« ارباب جنگ » عنوان فيلمي بود كه چند روز پيش توسط يكي از
دوستان بدستم رسيد. اين فيلم ظاهرا از تلويزيون پخش شده است و هم
اكنون نيز مي توان آنرا در شبكه ويدئويي كشور با تهيه كنندگي فاكس قرن
بيست ويكم بدست آورد.
داستان فيلم كه نقش اول آن يكي از هنرپيشه هاي معروف هاليود يعني
« نيكلاس كيج » ايفاگر آن بود , حول تجارت اسلحه در دنيا است و قصه از
آن جا آغاز مي شود كه يك خانواده مسيحي به دليل فقر در معاش در يك
مقطع از اوضاع سياسي و اجتماعي يكي از جمهوري هاي شوروي سابق ,
يعني اوكراين , در مهاجرت به آمريكا تصميم مي گيرد كه به ظاهر خود را
يهودي نشان دهد و بدين ترتيب اين خانواده يهودي بايد رفتاري و اعمال
يهودي از خود نشان داده و حتي به قول نقش اول فيلم اجبارا « كاشر » (1 )
مصرف كننده يا پدر خانواده در رفتن به كنيسه ويا انجام مناسك يهودي
افراد چشمگيري به خرج مي داد به گونه اي كه او را يهودي تر از يهوديها
تصور مي كردند.
با اين اوصاف دو فرزند پسر اين خانواده به ظاهر يهودي از اوضاع
راضي نبوده و به دنبال مفري مي گشتند تا اينكه استعداد يكي از آنها در
خريد و فروش اسلحه كشف شد و ديگر برادر را نيز در اين شغل ترغيب و
همراه خود كرد. ديري نپائيد كه آنها تجار معروف اسلحه در دنيا شدند و
عمدتا نقطه فعاليت آنها در كشورهاي آفريقايي بود.
در يك مقطع همسر « كيج » كه بسيار مورد علاقه همسرش است , از طريق
پليس به شغل واقعي همسر خود پي مي برد و در حاليكه پدر خود را نيز
قرباني جنگ و تسليحات مي داند از شوهر خود تقاضا مي كند كه دست از اين
كار بردارد و « كيج » نيز پذيرفته و از طريق قانون به تجارت مي پردازد آنهم در
يك مدت شش ماهه , تا اينكه سر و كله مشتري آفريقائي او كه رئيس جمهور
نيز هست در نيويورك پيدا مي شود و او را در يك جنگ ديگر در آفريقا به
كمك مي طلبد و در اين معامله پيشنهاد خوبي در ازاي تامين سلاح به وي
مي شود.
و داستان اينگونه ادامه مي يابد كه كيج دوباره به اين وادي كشيده
مي شود و حتي برادر معتاد خود را نيز در پاي اين معامله قرباني مي كند و
طبيعتا زن و فرزند خود را از دست مي دهد و بدين صورت سرگذشت يك
تاجر بين المللي اسلحه با سياهي هر چه بيشتر ادامه مي يابد و شايد هم
خاتمه .
آنچه باعث شد تا دريافت خود از اين فيلم را به نگارش در آورم , چند
مطلب ذيل بود. و اينكه سينما هنوز هم از مهمترين وسايل براي القا يك
فرهنگ و محو يك فرهنگ ديگر است .
شايد تاكنون شنيده باشيد كه هم اكنون در دنيا تجارت 3 نوع كالا از پر
درآمد ترين تجارتهاست و آن سه كالا عبارتند از : نفت , مواد مخدر , و
اسلحه است و البته شايد هم كمتر شنيده باشيد كه دست اندركاران اصلي در
هر سه تجارت , شخصيتها و كمپانيهاي صهيونيستي هستند و البته اين را نيز
بايد بدانيد كه جنگهاي افغانستان و عراق , ارتباط مستقيمي با تجارت اين
سه نوع كالا دارد.
حال اگر در اين ميان براي تحميق ملتها به صورت مستقيم اينگونه
مطرح شود كه كثيف ترين تجار اسلحه كه حتي حاضر به قرباني شدن برادر
نوع دوست خود نيز مي شود , يهودي نيست ; ديگر نمي توان براحتي آنرا باور
كرد.
تا پيش از اين يهوديان اين امكان را داشتند كه به عنوان آنوس در
كشورهاي ديگر و يا متلهاي غير يهود به كسوت دين اكثريت درآمده براحتي
زندگاني كنند و برنامه هاي خود را پيش ببرند , چرا كه همواره يهوديان در
ممالك ديگر در اقليت بوده و عمدتا در اروپاي مسيحي با محدوديت هايي
مواجه بوده اند و اگر در بعضي موارد اين محدوديتها و آزارها را ساختگي نيز
بدانيم , بايد به اين نكته اذعان كنيم كه يهوديان آن قدر مقبول و محبوب
نبوده اند كه غير يهوديان بخواهند به شكل آنان درآيند تا از فلاكت بدرآيند.
ناشيگري توام با شيطنت در اين فيلم به اينجا ختم شده است كه
غيريهوديان به لباس يهوديان درآيند تا نهايتا اينگونه تصور شود كه تجار
معروف اسلحه كه يهودي به نظر مي رسند , در واقع يهودي نيستند در
حاليكه بسيار مشكل بتوان چنين تصوري را در ميان ملتها عوض كرد كه در
اغلب نقاط جنگ خيز جهان اين يهوديان صهيونيست هستند كه با لحاظ
منافع مادي خود حاضر به قتل عام جمعي غيريهوديان مي شوند. تجارت
اسلحه در آفريقا و جنگهاي هميشگي در اين قاره از بارزترين مصاديق
نفع طلبي يهوديان است .
نكته ديگر اين فيلم آن است كه انسانيت و تمدن غرب !!! در چند مرحله
با ويژگي چشمگيري به تصوير كشيده مي شود. از جمله اينكه همسر « كيبج »
عليرغم مانكن بودن و استفاده مادي بردن از چهره اش همچنان معتقد است
كه انسان است وا ين انسانيت را به هيچ وجه از دست نمي دهد. ويا برادر
معتاد به كوكائين كيج در عين اسير بودن در دام اعتياد , بساط معامله كيج با
خريداران آفريقائي اسلحه را بر هم مي زند تا مانع از قتل عام يك قبيله
آفريقايي شده ويا كيج به خاطر انسانيت همسر خود و اساسا « انسانيتي كه
در غرب حاكم است .
مجبور مي شود كه 6 ماه انسان باشد , همانگونه كه همسر انسانش !!!
مي خواهد.
و البته نكته دردناكتر از همه آن است كه در اين فيلم به شدت هر چه
تمامتر آفريقا و مردم آن وحشي تصوير مي شوند تا جائيكه وقتي كيبح دست
از تجارت اسلحه برداشت , به سوي او مي آيند واز او درخواست مي كنند كه
وي آنها را كمك كند. در اين صحنه در واقع غرب از اين اتهام تبرعه مي شود
و مسبب اصلي جنگ در آفريقا خود آفريقائي ها هستند , معرفي مي شوند و نه
غرب .
كميسر پليسي به نام « والنتين » بالاخره پس از تعقيب و گريزهاي طولاني
موفق مي شود تا كيج را با يك سند متهم كند و البته در انتها به وي دستور
داده مي شود تا كيج را رها كند به همين سادگي .
مزيت پخش و يا توزيع اين فيلمها براي عده اي از ما كه با اين وسواس
به آثار هاليوود نگاه مي كنيم همين است كه شگردهاي جديد آنها را
مي شناسيم ولي آيا براي آن دسته از هموطناني كه به اين موضوعات اينگونه
ديدي ندارند , پخش ويا توزيع اين فيلم مفيد است اينجاست كه ضرورت
نقد و بررسي هر فيلم در كنار پخش آن به شكلي هنرمندانه مطرح مي شود.
باشد كه مسئولين امر در كنار اينهمه از توصيه هاي ريز و درشت فرهنگي , نيم
نگاهي هم به اين امر داشته باشند.
والسلام
پاورقي عليرضا ـ س
1 ـ كاشر به غذاي حلال يهودي اطلاق مي شود كه گوشت استفاده شده در
غذا با ذبح يهودي تهيه شده باشد.

|
معلم و دستاني پر از فانوس
|
الفبا به دستم دادي تا ديو ناداني را در جمرات سياهي و تباهي
سنگ زنم و براي عبور از گذرگاه پيچ در پيچ ترديد , تا رسيدن به
سعادتگاه يقين , ريسماني از جنس كلام آويختي تا به اعتماد تمام , آن را
چنگ زنم .
احرام انديشه بر تنم پوشاندي تا در تكرار صفا و مروه ي زندگي به
روزمرگي نرسم و در حريم فكر و معنا , تاريك راههاي مقصد ابديت را
به پاكي هر چه تمام تر , درنوردم و از چشمه سار كلام و كلمه سيرابم
كردي تا از مسير آسماني نور و روشني برنگردم .
چه آرام بر منبر سخن تكيه مي زني تا شهاب ثاقب قلم را به سمت
اهريمن سكون و پستي و رخوت نشانه كني و جواهر كلامت را بر سطحي
از تاريكي پاشاندي تا معرفت بگستراني رنگ , رنگ . و بهار هديه كني .
بي درنگ .
بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو
چون زر گدازنده كه بر قير چكانيش
ماهتابي از جنس كلمه در سياه موسم جهل و خامي بر كتان تنيده بر
ذهن ها تاباندي تا طفل پاك آدميت را از اين قنداقه ي عفن رهايي بخش
بخشي و ما را كه در امتداد شب ناداني در حركت بوديم , تا رسيدن به
صبح اميد و روشني هدايت كني .
صبح عافيت را به چشم نمي ديديم اگر دستگيري تو در شام سياه
بي دانشي همراهيمان نمي كرد. تو بهار مكرري كه با حضور حيات بخش
خويش زمستان ناداني را پايان مي دهي .
به سخن كه مي ايستي پنجره اي از اميد به رويم مي گشايي و آن دم كه
در ميهماني آيينه ها شركتم دادي , مكارم اخلاق را تعارفم كردي . تو در
تكرار الفباي زندگي آنقدر اصرار ورزيدي كه قامت شب فرو شكست و
آب حيات در كوير انديشه هاي مخاطبان به فوران ايستاد.
دستم را گرفتي , پرهيزم داشتي از مشق سياه ناتواني و ناكامي و
مشق ادب آموختي ام و چه با حوصله و مدارا و متانت , از كوچه هاي
سرد جهالت عبورم دادي , اي صبح روشن دانايي !
هر روز صبح در كنار تخته سياه كه مي ايستي و انگشت اشارتت به
سمت خورشيد نشانه مي رود و مي گويي « فرزندم ! دو راه در پيش داري
راهي سپيد , راهي سياه , و من آمده ام تا ياريت كنم كه به سمت پرتگاه
تاريكي نلغزي .
از خود مي پرسم چه كسي جز تو كوله بار عمرم را اينگونه از نور
هدايت لبريز مي كند به اشاره هاي حكيمانه توست كه مرز بين « خلق
الانسان من طين » كه سمبل نيمه شيطاني و سفلي صفتي و حضيض بودن
انسان است را با « و نفخت فيه من روحي » كه گواه خدايي بودن و عزيز
بودن انسان است را شناختم . بين حضيضي و عزيزي , بين طين و روح
خدا كه سرگردان بودم راه خدا را نشانم دادي .
نام تو همواره در كنار سترگي جلوه مي كند و من در زلال طراوت
افشان سخنت مي نشينم تا راهزنان راه حقيقت را در حريم حيات فاضله
باز شناسم .
كلام مطهر را در كلاس تطهير دل و جان , تعليم دادي و من تا
روزهاي باقي حيات , چراغي در دست دارم كه روشني اش ريشه در
همان تعليم مطهر دارد. تعليم دادن و ادب آموختن و دانايي گستردن , به
سادگي بر زبان مي آيد اما باور سترگي و استواري و سختي كار معلم بر
عمق دل و جان متعلم , ريشه دوانده است !
نقاش نقشهاي نكو , قلم در دست مي گيري و بر لوح دلم نقش ها
مي زني از بهترين يادها و نامها , نقشي از آب , نقشي از گل محمدي , از
پدر , از مادر , از آبي آسمان و نقشي ماندگار از خدا.
با قلمداني خالي از دانايي به مكتبت مي آيم و با توشه هاي فراواني
از قلم و علم و ادب و سوال و جواب و دانستن , بدرقه ام
مي كني .
مهربان تر از تو دايه اي نديده ام اين گونه با سخاوت و سخن شناس
و دل آگاه . اينجاست كه معني كلام مشهور بيسمارك را بهتر مي فهمم كه
گفت : « اگر به جاي اسلحه , با معلم به جنگ دنيا مي رفتيم , همه دشمنان
نابود مي شدند. »
رساترين فرياد , فرياد توست كه بر بام جانها آواز مي دهي و كام
پروانه ها سرشار مي شود از حقيقت و جام درختان سيراب از طراوت , و
جان متعلمان , لبريز از تازگي بازي گوي و ميدان و عاطفه و كتاب . زمزمه
تو مقدس ترين ترانه است در گوش پيچك هاي عاشق تا گرم و سبز و
سيراب , از منبر صنوبرهاي استوار بالا روند تا جايي كه با دستان خويش
يك تكه آفتاب بردارند و براي هميشه نور در كوله بار نهند و من تو را
مي بينم كه با وسواس و دغدغه تمام اين عبور سرشار را مي پايي .
وقتي كشتي عمر انساني از مسير مدرسه عبور مي كند , دستان تو
لبريز از فانوس مي شوند و از امواج سهمگين ايام , عبورش مي دهي و
چون نسيمي كه كشتي را به سمت ساحل سعادت و خجستگي هدايت
مي كند , بر بلنداي كلمه مي ايستي و « ديدار آشنا » را مژده اش مي دهي . چه
مي گويم ! تكرار مكررات مي كنم , جسور شده ام , نكند معلمي از اين گونه
محابا گفتنم برنجد.
در عظمت ياد تو چه ياد كردي عزيزتر و آسماني تر از اين در گرانقدر
كه از منبع فيض كلام , پيامبر مهر و رحمت و ارشاد , خلاصه دل و جان
عالم , مقصد آفرينش و مقصود گيتي گردون , اول انبيا در رتبت و آخر
ايشان در رسالت , محمد مصطفي (ص ) فرو تراويده كه : « اني بعثت
معلما »
با خويش كلنجار مي روم روبروي معلمي اگر بايستم چه بگويم در
برابر شمع روشني مي بينم كه آرام و بي ادعا ذوب مي شود و نور مي دهد.
جاي گرامي اش قطره قطره فرو مي چكد و در محراب پرتوافكني اش
صدها پروانه ي عاشق به نياز و راز ايستاده اند و تو باز اشك مي ريزي و
به پاي دانش اندوزان و معرفت جويان فرو مي چكي . انگار سر باز
ايستادن نداري تا همه را در آسمان دانش و معرفت پرواز دهي و خود به
تماشا مي نشيني كه چگونه فرزندان معنوي ات بال به آسمان مي سايند ,
آنگاه لبريز مي شوي از حمد محمود بي همتا كه خدايا اين آرزوي من
است .
آخر سخن اينكه نيز , مي دانم خسته اي , هزاران اميد و نويد خوبان ,
گرد ملال بر رخسار دانش افروزت نشانده اند. چه نام ها كه از پرتو وجود
تو نامي شده و چه نانها كه از سفره بي بخل تو تناول شده است . و
شگفتا كه , به امروز و فردا حوالتت مي دهند تو را چه باك كه تو معلم
اميد و بشارتي . اي ابر پر سخاوت دانش ! باز هم فرو ببار و دل به
روزهايي ببند , كه نهال هايي را كه در زمين دانايي به دست تدبير و
مراقبت و خون دل كاشتي ثمر دهند. اين برترين پاداش معلمي است
براستي در روزگاري كه « عدالت گستري » , گفتمان غالب دولت مردان
شده است , آيا باور كنيم كه مي شود قلم را اميدوارانه تر بر , نكوداشت و
گره گشايي معيشتي , معلمان چرخاند
چنين باد
ارديبهشت 85
وحيد خليلي اردلي

|
حكمرانان اندلس اسلامي
|
نگاهي به انگيزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علي صدري اتابك
قسمت بيست و هشتم
پس از كسب اين دست آوردهاي عظيم , عبدالرحمن سوم در نظر مردم
اندلس به عنوان يگانه ضامن تداوم اين پيروزي ها و بلكه افزايش آن مطرح
شد. از اين مهم تر چنان عبدالرحمن در ديدگان اهالي منطقه درخشيد كه
گويي در زماني قدرت و مقاومت دولت اسلامي در اسپانيا را به آن بازگرداند
كه بسياري خيال مي كردند در آينده اي نزديك , اسلام در اين سرزمين به
پايان خواهد رسيد و اگر عوامل مسيحي شمال نتوانند از پس اين كار برآيند ,
عوامل جدايي طلب داخلي , كار اسلام را به آخر خواهند رساند; از اين رو
مردم به اميرشان , هم چون يك قهرمان و منجي مي نگريستند كه
دست آوردهايي براي آنان و كشورشان به ارمغان آورده كه هيچ يك از امراي
سابق اموي نتوانسته بودند چنان موفقيت هايي عايد مردم و كشور كنند.
اگر مسلمانان اندلس اين خلافت را در قرن چهارم قمري پذيرفتند و
اقدام امير خود را در برداشتن گامي چنين كه پيش از اين مردود و نامشروع
بود شگفت نداشتند; در واقع از اين رو بود كه تحولاتي در قلب جهان اسلام
روي داده و نفوس مردم را براي پذيرش چنين تحولي خطير آماده ساخته
بود , به اين گونه كه علما و فقهاي مسلمان با گسترش سرزمين اسلام و امتداد
آن در سه قاره شناخته شده قرون ميانه , بر ضرورت وحدت خلافت
اصراري نداشتند زيرا اعمال قدرت مركزي در كشوري كه مرزهاي آن
بي نهايت گسترش يافته , ملت هاي بي شمار در حوزه آن زندگي مي كنند و
مشكلات بيش از آن است كه يك قدرت واحد بتواند حل كند و در انضباط
آورد , تقريبا محال مي نمود; از اين رو تحول ديدگاه فقها و علماي ديني
مشرق زمين بر اثر تغيير اوضاع جهان اسلام , ملاحظاتي را كه مانع
عبدالرحمن اول در تجاوز از وحدت خلافت مي شد , از بين برد.
از سوي ديگر , با انتقال خلافت از دمشق به بغداد و سيطره عنصر ايراني
از نظر نژادي , فكري و فرهنگي بر زندگاني عامه , خصوصا در زندگي سياسي
بغداد , خلافت جنبه اي ديگر يافت و شرط قريشي بودن خليفه ـ اگرچه از
نظر صوري ـ هم چنان به قوت خود باقي بود; اما مضمون خود را از دست
داد.
علاوه بر اين , ضعف خلافت عباسي در مشرق پس از روزگار معتصم و
سيطره غلامان ترك بر مراكز قدرت و حاكميت آنان بر سياست خلفا , بخشي
بزرگي از ابهت و تقدس كرسي خلافت را از بين برد و موجب گرديد ديگران
نيز در اين منصب طمع ورزند.
در اين جا لازم است اشاره كنيم اعلان خلافت شيعي فاطمي در سرزمين
مغرب , وحدت خلافت عباسي را از بين برد. در واقع , برپايي خلافت
فاطمي , در قيروان , وضعيتي جديد و خطير براي دولت اسلام در اسپانيا
پديد آورد. مردم اندلس شديدا به مذهب سني و آداب و رسوم موروثي از
دولت اموي شام وابسته بودند و سيطره خلافت فاطمي شيعه مذهب بر
شمال افريقا , آنان را از مذهب سني شرق جدا مي كرد. از سوي ديگر , اين
خلافت جديد مذهب ديني آنان را تهديد مي كرد; زيرا از ابتداي روي كار
آمدن , گرايشي آشكار به تبليغ و ترويج مذهب شيعه و طبعا از طريق آن وادار
كردن اهالي مذهب اسلامي و اندلس به پذيرش اين مذهب نشان
داد.
آنچه ترس و وحشت حكومت اموي قرطبه را برمي انگيخت , اين بود كه
نخستين داعيان و مبلغان شيعه ـ كه خلفاي فاطمي آنان را در لباس تاجر ,
عالم و جهانگرد به اندلس فرستاده بودند ـ در زمينه تبليغ مذهب خود
موفقيت هايي كسب كرده بودند. از اين جا ضرورت تشكيل يك خلافت اموي
سني مذهب در اندلس ـ كه قطعا در مقابله با گسترش عقايد و موج تبليغي
خلافت فاطمي در شمال افريقا , از امارت تواناتر خواهد بود ـ ضرورت
يافت .
اين ملاحظات بود كه كار را براي عبدالرحمن سوم آسان كرد و او در
اشاره به تشكيل خلافت اموي در قرطبه , خود را اميرالمومنين ناميد; البته
اين خلافت نخستين مورد در خروج از وحدت خلافت عباسي بغداد نبود و
نمي توان آن را متهم كرد كه مسلمانان را پاره پاره كرده , وحدت آنان را از بين
برده است . شايد اين خلافت برخاسته از نيازمنديهاي سياسي و
ضرورت هاي ديني بود; از اين رو از لحاظ نظام و چگونگي تشكيل خود , به
حكومت هاي سلطنتي اواخر قرون ميانه و اوايل دوره هاي جديد اروپا بود.
در واقع , خليفه عبدالرحمن ناصر , موسس و بنيان گذار خلافت اموي در
قرطبه , تا آن جا كه ممكن بود و با جوهره سلطنت او تعارض نداشت , كوشيد
به برخي از بنيان هايي كه نماينده قدرت و سلطنت امت است , احترام
بگذارد; براي همين از ديدگاه ديگر خلفاي مسلمان متمايز است . عبدالرحمن
از اين لحاظ كه اصرار داشت همه قدرت را در دست خود بگيرد و همواره
تلاش مي كرد كه به صورت متمركز و قدرت مندانه از دارالخلافه , قرطبه , بر
سراسر اندلس حكمروايي كند و مجالي براي شورش يا قدرت طلب و يا
برخي مسوولان حكومتي باقي نمي گذاشت , از پادشاهان اروپا در ابتداي
قرون جديد پيش بود.
روابط عبدالرحمن سوم با اسپانياي مسيحي
به هنگام بحث درباره فتوحات اسلامي در شبه جزيره ايبري , بيان كرديم
كه همه مناطق اين شبه جزيره به فتح اسلامي درنيامد , زيرا فرماندهان و
طلايه داران اين فتوحات , ارتفاعات واقع در كوه هاي استورياس در
سرزمين هاي جليقيه در شمال غربي شبه جزيره را فتح نكردند. اين امر ـ
همان طور كه پيش از اين ديديم ـ در اندلس موجب تشكيل نخستين
هسته هاي معارضه اسپانيايي مسيحي با دولت اسلامي شد و ديري نپاييد كه
به يك كشور كوچك بدل گشت .
در نيمه دوم قرن ميلادي آلفونسوي سوم بر اين كشور كوچك مسيحي
حكمروايي داشت . اين كشور به نام پايتخت خود , « ليون » ناميده مي شد.
آلفونسو در روزگار پادشاهي خود اين شهر را مقر حكومت و پايتخت دولت
خود كرد. وي اين اقدامات را در دوره اي كامل كرد كه ما آن را « عصر فتنه و
تفرقه » ناميديم . در اين دوره مشكلات داخلي اندلس بيش تر از آن بود كه به
حاكمان فرصت دهد با دشمنان خارجي مقابله كند.
ديري نپاييد كه در اين مناطق , هسته هاي جنبش مقاومت اسپانيا
مسيحي تشكيل شد. فعال ترين مقاومت در « نبره » بود كه قبايل شرور
بشكنس در آن جا اقامت داشتند. اين قبايل موفق شدند در زماني نامعلوم
شهر مهم نيبلويه د را پس از آن كه از سيطره مسلمانان خارج شد , پايگاه
خود سازند. اين تحول در حدود نيمه قرن نهم ميلادي انجام
شد.
مسيحيان اسپانيا دانسته يا ندانسته از درگيري هاي داخلي بر ضد امير
عبدالرحمن نهايت استفاده ممكن را كردند و هر چه توانستند از زمين هاي
اندلس اسلامي را به تصرف خود درآوردند. سال دوم امارت عبدالرحمن
سوم در قرطبه , اردونيوي دوم , شاه ليون , در تابستان 301 هـ . ق (913 م . ) با
سي هزار نفر از نيروهاي خود به شهر يابره ـ در كشور كنوني پرتغال ـ در
غرب اندلس حمله برد و اردونيو و سربازانش با استفاده از ضعف ديوارهاي
شهر و كمبود استحكامات دفاعي آن , وارد شهر يابره شدند; شهر را مباح
اعلام كردند; هفتصد تن از مدافعان شهر را كشتند و چهار هزار زن و كودك
را به اسارت بردند.

| | |