نگاهي به انگيزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علي صدري اتابك
قسمت سي و پنجم
عبدالرحمن بن ابن عامر
عبدالرحمن پس از مرگ برادر به سرعت خودرا به قرطبه رساند , امور
حكومت و قصر را به دست گرفت , به ساماندهي كارهاي دولت پرداخت و در
منصب حجابت مستقر شد. هنگامي كه پيكر برادرش , عبدالملك به پايتخت
رسيد , به قصر خلافت رفت و خبر درگذشت برادر را به خليفه داد. هشام
مرگ عبدالملك را به او تعزيت و تسليت گفت وسپس او را در مناصبي كه
داشت , تثبيت كرد و منصب حجابت را به طور شرعي و رسمي به او واگذار
كرد. از آن هنگام , عبدالرحمن حاجب , به « ناصرالدوله » ملقب
شد.
ياران و نديمان عبدالرحمن , نه همانند دوستان پدرش , منصور اهل علم
و فضل و معرفت , ونه همانند اصحاب برادرش , عبدالملك از رزمندگان و
فرماندهان نظامي و روساي قبايل بودند , بنابراين به مشاوران خردمند و
معاونان توانمند سخت محتاج بود , در حالي كه نه دوستي داشت كه او را از
حماقت باز دارد و نه همنشيني كه از اشتباه دور سازد , با وجود اين كه دوران
حكومت وي بيش از چهار ماه ادامه نداشت , درطول همين مدت كوتاه ,
جنايات و مظالمي فراوان مرتكب شد و آن قدر حماقت نشان داد كه دولت
عظيم عامريان را كه منصور سالهاي دراز براي برپايي آن كوشيد , با سرعتي
غيرمنتظره از بين برد , مهمتر اين كه عبدالرحمن با اقدامات متهورانه
خويش , راه فتنه هاي پليدي را گشود كه سالها اندلس را در برگرفت و دولت
مروانيان را نابود كرد.
هنوز ده روز از حكومت وي نگذشته بود كه خليفه درخواست كرد او را
« مامون » لقب دهد , اين مساله هر چند ناچيز و بي ارزش بود , اما از
حماقت هاي عبدالرحمن به شمار مي رود.
پس از پنج هفته و پيش از آن كه اهالي اندلس اقدام وي را در خصوص
القاب خلافت ببخشند , ناگهان مردم با يك كار ديگر رو به رو شدند كه پايان
كار عبدالرحمن و آغاز زوال دولت عامريان بود , بدين گونه كه تا آن زمان
دست تقدير به خليفه هشام , فرزند پسري نداد تا سلطنت امويان را به ارث
ببرد و عبدالرحمن با سبك سري هر چه تمامتر و غرور و تكبر ناشي از نفوذ
و قدرت , معتقد شد مي تواند از ضعف خليفه بهره جويد و ولايت عهدي را
براي خود بخواهد. با وجود اين كه امراي بني اميه , خصوصا نوادگان
عبدالرحمن ناصر فراوان بودند و در ميانشان دانشمند , اديب , دولتمرد و
نظامي ورزيده وجود داشت و همگي خلافت را از حقوق مسلم خود
مي دانستند كه بايد پس از مرگ , هشام به آنان باز گردد , اما عبدالرحمن
معتقد بود كه مي تواند با استفاده از موقعيتي كه در قدرت دارد , از همه آنان
عبور كند . بنابراين در ربيع الاول 399 هـ . ق (1008 م ) عبدالرحمن به كمك
شماري از قضات و بزرگان علما و فقها كوشيد خليفه هشام را قانع كند وي را
به منصب ولايت عهدي خود برگزيند.
بدين سان عبدالرحمن بني ابي عامر پنداشت به منتهاي آرزويش رسيده
و از نظر صوري و محتوايي به همه قدرت دست يافته است . در حال ,
نامه هايي به نواحي اندلس و آن سوي آب , به مغرب روان داشت و همگان را
از منصب ولايت عهدي خويش با خبركرد و فرمان داد در خطبه ها و منابر ,
پس از خليفه او را دعا كنند , آن گاه در قصرالزاهره نشست و بزرگان رجال
حاشيه , زعماي قبايل , قضاوت و مروانيان , بيش ترشان از روي ريا و نفاق به
او تهنيت و شادباش گفتند. اين ظاهر امر بود , اما امراي مرواني كه از خلافت
دور شده بودند , با هم اتفاق نظر كردند كه زمان اقدام براي ساقط كردن نظام
عامري فرا رسيده است . گروه هايي عديده به طور خودجوش , بر ضرورت
اقدام سريع براي جلوگيري از اقدامات بيش تر عبدالرحمن گردهم آمدند.
مهم تر اين كه همه غيور مرداني كه در جهت سلامت دولت اسلامي و اهالي
اندلس همت مي گماشتند , از اقدامات اين مرد نادان به تنگ آمدند و بر
ضرورت ساقط كردن وي , به منظور حفظ اسلام ومسلمانان در شبه جزيره
ايبري اتفاق نظر كردند.
ماموريت بر افراشتن شورش بر ضد حكومت عامريان را يك جوان
فوق العاده پر دل و ماجراجو , به نام محمدبن هشام بن عبدالجبار بن
عبدالرحمن ناصر برعهده گرفت . شماري از امراي اموي , خصوصا نوادگان
عبدالرحمن ناصر پيرامون محمدبن هشام جمع شدند , با او به رهبري و
فرماندهي بيعت كردند , پرچم او را بر افراشته و به ترويج سري دعوت وي
در ميان مردم پرداختند. با سرعتي دهشت انگيز , مردم اطراف او را گرفتند ,
پنهاني باوي بيعت كردند و جمعيتي فراوان , خصوصا از اهالي قرطبه ,
ماجراجويان و مجرمان و اراذل و اوباش پيرامون او جمع شدند , زيرا محمد
از ميان همين افراد برخاسته بود و در زندگي خود با احدي از مردم , جز طبقه
اراذل و اوباش زندگي و معاشر نكرده بود.
عبدالرحمن نيز به علت جهل و غرور نتوانست اقداماتي را كه در خفا بر
ضد او و نظام عامري صورت مي گرفت , در يابد و آتشي را كه در زير خاكستر
پنهان بود , ببيند و به آن اهميت دهد , بلكه با سبك سري مشهور و غرور
معروف خود , عقيده داشت بهترين اقدام وي در اين زمان آن است كه همانند
اسلاف اموي و عامري خود به اراضي مسيحيان , اسپانيا سپاه برد و بدين
وسيله خود را به عقل و دل اهالي اندلس نزديك كند. از اين سو در نيمه
جمادي الاول 399 هـ . ق (1009 م ) در وسط فصل برف و باران همراه
سپاهيان خويش قرطبه را به مقصد طليطله ترك كرد , در سردترين و
پرباران ترين زمان از طليطله گذشت و وارد اراضي جليقيه شد. همين امر به
عبدالرحمن اجازه نداد كه در زمينه نظامي دست آوردي مهم داشته باشد.
روز سه شنبه شانزدهم جمادي الثاني به قرطبه خبر رسيد كه
عبدالرحمن با سپاهيان خود وارد سرزمين دشمن شده و جنگ خود را با
آنان آغاز كرده است , محمدبن عبدالجبار كه پيش از اين خود را آماده قيام
كرده بود , پس از اطمينان از دوري دشمن و امكان نداشتن بازگشت سريع
وي , به پيروان خويش اشاره كرد شورش را آغاز كنند. او با تني چند از
پيروان خود به اقامتگاه سلطان در قصر خلافت قرطبه حمله برد. ابن
عبدالجبار و همراهان او با سرعتي شگفت انگيز موفق شدند عبدالله بن
عمروبن عامر , حاكم قرطبه , را دستگير و به قتل برسانند , آن گاه سرش را بر
نيزه كرده و در بازارهاي قرطبه به گردش درآوردند. جمعيتي بي شمار از
رعاياي پايتخت , مردمان پست و اوباش قرطبه در محاصره قصر خلافت به
مهاجمان پيوستند. در همين زمان محمدبن عبدالجبار شماري از نيروهاي
خود را به زندان فرستاد. آنان درهاي زندان را گشودند و همه زندانيان , اعم
از سارقان و مجرمان را آزاد كردند تا امير شورشي را نصرت دهند و در
غارت ثروت هاي قصر خليفه هشام مشاركت داشته باشند.
بدين گونه شورش ابن عبدالجبار به كمك دسته هاي مردم فرومايه
ونادان قرطبه و ربض هاي آن , و در غفلت خردمندان پايتخت آغاز شد.
بنابراين طبيعي بود كه حوادث , اين منحني ويرانگر و مخرب را بپيمايد. در
عوض چند ساعت محمدبن عبدالجبار اختيار قرطبه را به دست گرفت
وشب همان روز هشام دوم , المويد بالله , در حضور هشام عبدالملك , بزرگ
پايتخت , به نفع محمد از خلافت كناره گيري كرد. در يكي از ايوان هاي قصر
با وي بيعت شد و « المهدي » لقب گرفت . از اين ساعت محمدبن عبدالجبار ,
« المهدي » خليفه چهارم اندلس شد و هشام دوم پس از 33 سال و چند ماه
خلافت از صحنه حوادث اين منطقه كنار رفت .
اخبار حوادث ناگوار قرطبه , تشكيل خلافت جديد , در حالي به
عبدالرحمن رسيد كه با سپاهيان خود در اراضي اسپانيا اردو زده بود.
هنگامي كه عبدالرحمن ابعاد حوادث قرطبه را دريافت , ترسي وحشتناك بر
او چيره شد و چنان مسائل به او هجوم آورد كه نتوانست به موقع , تصميمي
مناسب اتخاذ كند. لذا حيران بو سرگردان با نيروهاي خود به قلعه رباح
بازگشت , اما از تداوم علاقه و وابستگي فرماندهان و سربازان مطمئن نبود.
چندين روز در اين قلعه ماند و كوشيد از ولاي همراهان اطمينان حاصل كند
و اصرار داشت براي جنگ با اهالي پايتخت وياري خليفه مظلوم , هشام بن
حكم , از فرد فرد آنان بيعت بگيرد. اقامت وي در قلعه رباح بيش از آن به طول
انجاميد كه اوضاع سخت ايجاب مي كرد , همين مساله بخش اعظم توان و
شماري بسيار از نيروهاي او را گرفت .

ويژه هفدهمين سالگرد رحلت بنيانگذار جمهوري اسلامي حضرت امام
خميني ـ 2
قيام 15 خرداد , « خمين » و « خميني ها » در گفتگو با
آيت الله جلالي خميني
|

اشاره :
آيت الله جلالي خميني هم اكنون مسئوليت حوزه علميه شرق تهران و
امامت جماعت مسجد احمديه منطقه تهرانپارس را به عهده دارد , او از
اولين روزهاي دهه 1340 فعاليتهاي مذهبي و سياسي خود را در منطقه
شرق تهران آغاز كرده است و هر چند كه به دستور امام خميني , از خمين و
قم به تهران هجرت كرده است , اما هم اكنون آيت الله جلالي فردي است كه
در شرق تهران از خمين و قم مشهورتر است و مردم منطقه هميشه
قدرشناس زحمات او بوده و خواهند بود :
ث وقتي قرار است با آقاي جلالي خميني مصاحبه انجام بدهيم , به طور
طبيعي اولين سئوالي كه به ذهن مي رسد اين است كه آيا آقاي جلالي خميني
با امام خميني نسبتي دارند دور يا نزديك ...
نه خير. جمعي از مردم منطقه شرق تهران خدمت امام خميني مي رسند و
درخواست مي كنند يك امام جماعت براي مسجد احمديه نارمك تعيين
بكنند. امام خميني در پي اين درخواست مردم , به بنده دستور دادند تا بيايم
اينجا. وقتي من آمدم مسجد احمديه , مسايل انقلاب و نهضت اسلامي در
پيش بود. چيزي كه به نظر خودم جالب و خوب آمد كه من به وسيله آن
بتوانم افكار امام را در منطقه شايع كنم و آن جور كه دلم مي خواهد براي
نهضت و انقلاب قدمهايي برداريم , كلمه « خميني » را اضافه كردم به لقبم .
ساواك و سازمان امنيت شاه هم نسبت به اين كار خيلي حساسيت نشان
دادند. وقتي من در روزنامه ها اعلاميه مي دادم كه مثلا بمناسبت ميلاد
حضرت قائم (ع ) در مسجد احمديه مراسم است و زيرش را امضا مي كردم
جلالي خميني , ساواك مرا احضار مي كرد و مي گفت : خوب ! اين كلمه
خميني چيه آخر اسمت گذاشتي .
ث كلمه خميني در شناسنامه شما نيست يعني ثبت نشده !
نه در شناسنامه من خميني نيست .
ث اسم شناسنامه اي شما چيست
اسم شناسنامه اي من « حيدر علي جلالي » است . خلاصه , ساواك از اين
لقب من ناراحت بود. چندين بار احضار شدم . بازجوهاي ساواك مي گفتند
اين چيه كه شما مي نويسيد جلالي خميني گفتم : خوب ! چي بنويسم ! چه
جوري بنويسم اين كلمه چه اشكالي دارد اشكالش چيه ساواكيها
مي گفتند : اين كلمه بو داره . خودم را مي زدم به ناداني و مي گفتم : من نمي دانم
اين كلمه بو دارد. من اهل خمين هستم . من بچه خمين هستم , من زادگاهم
خمين است . خوب ! اگر شما مي خواهيد من دفعه ديگه تو روزنامه ها بنويسم
جلالي دليجاني , جلالي گلپايگاني , جلالي قمي ... حرفي نيست .
ثچه تاريخي از امام خميني حكم گرفتيد و آمديد منطقه شرق تهران .
فكر مي كنم 1341 يا 42 بود . اوايل نهضت پانزده خرداد بود .
ث شما در قم بوديد
بله من در قم بودم كه جمعي از مردم منطقه شرق تهران آمدند خدمت
امام و در خواست امام جماعت براي مسجد محله شان كردند و امام به من
دستور دادند بروم منطقه شرق . مردم تازه اين مسجد را درست كرده بودند.
ث يك نكته اينجا وجود دارد.چرا مردم منطقه شرق نرفتند سراغ بقيه مراجع
سئوال خوبي كرديد. آن موقع مبارزات امام مطرح بودو مردم به طور
طبيعي به امام گرايش بيشتري داشتند. در منطقه شرق عده اي بودند كه از
طرفداران محكم وقوي امام خميني بودند. متولي همين مسجد (مسجد
احمديه نارمك ) برادر زن شهيد واحدي (از فدائيان اسلام بود.

ث اسم و فاميل ايشان چه بود
حاج آقا رضا عباسي مرحوم شده اند. موقعي كه ما آمديم اينجا در
شرق تهران چند تا مسجد بيشتر نبود. ديدم بهترين كاري كه بايد دراينجا
بكنم ساخت مسجد است . واقعا در اين منطقه مسجد خيلي كم بود.
ما شروع كرديم به مسجد ساختن . در واقع نهضت مسجدسازي در شرق
تهران راه انداختيم . اولين مسجدي كه ساختيم در فلكه دوم تهرانپارس بود.
زماني در تكيه اي در فلكه دوم تهرانپارس يك دهه محرم مرا براي سخنراني
دعوت كردند. تهرانپارس در زمان رژيم طاغوت و شاه جاي عجيب و غريبي
بود. بيشتر كازينوها و كاباره ها و مشروب فروشي ها و سينماها و... در اين
منطقه فعال بودند. قرار بود تهرانپارس توسط زرتشتي ها بازسازي بشود و
تقريبا منطقه آزاد تجاري زرتشتي ها بشود. شاه در تلاش بود تهرانپارس را
منطقه زرتشتي ها بكند. مذاكراتي هم با زرتشتي هاي مقيم هند انجام شده بود
كه آنها بيايند ايران . اما دولت هند با حمايتهايي كه از زرتشتي ها و
سرمايه گذاريهاي آنان در هند انجام دادمانع شد و شاه نتوانست در اجراي
نظراتش موفق شود. در چنين جو وشرايطي من دعوت شدم به سخنراني . من
از شب هفتم سخنراني متوسل به امام حسين (ع ) شدم و گفتم : يا امام
حسين (ع ) كمكم كن . شروع كردم به صحبت كردن و گفتم : آقايان و
خانمهايي كه نشسته ايد پاي منبر من . شما مسلمانيد. شما حساب كنيد
زرتشتي ها در تهرانپارس معبد دارند , چطور شما مسلمانها مسجد نداريد.
چرا بايد زير چادر , جلسه سخنراني داشته باشيم شب عاشورا هم باز به
امام حسين (ع ) متوسل شدم و در همان شب در سخنراني گفتم : هر كس مايل
است به ساخت مسجد در اين منطقه كمك كند , بلند شود و كمك كند. پول
براي ساختن مسجد جمع شد . آن شب 35 هزار تومان (به پول آن زمان ) پول
جمع شد. سران زرتشتي منطقه , خيلي حسابشان جمع من بود. با خودشان
فكر كردند نكند اين شيخ آمده كه اينجا را پايگاهي براي امام خميني بكند.
وقتي عاشوراي آن سال تمام شد , من اين جلسه را به صورت سيار و هفتگي
ادامه دادم . يعني براي اينكه مشعل مبارزه با رژيم شاه و طاغوت به رهبري
امام خميني خاموش نشود , جلسات را به صورت هفتگي ادامه داديم . يك
شب ديدم در خانه ما را دارند مي زنند. آخر شب بود. ديدم دو سه نفر
آمده اند. يكي از اينها هم از هيئت مديره همان مسجدي بود كه ما برايش پول
جمع كرديم . گفتند : « ارباب هرمز » ما را فرستاد خدمت شما. ارباب هرمز
يكي از ارباب هايي بود كه اكثر زمينهاي تهرانپارس مال اون بود. رئيس
دفترش يكي از ايادي دربار شاه بود. خيلي برو وبيا داشت . پيغام آوردند كه
ارباب هرمز گفته من هزار متر زمين به شما مي دهم , همين فردا صبح برويد
محضر , ولي دور مسجد و تهرانپارس و اين حرفها را خط بكشيد. گفتم : به
ارباب هرمز سلام برسانيد و بگوييد ما مي خواهيم مسجد بسازيم . كار ديگري
نمي خواهيم بكنيم . چطور زرتشتي ها معبد داشته باشيد , اما ما مسلمانها
مسجد نداشته باشيم بعد ازچند شب ديگر , ديدم دوباره در مي زنند. دو سه
نفر ديگه آمدند , باز با يكي از اعضاي هيئت مديره مسجد. آنها هم گفتند : ما
از طرف ارباب رستم گيو آمده ايم . ارباب هرمز و ارباب رستم گيو دوتا ارباب
بودند در منطقه تهرانپارس , شاخ به شاخ بودند در ملك با هم . منتهي ارباب
هرمز قدرتش بيشتر بود. گفتند : ما از طرف ارباب رستم آمده ايم و ارباب
رستم هم سلام رسانده اند خدمت شما و مي گويد : شنيده ايم كه شما در
تهرانپارس داريد دنبال مسجد مي گرديد , و مي خواهيد مسجد درست
بكنيد. من حاضرم به شما زمين بابت مسجد بدهم .
گفتم : ما كه پولي نداريم . ما فقط 35 هزار تومان تا حالا توانسته ايم پول
جمع كنيم . گفتند : باشه . هزار متر زمين مي دهيم , شما فلان روز بياييد محضر
و به اسم مسجد سند زمين را تحويل بگيريد. ما رفتيم فلان محضر سند هزار
متر زمين را كه رو به روي معبد زرشتي ها بود تحويل گرفتيم . من همان جا
زمين را تحويل گرفتم و وقف مسجدش كردم .
ث انگيزه آقاي ارباب رستم گيو كه زمين بابت ساخت مسجد به شما داد چه بود
در تضاد با ارباب هرمز اين كار را كرد. براي شكستن ارباب هرمز. از اين
حركت هم سود خودش را در مبارزه با ارباب هرمز برد. بالاخره زمين مسجد
خريده شد. رفتند به ساواك گزارش كردند و گفتند اين جلالي خميني
مي خواهد در تهرانپارس يك پايگاهي براي خميني درست كند. هنوز امام را
به تركيه تبعيد نكرده بودند. ما ديديم كار دارد خراب مي شود وممكن است
ساواك ما را دستگير كند و طرحهايمان در منطقه شرق عقيم بماند. من رفتم
قم و رسيدم خدمت امام . امام گفت : براي چي آمدي قم گفتم : مسئله اي
پيش آمده . ماجرا اين است كه يك دهه رفتم سخنراني در محرم . در آن جا از
مردم خواستم پول جمع كنند مسجد بسازيم . اسم مسجد را هم گذاشتيم
مسجد اباعبدالله (ع ). در فلكه دوم تهرانپارس است . و حالا دارند توطئه
مي كنند كه اين شيخ آدم خميني است و آمده اينجا را پايگاه خميني بكند.
ممكن است مرا دستگير كنند ونگذارند مسجد ساخته شود. دستگيري من
مسئله نيست . امام خميني كمي به فكر فرو رفت و گفت : طرح خودت
چيست گفتم : اگر اجازه بدهيد من بروم خدمت آيت الله سيد احمد
خوانساري . ايشان شخص بانفوذي است و مسئله را از طريق ايشان پيگيري
كنم .
امام گفتند : فكربسيار خوبي است . برويد خدمت ايشان , سلام مرا هم
برسانيد. من از قم آمدم تهران و يك راست رفتم منزل آيت الله خوانساري .
گفتم : من طلبه اي هستم از خمين آمده ام به تهرانپارس . رفته ام يك جايي را
جور كرده ايم براي ساخت مسجد. در تهرانپارس هم مسجد كم است .
زرتشتي ها معبد دارند , اما مسلمانها مسجد ندارند. زمين راهم خريده ايم
وقف مسجد هم كرده ايم . حالا ساواك ما را اذيت مي كند. مي گويد شما
مي خواهيد براي خميني پايگاه بسازيد. شما بيائيد كلنگ مسجد را بزنيد.
ايشان فرمود : من از شما پشتيباني مي كنم . ناراحت نباشيد. من آمدم يك
اطلاعيه در روزنامه دادم . اطلاعيه دادم در روزنامه كه در فلان روز كلنگ
مسجد تهرانپارس در فلكه دوم تهرانپارس به زمين خواهد خورد. اطلاعيه
پخش شد در نارمك و تهران نو و تهرانپارس . فردا صبح ريختند خانه ما. ما
را بردند ژاندارمري تهرانپارس تا از آنجا ببرند ساواك . در آنجا افسري آمد
جلو و به من گفت : جلالي خميني شما هستيد گفتم : بله . گفت : شما به چه
اجازه اطلاعيه داده ايد , بدون اجازه ساواك و سازمان امنيت گفتم : ما تا به
حال نشنيده بوديم كه براي مسجد ساختن بايد از ساواك اجازه گرفت . آقا ,
من دارم مسجد مي سازم , ساواك چيه ديگه گفت : نه , اگر شما بخواهيد اين
كار را بكنيد , درگيري بين مسلمانها و رزتشتي ها مي شود. مردم كشته
مي شوند. گفتم : من فكر نمي كنم براي مسجد ساختن كسي كشته شود. حالا
در ژاندارمري هي دارد تلفن رد و بدل مي شود. من به بچه هاي خانه گفته بودم
كه اگر مرا دستگير كردند فوري به آيت الله خوانساري تلفن كنيد و اطلاع
دهيد. خبر دستگيري من توسط ژاندارمري به اطلاع آيت الله خوانساري
مي رسد و ايشان فوري به آقازاده شان آقاجعفر دستور مي دهند كه تلفن كند به
رييس ژاندارمري و بگويد آقاشيخ جلالي خميني را آزاد كنند.يك دفعه ديدم
تلفن صدا كردو آن طرف به افسر مربوطه گفتند كه چرا اين فرد را دستگير
كرده ايد. بعد از آن تلفن من ديدم اين افسره آمد با من دست داد و گفت : آقاي
جلالي , معذرت مي خواهم . اشتباه شده .
من هم از موقعيت استفاده كردم و شروع به موعظه افسر ژاندارمري
كردم . گفتم : سروان ! آخر غيرت تو چطور به تو اجازه داد كه به من شيخ كه
آمده ام اينجا يك مسجدبسازم , من شيخ را آورده اي اينجا تهديد مي كني كه
چرا مي خواهي مسجد بسازي . چرا گفت : آقاجان ما ماموريم و معذور. ما
كاره اي نيستيم .
شكر خدا با تلفن آيت الله خوانساري وضع عوض شد و مرا آزاد كردند.
من وقتي آزاد شدم ديدم ساواك عده اي از منابع خودشو و مقدس نماها را
تحريك كرده و فرستاده خانه آيت الله خوانساري وگفته اند زميني مسجد
غصبي است . من باعجله رفتم منزل آيت اله خوانساري .ديدم دو سه نفر آدم
ريش دار از تهرانپارس , از بساز بفروش هاي ارباب هرمز , عوامل و ايادي
ارباب هرمز نشسته اند خانه آيت الله خوانساري و به آقاي خوانساري
گفته اند كه آقا اين زمين غصبي است و شما نيائيد كلنگ اين مسجد را بزنيد.
اين زمين غصبي است . من گفتم : حضرت آيت الله خوانساري , اين زمين
سند دارد. سند منگوله هم دارد. غصبي هم نيست . مال فلان كس است .
آيت الله خوانساري گفت : حرف شما درست است , اينها بيخود مي گويند. من
مي آيم و كلنگ مسجد را به زمين مي زنم . خلاصه آيت الله خوانساري آمدند.
ما چندين ماشين آدم جمع كرديم و برديم سه راه تهرانپارس و نارمك , براي
استقبال و بدرقه ايشان . بعدازظهر آيت الله خوانساري آمد تهرانپارس
.ساواك وژاندامري هم وقتي فهميد آيت الله خوانساري مي آيد تهرانپارس ,
تهرانپارس را حكومت نظامي كرد . هر 50 متر دوسه تا سرباز افسر وگاردي
گذاشتند و نگران بودند كه تظاهرات و درگيري بشود. با يك وضع عجيب و
غريبي آيت الله خوانساري را آورديم مسجد. من در خدمت آيت الله
خوانساري سخنراني مفصلي كردم . كلنگ مسجد توسط آيت الله خوانساري
به زمين زده شد و مسجد را ساختيم . مسجد اباعبدالله الحسين (ع ) فلكه دوم
تهرانپارس . يكي از رفقاي ما آيت الله مفيد كه آلان در ديوان عالي كشور
است را امام جماعت آن جا كرديم .ايشان با من از رفقاي درس امام خميني
بودند. ايشان را دعوت كردم بيايد تهران ومسئوليت امامت جماعت
مسجداباعبدالله (ع ) رابه عهده بگيرد.
مسجد ساخته شد و ما يك روز قرار گذاشتيم مسجد را افتتاح كنيم . روز
افتتاح مسجد من وقتي وارد مسجد شدم , يك نفر با صداي بلند فرياد زد.
براي سلامتي حضرت آيت الله العظمي خميني صلوات . توي دلم گفتم :
عجب نوني براي ما پخت . تمام شد. دوباره دستگير مي شوم . مسجد افتتاح
شد. آمدم خانه . همان شب به من پيغام دادند كه ساواك ريخته وهمه
اعضاي هيئت مديره مسجد را دستگير كرده . من منتظر ماندم تا نوبت
دستگيري من بشود.
آن شب منتظر دستگيري بودم . امادستگير نشدم . فرداي آن روزوقتي
مي خواستم براي نماز ظهر و عصر وارد مسجد بشوم ديدم دو نفر ايستاده اند
دم در مسجد. يكي اينطرف در و يكي هم آن طرف در. قيافه شان هم معلوم
است كه مسجدي نيستند. تا من پايم را توي پله گذاشتم يكيشان آمد جلو و
گفت : جلالي خميني شما هستي گفتم : بله . كارت شناسايي اش را به من نشان
داد. گفت : يك جاي خلوت مي خواهيم تا با هم صحبت كنيم . گفتم : بفرماييد
دفتر مسجد.آمد دفتر مسجد وگفت : اين داستان ديشب چي بود شما جلسه
را براي چي درست كرده بودي من خنديدم وگفتم : چي بود آقا ما ديشب
چي كار كرديم مامور ساواك گفت : چي بود براي سلامتي آيت الله العظمي
خميني صلوات ... اين چي بود به آن مامور ساواك گفتم : شما نمي دانيد من
كجايي هستم ساواكيه گفت : نه . گفتم : من خميني هستم . من مسجدي اينجا
ساخته ام حالا يكي هم پا شده گفته براي سلامتيش صلوات بفرستيد. كفر
گفته ساواكيها گفتند : نه آقا , اين حرفها چيه طرف منظورش اون آقا بوده .
گفتم : اون آقا كيه اون آقا چيه اون آقا نجفه . به من چه
مربوطه !
ساواكيها با اين بر خورد من وا رفتند. وقتي ديدم وا رفتند من ادامه دادم
و گفتم : من شنيدم شما عده اي از مردم را ديشب گرفته ايد. اين براي شما بد
است . زشت است . چرا مردم را بيخودي گرفته ايد. پدرجان من خميني
هستم . من مسجد ساخته ام .
از شما چيزي نخواستم . از دولت كه كمكي نگرفته ام . حالا يك بنده خدايي
بلند شده , دو تاصلوات فرستاده . اين كفر گفته

ساواكيها بلند شدند رفتند و ساير دستگير شده ها را هم آزاد
كردند.
آيت الله خوانساري در مبارزات ما در منطقه شرق , در مسجدسازي و
ساير امور خيلي به ما كمك كرد. خيلي از مشكلات را برايمان حل كرد. بعد از
مدتي رفتيم فلكه هفت حوض سينما را خريديم . سينما مونت كارلو. سينما
را خريديم . چند تا از رفقا را جمع كرديم و گفتيم بياييد يك
باقيات الصالحات براي خودتان بخريد. يكي از اينها از خمين و خميني بود.
سينما خريده شد و وقف مسجد شد. از آيت الله خوانساري هم براي
افتتاحش دعوت كرديم . روزنامه هاي شاهنشاهي شروع كردند به فحش دادن .
نوشتند يك شيخي آمده و با مظاهر تمدن مخالفت مي كند. سينما را كرده
مسجد.
روزي كه آيت الله خوانساري را براي افتتاح مسجد دعوت كرديم ,
مسجد به همان صورت سينما بود. روز افتتاح خيلي شلوغ بود. هم هواداران
امام خميني آمده بودند , هم سينما و دور و اطراف پر از ساواكي شده بود.
آيت الله خوانساري آمد و كلنگ را به زمين زد و بعد در همان جا كه به
صورت سينما بود نماز خواند و رفت . وقتي آيت الله خوانساري رفت بين
بچه هاي مذهبي و ساواكيها بزن بزن شروع شد. بچه ها به طرفداري از امام
خميني شعار دادند و با ساواكيها درگير شدند.
بعد آمديم رفتيم ديديم ميدان رسالت منطقه حساسي است و مسجد
مي خواهد. هدف من از اين كارها اين بود كه اولا مسجد ساخته شود ثانيا
امام جماعت هاي در خط امام بياوريم در مسجدها. آقاي مفيد , از شاگردان
امام بود. آقاي موسوي كاشاني در خط امام بود. آمدم با مسجدي ها صحبت
كردم و گفتم ميدان رسالت مسجد ندارد , بايد كاري كنيم كه آنجا مسجد
ساخته شود. يك نفر بلند شد و گفت : من بچه ندارم , و يك خانه دارم . بيائيد
خانه را كه بر ميدان رسالت است برداريد و يك خانه كوچكتر در جاي ديگر
براي من بخريد. خانه را بكنيد مسجد. اسمش حاج آقا حقي بود. اين بنده
خدا خانه اش را داد و ما كرديم مسجد. يك مسجد هم در « دردشت »
ساختيم , به نام مسجد امام . امام جماعتهايي كه ما در اين مسجدها
مي گذاشتيم همه از شاگردان امام خميني بودند. در مسجد امام دردشت يك
نفر را گذاشتيم كه برادرش در دفتر امام بود. يك وقتي همين امام جماعت
آمد پهلوي من و گفت : فلاني كار ما خراب شده . يك نفر پا شده به نام توليت
مسجد , رفته پهلوي يكي از مراجع قم و گفته يكي هست به نام جلالي
خميني ايشان از طرف خميني (امام ) آمده و دارد تمام مسجدها را تصاحب
مي كند. من متولي مسجد هستم و من راضي نيستم كه مردم در آنجا نماز
بخوانند. مرجع مورد نظر برمي دارد و چيزي مي نويسد كه هر امام جماعتي
كه متولي مسجد راضي نباشد , نماز در آن مسجد بخواند نمازش باطل است .
متولي مسجد هم اين نامه آن مرجع را مي آورد و در تمام مغازه ها و خانه هاي
دور تا دور مسجد پخش مي كند. آقاي خادمي آمد پيش من و ناراحت بود.
گفتم : نترس . هيچ ترس نداشته باش . محكم بايست . آقاي خادمي شب رفت
مسجد و سخنراني كرد و گفت : مگر جنازه مرا از اين مسجد بيرون كنيد. آقاي
جلالي خميني به من دستور داده در اين مسجد بمانم .
از آن طرف هم من نامه اي نوشتم خدمت حضرت امام و گفتم : من امام
جماعتهايي را كه نصب مي كنم , مي گويم از طرف امام است . آيا اين كار
اشكال دارد امام پاسخ دادند : اشكالي ندارد. اما سعي كن طوماري هم از
طرف مردم داشته باشي . خلاصه آقاي خادمي هم محكم ايستاد. مردم به
طرفداري از امام خميني و امام جماعت منصوب امام ريختند مسجد را
شلوغ كردند و نامه آن آقا بي اثر شد. ما دو نفر بوديم در تهران كه مسجد
مي ساختيم . يكي مرحوم آيت الله ايرواني در غرب تهران و يكي هم بنده در
شرق . با هم رفيق بوديم , جزو جامعه روحانيت هم بوديم . تفاوت من با او
اين بود كه آن بنده خدا دچار اختلاف بود. يك عده طرفداران امام خميني
بودند و يك عده مقلدين آيت الله العظمي خويي . اما در شرق تهران مردم يك
دست مقلد و پيرو امام خميني بودند. مردم يك دست بودند و همه امام
جماعت ها از طرفداران و شاگردان امام خميني بودند.
ث شما متولد سال 1311 از شهرستان خمين هستيد و دوران كودكي و
نوجواني تان در خمين گذشته است . از آن دوران چه خاطراتي داريد در
ارتباط با خاندان امام خميني , شخص امام خميني , حشر و نشر آنها در
خمين خاطرات ويژه داريد
پدر من هم سن و سال امام خميني بود. پدر من تعريف مي كرد كه امام
خميني در ايام كودكي و نوجواني بسيار چابك , چالاك , زرنگ و باهوش
بوده . از همه بچه ها در بازي و تفريح پيش تر بوده است . خانواده امام خانواده
بسيار اصيل هستند. يك روستايي هست در خمين به نام « فرفهان » . فرفهان
مردم بسيار خوب و متديني داشته و دارد. بزرگان فرفهان مي روند نجف و
خدمت جد مرحوم امام خميني مي رسند. جد امام يك عالم برجسته در
نجف بوده . از جد امام دعوت مي كنند بيايد خمين . آن سيد محترم , سيدي
بوده به نام سيد احمد. ايشان از آنجا حركت مي كند و مي آيد فرفهان . در
فرفهان ازدواج مي كند. پدر امام در فرفهان متولد مي شود. بعدها پدر امام از
فرفهان مي آيد خمين . پدر امام شخصي بوده به نام حاج آقا مصطفي . عالم
برجسته و مقربي بوده . مبارز هم بوده . تا كسي خمين نرود و خانه اين مرد را
نبيند پي نمي برد كه اين شخصيت كي بوده . تا خانه پدري امام را نبينيد
نمي توانيد خيلي از مسايل را تحليل كنيد. اين خانه الان موزه شده . در جوار
اين خانه يك برجي ساخته شده به اندازه يك ساختمان 4 طبقه . اين برج
پناهگاه مردم بوده . وقتي دزدها به شهر خمين حمله مي كردند تنها جايي كه
از مردم خمين دفاع مي كردند همين برج و همين خانه بوده است . مرحوم
آيت الله پسنديده تعريف مي كرد و مي گفت : من چندين بار از اين برج
تيراندازي كرده ام .
ث آشنايي شما با امام خميني از كجا و از چه تاريخي شروع شد
پدر من و پدر آيت الله رضواني , ما دو نفر را با هم مي برند درس امام
خميني . من با آيت الله رضواني هم درس و هم كلاس و هم بحث بوديم . پدر
من و پدر آيت الله رضواني ما را از خمين آوردند قم و تحويل كلاس امام
خميني دادند. ما در خمين جامع المقدمات را خوانده بوديم . اين نكته را هم
تذكر بدهم كه ما در خمين با خانواده امام خميني , خانواده آيت الله پسنديده
رفت و آمد خانوادگي داشتيم . سه چهار سالي هم درس آيت الله بروجردي
مي رفتيم . بعد از فوت آيت الله بروجردي فقط در درس امام خميني شركت
مي كرديم . هم درس فقه , هم درس اصول , هم درس فلسفه و هم درس اخلاق
امام شركت مي كرديم .
ث بعد از تبعيد امام خميني شما به نجف رفتيد
يك بار رفتم نجف . زماني آيت الله حكيم آمده بود نجف . آيت الله
حكيم از دولت ايران درخواست كرد اجازه دهد تا حاجيان ايراني كه
آمده اند مكه بتوانند بروند كربلا زيارت . من از اين موقعيت استفاده كردم و
رفتم نجف خدمت امام رسيدم .
ث در جلسه اي كه با امام در نجف داشتيد آيا صحبت خاصي شد درباره
ايران , درباره نهضت و....
من خدمت امام گزارشات ايران بويژه مسايل منطقه شرق تهران را
دادم . امام خميني در جريان گزارشات منطقه بود. من وجوهات مردم را به
امام خميني از طريق واسطه ها مي فرستادم به نجف . از طريق كساني كه
وجوهات را به امام خميني مي رساندند , اخبار و گزارشات را هم به امام
مي رساندم . آن شب درباره روحانيت نجف و قم بحث پيش آمد. امام
مي گفت : تقاضاهاي مادي طلبه هاي قم كمتر از طلبه ها و اهل علم نجف
است . خواسته هاي طلبه هاي قم خيلي سبك است .
ثآيا امام خميني از نظر علمي بين حوزه قم و نجف تفاوتي قائل بودند.

خير. امام عجيب بود. بين قم و نجف تفاوتي قائل نمي شدند.
ثمگه ميشه بگوييد بين حوزه قم و نجف تفاوتي وجود نداشته باشد
امام خميني وارد اين بحثها نمي شد.
ثباز فكر كنيد از آن ملاقاتتان نكته اي بگوييد.
در همان چند روزي كه من در نجف بودم , يك شب با ايشان راه افتادم
تا برويم حرم حضرت علي (ع ). من همراه امام از خانه بيرون آمدم . چند
قدمي از خانه دور شده بوديم كه يك مرتبه امام برگشت و نگاه غضبناكي به
من كرد و گفت : آقاي جلالي كجا مي آييد گفتم : من خدمتتان مي آيم برويم
زيارت . امام گفت : شما بفرمائيد خودتان برويد.
ثامام اجازه نمي داد كسي دنبالش راه برود
بله . اصلا اجازه نمي داد كسي دنبالش راه برود اين كارها را تشريفات
ميدانست و مخالف بود.
ثدر اين مدتي كه با امام خميني و خانواده ايشان در تماس نزديك بوديد ,
بويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي آيا از طرف امام خميني يا مرحوم
حجت الاسلام حاج سيد احمد آقا خميني تماسهايي با شما براي پذيرش
پست اجرايي گرفته شد
بله . 2 بار . من از ابتدا نظرم به همين مسئوليتي كه دارم بود . خدمت در
مسجد را به بقيه خدمات ترجيح مي دادم . يك بار حجت الاسلام حاج احمد
آقا خميني مرا خواستند دفتر امام و گفتند آقاي موسوي تبريزي از دادستاني
كل كشور استعفا داده اند و ما نظرمان اين است كه شما مسئوليت دادستاني
كل كشور را بپذيريد. من گفتم : فرصت بدهيد فكر كنم و شب جواب مي دهم .
شب به منزل حاج آقا احمد تلفن زدم و گفتم : حاج احمد آقا , من دوست
دارم همين كارهايي را كه در مسجد دارم انجام بدهم . مايل نيستم مسجد و
حوزه علميه شرق تهران را رها كنم . يك بار ديگر هم با من تماس گرفتند و
حاج احمد آقا پيشنهاد رياست اوقاف را كه آن زمان معاونت نخست وزير
بود را به من بدهند. باز هم به حاج احمد آقا عرض كردم كه نظر من همان نظر
قبلي است . من پست اجرايي غير از مسجد و حوزه علميه قبول نمي كنم .
پيشنهاد نماينده مجلس شدن و.... هم بارها آمد و نپذيرفتم .
ثشما به عنوان نماينده امام در منطقه شرق تهران چند صد قطعه زمين بين مردم
منطقه بويژه مردم خاك سفيد توزيع كرده ايد. درباره نحوه توزيع زمين بين مردم
خاك سفيد توضيحاتي بدهيد.
يك روز آقاي مهندس توسلي شهردار محترم وقت تهران آمدند منزل
من و گفتند بيا با هم برويم خاك سفيد. من با ايشان رفتم خاك سفيد. در
اوايل پيروزي انقلاب اسلامي محله خاك سفيد و حلبي آبادهاي تهرانپارس
منطقه اي شده بود كه كمونيستها و منافقين (فرقه رجوي ) خيلي در آنجا
فعاليت مي كردند.
در واقع خاك سفيد و حلبي آبادهاي تهرانپارس پايگاهي شده بود براي
تحريك مردم عليه انقلاب . من وقتي با آقاي توسلي وارد منطقه شديم بعضي
از جوانان كه در واقع هيچ كدام هم ساكن و مقيم حلبي آباد و خاك سفيد
نبودند و سمپاتهاي كمونيستها و منافقين بودند شروع كردند تظاهرات عليه
انقلاب و مسئولين انقلاب . ما به ناچار از آنجا برگشتيم . من فرداي آن روز
رفتم قم خدمت امام خميني . امام وقتي مرا ديد گفت : براي چي آمدي قم
گفتم : من با آقاي توسلي رفتيم خاك سفيد و يك عده دانشجونما ,
مستضعف نما كه همگي از سمپاتها و تحريك شدگان كمونيستها و منافقين
بودند تظاهرات كردند و مي خواستند با پاسداران درگيري ايجاد كنند و در
اين درگيري پاسداران را وادار به تيراندازي به مردم كنند و براي انقلاب
اسلامي دردسر درست كنند. من سعي كردم غائله را بخوابانم و حالا آمده ام
از شما رهنمود بگيرم . امام گفت : اين كارها تب انقلاب است و طبيعي است .
اما شما يك كاري بكن . گفتم : چه كار كنم امام گفت : برو و در تهرانپارس
يك جايي را آماده كن و چند نفر مهندس بگذار و بگو به مردم كه ما تحقيق
مي كنيم هر كس خانه نداشت ما بهش زمين مي دهيم .
من آمدم در فلكه سوم تهرانپارس يك دفتر تاسيس كردم . 4 , 5 تا اتاق
داشت . 4 , 5 تا مهندس هم گذاشتيم آنجا . به مردم خاك سفيد و حلبي آباد
هم گفتم كه امام به من دستور داده مردم بيايند در اين دفتر ثبت نام كنند. ما
تحقيق مي كنيم اگر كساني زمين نداشتند , بهشان زمين مي دهيم . خلاصه با
تاسيس آن دفتر جلوي ساخت و سازهاي زورآبادي كه به تحريك كمونيستها
و منافقين انجام مي گرفت را گرفتم و چند صد قطعه زمين به طور عادلانه و با
تحقيق بين مردم توزيع شد.
ثيكي از مهم ترين بخش هاي فعاليتهاي شما موضوع خمين است . خمين بعد از
انقلاب چه اتفاقاتي افتاد كه شما را به عنوان نماينده امام فرستادند به خمين . چرا
شما را فرستادند

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي خمين دچار مشكلات بود. تحريكاتي
توسط گروهكها , كمونيستها , منافقين انجام مي شد. هر موقع هم من يا
فرماندار يا استاندار به خدمت امام مي رسيديم و گزارش مشكلات خمين را
مي داديم امام مي گفت : من در مسايل خمين دخالت نمي كنم . در كار خمين
من دخالت نمي كنم . يك روز حاج احمد آقا به من تلفن كرد و گفت : بيا امام با
شما كار دارد. من تعجب كردم . چون روزهايي بود كه امام ملاقات عمومي
نداشت . مثل ماه مبارك رمضان . مثل دهه اول محرم . رفتم دفتر امام . رفتم
خدمت حاج احمد آقا گفتم : چي كار داريد حاج احمد آقا گفت : امام با شما
كار دارد. رفتم خدمت امام , گفتم : چه فرمايشي داريد امام نشسته بود روي
همان مبل خودشان . ديدم امام كسل است . ناراحت است . فرمودند : درباره
خمين با شما كار دارم . من لبخندي زدم گفتم : آقا , مسئله خمين فكر نمي كنم
اينقدر مهم باشد كه شما را كسل و ناراحت و گرفته بكند. من بچه خمين
هستم . 30 سال سابقه مبارزات دارم . بالاخره مي روم به اميد خدا مسايل
خمين را حل مي كنم . شما نگران نباشيد. ناراحت نباشيد. وقتي من اين جور
حرف زدم , ديدم چهره امام كمي باز شد. گفتم : البته شما مي دانيد من تهران
و مسايل مساجد و حوزه علميه شرق تهران را دارم , شما مسئوليت
نمايندگي امام و امام جمعه خمين را دائمي به من ندهيد. حكم موقت بزنيد.
فعلا موقت حكم بزنيد.
امام دستور دادند امامت جمعه موقت خمين را براي من حكم زدند. من
رفتم خمين . وقتي رفتم خمين مدير اداره كل اطلاعات استان مركزي آمد
دفتر من و جلسه خصوصي با من گذاشت و اوضاع و احوال خمين را براي
من تشريح كرد. او به من گفت : ما در استان مركزي بررسي كرده ايم و نتيجه
گرفته ايم كه تمام نيروي گروهكها روي خمين گذاشته شده است . تمام قواي
كمونيستها و منافقين متمركز شده روي خمين . آنچه توان دارند روي خمين
گذاشته اند و از اين كارشان دو هدف دارند اول اينكه نگذارند دولت موقت و
دولت انقلاب در خمين سازندگي و آباداني بكند و خمين خراب بماند و
مردم ناراضي بشوند از امام خميني و انقلاب اسلامي . دوم اختلافات را از هر
جا و هر كس هست دامن بزنند. كاه را بكنند كوه . قبل از من هم دو سه نفر را
فرستاده بودند كه مسايل خمين را حل كنند نتوانسته بودند.
ثاسم آن دو سه نفر را مي توانيد ببريد
نه . درست نيست .
ثخميني بودند
بله خميني بودند. مثل نماينده خمين در مجلس شوراي اسلامي و يك
نفر ديگر هم از علماي محترم خمين بود.
اختلافات در خمين خيلي عميق شده بود. خانواده شهدا دو دسته شده
بودند. سپاه دو دسته بودند. علما و روحانيون خمين دو دسته شده بودند.
دعوا بود. گروهكها هم به اين دعواي قدرت دامن مي زدند و سواستفاده
مي كردند. به قدري در شهر خمين ناامني شده بود كه اگر كسي بيرون مي آمد
و مخالف فلان دسته بود , يك بسته ترياك مي گذاشتند توي ماشينش و بعد
به نيروي انتظامي مي گفتند دستگيرش كنند. مردم اصيل خمين به من
مي گفتند آقاي جلالي ما مي خواستيم كوچ كنيم بريم تهران . من خودم چند
نفر بيگناه را كه برايشان پرونده سازي كرده بودند از زندان آزاد
كردم .
صبحها اين دسته عليه آن دسته راه پيمايي مي كردند. بعدازظهرها آن
دسته عليه اين دسته شعار مي دادند. شيشه مي شكستند. سر آدم مي شكستند.
شيشه ماشين مرا هم شكستند. دستهاي پشت پرده هم خيلي تلاش مي كردند
كه با شلوغ كردن خمين كاري كنند كه من هم مثل بقيه از خمين فراري بشوم .
شبها عليه من اعلاميه پخش مي كردند. من رفتم نماز جمعه و خيلي خونسرد
گفتم : من يك طلبه صفر كيلومتر نيستم كه از گوشه مدرسه فيضيه آمده باشم
خمين . شما خيال كرديد اگر يك شب , دو شب عليه من اعلاميه پخش كنيد ,
من بساطم را جمع مي كنم و از خمين در مي روم من 30 سال سابقه
مبارزاتي در نهضت و قيام امام خميني دارم . خيال نكنيد شما با پخش
شبنامه و چهار تا فحش دادن مي توانيد مرا از ميدان به در كنيد. من تا خمين
را آرام نكنم از اين شهر بيرون نمي روم . من ديدم اولين كاري كه بايد در
خمين انجام بدهم اين است كه با گذشته كاري نداشته باشم . نقطه ضعف دو
سه نفر قبلي اين بود كه مي گشتند مقصر را پيدا كنند. وارد جزئيات مسايل
مي شدند. تو بيخود مي گي , تو با خود مي گي . اما من اين طور عمل نكردم .
گفتم : مردم خمين ! من به گذشته ها كاري ندارم . من از حالا به بعد كار دارم .
اولين اقدام عملي من تعويض فرماندار بود. من رفتم به امام عرض كردم
فرماندار را بايد عوض كنم . امام فرمودند : به آقاي ناطق (وزير كشور بود)
بگوييد. به آقاي ناطق گفتم . آقاي ناطق گفتند : هر كس را خودت مي خواهي
انتخاب كن . فرماندار انتخاب شد. دومين كارم اين بود كه ملاقات عمومي
جداگانه با زنها و مردها گذاشتم و سخنراني كردم . پيش از ظهرها براي
خانم هاي خميني , جلسه سخنراني مي گذاشتم و بعد از ظهرها براي آقايان
خميني , سخنراني مي گذاشتم . در سخنراني هايم مي گفتم كه آي مردم خمين ,
اينجا شهر امام است . مواظب باشيد. صدام گفته اي كاش خمين نزديك مرز
بود ما بهش اسلحه مي رسانديم . راديو و تلويزيونهاي خارجي ببينيد چه ها
مي گويند. راديوهاي ضد انقلاب مي گويند لازم نيست امام خميني براي
جهان اسلام رهبري كند , برود شهر فسقلي خودش را درست كند. امام هيچ
وقت در مسايل خمين دخالت نمي كرد. اما اختلافات داخلي شما مردم آن
چنان بالا گرفته كه امام مجبور شده مستقيم در مسايل خمين دخالت كند.
خداي نكرده اگر اختلافات را كنار نگذاريد يك باره امام در سخنراني
خودش به طور علني مي گويد اين شهر خمين كجاست كه دارد اين طور به
حيثيت انقلاب لطمه مي زند و اين حرف امام براي همه تان تا ابد ننگ
مي ماند.
خلاصه بدون اينكه وارد دسته بنديهاي خميني ها بشوم , سعي در
فروكش كردن مسايل خمين كردم . حتي وزارت اطلاعات دو سه نفر از
محركين عمده گروهكي خمين را دستگير كرد. من مستقيم وارد عمل شدم و
با آقاي ري شهري وزير محترم اطلاعات وقت مذاكره كردم و گفتم : اگر اين
دو سه نفر را به خاطر من دستگير كرده ايد آزاد كنيد. آقاي ري شهري گفتند :
نه . ما اين دو سه نفر را به خاطر شما دستگير نكرده ايم . اينها فعاليتهاي ضد
انقلابي دارند. با اين حال من باز ريش گرو گذاشتم و از آقاي ري شهري
خواهش كردم كه دستگير شدگان را آزاد كنند.
آقاي ري شهري هم محبت كردند و فورا تمام دستگير شدگان را دستور
دادند تا آزاد شوند. يكي دو بار هم رفتم پيش امام و از امام براي فعاليتهايم
در خمين رهنمود خواستم . در يكي از ملاقاتهايم با امام , امام يك حرفي
زدند خيلي جالب و تكان دهنده . در خاتمه يكي از ملاقاتهايم هنگام
خداحافظي به امام گفتم : توصيه خاصي نداريد. پيغامي براي مردم خمين
نداريد. امام فرمود : سلام مرا به مردم خمين برسانيد و از قول من به آنها
بگوييد كه من از شما مي خواهم كه شما مردماني نمونه باشيد. اين پيغام امام
را بردم خمين و در نماز جمعه و سخنرانيها گفتم . مردم خمين به گريه
افتادند. خيلي ها اين جمله را تابلو كردند و در مغازه ها و خانه ها زدند. سلام
مرا به مردم خمين برسانيد و از قول من به آنها بگوييد كه من از شما
مي خواهم كه مردماني نمونه باشيد. و انصافا هم مردم خمين نمونه شدند.
خمين در دفاع مقدس هزار شهيد داد. آقاي محسن رضايي به من مي گفت كه
ما هر وقت در جبهه به مشكل برخورد مي كنيم و به مديريت بحران نيازمند
مي شويم , از مديران و فرماندهان خمين استفاده مي كنيم . بچه هاي خمين
خيلي در جبهه فعاليت كردند . خمين 9 فرمانده شهيد دارد . يك بار معاون
شهردار تهران (آقاي توسلي ) را با يك كاميون گل بردم خمين . مامورين
شهرداري روزها گلها را مي كاشتند و گروهكها شبها گلها را مي كندند و
مي ريختند دور تا آثاري از آبادي در خمين نماند. من رفتم نماز جمعه و
گفتم : خودتان را سبك نكنيد . 50 تا كاميون گل مي آورم و شهر خمين را
گلباران مي كنم . اينقدر گل بكارم تا از كندن گلها خسته شويد. چند ماهي كه
از ماموريت من گذشت داماد ما شهيد شد.
ث اسم دامادتان چيست
شهيد مصطفي زاده .
من رفتم خدمت امام . گزارشات خمين را دادم و گفتم كه من مي خواهم
بيايم تهران و ديگر خمين نروم . امام نپذيرفت و گفت : آقاي جلالي شما
صلاح است خمين برويد و خمين را ترك نكنيد. من پذيرفتم . دستور داد
امامت جمعه دائم خمين را براي من حكم زدند. در آن جلسه امام به من
گفتند اگر رفتي خمين , برو خانه ما دو تا اسلحه هم هست , جاسازي شده
است . اگر توانستي آن دو تا اسلحه را پيدا كن . جاسازي شده بود. من
نمي دانستم چه كسي به امام گفته بود كه پدرش در خانه شان دو تا اسلحه
جاسازي كرده است . پدر امام (آقا مصطفي ) وقتي شهيد شد , امام 4 سالش
بود. حالا از كجا فهميده كه پدرش دو تا اسلحه در خانه شان جاسازي كرده
من احساس مي كنم عمه اش به امام گفته بود. امام خميني عمه بسيار شجاعي
داشت كه بعد از شهادت آقا مصطفي , بچه ها را مي آورد تهران و بست
مي نشيند و حكم اعدام قاتل شهيد آقا مصطفي را مي گيرد و برمي گردد
خمين . ما رفتيم خمين و به چند تا معمار و مهندس گفتيم امام چنين پيغامي
داده است . بگرديد و اسلحه ها را پيدا كنيد. گشتيم و يكي از اسلحه ها را از
جاسازي بالاي يكي از درها پيدا كرديم . اسلحه عجيب و غريبي بود . 2,5
متر فقط لولش بود.
ث الان آن اسلحه كجاست

امام هديه كردن به موزه آستان قدس رضوي .
ث شما در زندگي شخصي تان ويژگيهايي سراغ داريد كه دقيقا از شخصيت
امام خميني برداشت كرده باشيد
بله . عنايت خدا و فضل خدا به ما و نسل ما اين بود كه امام خميني را
ديديم و با او در دنيا محشور بوديم . من نكته هايي از امام دارم كه خيلي
شنيدني است . بيشترين تاثيري كه از شخصيت امام گرفتم روحيه ساده
زيستي و بي اعتنايي امام به دنيا بود. امام واقعا به دنيا بي اعتنا بودند. من يك
نمونه از دهها نمونه را عرض مي كنم . قبل از پيروزي انقلاب اسلامي يك
مهندس و پيمانكاي بود كه معروف بود بعد از شاه اين دومين ثروتمند ايران
است . اهل خمين بود.
ث اسمش را مي گوئيد
نه . نه . اين آقا برادرش فوت كرده بود. جنازه برادرش را آورد قم و به
قيمت گراني هم يك قبر بالاي سر حضرت معصومه (س ) خريد و جنازه را
آنجا دفن كرد. با من از قديم آشنايي داشت . پدر خانم بنده در خمين اسمش
حاجي يدالله بود. حاج يدالله , ضابط اين آقا بود. فرد مورد نظر مالك بزرگ
خمين بود. املاك زيادي از آبا و اجدادي به ارث برده بود. سالي چندين
خروار گندم و جو و لوبيا و... برداشت مي كرد و همه اش را هم مي بخشيد به
مردم . برداشت كننده محصول املاك اين آقا و پخش كننده محصول بين
مردم فقير همين پدر زن ما بود. حاجي يدالله تمامش را هم مي بخشيدند به
فقرا. چنين آدمي بود. ايشان به خاطر ارتباطي كه با پدر خانم من داشت , در
قم با من تماس گرفت و گفت : ميشود ما خدمت آقا برسيم گفتم : من بايد
بروم و اجازه بگيرم . اگر امام اجازه فرمودند با هم مي رويم آنجا , اگر كسالت
داشته باشند , حالشان مساعد نباشد , ملاقات منتفي مي شود , گفت : خيلي
خوب , من در حرم مي نشينم تا شما برويد و وقت ملاقات بگيريد. من رفتم
خدمت امام . ساعت 4 بعد از ظهر بود . به امام عرض كردم : آقا , شما فلان
كس (مهندس خميني ) را مي شناسيد گفت : بله , گفتم : ايشان برادرش فوت
كرده , جنازه اش را آورده اند و در حرم حضرت معصومه (س ) دفن كرده اند.
به من گفته اگر شما اجازه مي دهيد بيايد خدمت شما. امام گفت : بيايد. ما اين
آقارا از حرم برداشتيم و آورديم طرف خانه امام . من حالا در فكر طلبگي
خودم , با خودم مي گفتم : چه خوب شد , حالا ما يك نيزه اي به اين مي زنيم و
يك پول خوب ازش مي گيريم و خرج نهضت مي كنيم . تازه هم مرحوم آقاي
بروجردي فوت كرده بود. بحث مرجعيت بود و امام پول نداشت . ساير
مراجع پول بين طلاب پخش مي كردند. رساله پخش مي كردند. حقوق
مي دادند. اما , امام پول نداشت . شهريه هم نمي داد. گفتم : حالا وقتش است ,
اين طرف هم ميلياردر هست و هم دست به جيب , آدم سخي است . بين راه
بهش گفتم : آقاي مهندس , گفت : بله , گفتم : درسته كه تو همشهري ما باشي ,
همشهري امام باشي و به امام خميني و مرجعيت كمك نكني گفت : من در
خدمتم . هر رقمي كه دوست داشته باشيد حاضرم به امام خميني كمك بكنم .
ايشان فقط يك كلمه بگويد من چك نقد مي كشم ودر جا مي گذارم جلويشان .
من داشتم از خوشحالي بال درمي آوردم . با خود گفتم : عجب حرفي ما زديم .
قم را از غربت درآوردم . مرجعيت را از غربت درآوردم . امام خميني را از
انزوا نجات دادم . امام را از غربت درآوردم . حالا اگر اين دست به جيب بكند
و چك بكشد چي ميشود! حالا اين آقا كي بود اين كسي بود كه مجلس سناي
شاه را ساخته بود. سد دز را ساخته بود. صدها ماشين و بولدوزر و كاميون
و... داشت . همچين آدمي بود.
اين آقا را برديم پيش امام . نشستيم در اطاق بيروني و يك ربع بعد امام
از اندرون آمد و نشست و احوالپرسي كرد. بعد اين آقاي مهندس گفت : من
آمده ام خدمت شما براي دو چيز يك : شنيده ام شما كسالت داريد , اگر اجازه
مي فرمائيد من چند تا دكتر از اروپا بخواهم بيايند ايران و شما را معالجه
كنند دوم : از طريق آقاي جلالي در جريان مشكلات مالي شما , مشكلات
شهريه طلاب , مشكلات چاپ رساله عمليه و ساير كتابهاي فقهي قرار
گرفتم . حالا من در اين فكر هستم كه اين طرف دستش مي رود تو جيبش و
يك چك درمي آره و مي گذارد جلوي امام و امام خوشحال مي شود! ديديم
نه . امام با كمال بي اعتنايي در پاسخ هر دو پيشنهاد اين آقاي مهندس خميني
گفت : نه . خير. اما راجع به دكتر. من يك دكتر قديمي دارم كه مي آيد مرا
معالجه مي كند. آقاي دكتر اميني هم كه نخست وزير شدند آمدند اينجا و
همين پيشنهادات شما را كردند. به ايشان هم عرض كردم .
ث كي بود دكتر امام
همون دكتر مدرسي ودكترهاي قديمي قم امثال دكتر مدرسي . و اما
راجع به مسئله دوم . ابدا. ابدا. خير.
الله اكبر. سيد تو كي هستي به جان شما قسم اگر اين پيشنهاد به بعضي
ديگر مي شد حتي به ديدنش مي آمدند. ما پاشديم آمديم بيرون .
حالا شما ببينيد اين واقعه چقدر در من اثر گذاشت . اين يك نمونه .
يك نمونه ديگر هم از يكي از رفقايم , از همدرسهايم نقل مي كنم .
ث اسم آن رفيق تان را بگوييد.
از اهل علم است . راضي نيست . نمي گويم . الان امام جماعت يكي از
مساجد شرق تهران است . از فضلاي درس امام بود. درس امام را با هم
مي رفتيم . اين آقا براي من تعريف كرد و گفت : ما بعد از فوت مرحوم آقاي
بروجردي خيلي نسبت به امام و مشكلات امام ناراحت بوديم . با خودمان
مي گفتيم : سطح درس امام از همه مراجع بالاتر است . شاگردانش از همه
شاگردان مراجع بالاتر هستند. شهيد مطهري , شهيد بهشتي و امثال اينها
شاگردان امام بودند. هر كاري مي كرديم كه امام رساله اش را چاپ بكند ,
قبول نمي كرد . مي گفت : يك روز ساعت 4 بعد از ظهر رفتم در خانه امام را
زدم . خادم امام مشهدي علي بود. مشهدي علي آمد در را باز كرد. گفتم :
مي خواهم خدمت امام برسم . مشهدي علي رفت به امام گفت : فلاني است .
مي خواهد بيايد خدمتتان . امام گفته بود. بيايد داخل . ما رفتيم خدمت امام و
خودماني شروع كرديم به حرف زدن گفتم : آقا شما چه نشسته ايد. مرجعيت
را بردند . مرجعيت رفت . شما گوشه خانه چه نشسته ايد. مي گفت : حالا من
اين جوري داغ صحبت مي كردم , امام هم چپ چپ به من نگاه مي كرد. باز
گفتم : آقا چرا حركت نمي كنيد چر اقدامي نمي كنيد امام برگشت به من
گفت : حرفهايت تمام شد گفتم : بله . گفت : من از شما انتظار چنين حرفهايي
را نداشتم . من انتظارم از شما اين بوداگر من چنين كارهايي را در زمينه
مرجعيت مي كردم , شما بايد مي آمدي و مرا نصيحت مي كردي كه در زمينه
مرجعيت اين كارهارا نكن . من انتظار از شما نداشتم .
امام واقعا انسان خود ساخته اي بود. ما سالها در خانه امام بوديم . يك
بار نشنيديم كه امام غيبت بكند. يا كسي جرات كند جلوي امام غيبت كسي را
بكند.
يك بار تمام شاگردان امام جمع شديم و با هم قرار گذاشتيم همگي
بگرديم و يك عيب از امام پيدا كنيم . كاري پيدا كنيم از امام كه از آن بوي
هوي و هوس بيايد , نتوانستيم .
ث يعني دست به دست هم داديد تا يك نقطه ضعف از امام پيدا كنيد
بله . مي خواستيم ببينيم امام مي تواند مرجع تقليد بعد از آيت الله
بروجردي باشد. دنبال عيب مي گشتيم . نتوانستيم . شجاعت امام هم كم نظير
بود. اين داستان را هم بگويم . موقعي كه امام را دستگير كردند , چند روزي
گذشت . رفتم خدمت يكي از علماي بزرگ تهران . آيت الله كمره اي . كمره از
اطراف خمين است .
ث منظورتان آيت الله ميرزا خليل كمره اي است
بله . رفتم خدت ايشان . با ما آشنايي داشت . بهش گفتم : مي تواني كاري
بكني كه من برم ملاقات امام . گفت : چشم ! تماسي گرفت و به يكي از
مسئولين آن وقت تلفن كرد و گفت : يك طلبه اي از خمين آمده و مي خواهد
دو سه دقيقه با آقاي خميني ملاقات كند. كمكش كنيد. آن طرف هم گفت :
چشم . بعد از ظهرساعت 4 بيايد قيطريه . رفتم قيطريه , ديدم تمام خيابانها
كنترل است . پشت بام ها , خيابانها و كوچه ها قدم به قدم مامور بود. به يكي از
مامورين گفتم : رئيس تان كيه گفت : اون آقا. رفتم و گفتم : من جلالي هستم .
اهل خمين هستم . آيت الله كمره اي براي من تلفن كرده بود. اگر اجازه
مي دهيد من دو سه دقيقه بروم ديدن امام خميني . من فكر مي كنم اولين نفري
بودم كه امام را ملاقات كردم . رفتم داخل ديدم در يك خانه بزرگ امام تنهاي
تنهاست . هيچ كس نيست . امام چه ابهتي داشت . من وقتي داشتم با امام
صحبت مي كردم , افسرها از پنجره يواشكي ما را زير نظر داشتند. تا امام
سرش را بلند مي كرد و چشمش به چشم آنها مي افتاد آنها فوري سرشان را
مي دزديدند و مي رفتند. ابهت امام اينطوري بود. گفتم : آقا , من دلم
مي خواهد از آن موقعي كه ريختند خانه و شما را دستگير كردند يك قدري
براي من تعريف كنيد. ايشان لبخندي زدند و گفتند : بله . آمدند و دستگير
كردند. مرا سوار ماشين كردند صندلي عقب . صندلي عقب يك سرهنگ
طرف دست راست من نشسته بود. يك سرهنگ هم طرف دست چپ من . بي
سيم , كلت , دستبند و همه چيز مجهز بودند. يك سرهنگ هم جلو نشسته
بود. چند تا ماشين ارتشي هم جلو بودند. وقتي ماشين شروع كرد به حركت
كردن من ديدم طرف دست راستي من پايش تكان تكان مي خورد. نگاه كردم
ديدم رنگش هم پريده . گفتم : آقا چرا رنگت پريده چرا پايت تكان تكان
مي خرود گفت : آقا ما مي ترسيم . من دست گذاشتم روي پايش و گفتم :
نترسيد. من همراهتان هستم .
ث از ويژگيهاي رفتاري امام در خانه و خانواده بگوييد.
امام خميني به همسرشان خيلي احترام مي گذاشتند. تا همسرشان سر
سفره نمي آمدند غذا خوردن را شروع نمي كردند. يك نكته هم در مورد
خمين يادم رفت بگويم و آن اينكه امام مرا وكيل كردند. به من وكالت دادند تا
بروم خمين و هر چه دارند بدهم به فقرا , من رفتم و بررسي كردم . امام
خميني 4500 متر زمين در خمين داشتند كه از پدرشان به ارث رسيده بود .
من رفتم و آن 4500 متر زمين را بخشيدم به فقرا با اولويت خانواده شهدا و
مفقودين . سند هم برايشان صادر كردم . الان آن 4500 متر زمين توسط مردم
ساخته شده است .
ث شما از افراد نزديك به امام خميني بوديد امام نصيحت در گوشي و
خصوصي به شما نداشتند
چرا. يك بار در قم مرا صدا زدند و گفتند : تو خميني هستي و درست
نيست از من تعريف كني . از من تعريف نكن . امام خميني از تعريف و تمجيد
و تملق خيلي بدش مي آمد. اگر كسي از امام تعريف مي كرد خيلي ناراحت
مي شدند و برخورد مي كردند.

|
علي (ع ) در كنار رسول خدا(ص )
|

نگاهي به فضائل و مناقب اميرالمومنين علي (ع )
امام علي (ع ) اين افتخار را دارد كه از كودكي در خانه رسول خدا(ص )
رشد يافت (1 ) در اين باره نقل هاي جالبي وجود دارد كه ابن ابي الحديد
آن ها را يكجا فراهم آورده است . از جمله از زيد بن علي بن الحسين (ع ) نقل
شده است كه در آن دوران , رسول خدا(ص ) گوشت و خرما را در دهانشان
نرم كرده تا خوردن آن راحت تر شده , آنگاه آن را در دهان امام مي
گذاشت . (2 ) به دليل همين قرابت بود كه امام , نخستين كسي بود كه به رسول
خدا(ص ) ايمان آورد . او خود فرمود : « لم يسبقني الا رسول الله بالصلاه . (3 )
در اين باره به قدري شهادات و شواهد وجود دارد كه جاي هيچ گونه
ترديدي را به افراد منصف باقي نمي گذارد. درباره اسلام آوردن امام گزارش
شده است كه رسول خدا(ص ) از او دعوت كردند تا اسلام را بپذيرد. اين امر
بلوغ فكري امام را نشان مي دهد . (4 )
مسعودي مي گويد : برخي سن امام را در وقت اسلام آوردن كم گفته اند تا
بگويند او در زماني كه اسلام آورده طفلي بيش نبوده است . (5 )
حقيقت آن است كه پيامبر(ص ) قدر شناس اصحاب فداكار بود , زماني
كه از جان گذشتگي امام علي (ع ) را در همه صحنه ها مي ديد چگونه مي
توانست او را همانند ديگران بداند. اين امر سبب شد تا در هر فرصت
مناسب , با فرمايشاتي كه درباره خصايص و ويژگيهاي آن حضرت مي فرمود ,
قدر و اعتبار او را به مردم بنماياند. اينها اموري است كه ما به عنوان فضايل
امام در مصادر معتبر حديثي و تاريخي داريم . بعدها زماني كه كتابهاي
حديث در قرن دوم تدوين شد , كساني كه جامع و راوي اين كتب روايي
بودند , عمدتا متاثر ازگرايشات عثماني مذهباني بودند كه براي امام فضيلتي
را تحمل نمي كردند. به علاوه آنچه را طرفداران اموي و عثماني در دوران
بني اميه درباره خلفا و مدافعان صحابي آنها ساخته بودند , نقل مي كردند.
بخشي از اين جعليات , درست اموري بود كه در اصل , از فضايل امام بود و به
خلفا نسبت داده شده بود اين تحريفات راه به جايي نبرد , زيرا تا اندازه اي
فضايل نقل شده امام جدي , و راويان آن مورد اعتماد بودند كه به هر روي در
كتابها باقي ماند. در اين زمينه راويان كوفي نقش مهمي در حفظ اين فضايل
داشتند. احمد بن حنبل مي گفت : آن اندازه كه براي علي (ع ) فضايل صحيحه
وارد شده براي هيچ يك از صحابه وارد نشده است . (6 )
همو مي گفت : « ان ابن ابي طالب لايقاس به احد » (7 ) از ميان اين فضايل ,
رواياتي را مي توان مطرح كرد كه كوچكترين ترديدي در درستي آنها وجود
ندارد. برخي از اين نقلها به قدري اهميت دارد كه به تنهايي قادر است
شخصيتي عظيم از امام را در ديدگان رسول خدا(ص ) براي ما ترسيم كند.
ابو سعيد خدري مي گفت : « كان لعلي من النبي (ص ) دخله ليست لاحد , و
كان للنبي (ص ) من علي دخله ليست لاحد غيره فكانت دخله النبي (ص ) من
علي ان النبي (ص ) كان يدخل عليهم كل يوم » (8 ) علي نزد پيامبر(ص ) رفت
و شدي داشت كه كسي جز او نداشت . همين طوري , پيامبر(ص ) نزد علي
رفت و شدي داشت كه براي كسي جز او نبود. رفت و شد پيامبر(ص ) چنان
بود كه هر روز بر آنها وارد مي شد. زيد بن ثابت نيز به امام گفت : و « انت من
رسول الله (ص ) بالمكان الذي لايعدله احد » (9 ) زيد زماني اين سخن را
مي گفت كه سرسختانه از عثمان طرفداري مي كرد. همين سبب شده بود كه
امام چنان رسول خدا (ص ) را بشناسد كه ديگر اصحاب آن چنان معرفت را
به آن حضرت نداشتند . (10 )
يكي از شواهد اعتناي رسول خدا(ص ) به امام آن بود كه دخترش
حضرت فاطمه (س ) را كه از زنان برگزيده عالم بود , به عقد آن حضرت
درآورد. پيش از آن ابوبكر و عمر به خواستگاري رفته بودند و حضرت قبول
نكرده بود. زماني كه امام به خواستگاري رفت , آن حضرت پذيرفت و فرمود :
لست بدجال (11 ) فاطمه از آن توست . زماني كه امام با فاطمه ازدواج كرد ,
حضرت از او خواست تا خانه اي پيدا كند. حضرت خانه اي دور يافت . پس
از ازدواج , رسول خدا(ص ) ازآنها خواست تا نزد او باشند. اين كار با گذشت
حارثه بن نعمان و واگذاري خانه اش انجام شد . (12 )
شايد به همين دليل بود كه عبدالله بن عمرگفت : اگر مي خواهيد موقعيت
علي را نزد پيامبر(ص ) بدانيد , موقعيت خانه او را نسبت به آن حضرت نگاه
كنيد . (13 ) در جريان اخوت , رسول خدا(ص ) , علي (ع ) را به عنوان « برادر »
خود برگزيد . (14 ) زماني كه رسول خدا(ص ) خطبه مي خواند , امام
علي (ص ) در فاصله اي دورتر سخنان آن حضرت را بازگو مي كرد . (15 ) و
آنگاه كه پيامبر(ص ) خشمگين مي شد , كسي جز امام جرات سخن گفتن با
وي را نداشت (16 ) مردم علي (ع ) را واسطه خود در حل مسالشان قرار
مي دادند . (17 ) اهل سنت از عايشه نقل كرده اند كه گفت : از زنان فاطمه
(س ) و از مردان علي (ع ) محبوبترين اشخاص نزد رسول خدا(ص ) بودند
(18 ) .
رسول خدا(ص ) در يكي از قطعي ترين فضايل امام , يعني حديث
منزلت , نسبت علي را با خود همچون نسبت هارون با موسي دانست (19 ) هر
بار كه مشكلي پيش مي آمد و نياز به آن داشت تا كسي براي اصلاح كارها
اعزام شود , پيامبر(ص ) امام علي (ع ) را مي فرستاد . (20 ) از امام پرسيدند كه
چگونه است كه شما بيش از ديگر صحابه حديث نقل مي كنيد آن حضرت
فرمود : « لاني كنت اذا سالته انباني و اذا سكت ابتداني » (21 ) امام پاسخ داد :
براي اين كه زماني كه من از آن حضرت سئوال مي كردم , به من علم
مي آموخت و زماني كه من ساكت مي شدم آن حضرت خود آغاز سخن
مي كرد. آن حضرت مي فرمود : من به نكته مجهولي برنخوردم جز آن كه
درباره آن از رسول خدا(ص ) سوال كردم و پاسخ آن را در خاطرم نگه
داشتم (22 ) , و مي فرمود : هر چه از رسول خدا(ص ) شنيدم آن را حفظ كردم
و هيچگاه چيزي را فراموش نكردم (23 ) امام در نامه اي نوشت : « و انا من
رسول الله كالصنو من الصنو و الذراع والعضد » (24 ) من و رسول خدا(ص )
چون دو شاخيم از يك درخت رسته و چون آرنج به بازو بسته . امام
مي فرمود : من همچون نوازد شتري كه دنبال مادرش مي رود دنباله رو پيامبر
بودم . (25 ) و مي فرمود : « اني لم ارد علي الله و لا علي رسوله ساعه قط , » من
حتي لحظه اي مد مقابل خدا و رسول اظهار مخالفت نكردم . (26 ) در مساله
اعلام برائت , خداوند به رسول خدا فرمود : اين پيام را يا بايد خودت به
مردم ابلاغ كني يا كسي كه از تو باشد. به همين دليل بود كه آن حضرت ,
ابوبكر را از نيمه راه باز گردانده و پيام را به امام علي (ع ) داد تا در روز حج
اكبر بخواند (27 ) , امام در خطبه قاصعه درباره نزديكي خود به پيامبر(ص )
جملات زيبايي دارد. آن حضرت مي فرمايد : شما مي دانيد مرا نزد رسول خدا
چه رتبت است و خويشاوندي ام با او در چه نسبت است .
آنگاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد و مرا در
بستر خود مي خوابانيد چنان كه تنم را به تن خويش مي سود و بوي خوش
خود را به من مي بويانيد. و گاه بود كه چيزي را مي جويد و سپس آن را به من
مي خورانيد. از من دروغي در گفتار نديد و خطايي در كردار نشنيد. هنگامي
كه از شير گرفته شد , خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز
همنشين او فرمود تا راههاي بزرگواري را پيمود و خويهاي نيكوي جهان را
فراهم نمود. و من در پي او بودم چنان كه شتر بچه در پي مادر. هر روز بر من
از اخلاق خودنشانه اي بر پا مي داشت و مرا به پيروي آن مي گماشت . هر
سال در حرا خلوت مي گزيد , من او را مي ديدم و جز من كسي وي را نمي
ديد. آن هنگام جز خانه اي كه رسول خدا(ص ) و خديجه در آن بود , در هيچ
خانه اي مسلماني راه نيافته بود و من سومين آنان بود. روشنايي وحي و
پيامبري را مي ديدم و بوي نبوت را مي شنودم . (28 )
امام آن چنان به رسول خدا(ص ) نزديك بود كه مي فرمود : به خدا
سوگند آيه اي فرود نيامد مگر آن كه من آگاهم كه درباره چه و در كجا نازل
شده است . (29 )
ابن عباس مي گفت : خداوند سوره اي را فرود نفرستاد جز آن كه علي
امير و شريف آن بود. خداوند اصحاب محمد(ص ) را معاتبه كرد اما درباره
علي جز به نيكي چيزي نفرمود . (30 )
احمد بن حنبل درباره شگفتي كساني كه از اين كه علي قسيم بهشت و
جهنم باشد , مي گفت : مگر روايت نشده است كه رسول خدا (ص ) به علي
فرمود : لا يحبك الا مومن و لا يبغضك الا منافق گفتند : آري . گفت : از آنجا
كه مومن جايش در بهشت است و منافق جايگاهش در آتش , بنابر اين
علي (ع ) تقسيم كننده بهشت و جهنم است (31 )
عمر بن عبدالعزيز مي گفت : اگر اين مردم نفهم , از آنچه ما درباره
علي دانستيم , آگاه بودند , دو نفرشان از ما متابعت نمي
كردند . (32 )
سلمان مي گفت : اگر علي از ميان شما برود , كسي نيست تا از اسرار
پيامبرتان براي شما بگويد . (33 )
ابن ابي الحديد به درستي مي گويد : هيچ كس به اندازه ابوطالب و
فرزندانش علي و جعفر , پيامبر(ص ) را ياري نكردند . (34 )
زماني كه كسي بخاطر مساله اي از امام , نزد رسول خدا(ص ) شكايت
كرد , آن حضرت سه بار فرمود : « علي را راحت بگذاريد , « فان عليا مني و انا
منه و هو ولي كل مومن » (35 ) .
امام در شب هجرت جان پيامبر(ص ) را نجات داد (36 ) در بدر نزديك
به سي تن از مشركان را به قتل رساند. در احد , در حالي كه بسياري از صحنه
جنگ گريختند , در كنار پيامبر(ص ) ماند و جان آن حضرت را نجات داد.
يك ضربه شمشير علي در خندق , كه بر عمروبن عبدود فرود آمد , از طرف
پيامبر(ص ) , برتر از عبادت جن و انس دانسته شد. اين ضربت باعث شد تا
دشمن به هزيمت كشانده شود.
آن حضرت در بيشتر جنگها پرچمدار سپاه اسلام بود . (28 )
بي شبهه در ميان اصحاب پيامبر(ص ) , كسي دانش امام را نداشته است .
اين مطلبي است كه در كلام خود رسول خدا(ص ) و اصحاب آمده و تاريخ
نيز بر آن گواهي داده است . اين سخن رسول خدا(ص ) كه فرمود « انا مدينه
العلم و علي بابها » بهترين گواه بر اين مطلب است . سخن خود امام (ع ) در
بالاي منبر به اين كه : سلوني قبل از تفقدوني (39 ) نشانگر دانش برتر امام
بود. اين ادعايي بود كه به قول سعيد بن مسيب هيچ كس از صحابه جز امام آن
را مطرح نكرد . (40 )
رسول خدا(ص ) , امام را موظف فرمود تا به مردم وضو و سنت را تعليم دهد.
(41 )

عايشه مي گفت : علي اعلم الناس بالسنه , (42 ) عطا از تابعين معروف مي
گفت : علي (ع ) فقيه ترين فرد از ميان اصحاب رسول خدا(ص ) است (43 )
عمر بن عبدالعزيز نيز , امام را زاهدترين اصحاب پيامبر(ص )
خواند . (44 )
در اين باب و خصايص و فضايل امام صدها صفحه مي توان مطالبي را
نوشت . كه در اين مقال نمي گنجد.
پي نوشت ها :
1 ـ ا نساب الاشراف , ج 2 , ص .90
2 ـ شرح نهج البلاغه , ج 13 , ص 201 ـ .198
3 ـ نهج البلاغه , خطبه .131
4 ـ المعيار و الموازنه , ص 69 , ;68 انساب الاشراف , ج 1 , ص .112
5 ـ ا لتنبيه و الاشراف , ص .198
6 ـا بن جوزي , ص ;160 طبقات الحنابله ج 1 , ص .319
7 ـ مناقب احمد بن حنبل , ص 163
8 ـ المصنف , عبدالرزاق , ج 10 , ص ;140 انساب الاشراف , ج 2 , ص 98 و
در پاورقي از : تاريخ دمشق , ج 38 , ص ;33 امالي ابن الشيخ , ص 33 ,
حديث سوم مجلس 27 الفتوح , ج 2 , ص .165 ـ9
نك : سبل الهدي و الرشاد , ج 6 , ص .642 ـ10 11 ـ طبقات , الكبري , ج
8 , ص .22 اين سخن را به دو صورت مي توان خواند : « لست » و « لست » ابن
سعد به صورت اول خوانده و تفسير كرده است كه من دجال نيستم . يعني
قبلا وعده فاطمه را علي داده بود. كاوشي در روايات خواستگاري نشان مي
دهد كه هيچ صحبت وعده نبوده است . بنابراين معناي سخن پيامبر چيست
12 ـ طبقات الكبري , ج 8 , ص .22
13 ـ انساب الاشراف , ج 2 , ص 181 ـ .180
14 ـ صحيح ترمذي , ج 13 , ص ;170 المصنف , ابن ابي شيبه , ج 12 , ص
62 , ;82 المستدرك , ج 3 , ص ;14 ربيع الابرار , ج 1 , ص ;807 انساب
الاشراف , ج 1 , ص 270 , ج 2 , ص .145
15 ـ ربيع الابرار , ج 3 , ص .732
16 ـ انساب الاشراف , ج 2 , ص ;107 المستدرك , ج 3 , ص .130
17 ـ التراتيب الاداريه , ج 1 , ص 56 ـ.58
18 ـ الاستيعاب , ج 1 , ص ;378 تاريخ جرجان , ص .218
19 ـ همانطور كه در متن اشاره شد , هيچ كس در اين حديث ترديد
ندارد.
20 ـ طبقات الكبري , ج 7 , ص ;435 التراتيب الاداريه , ج 1 , ص 444 ,
;443 بحارالانوار , ج 38 , ص 75 ـ.73
21 ـ انساب الاشراف , ج 2 , ص .98

22 ـ نهج البلاغه , خطبه .208
23 ـ انساب الاشراف , ج 2 , ص .121
24 ـ نهج البلاغه , نامه .45
25 ـ تصنيف نهج البلاغه , ص .355
26 ـ نهج البلاغه , خطبه .195
27 ـ انساب الاشراف , ج 1 , ص 382 و ج 2 , صص 123 , .155
28 ـ نهج البلاغه , خطبه .192
29 ـ انساب الاشراف , ج 2 , ص .99
30 ـ معرفه الصحابه , ج 1 , ص ;298 المعجم الكبير , ج 11 , ص ;264
حليه الاوليا ج 1 , ص .64
31 ـ طبقات الحنابله , ج 1 , ص .320
32 ـ ربيع الابرار , ج 1 , ص .499
33 ـ انساب الاشراف , ج 2 , ص .183
34 ـ شرح نهج البلاغه , ج 7 , ص .174
35 ـ الامالي في آثار الصحابه , ص 80 , و در پاورقي آن از : مسند احمد , ج
4 , ص 437 , صحيح ترمذي , ش 3796 ; مسند طيالسي , ش ;829
خصاص علي (ع ) , نسع , ص ;65 حليه الاوليا , ج 6 , ص ;294 المستدرك ,
ج 3 , ص ;110 المعجم الكبير , ج 18 , ص ;128 ونك : الاستيعاب , ج 4 ,
ص .322
36 ـ انساب الاشراف , ج 1 , ص .260
37 ـ تاريخ مختصر الدول , ص ;95 شرح نهج البلاغه , ابن ابي الحديد , ج
5 , ص .7
38 ـ انساب الاشراف , ج 2 , ص 91 , ;94 حياه الصحابه , ج 2 , صص 515 ـ
.514
39 ـ نهج البلاغه , خطبه .189
40 ـ تاريخ يحيي بن معين , ج 3 , ص .143
41 ـ طبقا الكبري , ج 4 , ص .52
42 ـ مقتل الامام اميرالموئمنين (ع ) , ص .107
43 ـ مقتل الامام اميرالموئمنين (ع ) , ص .107
44 ـ همان , ص .107
امام علي (ع ) در شب هجرت , جان پيامبر(ص ) را نجات
داد. در بدر نزديك به سي تن از مشركان را به قتل رساند. در
احد , درحالي كه بسياري از صحنه جنگ گريختند , در كنار
پيامبر(ص ) ماند و جان آن حضرت را نجات داد
يك ضربه شمشير علي (ع ) در خندق , كه بر عمروبن عبدود
فرود آمد , از طرف پيامبر(ص ) برتر از عبادت جن و انس
دانسته شد. اين ضربت باعث شد تا دشمن به هزيمت كشانده
شود
امام علي (ع ) آنچنان به پيامبر(ص ) نزديك بود كه
مي فرمود : به خدا سوگند آيه اي فرود نيامد مگر آنكه من
آگاهم كه درباره چه و در كجا نازل شده است

|
| |