روزنامه جمهوري اسلامي 03/03/1385 صفحه مقالات

از « سينماي موجود » تا « سينماي مطلوب »
حكمرانان اندلس اسلامي
از « سينماي موجود » تا « سينماي مطلوب »


اشاره :
در بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر در بهمن 84 تعدادي از فيلمهاي سينمائي ساخت سال 84 و سال قبل از آن به نمايش درآمد. اين فيلم ها در عين حال كه تفاوت هائي با يكديگر داشتند , اما در مجموع متناسب با جامعه اسلامي و انقلابي ايران نبودند.
بعضي از فيلم هاي به نمايش درآمده در بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر , مردودي هاي سال قبل از آن بودند. تعدادي ديگر از اين فيلم ها نيز دچار مشكلاتي بودند كه بطور طبيعي نمي بايست در حاكميت دولت اصولگرا اجازه راه يافتن به جشنواره و سپس اجازه نمايش عمومي بگيرند. به همين دليل , خوشبينانه ترين فرض اينست كه گفته شود متوليان امور سينمائي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي براي آنكه جشنواره برگزار شود به پذيرش اين فيلم ها تن دادند. اگر غيراز اين باشد طبعا بايد در اصولگرا بودن متوليان ترديد نمود.
سرد و بي روح جلوه دادن جامعه ايراني , كعبه آمال جلوه دادن غرب , ترويج اباحيگري و ارائه تصويري منفي از نيروهاي مذهبي و انقلابي , مايه اصلي بسياري از فيلمهاي به نمايش درآمده است . تعرض به اصول و اركان نظام و انقلاب در قالب هاي باصطلاح هنري نيز چاشني بعضي از اين فيلم ها ميباشد.
فيلم هاي به نمايش درآمده در بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر , حتي براي خود اصولگراها ـ البته افراد منصف اصولگراـ بقدري غير قابل تحمل بود كه بسياري از آنها اقدام به نقد اين فيلم ها نموده اند. آنچه در اين صفحه و براي چند شماره خواهيد خواند , متن يكي از همين نقدهاست .
ع ـ س
نام فيلم : « كارگران مشغول كارند »
نويسنده و كارگردان : ماني حقيقي
براساس طرحي از : عباس كيارستمي
تهيه كننده : محمد رضا تخت كشيان
محصولي از : موسسه آفتاب نگاران
خلاصه فيلم
چهار دوست قديمي (40 تا 50 ساله ) با يكديگر از پيست اسكي برمي گردند كه در راه محسن دستشوئيش مي گيرد. پس از اصرارهاي پي در پي وي , راننده كنار مي زند و در پشت سنگي محسن به دستشويي مي رود كم كم آن سنگ حدودا 2,5 * 1,5 برايش جلب توجه مي كند و متعجب مي شود كه چگونه از يك طرف در كنار دره اي و از طرف ديگر در كنار جاده قرار گرفته است . دوستان را يكي پس از ديگري به كنار سنگ مي كشاند در ابتدا فكر مي كردند خودشان مي توانند اين سنگ را به پايين دره پرتاب كنند اما هر چه دسته جمعي تلاش مي كنند موفق نمي شوند. پيرمردي روستايي با خرش از آنجا عبور مي كند آنان از وي كمك مي خواهند. پيرمرد به ايشان مي گويد كه حتي پدرانش نيز تنوانستند اين سنگ را از جايش تكان دهند. آنان در ابتدا با بيل و كلنگ سعي مي كنند پاي سنگ را كنده پايه آنرا سست كنند. سنگ لق مي زند اما باز هم موفق نمي شوند. خر روستايي را مي خرند تا به كمك او سنگ را به دره پرتاب كنند اما باز هم موفق نمي شوند. كم كم برخي مسافران عبوري به ايشان مي پيوندند اما باز هم موفق نمي شوند. سرانجام تصميم مي گيرند سنگ را به بكسل نيسان پاترول بسته و آن را بكشند. هر چه تلاش مي كنند كمتر موفق مي شوند. مسافران عبوري نااميد شده و به راهشان ادامه مي دهند اما آنان همچنان ايستاده اند. كم كم هوا رو به تاريكي مي رود. مرتضي كه از اين وضعيت ناراضي است سوار بر نيسان پاترول , تصميم مي گيرد , خودرو را به سنگ بزند تا آن را به پايين پرت كند , دوستانش او را نصيحت مي كنند كه دست از اين تصميم بردارد زيرا ممكن است خود نيز به دره سقوط كند اما او نمي پذيرد. خودرو را چند باري به سنگ مي زند اما باز هم ناموفق است . سه دوست از او مي خواهند كه به تهران باز گردند اما مرتضي (آتيلا پسياني ) نمي پذيرد. او با ناراحتي بيل و كلنگ را برداشته و از آنها مي خواهد كه برگردند. سه دوست , سوار بر خودرو به سوي تهران حركت مي كنند و مرتضي كه در آن سرما , كاپشنش در خودرو جا مانده , با بيل و كلنگ به جان سنگ مي افتد و به تنهايي پايه آن را مي كند. سه دوست كه در مي يابند , كاپشن مرتضي در خودرو است و ممكن است او از سرما يخ بزند , تصميم مي گيرند نزد مرتضي برگردند. راديوي خودرو بازي فوتبال ايران و ژاپن را گزارش مي كند , آنان به مرتضي مي رسند. اندكي قبل از اعلام پيروزي ايران بر ژاپن , صداي بلندي مي شنويم كه حاكي از سقوط سنگ به دره است (مخاطب تصوير سقوط سنگ را نمي بيند) پس از سقوط سنگ كه نمادي از سنت و تحجر است , راديو اعلام پايان مسابقه ايران و ژاپن با نتيجه 2 بر 1 را كرده و مي گويد با اين پيروزي , , ايران به جام جهاني راه يافت و با پخش سرود پيروزي ايران , فيلم به پايان مي رسد.
نقد فيلم
« كارگران مشغول كارند » دومين فيلم بلند ماني حقيقي بعد از « آبادان » مي باشد. فيلم « آبادان » به دليل اشكالات محتوايي در دولت گذشته نتوانست مجوز اكران دريافت دارد لذا كارگردان در فيلم دوم خويش بر خلاف فيلم قبلي با رمز و نماد سعي در القا مفاهيم خاص خود دارد. او فرزند يك فيلمبردار قديمي سينما بنام نعمت حقيقي است كه بتازگي از خارج از كشور به ايران باز گشته است . ماني از بدو ورود به كشور با ايجاد روابط قوي با بسياري از هنرمندان بخصوص كارگردانان موفق شده كارهاي مشتركي را با ايشان بخصوص در عرصه فيلمنامه انجام دهد از جمله با اصغر فرهادي و ابراهيم حاتمي كيا و... او در خصوص ارتباط با حاتمي كيا مي گويد : وقتي چند وقت با ابراهيم حاتمي كيا سر همين فيلم « بنام پدر » كار كرديم بنظرم رسيد كه اگر تنها كار كند , برايش بهتر است . ـ نشريه روزانه بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر , دوشنبه 10 بهمن 84 , صفحه 15 )
ماني در خصوص اين فيلم مي گويد سوژه آن را از عباس كيارستمي گرفته و يكسال روي آن كار كرده است و تنها كيارستمي در طول فيلمبرداري دو بار سر صحنه آمده و خسته نباشيد گفته است (نشريه روزانه بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر , يكشنبه 2 بهمن 84 , صفحه 17 )
حقيقي در نشست مطبوعاتي در پاسخ به سئوالي در خصوص پيام فيلم گفت من قصد القاي هيچ پيامي را ندارم . سپس افزود : وقتي مشغول فيلم ساختن هستم مهترين نكته برايم اين مسئله است كه از فيلمسازي و لحظات توليد يك فيلم لذت ببرم و در طول اين مدت به من و دوستانم خوش بگذرد ... (روزنامه باني فيلم , دوشنبه 3 بهمن 84 , صفحه 4 )
آيا به راستي حقيقي قصد القاي هيچ پيامي را نداشته است اگر هدف , تنها لذت بردن است چرا بايد هزينه آن از سبد مردم و بيت المال پرداخت شود و عمر و وقت تماشاگر را هدر دهد براستي كه اين سخن توهين بزرگي به ساحت همه مردم است .
ماني خود ميگويد : درست پنج روز قبل از شروع فيلمبرداري به اين نتيجه رسيده بودم كه اين طرح فيلم شدني نيست . دو خطي اين طرح خوب است اما امكان ندارد روي پرده خوب از آب درآيد. (نشريه روزانه بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر , دوشنبه 10 بهمن 84 , صفحه 15 )
گره فيلم در ابتدا خيلي ساده و بي اهميت جلوه مي كند. يك سنگ بزرگ , عمودي و داراي شكلي خاص در كنار جاده اي قرار گرفته كه عده اي ميان سال بدون هيچ دليلي متوجه آن شده و تصميم مي گيرند سنگ را به دره پرتاب كنند. در ابتدا كار خيلي جدي نيست اما به مرور جدي ميشود به آن ميزان كه بين دوستان اختلاف افتاده و يكي براي ادامه كار باقي مي ماند و ديگران صحنه را ترك مي كنند و...
اگر چه كار اين جماعت , به ظاهر پوچ و مضحك بنظر ميرسد اما در دنياي فيلم با معنا است . فيلم با اشاره به بي ريشه يا با ريشه بودن سنگ همينطور گذشته و حال و روز تك تك آدمها توانسته به وجه مضموني كنايي اش هم برسد. سنگ نمادي از سنت و يا تحجر و احتمالا به زعم برخي , نظام اسلامي است . اين سنگ از گذشته در اين مكان بوده است . چنانكه پيرمرد اين موضوع را تاييد مي كند. هر چند وقت يكبار عده اي سعي مي كنند آن را از ميان بردارند اما چون بر تصميم خويش استوار و مصر نيستند هر بار تلاششان به شكست مي انجامد. آنان براي فرو ريختن اين سنت و به تكنولوژي نيز روي مي آورند اما باز هم موفق نمي شوند. اره اي مي آورند تا از آن اهرمي سازند. سيم بكسلي دور آن مي پيچند تا با نيسان پاترول آن را از جا بركنند. مستقيم با خودرو به سنگ مي زنند اما هيچيك از اين تدابير با موفقيت قرين نيست . كم كم حوصله ها سر مي رود و از تلاشها مايوس مي شوند تنها يك نفر بنام مرتضي كه ته ريشي دارد اما از جنبه فكري سنت گرانيست , موفق ميشود با پايمردي از طريق همان بيل و كلنگ كه وسايل سنتي و قديمي كار به حساب مي آيند , پايه سنگ را كنده , كه وقتي دوستانش به او مي رسند , خود به خود فرو ريزد بعبارتي با پايمردي و استقامت مي توان سنت را از طريق خود سنت از پايه سست و سپس نابود كرد. احتمالا علت طرح دستشويي در اين داستان نيز به اين دليل است كه سنگ كه نمادي از سنت است تنها به درد استتار زشتيها و اجابت مزاج مي خورد و لاغير. از ديدگاه كارگردان تفاوتي ميان سنتهاي خوب و بد وجود ندارد. شايد اين سئوال مطرح شود كه بازي ايران و ژاپن در قصه اين فيلم چه جايگاهي دارد نگاهي دقيق به زمان پخش اعلام پيروزي قطعي ايران بر ژاپن و ورودش به جام جهاني پس از فرو ريختن سنگ به دره نشان مي دهد كه كارگردان احتمالا قصد داشته اين پيام را به مخاطب القا كند كه ورود ايران به مقوله جهاني شدن امكان ندارد مگر آنكه سنت و يا نظام اسلامي را كنار گذارد بعبارتي شرط اصلي ورود به پروژه جهاني شدن حذف و براندازي سنت و احتمالا نظام اسلامي است . در اين فيلم سرانجام تفكر جهاني شدن و مدرنيته بر سنت پيروز ميشود.
نگاهي دقيق به مشخصات افرادي كه براي سرنگوني سنگ تلاش مي كنند , نشان مي دهد احتمالا كارگردان قشر و تفكر خاصي را مد نظر داشته است .
چه كساني مي توانند سنت را براندازند بنظر كارگردان آنان كه از جنبه اجتماعي متعلق به طبقه متوسط و به بالا هستند مي توانند با امكانات و تجهيزاتي كه در اختيار دارند اين كار را انجام دهند. (همه شخصيتهاي داستان از وضعيت مالي خوبي برخوردارند) سن ايشان نيز حدودا 45 تا 50 سال است بعبارتي اين افراد انسانهاي با تجربه اي هستند كه انقلاب و جنگ را درك كرده اند. همچنين از جنبه فكري متمايل به غرب هستند. ديالوگهايي در فيلم وجود دارد كه نشان مي دهد اولا در اين افراد ارتباط زن و مرد با يكديگر به راحتي و سهولت انجام مي گيرد. ثانيا اباحيگري در گفتار و رفتار ايشان ديده مي شود و بسادگي از كلمات ركيك استفاده مي كنند. بعنوان مثال گوش كردن به موسيقي غربي , داشتن حجاب نامناسب (مانتوهاي تنگ , چهرهاي آرايش كرده , موهايي كه بخشي از آن نمايان است , روسري هاي وارفته و...) و به كار گرفتن كلمات سخيفي چون : خر , خفه شو , پست فطرت و...
مددرساني مسافران عبوري (براي انداختن سنگ ) كه بي شباهت به شخصيتهاي اصلي داستان نيستند نيز چندان كاري از پيش نمي برد زيرا كه اساسا دغدغه اي در اين خصوص ندارند. مدتي با آنها همراه شده ولي آنگاه كه منافع به خطر مي افتد , كنار مي كشند و از صحنه بسرعت دور مي شوند زيرا تصميم بزرگ احتياج به پايمردي و استقامت دارد.
شايان ذكر است اين فيلم به شيوه ديجيتالي تهيه و سپس به 35 ميلي متري تبديل شده است .

حكمرانان اندلس اسلامي


نگاهي به انگيزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علي صدري اتابك
قسمت سي و چهارم
« صبح » به پاخاست , اما قيام او خيلي دير بود زيرا حوادث , تمام قدرت و توان او را در جنبش و تاثير فعال گرفته بود. در نيمه دوم دهه نهم از قرن چهارم قمري (قرن دهم ميلادي ) و چند سال قبل از وفات منصور , وحشت بر روابط خليفه هشام و ابن ابي عامر سايه افكند. صبح , مادر هشام , از پشت پرده در اين تيرگي روابط دست داشت و آن را تحريك مي كرد. برخي از مزدوران مادر خليفه در محافل قرطبه پراكنده شدند و از منصور بد مي گفتند و او را متهم مي كردند كه مي خواهد در حكومت , استبداد پيش گيرد.
روابط سري صبح با معارضان و مخالفان منصور در داخل و خارج اندلس , با پشتوانه اموال فراوان ـ كه هنوز از دوره حكم مستنصر در خزانه هاي خلافت مانده بود ـ گسترش يافت . به نظر مي رسد كارگزاران قصر خلافت به علت رقابت و حسادتي كه با كارگزاران قصر عامري داشتند , تا حد بسياري در اين وحشت و حمايت از آن سهيم بودند.
منصور از آنچه در قصر هشام مي گذشت و اموالي كه براي مبارزه با او از كاخ خلافت خارج مي شد , چندان غافل نبود; از اين رو چنان كه عادت او بود , سريعا به قطع ريشه اي و فوري فتنه پرداخت . اما به دليل احترام به مقام خلافت و رعايت برخي حريم ها نخواست كه مستقيما « صبح » را از بين ببرد بلكه در صدد برآمد براي مقابله با اين زن , خود را به فتواي شرعي و راي صادر شده از جماعت مسلح سازد; لذا گروهي از علما , فقها و رجال ديني را دعوت كرد و آنان را از ثروت هايي كه در قصر هشام بود با خبر ساخت و گفت : « خليفه به علت سرگرمي به عبادت از حفظ آن غافل است و در صورتي كه از بين برود , ضربه عظيمي به مسلمانان و دولت وارد خواهد شد. » و آنگاه كه اين جماعت فتوا دادند اين اموال در دست منصور سالم تر خواهد ماند , در سال 386 هـ . ق (986 م ) ابن ابي عامر به فرزندش , عبدالملك , دستور داد وارد قصر قرطبه شده , اموال موجود در آن را بيرون آورد.
بدين گونه , ابن ابي عامر نفوذ « صبح » را براي هميشه از بين برد و پس از آن چيزي از او شنيده نشد , جز اين كه در دوران زندگي فرزندش , از دنيا رفت . به نظر مي رسد اين جنبش ضد منصور , آخرين صدمه بدي بود كه نظام او تحمل كرد; در مقابل آن مقاومت ورزيد; قوت و قدرت خود را در پايداري و مقاومت اثبات كرد و موجب شد اين مرد در سالهاي اندك كه از عمرش باقي مانده بود , مطمئن زندگي كند كه فرزندش , عبدالملك , بدون معارضي مهم جاي او را در سلطنت خواهد گرفت .
در آخرين روزهاي زندگي , منصور , كه در حال رفتن به غزوه بود , بيماري اش شدت گرفت و پزشكان در شناخت مرض و راه معالجه و درمان آن اختلاف يافتند. او كه احساس كرد مرگش نزديك است , فرمان داد وي را به مدينه سالم بردند , و فرزندش , عبدالملك ملقب به سيف الدوله را خواست و آخرين وصيت خود را به او بازگفت و فرمان داد فورا به قرطبه رود و رسيدگي به منصور و انجام دادن امور دفن وي را به برادرش , عبدالرحمن واگذارد.
ابن ابي عامر (منصور) در 27 رمضان 392 هـ . ق (11 اوت 1002 م ) در شصت و چهار سالگي درگذشت .
عبدالملك بن ابي عامر « سيف الدوله »
عبدالملك به فرمان پدر به سرعت عازم قرطبه شد تا خليفه را از حال پدرش با خبر كند و مهم تر اين كه وقتي خبر درگذشت منصور ابن ابي عامر به پايتخت مي رسد , در آن جا باشد; بر اوضاع مسلط شود و واكنش مردم , دشمنان عامريان را سركوب كند. هنگامي كه خبر درگذشت منصور به پايتخت رسيد. عبدالملك آن را به عرض خليفه رساند. هشام او را در مناصبي كه داشت . تثبيت كرد; او را به جاي پدرش گماشت و بدين گونه , انتقال قدرت از منصور به فرزندش , سيف الدوله با آرامش , مطابق اصول و به دست صاحب نخست منصب شرعي خلافت , هشام المويد , انجام شد و هرگونه فرصتي را از معارضان عامري براي شورش يا اعتراض گرفت .
حاجب عبدالملك , كشوري نسبتا با ثبات و امنيت از پدر به ارث برد كه هيچ ماجراجو و قدرت طلبي جرات نمي كرد آن را بر هم بزند. خليفه هشام نيز تسليم سرنوشت و از حكومت , به نام آن قانع بود و به همين بسنده كرد كه مظهر حاكميت باشد. خزانه اي كه عبدالملك وارث آن شد , از مازاد درآمدهاي مالياتي و اندوخته هاي احتياطي سرشار بود. مرزهاي كشورش چنان امن بود كه دشمنان از آن حساب مي بردند و از ترس امنيت مرزهاي خود , امنيت مرزهاي او را تامين مي كردند. علاوه بر اين , عموم مردم اندلس از آنچه بدان رسيده بودند و در دست داشتند , احساس خوشبختي و سعادت مي كردند. آنان بدون قيد و شرط عبدالملك مورد حسن ظن مردم و شايسته منصبي بود كه مرد بزرگ اندلس , منصور , براي فرزندش انتخاب كرده بود. از ابتداي كار در خط پدر قدم نهاد و وصيت نامه اش را به طور كامل اجرا كرد.
ديري نپاييد كه موجي از اطمينان و اميد به آينده با شكوفايي اقتصادي گسترده اي ـ كه آثار آن در بخش هاي مختلف نمايان شد ـ سراسر اندلس را دربرگرفت . رفاه و آسايش , عموم مردم را دربرگرفت ; همگان به تنعم و زندگي خوش روي آوردند و در اين راه از خود گذشتند.
هنگامي كه عبدالملك دريافت كارهاي قرطبه به نفع او كاملا تثبيت شده است , او ـ كه قبل از هر چيز يك سرباز بود ـ با آغاز فصل گرما به بسيج نيروها براي نخستين حمله تابستاني خويش پرداخت . او ترجيح داد اين حمله , به اراضي برشلونه باشد. در واقع عبدالملك همانند پدر و اسلاف خود درك مي كرد كه حمله هاي تابستاني و زمستاني جز سرنوشت حاكمان اندلس شده و به طور مداوم بدان اقدام مي كنند و از عوامل و اسباب آن صرف نظر كرد , به آن توجه ندارند; هم چنان كه به نتايج اقليمي و مادي آن كاري ندارند و هزينه هاي سنگين مادي و انساني چنين حمله هايي براي شان مهم نيست . براساس همين دريافت و به عبارت درست تر برپايه همين ضرورت , عبدالملك در مدت كوتاه حجابت خود ـ كه فقط شش سال و چهار ماه و هفت روز به طول انجاميد ـ هفت غروه را به اراضي اسپانياي مسيحي فرماندهي كرد و در آخرين حمله درگذشت . او همواره پيروز ميدان بود و هرگز شكست نخورد.
در فصل پاييز , عبدالملك پيش از موعد , براي يك حمله زمستاني بيرون آمد اما به ناگاه در راه سينه اش به شدت گرفت و لحظه به لحظه بر درد و رنج او افزوده مي شد , چنان كه نزديك بود حاجب را خفه كند. در اين هنگام قاضي ابن ذكران زمام امور را به دست گرفت و دستور بازگشت سپاه را صادر كرد و عبدالملك را به قصرش در الزاهره بردند. غلامانش او را حمل مي كردند , اما به نظر مي رسد پيش از رسيدن به الزاهره , در نزديكي دير « ارملاط » درگذشت ومرده به قرطبه رسيد. به حسب برخي روايات , به نظر مي رسد مرگ او طبيعي نبود و در ميان مردم شايعه شد كسي نقشه قتل او را با دقت و درايت تمام طراحي كرده است . اين واقعه در سال 399 هـ . ق (1009 م ) رخ داد.