاي
زماني گذشته نيز مطرح شده بود. هرگاه كه چنين واژه هايي به كار گرفته
مي شود , مي توان زمينه هاي ايدئولوژيك گرايي رادر امريكا مشاهده نمود.
اين امر منجر به افزايش سطح درگيري هاي امريكا مي شود. افزايش
درگيري ها مي تواند مطلوبيت استراتژيك را براي واحدهاي سياسي به وجود
آورد. بنابراين پبروزي در هرمنازعه را مي توان زمينه اي براي افزايش
منازعات بيشتر دانست . اگر قدرت هاي هژمون در هر منازعه نيز به پيروزي
برسند , اما اين پيروزي ها در طولاني مدت منجر به ضعف بيشتر كشور
مي شود. زيراهر پيروزي داراي هزينه هاي مربوط به خود مي باشند. زمانيكه
هزينه هاي رفتار استراتژيك افزايش يابد , طبعا هزينه كشورها در درگيري
افزايش پيدا خواهدكرد. در چنين شرايطي امريكا با هزينه هاي گسترده
امنيتي روبرو مي شود. اين هزينه ها به گونه اي است كه انعطاف پذيري وتوان
آن كشوررادر مراحل زماني آينده كاهش خواهدداد. باتوجه به آن كه هرگونه
شكل بندي استراتژيك بازتاب هايي رادرروابط امنيتي و موقعيت كشورها
ايجاد مي كند از اين رو مي توان پيامدهاي هژمونيك گرايي امريكا را به شرح
ذيل موردبررسي قرارداد.
الف ـ تداوم درگيريهاي منطقه اي و بين المللي
در شرايطي كه نظام بين الملل جهت هژمونيك گرا داشته باشد. زمينه براي
گسترش درگيري هاي بين المللي فراهم مي شود. امريكا بعد از پايان جنگ
سرد , جدال گسترده اي را درسطح بين الملل آغاز نمود. آنان برشاخص هايي
از عدالت تاكيد نمودند. اما جلوه عدالت گرايي را ايجاد حكومت هاي ليبرال
و سكولار در محيط هاي منطقه اي دانستند. براي تحقق چنين حكومت هايي
روند جدال وتعارض در ابعاد گسترده اي شكل گرفت . دراين دوران جدال و
درگيريهاي منطقه اي ابعاد گسترده تري پيدا نمود . از سال 1370 كه زمينه
فروپاشي اتحاد شوروي فراهم گرديد ميزان ستيزش هاي منطقه اي امريكا نيز
افزايش يافت . در مورد چنين ستيزش هايي , رويكردهاي متفاوتي
وجوددارد. عده اي بر اين اعتقادند كه جدال گرايي امريكا منجر به تهديدات
امنيت ملي براي ايران مي شود اما شواهد نشان مي دهد كه به هر ميزان
امريكادرمحيط هاي منطقه اي بيشتري درگير شود. ضريب امنيتي ايران
افزايش مي يابد , علت آن را بايد كاهش تهديدات فراروي ايران دانست .
قدرت هاي بزرگ به هراندازه كه درگير مسائل امنيتي بيشتري باشند , در اجرا
وتحقق اهداف خود با مشكلات و محدوديت هايي روبرو خواهند شد.
بنابراين افزايش درگيري هاي منطقه اي امريكا نه تنها مشكلات امنيتي حاد و
فراگيري را براي ايران ايجاد نمي كند , بلكه ضريب استحكام و ميزان ثبات
ساختاري در ايران را افزايش مي دهد.
چنين فرايندي ناشي از هزينه هاي مداخله گري مي باشد. زمانيكه يك كشور
درگيرجدال هاي بين المللي و منطقه اي مي شود. از جمله اين هزينه ها
مي توان به كاهش ضريب مداخله گري اشاره كرد. قدرت هاي بزرگ بعداز
انجام چندين عمليات نظامي و اقدامات مداخله گرايانه در روند تعادل قرار
مي گيرند. به اين ترتيب امريكابه اندازه اي قدرتمند نمي باشد كه در روند
مداخله گرائي بي پايان قرارگيرد. هر كشور داراي محدوديت ها و قابليت هايي
مي باشد زمانيكه از ابزارهاي خود استفاده نمود بخشي از اين قابليت ها را
ازدست مي دهد. هم اكنون امريكايي ها نياز گسترده اي به مشاركت و همكاري
دارند. اين امر را مي توان بازتاب شرايطي دانست كه امريكا درگيرجنگ هاي
منطقه اي شده است . نگرش مردم در خاورميانه و جهان اسلام آن است كه
امريكا كشوري خارجي و غير مسلمان است . حضور منطقه اي آن كشور
عكس العمل تدريجي سايركشورها را به دنبال خواهد داشت . به اين ترتيب
تا زمانيكه امريكا به مداخله خود در منطقه ادامه دهد بنيادگرايي در عراق يا
افغانستان متوقف نخواهد شد بلكه اين روند به سايرحوزه هاي جغرافيايي
نيز منتقل خواهد شد. به هر ميزان امريكا درگير نبردهاي منطقه اي باشد
زمينه براي ظهور چالش هاي جديد فراهم مي شود. ممكن است امريكايي ها
بتوانند برخي از مصاديق تهديد را تغيير دهند. اما شكل جديدي از
تهديدات ظهورخواهد يافت .
تهديداتي كه تاكنون ناشناخته مانده و طبعا براي امريكا غافلگيري
استراتژيك رابه وجودمي آورد. كشورهايي در شرايط ناپايداري و ابهام قرار
مي گيرند كه تهديدات فراروي خود را شناسايي نكرده ويا نسبت به وقوف
تهديدات و زمان ظهور تهديدات ارزيابي مشخصي نداشته باشند. در دوران
موجود كشورها براي حل منازعه تلاش مي كنند تا آن را ازطريق ايجاد شكل
ديگري از منازعات برطرف نمايند. اگر چه امريكا براي حل بعضي از
بحران هاي داخلي خود درحوزه هاي منطقه اي دخالت گسترده اي را انجام
داد و نيروهاي خود را به حوزه ژئوپلتيكي جديد منتقل نمود. اما اين امر
نمي تواند به عنوان پايان تهديدات فراروي امريكا باشد. بنابراين تهديدات
امريكابه موازات مداخله گري منطقه اي آن كشور افزايش مي يابد. دراين
شرايط امريكا در وضعيت استراتژي لبه پرتگاه توماس شيلينگ قرار
مي گيرد. نتيجه چنين فرايندي را مي توان انجام اقداماتي دانست كه در
شرايط اضطراري حاصل مي شود. شلينگ استراتژي لبه پرتگاه را براي
كشورهايي مورد استفاده قرارداد كه سطح مداخله گري وكنش رفتار بحراني
انان درسطح بين المللي گسترده مي باشد. اين امرزمينه شكل گيري حوادثي را
به وجود مي آورد كه كشورها يا درگير منازعات نظامي مي شوند و يا آنكه
ناچار به كناره گيري خواهندشد.
ب ـ كاهش اعتبارهژمونيك ومشروعيت سياسي امريكا
مداخله نظامي امريكا عموما با جدال هاي استراتژيك همراه مي شود. اين
امرطي سال هاي 1370 تاكنون به جنگ هاي منطقه اي منجر شده است . اگر
چه امريكايي ها عمليات نظامي خودرادرقالب پوشش هاي ايدئولوژيك
تفسير مي كنند. اما درنهايت با واقعيت هايي روبرو مي شوند كه زمينه جدال
استراتژيك براي آنان را به وجود مي آورد. بسياري از نظريه پردازان اعتقاد
دارند كه امريكاعمليات نظامي خود را براي عدالت انجام نمي دهد , بلكه آنرا
صرفا براي بقا و بازسازي موقعيت خود انجام خواهد داد. پيتربينارت بر اين
اعتقاد است كه امريكا تلاش دارد تا شرايطي رابه وجود آورد كه بر اساس آن
جنگ هاي بي پايان براي تامين اهداف استراتژيك ان كشور در دستور كار
قرار گيرد. بينارت تاوني جنگ هاي امريكا رابه عنوان جهاد ايدئولوژيك يا
جنايت تفسير مي كند. تاوني جهاد را امري وحشت آور براي اهداف ملي
امريكا مي داند. زيرا استراتژيست هاي امريكابراي دستيابي به حقيقتي
مي جنگند كه آن را بر اساس شاخص هاي فرهنگي واهداف استراتژيك خود
تعريف كرده اند.
وي اعتقاد دارد كه اي كاش امريكايي ها مي فهميدند كه در ترويج دموكراسي
در كشورهاي ديگرخوب عمل نمي كنند. زيرا بادموكراتيك شدن حكومت ها.
نظام بين الملل امن نمي شود. از سوي ديگرحكومت هايي كه از طريق جدال
بيروني و منازعه بين المللي , ماهيت جديدي پيداكنند. در طولاني مدت با
بي ثباتي روبرو مي شوند. به اين ترتيب التهاب جنگي مردم
واستراتژيست هاي امريكايي غيرقابل كنترل مي باشد. زيرا جنگ داراي
پيامدهاي غيرقابل پيش بيني است . اگرچه مردم از جنگ ها حمايت به عمل
مي آورند , اما اين امر در نهايت منجر به بي اعتمادي آنان نسبت به جدال هاي
بين المللي خواهد شد كشورهايي كه درگير منازعات نظامي مي باشند.
موقعيت خود را در داخل و خارج كشور از دست مي دهند , مشروعيت آنان
كاهش مي يابد و در نهايت زمينه براي شكل جديدي ازجدال هاي
استراتژيك به وجود خواهدآمد. ظهور روندهاي اعتراضي در داخل امريكا
را مي توان به عنوان مقدمه اي براي كاهش مشروعيت مداخله گري دانست .
به هر ميزان مداخله گري امريكا افزايش يابد. طبعا مشروعيت آن كشوركاهش
خواهد يافت . زيرا معادله توازن قوا به گونه اي شكل مي گيرد كه بين مداخله
گري و مشروعيت بين المللي معادله ثابتي به وجود آيد , درنتيجه
براثرمداخله گري قدرت دچار لغزش مي گردد بدون آنكه بازتاب هاي موثري
را براي مطلوبيت كشوري به وجودآورد.
مداخله امريكا از يكسو منجر به كاهش قدرت ملي آن كشور مي گردد و از يك
سوي ديگر زمينه را براي محدودسازي مشروعيت امريكا فراهم مي آورد. در
چنين فرايندي كاهش مشروعيت اعتبار مداخله گري امريكا را كاهش
مي دهد . بنابراين مداخلاتي كه امريكا يي ها طي سال هاي 1380 تا كنون
انجام داده منجر به افزايش قدرت ملي آن كشور نگرديده است . بلكه ضريب
ظهور چالش هاي جديدرا به گونه موثري افزايش داده است . بنابراين
مداخله گري صرفا به مطلوبيت استراتژيك منجر نمي شود. اگر امريكا عليه
كشورهاي ديگر مداخله نظامي انجام نمي داد. درآن شرايط از مطلوبيت براي
اعمال فشارهاي بين المللي عليه ايران برخورداربود. در شرايط موجود
امريكا نمي تواند درمحيط هاي منطقه اي ديگر مداخله نظامي انجام دهد. زيرا
ائتلاف آنان با بازيگران اروپايي به ميزان قابل توجهي متزلزل گرديده است .
به هر ميزان ضريب ائتلاف گرايي امريكا كاهش يابد , زمينه براي ظهور انفعال
پذيري بيشترفراهم خواهد شد. چنين روندي را مي توان به عنوان مقدمه اي
براي كاهش مداخلات امريكا درحوزه آسياي جنوب شرقي و خاورميانه
دانست .
از سوي ديگر اگر ائتلاف امريكا با كشورهاي اروپايي بيش از اين كاهش
يابد;در آن شرايط زمينه براي ظهور خلا استراتژيك درروابط امريكا و
كشورهاي قدرتمند ديگر به وجود ميآيد. در چنين شرايطي امريكا نيازمند
ايجاد روابط با كشورهائي است كه ممكن است در دوران گذشته به عنوان
دشمن و تهديد تلقي شده باشند. بنابراين افرادي مثل اسنايدر براين
اعتقادند كه ائتلاف هاي امريكا مربوط به دوران جنگ سرد مي باشد. بنابراين
ناتو و كشورهاي اروپايي را نمي توان به عنوان پايگاهي براي ائتلاف هاي
جديد امريكا دانست در چنين شرايطي امريكا انزواي بيشتري پيدا خواهد
كرد و سياست سلطه جويانه او با ناكامي فزاينده اي مواجه ميگردد.
بررسي جايگاه جمهوري اسلامي در سطح بين الملل
از آنجا كه انقلاب اسلامي در هجمه اساسي به نظام بين الملل شكل گرفت و
به پيروزي رسيد به طور طبيعي نظام سياسي برخاسته از اين انقلاب درتقابل
با نظام بين الملل كه آنرا غير عادلانه هم ميدانست تاسيس و تداوم يافته
است . و به همين جهت تاريخ سياست خارجي ايران نشان مي دهد كه
همواره با تهديدات امنيتي متنوعي روبروبوده است . بخش قابل توجهي از
اين تهديدات را بايد ناشي از كاركرد نظام بين الملل دانست . بنابراين تهديد
به عنوان امري پايان ناپذير در شكل بندي هاي دفاعي و امنيتي ايران تلقي
ميشود. طي سالهاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هيچگاه تهديدات
فراروي ايران پايان نيافته است . تهديدات در مقاطع زماني مختلف با ماهيت
و اشكال متفاوتي روبرو بوده است .
در هر دوران نمادهايي از تهديد به وجود آمده و در دوران كوتاهي ماهيت
تهديدات تغيير يافته است . در چنين شرايطي برنامه ريزي سياست خارجي
ايران مي بايست بر تهديدات محتمل باشد. جهت گيري سياست خارجي
كشورها نيز نقش موثري در نوع تهديدات دارا ميباشد. ايران به دليل ماهيت
ايدئولوژيك خود و همچنين بدليل آنكه داراي مطلوبيت هاي ژئوپلتيكي
ويژه اي مي باشد , از استراتژي نه شرقي نه غربي استفاده بعمل آورده است .
اين امر بيانگر آنست كه قادر به اتحاد و ائتلاف با بازيگران قدرتمند در نظام
بين الملل نمي باشد. رويكرد سياست خارجي ايران بيش از آنكه مبتني بر
تحولات محيط بين الملل باشد , از ضرورت هاي ايدئولوژيك تاثير
مي پذيرد. ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران عموما با جهت گيري هاي
موجود در سياست بين الملل مغايرت دارد. ايران ساختار موجود نظام
جهاني را مبتني بر سلطه گرايي دانسته و با چنين الگويي به مقابله
استراتژيك مبادرت ورزيده است . طبيعي است كه تهديدات ناشي از نظام
بين الملل نيز عليه اهداف و مطلوبيت هاي استراتژيك ايران بكار گرفته شود.
به هر اندازه تحولات نظام بين الملل به سوي تمركز گرايي پيش رود , زمينه
براي ظهور جدال هاي جديدي عليه ايران فراهم ميشود. بنابراين بخشي از
تهديدات و جدال هاي فراروي ايران ناشي از ماهيت نظام بين الملل مي باشد.
بخش ديگري از آن را بايد انعكاس اهداف استراتژيك و جهت گيري سياست
خارجي ايران دانست . ايران تلاش دارد تا روندي را در پيش گيرد كه منجر
به كاهش قابليت هاي امريكا در محيط استراتژيك خاورميانه گردد. براي نيل
به چنين اهدافي ميتوان نشانه ها يي از موازنه گرايي با اروپا را مشاهده نمود.
در اين ارتباط ميتوان به نتايج و مطلوبيت هاي موثري دست يافت . زيرا به هر
ميزان مداخله گري امريكا افزايش يابد , تهديدات امريكا در مرحله اول
جدال افزايش مي يابد ـ بعد از آن زمينه هاي رفتار معكوس فراهم ميشود. در
اين شرايط امريكا به عنوان تهديد امنيتي ايران محسوب مي گردد. بنابراين
ميتوان تهديدات بين المللي ذيل را كه در نقطه مقابل اهداف استراتژيك
ايران قرار دارد , مورد توجه قرار داد. هر يك ازاين تهديدات مي تواند
جلوه هاي خاصي از تعارض در روابط ايران و قدرت هاي بزرگ را به نمايش
گذارد.
الگوهاي رفتاري امريكا نشان مي دهد كه آنان تمايلي به
پذيرش روندهاي چندجانبه گرا مبتني برموازنه قوا ندارند.
ازاين رو تلاش مي كنند تا محدوديت هايي را براي اقدامات
ديگر بازيگران درحوزه هاي پيراموني فراهم آورند. رويكرد
استراتژيست هاي غربي براين امر قراردارد كه يك جانبه گرايي
هيچگونه پاياني ندارد. زيرا كشورها به گونه دائمي درحال
افزايش قدرت ملي خود مي باشند. در چنين شرايطي
تضادهاي بين المللي ازمحيط هاي پيراموني به حوزه هاي
مركزي انتقال مي يابد
از سال 1370 كه زميته فروپاشي اتحاد شوروي فراهم گرديد
ميزان ستيزش هاي منطقه اي امريكا نيز افزايش يافت . در
مورد چنين ستيزش هايي , رويكردهاي متفاوتي وجوددارد.
عده اي بر اين اعتقادند كه جدال گرايي امريكا منجر به
تهديدات امنيت ملي براي ايران مي شود اما شواهد نشان
مي دهد كه به هر ميزان امريكادرمحيط هاي منطقه اي بيشتري
درگيرشود. ضريب امنيتي ايران افزايش مي يابد
نگرش مردم در خاورميانه و جهان اسلام آن است كه امريكا
كشوري خارجي و غير مسلمان است . حضور منطقه اي آن
كشور عكس العمل تدريجي سايركشورها را به دنبال خواهد
داشت . به اين ترتيب تا زمانيكه امريكا به مداخله خود در
منطقه ادامه دهد بنيادگرايي در عراق يا افغانستان متوقف
نخواهد شد بلكه اين روند به سايرحوزه هاي جغرافيايي نيز
منتقل خواهد شد
ايران تلاش دارد تا روندي را در پيش گيرد كه منجر به كاهش
قابليت هاي امريكا در محيط استراتژيك خاورميانه گردد.
براي نيل به چنين اهدافي ميتوان نشانه هايي از موازنه گرايي
با اروپا را مشاهده نمود. در اين ارتباط ميتوان به نتايج و
مطلوبيت هاي موثري دست يافت . زيرا به هر ميزان مداخله
گري امريكا افزايش يابد , تهديدات امريكا در مرحله اول
جدال افزايش مي يابد ـ بعد از آن زمينه هاي رفتار معكوس
فراهم ميشود

|