روزنامه جمهوري اسلامي 28/02/1385 صفحه مقالات

حكمرانان اندلس اسلامي
* روي موج خبر
مهدويت پژوهان بايد خود را به علم روز مجهز كنند

* نطق زيبا
* پله پله تا ظهور
لبخند در ستيغ آرامش
حكمرانان اندلس اسلامي


نگاهي به انگيزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علي صدري اتابك
قسمت سي و يكم
ولايت عهدي
هنگامي كه « حكم مستنصر » به خلافت نشست , يك مساله شخصي او را سخت به خود مشغول و نگران مي ساخت و آن مساله اين كه حكم به سرعت به پنجاه سالگي نزديك مي شد , اما هنوز صاحب پسري نشده بود كه جاي او را بگيرد; اما تقدير چنان خواست كه او از نعمت پدري محروم نكند و آمال و آرزوهايش را در داشتن پسري كه سلطنت او را به ارث برد , ناكام نگذارد; از اين روزن سوگلي اسپانيايي او از مردم بشكنس در سال 351 هـ . ق (962 م ) براي پسري آورد و او را به نام جدش , ناصر , « عبدالرحمن » ناميد. اما (آن پسر) چندان عمر نكرد و در همان طفوليت مرد.پس از سه سال بار ديگر همان زن كه او را « صبح » مي ناميد. پسري ديگر آورد و پدر او را « هشام » ناميد. تقدير چنان بود كه اين پسر زنده بماند ولي عهد پدر و پس از حكم با نام « هشام المويد » خليفه شود.
حكم اصرار داشت خلافت در نسل و خانواده او بماند و مي دانست كه مرگ او نزديك است , لذا با خودخواهي فراوان كوشيد ولايت عهدي را براي فرزندش , هشام تامين كند.بدين منظور بزرگان و پيش كسوتان ولايت را خواست و در حيات خود , در سال 365 هـ . ق (976 م ) براي ولي عهد بيعت گرفت .
در واقع اين اقدام باتوجه به خردمندي , دورانديشي و غيرت حكم مستنصر در حفظ مصالح دولت و كشور , اقدامي حكيمانه نبود و بر وفق اوضاع اندلس و خطرهايي كه كشور را تهديد مي كرد , صورت نگرفت .اگر به لحاظ ابهت و قدرت خلافت در آن روزگار و قدرت و سطوت حكومت اموي در آن دوره , خردمندان مردم مخالفت خود را با اين اقدام حكم آشكارا بيان نكرده اند , اما بسياري از هوشمندان و آينده نگران و خردمندان روزگار اين كار خليفه را نپسنديده , از آن استقبال نكردند.
حكم , سلطنت خود را از سه تن از برادرانش , فرزندان خليفه عبدالرحمن ناصر , يكي برادر مادري اش , عبدالعزيز و دو ديگر , اصبغ و مغيره , و شماري از مشايخ و جوانان خليفه زاده ـ كه همگي در كار امامت آگاه و در انجام دادن آن توانا بودند ـ دريغ داشت و فرزندش , هشام را ـ كه در آن روزگار طفلي نابالغ بود ـ بر همگان مقدم داشت .
با ولادت عبدالرحمن و هشام , منزلت مادرشان , صبح در دل آقايش حكم بالا رفت . ارجمند و صاحب نفوذ عظيمي شد و بر ديگر زنان دربار , اعم از كنيز و آزاده پيشي گرفت .اين زن در كنار زيبايي و جمال تا حدودي بسياري از هوش , ذكاوت و موهبت برخوردار بود.او مي دانست چگونه از عشق خليفه پيرو از نفوذ و قدرتي كه براي او فراهم كرده , بهره گيرد; از اين رو در سال هاي پاياني حكومت وي , بانوي قدرتمند و متنفذ دربار شد; چنان كه راي و گفته او را در شوون عمومي سياسي و غير سياسي جايگاهي بالا بود.بارها در انتخاب وزرا , فرماندهان و كارمندان عالي رتبه دخالت كرد.در مقر اموي و حكومت , عمال و ياراني داشت و قدرتمندان و متنفذان براي كسب رضايت و نزديك شدن به او , از همديگر پيشي مي گرفتند; لذا از اين موقعيت براي جمع آوري ثروتي هنگفت و نفوذي روز افزون استفاده كرد.
با اين زن هوشيار و داراي آرزوهاي دراز , يك جوان گمنام بر زندگاني سياسي اندلس مسلط و وارد محيط دولت و حكومت شد.اين جوان محمد بن عبدالله بن ابي عامر معاضري نام داشت .چيزي نگذشت كه گام هايي تند و استوار برداشت و در اواخر روزگار حكم با حمايت مادر فرزندانش , صبح از ستارگان درخشان در آسمان زندگي سياسي اندلس شد.همين امر زمينه اي مناسب فراهم نمود كه وي در ثلث آخر قرن دهم ميلادي نقشي مهم بازي كند و حاكم مطلق شبه جزيره ايبري و مرد قدرتمند اين ديار شود; چنان كه از روزي كه پرچم اسلام در آسمان اسپانيا به اهتزاز درآمد تا وقتي كه از فراز قصر الحمرا در غرناطه به پايين كشيده شد , هيچ يك از حاكمان اندلس , هم چون او قدرت نداشتند.
هشام دوم « المويد بالله »
خليفه حكم المستنصر بالله پس از يك بيماري لاعلاج ـ كه چند ماه به طول انجاميد ـ در سال 366 هـ . ق (976 م ) درگذشت . وفات خليفه از وجود مراكز قدرتي در دولت و حكومت پرده برداشت كه همه آن ها , همچون خليفه درگذشته , به ضرورت انتقال حكومت به فرزند خردسالش نمي انديشيدند.آن ها نمي خواستند به خواست خليفه و بيعتي كه در زمان حيات خود براي ولايت عهدي فرزندش هشام گرفت , عمل كنند.
بنابراين صقالبه در آن روزگار در جامعه اندلس طبقه اي با نفوذ گسترده , ثروت فراوان و مصالح گوناگون بودند و شمار آنان در قصر خلافت به هزاران نفر مي رسيد.اين علاوه بر كساني است كه از آنان پي روي مي كردند و گمان مي بردند كسي بر آنان غالب نخواهد آمد; حكومت در دست اينان است و نمي خواستند آن را از دست بدهند.
در واقع , مصالح عمومي , تنها انگيزه صقالبه براي مخالفت با ولي عهد نبود , بلكه مي خواستند فردي را بر تخت خلافت بنشانند كه به آينده نفوذ و امتيازات خويش در سايه او مطمئن باشند.آنان دقيقا شخصي را مي خواستند كه هر كه باشد , آلت دست حاجب جعفر بن عثمان مصحفي , مرد اول و قدرتمند اندلس , و دوست جديد او , ابن ابي عامر , نباشد.
لحظه اي كه حكم درگذشت , دوخواجه سراي صقلبي , فائق و جوذر ـ كه از نزديكان او و بر امور قصر , خدم و حشم و محافظان خليفه مسلط بودند درصدد برآمدند خبر درگذشت او را از همگان , حتي زنان و فرزندان او پنهان كنند; زيرا صقالبه تصميم داشتند اجازه ندهند خلافت به ولي عهد , هشام , برسد , بلكه خواهان خلافت عمويش , مغيره بن عبدالرحمن ناصر , بودند كه به قدرت , مردانگي و كرامت معروف بود.آن دو معتقد بودند با اين كار بقاي نفوذ صقالبه و استمرار قدرت و امتيازات آنان را تضمين كرده اند.
آنان بدين اعتبار كه مغيره , همواره متحد آنان خواهد ماند و خلافت خود را مديون قدرت و اقدامات آنان خواهد دانست , لوازم كار را مهيا كردند و بزرگ وزراي حكم , جعفر مصحفي , را خواستند و خبر درگذشت خليفه را به او دادند و او را از قصد خود آگاه كردند.جعفر به آنان وعده همكاري داد و تظاهر به همراهي كرد.او به سرعت بزرگان رجال دولت , اعم از عرب و بربر را فراخواند و تصميم صقالبه را ـ كه به مثابه تهديد مصالح و منافع آنان و برانگيختن حساسيت هاي نژادي شديد بود ـ براي شان نقل كرد.شركت كنندگان در اين جمع اتفاق نظركردند سلطنت را از افتادن به دست صقالبه و هواداران آنان باز دارند و سريعا وارد عمل شوند.
محمد بن ابي عامر متعهد شد صقالبه را به طور ريشه اي و مستقيم از بين ببرد و مرد آنان , مغيره , را بكشد.وي با خشونت و وحشي گري توجيه ناپذير , مغيره را كشت .حتي اگر اشاره ابن بسام را معتبر بدانيم كه انظار عمومي از مدت ها پيش به مغيره بود و او از جمله افرادي بود كه به علل نامعلوم به خلافت او اشاره مي شد; لذا خود را براي اين كار مهيا كرد , اما مسلم است كه اين مرد تا لحظه قتل خود , از ماجرا به دور و از آنچه در قصر خلافت درباره او تصميم گرفته و براي كشور تدبير كرده بودند , بي خبر و ناآگاه بود.
قتل مغيره , ضربه اي دردناك به نفوذ گسترده , صقالبه و نابود كننده اقدام فائق و جوذر بود.اين دو تن به سرعت , ابعاد حقيقي حوادث را درك كردند و از تصميم خود برگشتند و خلافت در سوم صفر 366 هـ . ق (976 م ) به كودك خردسال , هشام رسيد كه فقط دوازده سال داشت .وزير پدرش , جعفر مصحفي , با همكاري صاحب شرط , محمد بن ابي عامر , بدون هرگونه مخالفت جدي , براي او بيعت گرفت .علت نبودن هرگونه مخالفت جدي اين بود كه پس از قتل ناگهاني مغيره هيچ يك از امراي اموي با وجود شمار بسيار و كثرت صلاحيت هاي برخي از آنان , به علت ترس از گروه حاكم در دارالخلافه , جرات نكردند در صحنه حوادث ظاهر شوند.
اندلس در آن روزگار , از نظر سياسي , نظامي و اقتصادي در بهترين موقعيت قرار داشت .وضعيت آن روز اندلس را ابن خطيب مورخ چنين خلاصه كرده است : « چون با ولي عهد حكم , هشام , ملقب به المويد بالله بيعت شد , خلافت اموي اندلس به منتهاي رونق خود رسيده , ميوه هايش را چيد و به نهايت شكوه و جلال دست يافته بود.خلافت غنچه بود , گلي خندان شد; آن گاه ثمره اي لذيذ داد و سپس ميوه اي دلپذير شد....خزانه پر از اموالي بود و زيبايي ها و آراستگي هاي شهر به عظمت رسيده بود.ساختمان هاي سر به فلك كشيده بود و ستارگان رقابت مي كرد.كشور در اين عرصه به نهايت شكوه رسيد.خانه ها را تمام خشت مي ساختند , آثار شايسته جاودانه و افتخارات و ماثر آشكار فراوان شد , اما هشام دوم , المويد بالله ـ كه خلافت اندلس به رسيد ـ نه هم چون كشور , رسيده , كمال يافته و توانمند بود و نه مردم اين مرحله , بلكه در واقع در حد اين ماموريت مهم نبود و كفايت , لياقت و خبرگي لازم را ـ كه فرض است خليفه دارا باشد ـ اصلا نداشت .
ابن خطيب او را چنين وصف مي كند : « هشام در درون و اصل تركيب خود , ضعيف و سست بود و به سرگرمي و بازي هاي كودكان ودختران سرگرم , در بزرگي همنشين زنان بود و نديم كنيزان , به زعم خود در كسب خير و بركت از ابزار و آلات منسوب به پيشنيان حريص بود.چه بسيار از الواح منسوب به كشتي نوح و شاخ هاي منسوب به قوچ اسحق و استخوان هاي كف پاي منسوب به ناقه صالح كه در خزانه خود نگه مي داشت . بر اين اساس آشكار شد كه سلطنت حقيقي از لحظه اعلام خلافت هشام المويد بالله به دو مرد قدرتمند , جعفر مصحفي و محمدبن عامر , رسيد كه در مزاج و اخلاق و انديشه با هم اختلاف و در همكاري ـ هر چند مقطعي ـ براي حفظ مصالح خويش اتحاد داشتند. زن بزرگ , صبح , مادر هشام , نيز از پشت پرده و با جهل و كوته بيني بي حد و اندازه از اين پيمان دو جانبه حمايت مي كرد و اسباب قوت و بقاي آن را فراهم مي كرد.
در واقع از هنگامي كه خلافت به هشام دوم رسيد , مرحله اي جديد در تاريخ دولت اسلامي در اندلس و زندگي خاندان اموي در اين سامان آغاز شد. سلطنت واقعي به محمدبن ابي عامر رسيد او چنان در برهه باقي مانده از قرن چهارم قمري (دهم ميلادي ) بر زندگي سياسي مسلط شد كه مي توانيم اين دوره را , « روزگار عامري ها » يا « دولت بني عامر » بناميم . اما خلافت , نماد دولت و نماي حكومت و سلطنت شد , از هرگونه توانمندي و فعاليت به دور ماند و سخن خليفه را هيچ كس گوش نمي داد و از او فرمان نمي برد.

روي موج خبر
مهدويت پژوهان بايد خود را به علم روز مجهز كنند




آيت الله جعفر سبحاني گفت : افرادي كه در زمينه مهدويت كار مي كنند بايد داراي زمينه هاي علمي بالا باشند و در اين باره متخصص شوند تا بتوانند مسائل را بدرستي مطرح كنند.
به گزارش خبرنگار " مهر " در قم , آيت الله سبحاني , در ديدار مسوولان اجرايي دومين همايش بين المللي دكترين مهدويت , با ايشان گفت : ولايت فقيه پرتويي از ولايت امام زمان (عج ) است و دشمنان براي ضربه زدن به نظام و ولايت فقيه به سراغ ولايت كبري رفته اند.
وي توجه به مسئله مهدويت را مختص به زمان كنوني ندانست و افزود : مسئله مهدويت از زمان شروع غيبت حضرت مهدي (عج ) و حتي قبل از آن مورد بحث , گفت و گو , ايجاد سوال و شبهات بوده است .
استاد حوزه علميه قم از امامت و مهدويت به عنوان جان تشيع ياد كرد و اظهار داشت : انتصاب از جانب خداوند و اعتقاد به مهدويت از مولفه هاي معرفي , ائمه اثني عشري است .
وي با بيان اينكه شبهات وارده شده در مسئله مهدويت به نفع ماست , تصريح كرد : ايجاد شبهات سبب تلاش و كار بيشتر ما مي شود.
آيت الله سبحاني افزود : در حقيقت وجود دشمن مايه تكامل ماست و يكي از اسرار وجود شيطان دشمني با انسان است كه انسان بتواند در سايه اين دشمني از خود محافظت كند و به مقامات عالي برسد.
وي با اشاره به آيات قرآن , خاطرنشان كرد : مسئله مهدويت مسئله جديدي نيست , بلكه در تورات نيز بوده است .
استاد حوزه علميه قم با بيان اين كه بيشترين تكامل در زمان ظهور حضرت مهدي (عج ) , تكامل عقلي و فكري بشر خواهد بود , تاكيد كرد : در زمان ظهور حضرت , عقول تكامل پيدا مي كند و در سايه اين تكامل مردم حضرت را به روشني خواهند ديد.
آيت الله سبحاني , علت تهاجم به مهدويت در زمان حاضر را به سبب نظام مبتني بر ولايت فقيه در ايران دانست و ادامه داد : ولايت فقيه پرتويي از ولايت امام زمان (عج ) است و دشمنان براي ضربه زدن به نظام و ولايت فقيه به سراغ ولايت كبري رفته اند.
وي با تاكيد بر ايجاد بخشي براي پاسخ به پرسش ها و شبهاتي كه از گذشته و اكنون در خصوص مهدويت بوده است , گفت : افرادي كه در زمينه مهدويت كار مي كنند بايد داراي زمينه هاي علمي بالا باشند و در اين باره متخصص شوند تا بتوانند مسائل را به درستي مطرح كنند.
وي در پايان مطالعه كتب اهل سنت در خصوص امام زمان (عج ) و بهره گيري از تجربيات و تحقيقات ديگران در زمينه مهدويت براي بسط و گسترش فرهنگ مهدويت مفيد دانست .
در ابتداي اين ديدار حجت الاسلام والمسلمين مسعود پورسيدآقايي , دبير دومين همايش بين المللي دكترين مهدويت به تشريح اقدامات اين دبيرخانه پرداخت .

نطق زيبا




اي همه جانها فداي چشم زيباي شما
منظر طوبي عيان از قد رعناي شما
الفتي با چشمه نوش تو دارد كام جان
يك جهان تلواسه دارد جام و ميناي شما
يازده خم تشنگي دارم به صحراي هوس
جام جان آورده ام از بهر صهباي شما
از نخستين باده لبريزيم تا روز حضور
تا شراب آخرين نوشم زدرياي شما
راز خاموشي ندانم چيست مرغ عشق را
اي جهان در آرزوي نطق زيباي شما
صيد محرومان كند دردشت بي پايان غم
قاتل امروز ما و خصم فرداي شما
يك جگر نيرو ندارم تا كه صيد خود كنم
هرچه در عالم زنامردان و اعداي شما
اين كه مي ريزد به پاي تو « پريشان » اشك نيست
هستي خود را فرو افشانده در پاي شما

محمد حجتي (پريشان )

پله پله تا ظهور




سوال : آيا خداوند بدا (تغيير و تبديل ) در امر محتوم خواهد فرمود
مرحوم حاج ميرزا حسين طبرسي نوري در كتاب نجم الثاقب خود از كتاب غيبت شيخ نعماني نقل مي كند كه شيخ مفيد در كتاب غيبت خود از ابي هاشم داوودبن قاسم بن جعفري روايت كرده كه گفت :
بوديم در نزد ابي جعفر محمدبن علي الرضا عليه السلام پس جاري شد ذكر سفياني و آنچه رسيده بود در روايت كه او از محتوم است . (يعني خروج سفياني از علائم حتمي الوقوع است ).
پس گفتم به ابوجعفر عليه السلام كه :
« آيا خداوند بدا (تغيير و تبديل ) خواهد فرمود در محتوم »
حضرت (جواد عليه السلام ) فرمود : « آري » !
سپس گفتم به آن حضرت كه : « مي ترسم كه خداوند بدا فرمايد در قائم عليه السلام . »
حضرت فرمودند : بدرستي كه قائم عليه السلام از ميعاد است و خداوند خلف ميعاد خود نمي فرمايد. »
مولف : در اينجا معلوم مي گردد كه امور حتمي و علائم حتمي نيز ممكن است تغيير و تبديل پيدا نكند البته قبل از قيام ولي حين قيام و بعد از قيام امور حتمي جز قيام است و قيام قائم عليه السلام وعده الهي مي باشد و خداوند خلف وعده نمي نمايد.
و ثانيا : علامات حتميه دو نوع مي باشند : 1 ـ حتمي الوقوع 2 ـ حتمي العلامه و اينكه حضرت جواد عليه السلام فرمودند در امور محتوم هم بدا (تغيير و تبديل ) حاصل مي شود مراد علائمي است كه محتوم هستند حتمي العلامه قرار مي گيرند نه علامات حتميه اي كه حتمي الوقوع هستند!.

لبخند در ستيغ آرامش


علي معصومي (وزوايي )
بخش نخست
ث اشاره
متن حاضر شيوه ي ويژه اي از نگارش است كه « مقاله » , « نجوا » و « دل نوشته » در آن ممزوج شده و با تعبيرپردازي هايي همراه است . بنابر اين , در تحقيق و نگارش آن , علاوه بر اينكه از ماخذ مكتوب و كتابخانه اي بهره گرفته شده است , ذهنيت ها وبرداشت ها و استنباط ها و ذوق نويسنده نيز تاثير داشته است .
در اين نوشته سعي شده است چنين تبيين شود كه در اين جهان پر تلاطم و پردغدغه , وجود مبارك حضرت ولي عصر(عج ) و داستان ظهور آن حضرت , كمك شايان توجهي در « بهداشت رواني » و « آرامش خاطر » انسان ها دارد , به شرطي كه انسان ها بتوانند توفيق توجه به محضر و ظهورش داشته باشند.
ث لبخند در ستيغ آرامش
گرچه به قصه هاي غيرواقعي كه در ذهن نويسندگان ساخته و پرداخته مي شود , تمايل چنداني نشان نمي دهم , ولي به داستان هايي كه لباس واقعيت پوشيده اند , علاقه دارم و چون فرصتي به دست مي آورم به مطالعه ي آنها مشغول مي شوم , زيرا با خواندن اين گونه داستان ها , با پاي ذهن به فضا ديگر و دنياي ديگري قدم مي گذارد. و با كساني كه درسال هاي دور و نزديك , زندگي مي كرده و حوادث تلخ و شيرين را پشت سر نهاده اند , آشنا مي شوم .
مطالعه ي بعضي از اين داستان ها , مثل باد داغ و سوزان , سراسر وجودم را افسرده و پژمرده مي كند , بعضي نيز مثل باد بهاري , روح و روانم را به وجد مي آورد , بالاخره , بعضي نيز لبريز از پند , عبرت , حكمت و آگاهي اند و مرابه دنياي تفكر و تامل مي برند.
در ميان همه ي داستان هاي واقعي , داستان طلوع تر , رنگ ديگر و نوع ديگري است , هم چنان كه اثر و پيامش نيز متفاوت است و حال و هواي ديگري دارد , به طوري كه هرگاه آن را مي خوانم , لبريز از هيجان و سرشاز از انبساط خاطر مي شوم و به اوج شادابي و به ستيغ آرامش روحي و رواني دست مي يابم .
آري , داستان تو شيرين و شكوهمند است , بسيار عجيب و تامل برانگير است , مثل نسيم حيات بخش بهاري است و هركس درمسير وزش آن قرار بگيرد , وجودش كاملا بهاري مي شود. هر كس باداستان تو ذهن و قلبش راشست و شو دهد , سرشتش با لطافت و ظرافت گل رقابت مي كند و روح و روانش از خرمي و سرسبزي با خرم ترين روييدني هاي بهاري برابر مي شود , ماهيتش مثل آينه , شفاف , و مثل آب , لطيف و زلال مي شود. در يك كلام , هركس با داستان تو انس يابد , غبار ناراحتي , تلخي تشويش و كدورت افسردگي و پژمردگي از صحفه ي وجودش كنار مي رود و مي تواند در اوج آرامش و طراوت روحي لبخند بزند. آري , داستان تو رنگ لبخند دارد , آن هم لبخندي در ستيغ آرامش .
ث اين داستان از آه حسرت تهي و ازلذت انتظار لبريز است
همه ي داستان هاي واقعي , متعلق به گذشته اند , يعني اول لباس واقعيت و لباس حادثه به تن كرده و سپس مكتوب شده اند تا همه ي كساني كه آن واقعه را با چشم خود نديده اند , بخوانند و از خواندنش عبرت و حكمتي نصيب خود كنند , درس آگاهي و بيداري بگيرند , و...
از ويژگي هاي مهم داستان هايي كه در گذشته جامه ي واقعيت به تن كرده اند اين است كه همراه با تلخي و شيريني اند. تلخي اين داستان ها , روح را افسرده و پژمرده مي كند , و شيريني آن ها نيز انبساط خاطر و آرامش ضيمر نصيب مي نمايد. گاهي اين داستان ها چنان شيرين و شكوهمند و چنان آسماني و دل انگيزاند كه من با خواندن هر سطر و هر صفحه اي از آن ها , آه حسرت آميز از سينه برمي آورم و با خود مي گويم : « كاش من هم در زمان وقوع اين داستان ها حاضر بودم و با قهرمانانش از نزديك آشنا مي شدم و حوادثش را با چشم مشاهده مي كردم . »
با اين حال , داستان تو با همه ي داستان هاي واقعي فرق دارد , زيرا به گذشته تعلق ندارد , بلكه واقعيت نابي در آينده است . واقعيتي كه هنوز هيچ كس آن را نديده و تجربه نكرده است . اگر همه ي داستان هاي واقعي , بعد از وقوع , صورت مكتوب پيدا كرده اند وي قصه ي تو پيش از وقوع مكتوب شده است و همه ي مردم مي توانند حوادث آن را بخوانند و ضمن آشنايي با ماجراهاي آن , روح خود را نيز صيقل دهند. علاوه بر اين , بر خلاف « احسن القصص » روزگار كهن , داستان تو هرگز حسرت برانگيز و دريغ آور نيست , بلكه انتظاري بس شيرين , آرامشي بي مانندو اميدگرم و لذت بخش به ارمغان مي آورد , زيرا در داستان رهايي بخش تو , احساس از دست رفتن وجود ندارد و هنوز اتفاق نيفتاده است تاكسي به دليل عدم درك آن , احساس حسرت نمايد.
هر گاه من , داستان محمد مصطفي (ص ) , علي ولي خدا(ع ) , عيسي روح الله (ع ) , ابراهيم خليل الله (ع ) , موسي كليم الله (ع ) , حسن مجتبي (ع ) , حسين سيدالشهدا(ع ) و... را مي خوانم , ضمن قدم نهادن به فضايي آكنده از لذت معنوي و لبريز از آرامش روحي و رواني , آه حسرت نيز امانم نمي دهد و احساس مي كنم چيزي را گم كرده ام كه ديگر نمي توانم به دست آوردم و تا ابد بايد در حسرتش بمانم . باخود مي گويم : « قصه ي محمد مصطفي و... ديگر تكرار نمي شود و آن فضاهاي معنوي و شكوهمندي كه آن بزرگان در زمان خود پديد آوردند و جمعي از نسل بشر موفق به مشاهده ي آن شدند , براي من ديگر قابل ديدن نيست و فقط مي توانم به لابلاي كتاب ها چشم بدوزم و با واسطه قراردادن كلمه ها و سطرها , وضعيت آن زمان در ذهنم به تصوير بكشم . »
اما داستان تو اصلا اين حسرت ها را ندارد , زيرا شايد همين امسال و يا سال ديگر , طلوع نمايي و من نيز بتوانم شاهد داستان پر فروغت بشوم . پس چه شكومند و فرح بخش است به اميد طلوع تو نشستن و در انتظار شروع داستانت روزها را سپري كردن .