روزنامه جمهوري اسلامي 02/03/1385 صفحه مقالات
حكمرانان اندلس اسلامي


نگاهي به انگيزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علي صدري اتابك
قسمت سي و چهارم
« صبح » به پاخاست , اما قيام او خيلي دير بود زيرا حوادث , تمام قدرت و توان او را در جنبش و تاثير فعال گرفته بود. در نيمه دوم دهه نهم از قرن چهارم قمري (قرن دهم ميلادي ) و چند سال قبل از وفات منصور , وحشت بر روابط خليفه هشام و ابن ابي عامر سايه افكند. صبح , مادر هشام , از پشت پرده در اين تيرگي روابط دست داشت و آن را تحريك مي كرد. برخي از مزدوران مادر خليفه در محافل قرطبه پراكنده شدند و از منصور بد مي گفتند و او را متهم مي كردند كه مي خواهد در حكومت , استبداد پيش گيرد.
روابط سري صبح با معارضان و مخالفان منصور در داخل و خارج اندلس , با پشتوانه اموال فراوان ـ كه هنوز از دوره حكم مستنصر در خزانه هاي خلافت مانده بود ـ گسترش يافت . به نظر مي رسد كارگزاران قصر خلافت به علت رقابت و حسادتي كه با كارگزاران قصر عامري داشتند , تا حد بسياري در اين وحشت و حمايت از آن سهيم بودند.
منصور از آنچه در قصر هشام مي گذشت و اموالي كه براي مبارزه با او از كاخ خلافت خارج مي شد , چندان غافل نبود; از اين رو چنان كه عادت او بود , سريعا به قطع ريشه اي و فوري فتنه پرداخت . اما به دليل احترام به مقام خلافت و رعايت برخي حريم ها نخواست كه مستقيما « صبح » را از بين ببرد بلكه در صدد برآمد براي مقابله با اين زن , خود را به فتواي شرعي و راي صادر شده از جماعت مسلح سازد; لذا گروهي از علما , فقها و رجال ديني را دعوت كرد و آنان را از ثروت هايي كه در قصر هشام بود با خبر ساخت و گفت : « خليفه به علت سرگرمي به عبادت از حفظ آن غافل است و در صورتي كه از بين برود , ضربه عظيمي به مسلمانان و دولت وارد خواهد شد. » و آنگاه كه اين جماعت فتوا دادند اين اموال در دست منصور سالم تر خواهد ماند , در سال 386 هـ . ق (986 م ) ابن ابي عامر به فرزندش , عبدالملك , دستور داد وارد قصر قرطبه شده , اموال موجود در آن را بيرون آورد.
بدين گونه , ابن ابي عامر نفوذ « صبح » را براي هميشه از بين برد و پس از آن چيزي از او شنيده نشد , جز اين كه در دوران زندگي فرزندش , از دنيا رفت . به نظر مي رسد اين جنبش ضد منصور , آخرين صدمه بدي بود كه نظام او تحمل كرد; در مقابل آن مقاومت ورزيد; قوت و قدرت خود را در پايداري و مقاومت اثبات كرد و موجب شد اين مرد در سالهاي اندك كه از عمرش باقي مانده بود , مطمئن زندگي كند كه فرزندش , عبدالملك , بدون معارضي مهم جاي او را در سلطنت خواهد گرفت .
در آخرين روزهاي زندگي , منصور , كه در حال رفتن به غزوه بود , بيماري اش شدت گرفت و پزشكان در شناخت مرض و راه معالجه و درمان آن اختلاف يافتند. او كه احساس كرد مرگش نزديك است , فرمان داد وي را به مدينه سالم بردند , و فرزندش , عبدالملك ملقب به سيف الدوله را خواست و آخرين وصيت خود را به او بازگفت و فرمان داد فورا به قرطبه رود و رسيدگي به منصور و انجام دادن امور دفن وي را به برادرش , عبدالرحمن واگذارد.
ابن ابي عامر (منصور) در 27 رمضان 392 هـ . ق (11 اوت 1002 م ) در شصت و چهار سالگي درگذشت .
عبدالملك بن ابي عامر « سيف الدوله »
عبدالملك به فرمان پدر به سرعت عازم قرطبه شد تا خليفه را از حال پدرش با خبر كند و مهم تر اين كه وقتي خبر درگذشت منصور ابن ابي عامر به پايتخت مي رسد , در آن جا باشد; بر اوضاع مسلط شود و واكنش مردم , دشمنان عامريان را سركوب كند. هنگامي كه خبر درگذشت منصور به پايتخت رسيد. عبدالملك آن را به عرض خليفه رساند. هشام او را در مناصبي كه داشت . تثبيت كرد; او را به جاي پدرش گماشت و بدين گونه , انتقال قدرت از منصور به فرزندش , سيف الدوله با آرامش , مطابق اصول و به دست صاحب نخست منصب شرعي خلافت , هشام المويد , انجام شد و هرگونه فرصتي را از معارضان عامري براي شورش يا اعتراض گرفت .
حاجب عبدالملك , كشوري نسبتا با ثبات و امنيت از پدر به ارث برد كه هيچ ماجراجو و قدرت طلبي جرات نمي كرد آن را بر هم بزند. خليفه هشام نيز تسليم سرنوشت و از حكومت , به نام آن قانع بود و به همين بسنده كرد كه مظهر حاكميت باشد. خزانه اي كه عبدالملك وارث آن شد , از مازاد درآمدهاي مالياتي و اندوخته هاي احتياطي سرشار بود. مرزهاي كشورش چنان امن بود كه دشمنان از آن حساب مي بردند و از ترس امنيت مرزهاي خود , امنيت مرزهاي او را تامين مي كردند. علاوه بر اين , عموم مردم اندلس از آنچه بدان رسيده بودند و در دست داشتند , احساس خوشبختي و سعادت مي كردند. آنان بدون قيد و شرط عبدالملك مورد حسن ظن مردم و شايسته منصبي بود كه مرد بزرگ اندلس , منصور , براي فرزندش انتخاب كرده بود. از ابتداي كار در خط پدر قدم نهاد و وصيت نامه اش را به طور كامل اجرا كرد.
ديري نپاييد كه موجي از اطمينان و اميد به آينده با شكوفايي اقتصادي گسترده اي ـ كه آثار آن در بخش هاي مختلف نمايان شد ـ سراسر اندلس را دربرگرفت . رفاه و آسايش , عموم مردم را دربرگرفت ; همگان به تنعم و زندگي خوش روي آوردند و در اين راه از خود گذشتند.
هنگامي كه عبدالملك دريافت كارهاي قرطبه به نفع او كاملا تثبيت شده است , او ـ كه قبل از هر چيز يك سرباز بود ـ با آغاز فصل گرما به بسيج نيروها براي نخستين حمله تابستاني خويش پرداخت . او ترجيح داد اين حمله , به اراضي برشلونه باشد. در واقع عبدالملك همانند پدر و اسلاف خود درك مي كرد كه حمله هاي تابستاني و زمستاني جز سرنوشت حاكمان اندلس شده و به طور مداوم بدان اقدام مي كنند و از عوامل و اسباب آن صرف نظر كرد , به آن توجه ندارند; هم چنان كه به نتايج اقليمي و مادي آن كاري ندارند و هزينه هاي سنگين مادي و انساني چنين حمله هايي براي شان مهم نيست . براساس همين دريافت و به عبارت درست تر برپايه همين ضرورت , عبدالملك در مدت كوتاه حجابت خود ـ كه فقط شش سال و چهار ماه و هفت روز به طول انجاميد ـ هفت غروه را به اراضي اسپانياي مسيحي فرماندهي كرد و در آخرين حمله درگذشت . او همواره پيروز ميدان بود و هرگز شكست نخورد.
در فصل پاييز , عبدالملك پيش از موعد , براي يك حمله زمستاني بيرون آمد اما به ناگاه در راه سينه اش به شدت گرفت و لحظه به لحظه بر درد و رنج او افزوده مي شد , چنان كه نزديك بود حاجب را خفه كند. در اين هنگام قاضي ابن ذكران زمام امور را به دست گرفت و دستور بازگشت سپاه را صادر كرد و عبدالملك را به قصرش در الزاهره بردند. غلامانش او را حمل مي كردند , اما به نظر مي رسد پيش از رسيدن به الزاهره , در نزديكي دير « ارملاط » درگذشت ومرده به قرطبه رسيد. به حسب برخي روايات , به نظر مي رسد مرگ او طبيعي نبود و در ميان مردم شايعه شد كسي نقشه قتل او را با دقت و درايت تمام طراحي كرده است . اين واقعه در سال 399 هـ . ق (1009 م ) رخ داد.