نگاهي به انگيزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علي صدري اتابك
قسمت سي و چهارم
« صبح » به پاخاست , اما قيام او خيلي دير بود زيرا حوادث ,
تمام قدرت و توان او را در جنبش و تاثير فعال گرفته بود. در نيمه
دوم دهه نهم از قرن چهارم قمري (قرن دهم ميلادي ) و چند
سال قبل از وفات منصور , وحشت بر روابط خليفه هشام و ابن
ابي عامر سايه افكند. صبح , مادر هشام , از پشت پرده در اين
تيرگي روابط دست داشت و آن را تحريك مي كرد. برخي از
مزدوران مادر خليفه در محافل قرطبه پراكنده شدند و از منصور
بد مي گفتند و او را متهم مي كردند كه مي خواهد در حكومت ,
استبداد پيش گيرد.
روابط سري صبح با معارضان و مخالفان منصور در داخل و
خارج اندلس , با پشتوانه اموال فراوان ـ كه هنوز از دوره حكم
مستنصر در خزانه هاي خلافت مانده بود ـ گسترش يافت . به نظر
مي رسد كارگزاران قصر خلافت به علت رقابت و حسادتي كه با
كارگزاران قصر عامري داشتند , تا حد بسياري در اين وحشت و
حمايت از آن سهيم بودند.
منصور از آنچه در قصر هشام مي گذشت و اموالي كه براي
مبارزه با او از كاخ خلافت خارج مي شد , چندان غافل نبود; از
اين رو چنان كه عادت او بود , سريعا به قطع ريشه اي و فوري
فتنه پرداخت . اما به دليل احترام به مقام خلافت و رعايت برخي
حريم ها نخواست كه مستقيما « صبح » را از بين ببرد بلكه در صدد
برآمد براي مقابله با اين زن , خود را به فتواي شرعي و راي صادر
شده از جماعت مسلح سازد; لذا گروهي از علما , فقها و رجال
ديني را دعوت كرد و آنان را از ثروت هايي كه در قصر هشام بود با
خبر ساخت و گفت : « خليفه به علت سرگرمي به عبادت از حفظ
آن غافل است و در صورتي كه از بين برود , ضربه عظيمي به
مسلمانان و دولت وارد خواهد شد. » و آنگاه كه اين جماعت فتوا
دادند اين اموال در دست منصور سالم تر خواهد ماند , در سال
386 هـ . ق (986 م ) ابن ابي عامر به فرزندش , عبدالملك , دستور
داد وارد قصر قرطبه شده , اموال موجود در آن را بيرون
آورد.
بدين گونه , ابن ابي عامر نفوذ « صبح » را براي هميشه از بين
برد و پس از آن چيزي از او شنيده نشد , جز اين كه در دوران
زندگي فرزندش , از دنيا رفت . به نظر مي رسد اين جنبش ضد
منصور , آخرين صدمه بدي بود كه نظام او تحمل كرد; در مقابل
آن مقاومت ورزيد; قوت و قدرت خود را در پايداري و مقاومت
اثبات كرد و موجب شد اين مرد در سالهاي اندك كه از عمرش
باقي مانده بود , مطمئن زندگي كند كه فرزندش , عبدالملك ,
بدون معارضي مهم جاي او را در سلطنت خواهد گرفت .
در آخرين روزهاي زندگي , منصور , كه در حال رفتن به غزوه
بود , بيماري اش شدت گرفت و پزشكان در شناخت مرض و راه
معالجه و درمان آن اختلاف يافتند. او كه احساس كرد مرگش
نزديك است , فرمان داد وي را به مدينه سالم بردند , و فرزندش ,
عبدالملك ملقب به سيف الدوله را خواست و آخرين وصيت
خود را به او بازگفت و فرمان داد فورا به قرطبه رود و رسيدگي به
منصور و انجام دادن امور دفن وي را به برادرش , عبدالرحمن
واگذارد.
ابن ابي عامر (منصور) در 27 رمضان 392 هـ . ق (11 اوت
1002 م ) در شصت و چهار سالگي درگذشت .
عبدالملك بن ابي عامر « سيف الدوله »
عبدالملك به فرمان پدر به سرعت عازم قرطبه شد تا خليفه
را از حال پدرش با خبر كند و مهم تر اين كه وقتي خبر درگذشت
منصور ابن ابي عامر به پايتخت مي رسد , در آن جا باشد; بر
اوضاع مسلط شود و واكنش مردم , دشمنان عامريان را سركوب
كند. هنگامي كه خبر درگذشت منصور به پايتخت رسيد.
عبدالملك آن را به عرض خليفه رساند. هشام او را در مناصبي
كه داشت . تثبيت كرد; او را به جاي پدرش گماشت و بدين گونه ,
انتقال قدرت از منصور به فرزندش , سيف الدوله با آرامش ,
مطابق اصول و به دست صاحب نخست منصب شرعي خلافت ,
هشام المويد , انجام شد و هرگونه فرصتي را از معارضان عامري
براي شورش يا اعتراض گرفت .
حاجب عبدالملك , كشوري نسبتا با ثبات و امنيت از پدر به
ارث برد كه هيچ ماجراجو و قدرت طلبي جرات نمي كرد آن را بر
هم بزند. خليفه هشام نيز تسليم سرنوشت و از حكومت , به نام
آن قانع بود و به همين بسنده كرد كه مظهر حاكميت باشد.
خزانه اي كه عبدالملك وارث آن شد , از مازاد درآمدهاي مالياتي
و اندوخته هاي احتياطي سرشار بود. مرزهاي كشورش چنان امن
بود كه دشمنان از آن حساب مي بردند و از ترس امنيت مرزهاي
خود , امنيت مرزهاي او را تامين مي كردند. علاوه بر اين , عموم
مردم اندلس از آنچه بدان رسيده بودند و در دست داشتند ,
احساس خوشبختي و سعادت مي كردند. آنان بدون قيد و شرط
عبدالملك مورد حسن ظن مردم و شايسته منصبي بود كه مرد
بزرگ اندلس , منصور , براي فرزندش انتخاب كرده بود. از ابتداي
كار در خط پدر قدم نهاد و وصيت نامه اش را به طور كامل اجرا
كرد.
ديري نپاييد كه موجي از اطمينان و اميد به آينده با شكوفايي
اقتصادي گسترده اي ـ كه آثار آن در بخش هاي مختلف نمايان
شد ـ سراسر اندلس را دربرگرفت . رفاه و آسايش , عموم مردم را
دربرگرفت ; همگان به تنعم و زندگي خوش روي آوردند و در اين
راه از خود گذشتند.
هنگامي كه عبدالملك دريافت كارهاي قرطبه به نفع او كاملا
تثبيت شده است , او ـ كه قبل از هر چيز يك سرباز بود ـ با آغاز
فصل گرما به بسيج نيروها براي نخستين حمله تابستاني خويش
پرداخت . او ترجيح داد اين حمله , به اراضي برشلونه باشد. در
واقع عبدالملك همانند پدر و اسلاف خود درك مي كرد كه
حمله هاي تابستاني و زمستاني جز سرنوشت حاكمان اندلس
شده و به طور مداوم بدان اقدام مي كنند و از عوامل و اسباب آن
صرف نظر كرد , به آن توجه ندارند; هم چنان كه به نتايج اقليمي و
مادي آن كاري ندارند و هزينه هاي سنگين مادي و انساني چنين
حمله هايي براي شان مهم نيست . براساس همين دريافت و به
عبارت درست تر برپايه همين ضرورت , عبدالملك در مدت
كوتاه حجابت خود ـ كه فقط شش سال و چهار ماه و هفت روز
به طول انجاميد ـ هفت غروه را به اراضي اسپانياي مسيحي
فرماندهي كرد و در آخرين حمله درگذشت . او همواره پيروز
ميدان بود و هرگز شكست نخورد.
در فصل پاييز , عبدالملك پيش از موعد , براي يك حمله
زمستاني بيرون آمد اما به ناگاه در راه سينه اش به شدت گرفت و
لحظه به لحظه بر درد و رنج او افزوده مي شد , چنان كه نزديك
بود حاجب را خفه كند. در اين هنگام قاضي ابن ذكران زمام امور
را به دست گرفت و دستور بازگشت سپاه را صادر كرد و
عبدالملك را به قصرش در الزاهره بردند. غلامانش او را حمل
مي كردند , اما به نظر مي رسد پيش از رسيدن به الزاهره , در
نزديكي دير « ارملاط » درگذشت ومرده به قرطبه رسيد. به حسب
برخي روايات , به نظر مي رسد مرگ او طبيعي نبود و در ميان
مردم شايعه شد كسي نقشه قتل او را با دقت و درايت تمام
طراحي كرده است . اين واقعه در سال 399 هـ . ق (1009 م ) رخ
داد.

|