نويسنده : منوچهر محمدي و ابراهيم متقي
قسمت سوم
ساختار نظام بين المللي
تحولات ساختاري در نظام بين المللي نقش موثري درجهت گيري هاي
سياست خارجي كشورها ايفامي كند.اين امر ناشي از تاثيرپذيري سياست
خارجي واحدهاي سياسي ازتوزيع قدرت در نظام بين الملل ميباشد. به
هراندازه كه توافق بين كشورهاي قدرتمند افزايش يابد.زمينه محدودسازي
نقش ملي ومنطقه اي ساير بازيگران فراهم مي شود.
بنابراين بر اساس نگرشي ساختاري در نظام بين الملل , چگونگي توزيع
قدرت بين بازيگران موثر درسياست جهاني ومنطقه اي مي تواند بررفتار
ساير كشورها نيز تاثير بر جاي گذارد.به همان گونه كه جهت گيري رفتاري و
سياسي كشورهايي همانند ايران مي تواند بر رفتار منطقه اي قدرت هاي بزرگ
تاثير گذار باشد.در اين معادله به هر ميزان قدرت تاثير گذاري كشورها بيشتر
باشد نقش موثرتري در سياست بين المللي ايفا مي كنند. در دوران بعد از
جنگ سرد و فروپاشي نظام دو قطبي جامعه جهاني وارد دوره اي از انتقال
گرديده كه اين شرايط تا شكل گيري نظام جديدي ادامه خواهد داشت . در
اين دوره بازيگران قدرتمند جهاني در تلاش خواهند بود كه نظام مورد علاقه
خود را ترويج نموده و سعي در تثبيت آن بنمايند. دولت آمريكا به عنوان تنها
ابرقدرت باقيمانده از دوران جنگ سرد در تلاش بوده استكه با اتخاذ
سياست يكجانبه گرائي نظام تك قطبي را بر جهان حاكم نموده و هژموني
خود را علاوه بر بلوك غرب بلكه بر همه جهان تثبيت نمايد و در طول هفده
سال گذشته عليرغم ناكاميها از تلاش خود دست بر نداشته است . در حاليكه
ساير بازيگران قدرتمند جهاني حتي اروپاي متحد بدنبال ايجاد نظام چند
قطبي بوده و به تقابل با يكجانبه گرايي آمريكا پرداخته اند. در اين ميان
دولت انگليس با تكيه بر سياست سنتي خود تلاش ميكند با ايجاد موازنه
ميان آمريكا و اروپاي متحد نه تنها موقعيت خود را همچنان در صحنه نظام
جهاني به عنوان قدرت موازنه گر حفظ نمايد بلكه از ورود بازيگران غير
غربي به صحنه معادلات سياسي بين المللي جلوگيري نمايد. در چنين
جدالي جمهوري اسلامي با مراقبت دقيق از چالش هاي به وجود آمده در
روابط قدرتهاي بزرگ بايد بتواند در جهت حفظ منافع و موقعيت خود بنحو
مطلوب وارد صحنه بين المللي گرديده و نقش موثري را در شكل گيري و
جهت دهي نظام بين الملل ايفا نمايد.
آمريكا در تعقيب سياست يكجانبه گرايي تلاش نموده تا جدال هاي بين
المللي را به حوزه هاي منطقه اي منتقل نمايد. در شرايطي كه قدرت هاي
بزرگ از توانمندي موثر براي ايفاي نقش برخوردار نيستند چالش چنداني
نيز از سوي آنان شكل نخواهد گرفت . بنابراين دولتمردان آمريكا بر اين امر
واقف بودند كه شكل جديدي از جدال هاي استراتژيك فراروي آمريكا قرار
ميگيرد. اين امر به عنوان واكنش محيط منطقه اي عليه بازيگران قدرتمند
جهان تلقي ميشود. بازيگران نوظهور تلاش دارند تا شرايطي را به وجود
آورند كه بر اساس آن منافع آمريكا را تهديد نمايند. اين امر مطلوبيت هاي
موثري را براي ايران به وجود مي آورد. زيرا در نقطه مقابل و فراروي منافع
آمريكا قرار ميگيرد. تهديدات بعد ازجنگ سرد از سوي قدرت هاي بزرگ
ايجاد نگرديد بلكه فرايندي به وجود آمد كه برمبناي آن نيروهاي منطقه اي
بويژه سازمانهاي غير دولتي و بازيگرانيكه نقش غير دولتي در سياست بين
المللي داشتند از جايگاه و قدرت انعطاف بيشتري برخوردار شدند. در اين
شرايط جدال هاي نوظهور ازسوي بازيگران جنوب ايجاد شد. بازيگراني كه
جايگاه چنداني درسياست قدرت در سطح بين المللي نداشتند. تلاش
نمودند تاهويت خود را از طريق جدال هاي بين المللي بازسازي نمايند و از
اين طريق درسياست بين المللي ازقدرت وجايگاه ويژه اي برخوردارگردند.
ظهور هرگونه نيروي جديد سياسي و بين المللي در نقطه مقابل
هژمونيك گرايي آمريكا قرار مي گرفت . آمريكايي ها دردهه 1960 توسط ويت
كنگ ها تحقير گرديدند . در دهه 1970 موفقيت خود را در افكارعمومي
داخلي ازدست دادند.ماجراي واترگيت رامي توان به عنوان نمادي ازچنين
شرايطي دانست . در دهه 1980 نيز امواج انقلاب اسلامي , فضاي جديدي از
جدال گرايي استراتژيك رابراي مشروعيت بين المللي آمريكا به وجود
آورد.اين امررامي توان به عنوان مقدمه اي براي ظهور نيروهاي چالش گر
جديددردوران بعد از فروپاشي نظام دوقطبي دانست .
به اين ترتيب در دوران بعد از تغييرات ساختاري در نظام بين الملل
شرايطي به وجود آمد كه ازيك سو آمريكاييها درصدد بودند تا نظم جديدي
را بر اساس قدرت بدون رقيب آن كشور به وجود آورند و از سوي ديگر
زمينه هاي چالش ازسوي كشورهاي جنوب فراهم شده بود. اين امرنوع
جديدي ازمنازعه را به وجود آورد. منازعات دوران جديدازماهيت متفاوتي
در مقايسه با دوران نظام دوقطبي برخوردار بود.نيروهايي وارد عرصه
منازعات گرديدندكه هدف آنان دستيابي به قدرت بيشتردر سياست بين
الملل نبود بلكه درصدد بودند كه قدرت ناعادلانه موجود را تخريب نمايندو
شرايط جديدي را به وجود آوردند.كه بر مبناي آن نيروهاي سنتي
هژمونيك گرا از الگوهاي مبتني بريكجانبه گرايي برخوردار نشوند.موضوع و
دغدغه اصلي نيروهاي جديدرا ميتوان هويت گرايي دانست .آنان احساس
مي كردند كه از طريق هويت گرايي مي توانند براي خود موجوديت و اعتبار
ايجاد نمايند.
روندهاي متعارض ايجاد شده منجربه افزايش ستيزش گرديد.دردهه
1990 شكل جديدي ازنيروهاي چالش گر ايجاد شدند . نيروهاي جديد
حتي با جمهوري اسلامي ايران نيز داراي هويت و اهداف متفاوتي بودند.
نيروهايي كه درصدد مقابله سازمان يافته با آمريكا و بازيگران هژمونيك گرا
درسطح بين المللي بودند . اين امر در اواخر دهه 1990 به اوج خود رسيد .
گروههايي از جمله حزب الله در لبنان , روند چالش گرايي با اهداف
استراتژيك آمريكا را در دستور كار خود قرار دادند. القاعده در اغلب
كشورهاي اسلامي سازماندهي شد. نيروهاي فروملي به گونه اي تدريجي به
عنوان عامل تهديد كننده قدرت هژمونيك گراي آمريكا محسوب گشتند به
طور كلي گروههاي جديد از ظهور رعد آسا در دهه 1990 برخوردار بودند .
اين نيروها فعاليت هاي خود را در مقابله با اهداف منطقه اي و بين المللي
آمريكا سازماندهي كردند.اما تحرك عملياتي آنان از اولين سال هاي قرن
يافته بين المللي براي جديد ايجاد شد.آنچه تحت عنوان اقدامات سازمان
مقابله با اهداف آمريكايي تلقي مي گرديده ازسوي اين نيروها شكل
گرفت .نيروهايي كه لزوما نسبت به جمهوري اسلامي ايران نيزخوش بيني
نداشتند.آنان صرفآ برجدال گرايي همه جانبه عليه آمريكا تاكيد داشتند.
در چنين شرايطي آمريكا در محيط جنوب با خلا امنيتي روبرو
شد.آمريكايي ها نميتوانستند با نيروهاي فراگيري در محيط امنيتي جنوب
روبرو شوند.در بين كشورهاي چالش گر منطقه نقاط آسيب پذيرتر شناسايي
گرديد.بنابراين آمريكادرجدال عليه واحدهاي منطقه اي با كشورهايي
ستيزش را آغاز نمود كه از صدمه پذيري و شكنندگي بيشتري برخوردار
بودند.
در اين روند آمريكا نمي توانست با تمامي بازيگران جنوب به جدال و
ستيزش مبادرت ورزد. طبعا آ نان از الگوي گزينش در برخورد با كشورهاي
جنوب استفاده نمودند. از ديدگاه آمريكايي ها , جنوب به عنوان نمادي
ازتهديد محسوب ميشود.اما تمامي كشورهاي جنوب از ميزان تهديدكنندگي
يكساني برخوردارنيستند.اين امر زمينه همكاري محدود را با كشورهاي
پيراموني فراهم مي آورد. همكاري محدود به مفهوم آن است كه به موازات
همكاري . سطح مشخصي از ستيزش و منازعه در روابط آمريكا و
سايركشورهاي پيراموني به وجود مي آيد.
بنابراين در دوران بعد از فروپاشي نظام دوقطبي , زمينه هاي مناسبي
براي ستيزش و همكاري فراهم ميگردد. اين امر را مي توان به عنوان شرايط
پايان ناپذير در روابط كشورها و واحدهايي دانست كه فاقد همبستگي هاي
فرهنگي , ايدئولوژيك , سياسي و بين المللي مي باشد.
در دوران بعدازجنگ سرد استراتژيست هاي آمريكايي بر اين امرتاكيد
داشتندكه تفوق و سلطه آمريكا درتاريخ مدرن بي سابقه است .آنان بر اساس
آمارهاي اقتصادي . نظامي و سايرجلوه هاي قدرت ملي تعكيد ميكردند كه
هيچ قدرت بزرگ ديگري چنين قابليت هاي شگرف نظامي , اقتصادي فني و
سياسي را نداشته است .بنابراين آمريكا خود را درجهاني مي بيند كه در برابر
آن هيچگونه رقيبي وجود ندارد.
رويكرد يادشده در تفكر بسياري از رهبران سياسي و استراتژيست هاي
آمريكايي مورد تاكيد قرارميگرفت .اين رويكردرا درسخنراني هاي تبليغاتي
كانديدهاي رياست جمهوري آمريكا نيز وجود داشته است .كانديداي هر دو
حزب سياسي تلاش داشتند تا موقعيت كشور را بر اساس شرايط بي رقيب
تبيين كنند.اما هريك از آنان شاخص هاي خاصي را براي همكاري و منازعه
با سايركشورها مطرح مي كردند.براين اساس , از ديدگاه رهبران آمريكايي اين
كشور درشرايط ويژه اي قرار دارد.شرايطي كه متفاوت از ساير بازيگران
است . بنابراين تمامي آنان بر ويژگي هاي برتر آمريكا تعكيدداشتند.كشوري كه
با تهديدات متنوع و فراگيري برخورداراست .تهديدات مي تواند از
حوزه هاي مختلفي شكل گيرد.تهديدات شمال عليه جنوب از توانمندي و
قدرت تخريبي برخورداراست . اما اين گونه از تهديدات به گونه تدريجي
ظهور مييابد و به گونه تدريجي تاثيرات خودرا برجاي
مي گذارد.
استراتژيست هاي آمريكايي بر اين اعتقادند كه كشورهاي تهديدكننده
قادر نيستند تا در كوتاه مدت بر قابليت هاي امنيتي آمريكا تاثير خاص و
مشخصي را بر جاي گذارند. زيرا از ديدگاه آنان آمريكا از قدرت چند وجهي
برخورداراست .قدرت چندوجهي به مفهوم آن است كه آمريكا از قابليت هاي
موثري در حوزه هاي فرهنگي , سياسي . تكنولوژيك , اقتصادي , ارتباطاتي و
استراتژيك برخوردار مي باشد.بنابراين تهديدات و فشارهاي وارده از سوي
هريك ازكشورها و يا مجموعه اي ازكشورها نمي تواند تاثيرات
محدودكننده اي را برجاي گذارد.
اين امر را مي توان به عنوان زمينه اي براي هژمونيك گرايي آمريكا
دانست . اين رويكرد داراي پيامدهاي ويژه اي بررفتارسياسي و امنيتي آمريكا
مي باشد. به هراندازه هژمونيك گرايي آمريكايي توسعه بيشتري يابد. به همان
ميزان زمينه هاي تعامل آمريكا با محيط هاي پيراموني نيز افزايش خواهد
يافت . در اين ارتباط تلاش خواهد شد تا در ابتدا نشانه هاي توانمندي
ساختاري آمريكا مورد بررسي قرار گيرد. بعد از آن تاثيرجايگاه ساختاري
آمريكا در روند تعامل آن كشور با واحدهاي منطقه اي از جمله جمهوري
اسلامي ايران ارزيابي گردد. زيرا بر اساس نوع تعامل مي توان نشانه هاي
تهديد و همچنين نشانه هاي مطلوبيت سياسي براي اهداف و منافع ملي
جمهوري اسلامي ايران را مورد آزمون قرارداد.
1 ـ جايگاه آمريكا در ساختار نظام بين المللي
در دوران بعدازجنگ سرد.نشانه هاي قدرت و همچنين شاخص هاي
مربوط به آسيب پذيري آمريكا درنظام بين المللي به گونه قابل توجهي
افزايش يافته است .نظريه پردازاني از جمله جوزف ناي وهمچنين جان
ايكنبري براين اعتقادمي باشند كه قدرت ملي آمريكا در دوران جديد از
ويژگي چندجانبه و چند بعدي برخوردارگرديده است .انچه منجربه مداخله
گرائي آمريكا درنظام بين الملل گرديده را نيز مي توان بر اساس شاخص هاي
قدرت آن كشور مورد ارزيابي قرار داد.
آمريكايي ها بر اين اعتقاد ميباشند كه نظام بين الملل در شرايط تك
قطبي قرار دارد.آنان از ابزارها و انگيزه هاي خود براي ارتقا قابليت هاي
منطقه اي و بين المللي استفاده مي كنند. چنين رويكردي براي آنان
مخاطرات بيشتري را به وجود مي آورد. اين مخاطرات ناشي از نوع درگيري
و سطح جدال هايي است كه در حوزه خاورميانه با آن روبرو گرديده اند.
رويكرد آمريكا مبتني بر ايجاد نظام سلسله مراتبي , براي آن كشور مخاطرات
گسترده اي را به وجود خواهد آورد. اين امر به مفهوم شرايطي است كه بر
اساس آن زمينه هاي همكاري گرايي آمريكا با ساير بازيگران كاهش مييابد.
اين امر ثبات منطقه اي را كاهش مي دهد.
اگرچه مي توان براين امرتاكيد نمود كه آمريكا داراي ماهيت مداخله گرو
سلطه جويانه است اما چنين شاخص هايي درشرايطي تامين مي شود كه
بسترهاي بين المللي مناسب فراهم شود.به طور كلي تلاش رهبران و
استراتژيست هاي آمريكايي را مي توان به عنوان زمينه اي براي حداكثرسازي
قدرت آنان درمحيط هاي بين المللي دانست . طي سال هاي بعد از جنگ سرد
نشانه هاي متفاوتي از برتري جويي آمريكايي را مي توان مشاهده نمود.اين
امررا مي توان به عنوان زمينه اي براي هژمونيك گرايي آمريكا دانست . بر اين
اساس مي توان نشانه هاي هژمونيك درساختار و رفتار سياسي آمريكا را بر
اساس مولفه هاي ذيل مورد سنجش قرارداد.بعد از آن بازتاب چنين شرايطي
را در مقابله با ايران موردارزيابي قرارداد. شاخص هاي هژمونيك گرايي
آمريكا كه مبتني بر انديشه ايجاد نظام يك قطبي ميباشد را ميتوان به شرح
ذيل مورد بررسي قرار داد.
الف ـ رسالت گرايي آمريكايي
اهداف ايدئولوژيك آمريكارامي توان به عنوان زمينه اي براي
هژمونيك گرايي آمريكاتلقي نمود.كشورهايي كه از روحيه ايدئولوژيك
برخوردارند قابليت بيشتري براي ايفاي نقش بين المللي
دارند.ايدئولوژيك گرايي آمريكارامي توان در قالب فرهنگ سياسي جديد آن
كشور مورد ملاحظه قرارداد.آنان از اوايل قرن بيست و يكم براي خود
هنجارهاي بين المللي جديدي تعريف نمودند.در نتيجه فضايي به وجود آمد
كه زمينه هاي برتري طلبي وقدرت گرايي آمريكادرقالب واژه هاي
ايدئولوژيك مطرح شد.دراين دوران بسياري ازجدال هاي ايران
وآمريكارامي توان ناشي ازروح ايدئولوژيك گرايي آمريكايي هادانست .آنان
براي خودرسالت بين المللي قائل بودند.بنابراين آنچه كه به عنوان هنجارهاي
سياسي ايران محسوب مي شد را مورد ستيزش قرار دادند.
هم اكنون رسالت گرايي آمريكايي داراي ابعادوجلوه هاي متنوعي است
جهت گيري اصلي آن در مخالفت باگروه هاي ايدئولوژيك محوردرخاورميانه
مي باشد.بسياري از استراتژيست هاي آمريكايي برجدال حاشيه عليه متن
تاكيد دارند.آنان خاورميانه را به عنوان حاشيه اي تلقي مي كنند كه تلاش
دارند ستيزش هاي فراگيري را عليه متن و كشورهاي مركزي انجام دهد.اين
امر به جدال بي پايان آمريكا با كشورهاي خاورميانه منجرشده است . درسال
1374 , استراتژيست هاي آمريكايي درصدد برآمدند تا استراتژي جديد
خود را براي انسجام سياسي و همبستگي گروههاي اجتماعي تئوريزه
نمايند.آنان براين امر تاكيد داشتند كه از قابليت هاي ابزاري برخوردارند.اما
قادر به بسيج افكار عمومي براي نيل به همبستگي استراتژيك نمي باشند. در
چنين شرايطي است كه آنان قابليت هاي سازمان يافته تري را طراحي و
جلوه هايي جديد از جدال را سازماندهي كردند. هدف استراتژيست هاي
آمريكايي , سازماندهي افكارعمومي و تئوريزه نمودن هنجارهايي بود كه
مي توانست به عنوان رسالت جديد آمريكا مطرح گردد. رسالت گرايي
آمريكايي درمقابله باديگران مفهوم مي يابد. به طوركلي اگرشرايطي
ايجادشودكه زمينه هاي جدال به وجود آيد.در آن شرايط جامعه آمريكايي در
راستاي اهداف عمومي كشور بسيج مي شود. نظريه پردازاني همانندجوزف
ناي برضرورت توليد قدرت نرم براي جذب افكار عمومي در داخل و خارج
تاكيد داشته است .ناي براين اعتقاد است كه هژمونيك گرايي و رسالت گرايي
مي بايست مبتني بر ايجاد جاذبه براي آمريكايي هاباشد.اگرجامعه
آمريكانيازمندامنيت باشد.انگيزه بيشتري براي دفاع ازهنجارهاي داخلي
خود خواهد داشت . بنابراين رسالت گرايي آمريكايي درگام اول نيازمند بسيج
افكار عمومي در داخل و خارج است .در گام دوم , زمينه براي ايفاي نقش در
نظام بين المللي فراهم مي شود. بنابراين رسالت گرايي آمريكايي
نيازمندانسجام داخلي وحداقل سازي گرايشات وانتظارات گروههاي خرده
فرهنگ درنظام جامعه آمريكا مي باشد.به هرميزان خرده فرهنگ ها از تنوع
بيشتري برخوردار باشند طبعا انسجام استراتژيك مطلوب و موثر حاصل
نمي شود. تنوع خرده فرهنگ هارابايدعاملي درجهت كاهش رسالت گرايي
آمريكايي دانست . زيرارسالت گرايي درشرايطي شكل مي گيردكه تمامي
جامعه در چهارچوپ اهداف يكسان ومشخصي به انسجام وهماهنگي دست
مي يابند.تنوع خرده فرهنگ ها را همچنين مي توان عاملي در جهت به حداقل
رسيدن قابليت هاي استراتژيك آمريكادانست زيرا روح سياست خارجي
آمريكابارسالت گرايي پيوند يافته است . فروپاشي اتحاد جماهير شوروي
منجر به تغيير در سياست خارجي آمريكا نگرديد بلكه آنان هنجارهاي
جديدي رافراروي خود قراردادند زيرا كه در ذهنيت استراتژيك آمريكا
مقابله با دشمنان بيشمار وجود دارد.ازسوي ديگر آنان به دليل آنكه داراي
گرايشات رئاليستي مي باشند از اين رو تلاش مي كنند تا ائتلاف هاي ناپايدار
را در روابط خارجي ايجاد نمايند.آمريكايي ها داراي روح تعارض گرا براي
نيل به قدرت ملي مي باشند.از اين رو در هرمقطع زماني خاصي با بازيگران
مشخصي رفتار همكاري جويانه خواهند داشت .از سوي ديگر شرايطي
وجودداردكه به ازاي هردشمن خارجي .هنجارهايي نيزتوليد مي شود.بنابراين
رهبران سياست خارجي و امنيتي آمريكا تلاش خواهندداشت تا با چنين
نشانه هايي مقابله نمايند.
هراس از اسلام گرايي را مي توان به عنوان موضوعي كليدي در سياست
امنيتي آنان دانست . بنابراين رسالت گرايي آمريكايي در روند مقابله با
اسلام گرايي و بنيادگرايي اسلامي قرارخواهدداشت . آمريكا , اسلام گرايان را
به عنوان نيروهاي غيردموكراتيك تلقي مي نمايد.بنابراين هيچگونه منافع
مشترك دائمي باآنان تعريف نمي كند.از ديدگاه رسالت گرايان آمريكايي ,
موازنه قدرت درحوزه خليج فارس , صرفا در شرايطي تامين خواهد شد كه
زمينه هاي حضور نظامي آمريكا فراهم شود.و يا اينكه ميزان مداخله گري
آمريكا به گونه اي افزايش يابد كه هيچگونه نشانه اي از تهديد باقي نماند.
بنابراين رسالت گرايي آمريكايي را مي توان بنيان ايستارهاي دائمي در
سياست خارجي ان كشوردانست . در دوران موجود , ماهيت ستيزش هاي
آمريكايي وادبيات فراروي رهبران ان كشور تغيير يافته است .بنابراين
رسالت گرايي باشاخص هايي از منطقه گرايي پيوند
مي يابد.دررويكردمنطقه گرايي جديد آمريكايي , مي توان نشانه هايي از
حضور نظامي . مقابله استراتژيك و ستيزش ايدئولوژيك را در چهره
حاكمان نومحافظه كار مشاهده نمود.
ب ـ قابليت هاي نظامي واستراتژيك آمريكا
نيروهاي نظامي آمريكا به اندازه اي ازتوسعه ابزاري واستراتژيك
برخوردارگرديده است كه به عنوان ساختار موثر بين المللي براي مداخله در
بحران ها محسوب مي شود. در تئوري به هر ميزان كه نظامي گري يك كشور
افزايش يابد زمينه براي ايفاي نقش در بحران هاي منطقه اي و بين المللي
افزايش مي يابد.از اين رو نيروهاي نظامي آمريكا بيش ازهركشور ديگري بر
اين باور هستند كه از قابليت تاثيرگذار برخوردار مي باشند.
يكي ازويژگي هاي هژمون را بايد بهره گيري ازابزارهاي نظامي براي
كنترل محيط منطقه اي و بين المللي دانست . آمريكايي ها نه تنها به خاطر
قابليت نظامي تمايل به مداخله در سايركشورها دارند.بلكه به دليل روح
رسالت گرايي خود.هرگونه مداخله نظامي را با مولفه هاي ايدئولوژيك
توجيه مي كنند.جامعه آمريكايي نيز زماني كه داراي هنجارهاي خاصي
گرديدند نسبت به ضرورت اجرا و ادامه دادن آن وقوف مي يابند. بنابراين
نسبت به روندهاي سياسي حكومت همچنين مداخله گري در محيط هاي
پيراموني از انگيزه و مطلوبيت بالايي برخوردار ميگردند. يكي از ويژگي هاي
كشور هژمون را مي توان بهره گيري از ابزارهاي قدرت براي كنترل بازيگران و
حوادث بين المللي دانست .آمريكايي ها اگر چه از قدرت نظامي لازم براي
ايفاي نقش برخوردار بودند اما به موازات آن با چالش هاي جديدي نيز
روبرو گرديدند كه برتري نظامي آمريكا را با مشكل مواجه كرد.از آنجا كه
آمريكايي ها درحوزه قابليت هاي نظامي از مزيت نسبي برخوردارند , تلاش
مي كنند تا بسياري از رفتارهاي سياست خارجي خودرا بر اساس چنين
مولفه هايي تنظيم نمايند.نظامي گري آمريكايي به گونه اي است كه حتي
مي تواندنقش تعيين كننده اي در خلق بحران هاي بين المللي ايفا نمايد.
هم اكنون درحدود هشتاد درصداز تحقيقات نظامي و مخارج نظامي
جهان توسط آمريكايي ها صورت ميگيرد.آنان از طريق برتري نظامي خود ,
تلاش دارند تا كنترل محيط بين المللي را در اختيارگيرند.حتي در مواردي
نيز مشاهده شده است كه آمريكا از ابزارهاي نظامي در حوزه هاي فرهنگي ,
اقتصادي و سياست بين المللي بهره مي گيرند.استراتژيست هاي غربي با
تحليل عمليات نظامي آمريكا در بحران كوزوو و همچنين اشغال عراق براين
اعتقادند كه نيروي نظامي آمريكا آن كشور را به يك فوق قدرت تبديل كرده
است !
در دوران دوقطبي , قابليت هاي نظامي آمريكا و اتحادشوروي درتوازن با
يكديگر پيش مي رفت . درحالي كه شرايط بعد از فروپاشي نظامي
دوقطبي .قابليت هاي نظامي سايركشورها كاهش يافت . اماآمريكاازقابليت
هاوتوانمندي بيشتري در مقايسه با سايرقدرت هاي بزرگ برخوردارشده
است . اين امرنشان مي دهدكه نظامي گري آمريكا نه تنها منجر به
هژمونيك گرايي نظامي بين المللي گرديده . بلكه دولتمردان آمريكا را ترغيب
نموده است كه با همين عنصر قدرت سعي كنند نقش مو ثرتري را در جهان
ايفا كنند.
ج ـ قابليت هاي تهاجمي آمريكادر نگرش مبتني بر نظام تك قطبي
قابليت هاي تهاجمي آمريكا در دوران بعد از جنگ سرد افزايش يافته
است .اين امررا مي توان ناشي از ظهور بين المللي گرايي در آمريكا دانست .
بين المللي گرايي آمريكايي داراي دو رويكرد كاملا متفاوت
ميباشد.
موج اول بين المللي گرايي در آمريكا را مي توان مصادف با به قدرت
رسيدن كلينتون دانست . وي براين اعتقاد بودكه اقتدار بين المللي آمريكا
صرفا در شرايطي تامين خواهد شد كه اقتصاد آمريكا از رشد بيشتري
برخوردار باشد.نهادهاي اقتصادي بين المللي گسترش يابند.آمريكا نيز نقش
موثرتري در اين نهادها ايفا كند.به همين دليل بود كه آمريكا در سازمان هاي
اقتصادي منطقه اي و بين المللي شركت كرد.حوزه همكاري هاي اقتصادي
آمريكا از نيمكره غربي به حوزه شرق آسيا منتقل گرديد.دراين روند سرمايه
گذاري در كشور افزايش يافت .اين سرمايه گذاري ماهيت توليدي وصنعتي
داشت و شرايطي به وجود آورد كه زمينه تحقيقات صنعتي واقتصادي آمريكا
به گونه مرحله اي رشدنمود.تغييراتي كه درحوزه اقتصادي شكل گرفت
موجب گرديد كه آمريكا بتواند در بسياري ازمحيط هاي بين الملل ايفاي نقش
نمايد.دراين دوران نشانه هايي ازتهاجم ارام آمريكابه سوي حوزه هاي
اقتصادي به وجودآمد.
موج دوم تهاجم گرايي آمريكا ازسال 1380 شكل گرفت . در اين دوران با
روي كار آمدن نومحافظه كاران زمينه هاي جدال گرايي استراتژيك افزايش
يافت . گروه هايي همانند القاعده از اهميت بيشتري در سياست امنيتي آمريكا
برخوردارشدند.در نتيجه اين فرايند , روح تهاجمي آمريكا از اعتبار و شدت
بيشتري برخوردارشد.در دوران جديد.آمريكايي ها خودرا با طيف گسترده اي
از تهديدات روبرو مي ديدند. آنان تهديدات بين المللي كه داراي ماهيت
ايدئولوژيك مي باشد را بعه عنوان ابعاد جدال گرايي تلفني نمودند. بنابراين
فضايي به وجود آمد كه زمينه هاي جدال استراتژيك در روابط آمريكا و
بازيگران جديد را به وجود آورد.
به هر ميزان كه جدال گرايي آمريكايي اهميت بيشتري پيدا مي كرد
ساختار سياسي و دفاعي آمريكا خود را براي انجام اقدامات تهاجمي
فراگيرتري آماده مي ساخت , بنابراين سازمانهاي دفاعي آمريكا براي مقابله
با جدال هاي استراتژيك و تهديدات پيرامون آماده گرديد. در روند جديد
ستيزش هاي نوظهور در حوزه دفاع و امنيت آمريكا سازماندهي
شد.
دولتمردان آمريكا بر اين امر واقف بودند كه شكل جديدي از جدال هاي
استراتژيك فراروي آمريكا قرار ميگيرد. اين امر به عنوان واكنش محيط
منطقه اي عليه بازيگران قدرتمند جهان تلقي مي شود. بازيگران نوظهور
تلاش دارند تا شرايطي را براي ايران به وجود آورند. زيرا در نقطه مقابل و
فراروي منافع آمريكا قرار ميگيرد.
هراس از اسلامگرايي را ميتوان به عنوان موضوعي كليدي در سياست
امنيتي آمريكا دانست . بنابراين رسالت گرايي آمريكايي در روند مقابله با
اسلامگرايي و بنيانگرايي اسلامي قرار خواهد داشت . آمريكا , اسلامگرايان
را به عنوان نيروهاي غير دموكراتيك تلقي مي نمايد. بنابراين هيچگونه
منافع مشترك دائمي با آنان تعريف نمي كند از زمينه هاي حضور نظامي
آمريكا فراهم شود و يا اينكه ميزان مداخله گري آمريكا به گونه اي افزايش
يابد كه هيچگونه تشنه اي از تهديد باقي نماند.
دولتمردان آمريكا بر اين امر واقف بودند كه شكل جديدي
از جدال هاي استراتژيك فراروي آمريكا قرار ميگيرد. اين امر
به عنوان واكنش محيط منطقه اي عليه بازيگران قدرتمند
جهان تلقي ميشود. بازيگران نوظهور تلاش دارند تا شرايطي
را به وجود آورند كه بر اساس آن منافع آمريكا را تهديد
نمايند. اين امر مطلوبيت هاي موثري را براي ايران به وجود
مي آورد. زيرا در نقطه مقابل و فراروي منافع آمريكا قرار
ميگيرد
هراس از اسلام گرايي را مي توان به عنوان موضوعي كليدي
در سياست امنيتي آنان دانست . بنابراين رسالت گرايي
آمريكايي در روند مقابله با اسلام گرايي و بنيادگرايي اسلامي
قرارخواهدداشت . آمريكا , اسلام گرايان را به عنوان نيروهاي
غيردموكراتيك تلقي مي نمايد.بنابراين هيچگونه منافع
مشترك دائمي باانان تعريف نمي كند.از ديدگاه رسالت گرايان
آمريكايي , موازنه قدرت درحوزه خليج فارس , صرفا در
شرايطي تامين خواهد شد كه زمينه هاي حضور نظامي آمريكا
فراهم شود.و يا اينكه ميزان مداخله گري آمريكا به گونه اي
افزايش يابد كه هيچگونه نشانه اي از تهديد باقي نماند

|