روزنامه جمهوري اسلامي 24/02/1385 صفحه جبهه و جنگ

براي شهيدان كه زلال ترين چشمه هاي آفتابند
آينه هاي خورشيد

* دود پشت تپه
براي شهيدان كه زلال ترين چشمه هاي آفتابند
آينه هاي خورشيد


ما , شب تيره شما مهتابيد
ما , خموشيم و شما مي تابيد
ماسرابيم و شما چون دريا
ما كويريم و شما چون آبيد
ما چو مرداب در اين سوي و شما
چشمه ي آن طرف مردابيد
ما به گرداب خطر مي پيچيم
و شما ساحل اين گردابيد
بوي گل , بوي شهادت دارد
در حريري كه شما مي خوابيد
مثل تصوير فلق در آفاق
روي ديوار فلك در قابيد
اي شما آينه هاي خورشيد
لحظه اي قلب مرا دريابيد
ث محمود تاري
بي قراري ها
از شما وامانده ايم و راه را گم كرده ايم
رو به ظلمت رفته ايم و ماه را گم كرده ايم
بغض پنهان در گلو را بي قراري ها شكست
روي لب تنها نسيم آه را گم كرده ايم
بوي يوسف مي رسد از رد خون بر روي خاك
پيرهن دردست اما چاه را گم كرده ايم
ما بدنبال شقايق هاي پرپر آمديم
حال چون نامحرمان درگاه را گم كرده ايم
بي نصيب افتاده ايم از لاله هاي هم نفس
شعله ي دلهاي آتش خواه را گم كرده ايم
ثمحمود تاري

دود پشت تپه




گزارشي از برگزاري جلسه نقد و بررسي كتاب « دود پشت تپه » نوشته « محمدرضا بايرامي »
شصت و سومين جلسه نقد و بررسي كتب دفاع مقدس اختصاص داده شد به كتاب « دود پشت تپه » به قلم « محمدرضا بايرامي »
در ابتداي نشست حسين فتاحي كه مديريت جلسه را به عهده داشت , ضمن اشاره به اين نكته كه كل داستان روايت برهم خوردن تعادل روحي و شخصيتي جواني است كه در استان آمده تصريح كرد : داستان زماني شروع مي شود كه تعادل زندگي برهم بخورد و آن قدر ادامه مي يابد تا دوباره به تعادل
برسد كه اين تعادل حالات مختلفي دارد. بهرحال جواني كه در استان آمده تعادل روحي و شخصيتي اش بهم مي خورد و كل داستان روايت اين نكات است .
فتاحي ديدن اسب سوار در شب چهارشنبه سوري در اطراف كوه و بعد از انفجار در همان كوه را به عنوان يكي از نكات مبهم در داستان خواند و گفت : خواننده حدس مي زند كه اسب سوار آن جا بمب گذاري كرده در حاليكه با شناختي كه ما از مسائل جنگ داريم , اگر محل بمب گذاري داخل شهر بود , طبيعي جلوه مي كرد ولي جايي كه در تيررس گلوله هاي دشمن است , بمب گذاشتن معني ندارد.
وي افزود : نكته ديگري كه در طرح داستان ابهام ايجاد كرده اين است كه تا بحال داستانهايي را كه خوانده ام در مورد مكان جنگ و ماموريت هاي جنگي با آدرس دقيق آن ها همراه بوده در حاليكه اينجا اصلا مكان مشخصي نيست كه من معتقدم نويسنده خواسته بگويد مي توانيم جغرافياي خاصي را درنظر نگيريم كه اين خود يك ايده جديد است . نكته ديگري كه خود بخود منتج مي شود از اين مكان فرضي , بمباران خود روستا است . چرا كه ظاهرا آن مكان فرضي يك روستاي ساده است و موقعيت سوق الجيشي خاصي ندارد. درست است كه در جنگ بي رحمي , و وحشي گري وجود دارد و خيلي از اتفاقات كورند ولي چون هر گلوله توپ براي دشمن ارزش مادي دارد بنابراين سعي مي شود توجيه نظامي داشته باشد بهمين جهت است كه بيشترين هدف ها را جمع مي كند تا به هدفش كه بمباران منطقه اي است برسد. اينجا من نتوانستم يك توجيه منطقي و نظامي براي بمباران روستا بيابم .
در مورد خواب هاي عزيز هم بايد بگويم كه اين خواب ها به هيچ وجه كمكي به داستان نمي كند و آوردن اين خواب ها براي من جاي سوال است . در مجموع كل داستان در زمان گذشته اتفاق مي افتد و روايت داستان چيزي نيست جز تصميم نويسنده و همه داستان يك بازگشت به گذشته بزرگ است كه نويسنده با طراحي مناسب ابتدا و انتهاي آن را طوري طراحي كرده كه باورپذير باشد.
در ادامه جلسه , اميرحسين فردي با اشاره به صحنه هاي زيبا و خواب ها و روياهاي بسيار زيبا در اثر گفت : متاسفانه اين صحنه ها هيچ كمكي به داستان نمي كنند.
يكي از ويژگي هاي محمدرضا بايرامي , ارتباطش با طبيعت است . در آثار رمان كمتر نويسنده اي داريم كه اينچنين با طبيعت ارتباط برقرار كرده باشد و آن را نشان دهد. اگر بايرامي را رها كنيم , مي رود سراغ كوه و دشت و طبيعت . يعني جايگاهش اينجاست از شاخص ترين كارهاي بايرامي در زمينه كودك و نوجوان مي توانيم به « كوه مرا صدا زد » اشاره كنيم و در زمينه بزرگسال « پل معلق » اما اگر اين دو كار را ملاك قرار دهيم , دود پشت تپه نمره منفي مي گيرد. چرا بايد چنين نويسنده اي به اين روز بيفتد تنها پاسخ سوال يك عبارت است و آن هم سفارش نويسي , نويسنده خود را در مقابل كارفرما مي گذارد و طبيعي است كه داستان جواب نمي دهد. يا بايد به دل گوش كرد و نوشت و يا بايد نظر كارفرما را تامين كرد. نويسنده اي كه نظر كارفرما را تامين كند , داستان را قرباني كرده است . داستان و ارزش ها نبايد به هيچ قيمتي قرباني شوند.
وي با اشاره به اينكه داستان از نظر ساختار به دو بخش تقسيم مي شود , اظهار داشت : يك قسمت آنجا كه شيميايي مي شود و نوجوان در طبيعت است داستان در اين قسمت تپش دارد و زيباست ولي به محض اينكه چشم هايش كور مي شود , داستان افت پيدا مي كند و به شكل كم جاني تمام مي شود و تبديل به توصيه مي شود.
داستان رئال است اما بايد پرسيد جغرافيا و تاريخ آن كجاست اين كدام منطقه است كه 6 ماه از جنگ مي گذرد ولي مردم هنوز از آن خبر ندارند چرا نويسنده خود را به بي خبري زده است انصافا ما با يك نويسنده طرفيم و متاسفانه بايد بگويم اين كار جز آن دسته از كارهاي ضعيف بايرامي است . و اصلا كار درخشاني نيست . چون توانايي او بيشتر از اينهاست و من فكر مي كنم اين كتاب براي قشر نوجوان زياد است .
سپس منيژه اسلامي با تاكيد بر اين كار مخصوص گروه سني كودك و نوجوان است اذعان داشت : اين اثر از لحاظ طرح ضعيف است . ما همواره در طرح سعي مي كنيم كشش در داستان ايجاد كنيم و چرايي ها را جواب بدهيم . و هنگامي كه كار مختص گروه سني نوجوان است ما بايد در نظر بگيريم از همان ابتدا كار بايد پويا باشد و نوجوان را چنان جذاب كند كه او مجبور به ادامه داستان شود و بعد چراها را جواب دهيم . هنگامي كه من اين كتاب را خواندم بسيار برايم سوال برانگيز بود و هنگامي كه كتاب را به نوجوان 16 ساله اي دادم از من پرسيد : فرق قاسم كه براي شهادت مي رفت و شخصيت ديگري كه مي خواست خودكشي كند در چيست حتي نويسنده نيامده اينها را براي نوجوان توضيح دهد . يا نوجواني كه مي تواند 75 صفحه از كتاب را نخواند.
شخصيت سازي ها خيلي كند پيش مي روند در حالي كه بايد بتوانند با خواننده نوجوان ارتباط برقرار كند. در كتاب هفت يا هشت بار نوشته شده ... زل زل ما را نگاه مي كند... در حاليكه خيلي راحت مي توانست بجاي اين عبارت بنويسد به ما زل زد. و جملاتي از اين دست كه به كرات به چشم مي خورد.
يك نوع عدم آگاهي در شخصيت اصلي مشهود است . اگر در مورد جنگ اطلاعاتي نداشته , چطور مي تواند بين صداي گلوله و توپ و يا ساير ادوات جنگي تميز دهد و يا جريان خوابها.خوابهايي به اين دقيقي براي نوجوان به زياده گويي مي انجامد چرا كه نوجوان نمي تواند فلسفه كار را دريابد. اگر بخواهيم كتاب را نقد كنيم , بايد از ديد يك نوجوان صحبت كنيم .
حسين فتاحي نيز در مقام دفاع از كتاب اظهار داشت : فضايي كه نويسنده داستان از آغاز كار تا صفحه يكصدوپنجاه آورده , فضايي روستايي است و به اعتقاد من نويسنده آگاهانه اين كار را كرده و شايد يكي از نقاط خوب داستان تضادي است كه بيان شده . با اين هدف كه دشمن فضاي پاك روستايي را بهم زده و به يك بحران تبديل كرده است .
و در مورد اينكه گفته شد براي نوجوانان كشش ندارد , بايد بگويم همه نوجوانان داراي يك سليقه نيستند و در مورد خودكشي هم قاسم كار خودش را خودكشي نمي گذارد بلكه مي گويد فرض مي كنم اگر به جبهه رفته بودم شايد كشته مي شدم . اين را نمي توانيم بگوئيم خودكشي . برآيند اين كار اين است كه شخصيت اصلي بر ترسش غلبه مي كند حالا شايد نويسنده نتوانسته آن را خوب جا بيندازد.
سپس حسن رحيم پور با موفق خواندن اثر , گفت : « دود پشت تپه » نوشته محمدرضا بايرامي يكي از موفق ترين اين نوع داستان نويسي است و بايرامي با شجاعت در اين راه قدم برداشته . دشواري و بي مهري قرار گرفتن ادبياتي كه به جنگ هشت ساله پرداخته وقتي همراه با سختي كار ادبيات كودك و نوجوان همراه مي شود مي بايست حتما يك نويسنده چيره دست و موفق كه به هر دو نوع ادبيات آشنايي دارد دست به كار شود در غيراينصورت نتيجه عكس خواهد داد.
نوع پرداختن بايرامي خواننده را به ياد قلم درويشان مي اندازد كه فقر و روستا را در كنار هم آورده و به شكلي ساده با آن گره مي زند و قضاوت را هم برعهده خوانندگانش مي گذارد. در اين كتاب علاوه بر اين دو مشخصه جنگ هم آورده مي شود و گلوله شيميايي هم به روستا قدم مي گذارد و در پايان خواننده به وحشت جنگ و بي گناهي انسانها مي بردوقتي بايرامي خواننده اش را به روستا ببرد و وقايع را در ذهن او بنشاند , از طبيعت روستايي و خواسته ها و گفتگوهاي مردم ساده دل سخن مي گويد. حضور و عبور سياهي مشكوك و نامعلوم هم در كتاب به چشم مي خورد. يك سگ سياه , مرد سياه پوش با اسب سياه به كوه مي رود و معلوم نيست « گرا » به توپخانه دشمن مي دهد و يا تنها يك رهگذر است . يك سياهي كه به دنبال بچه ها تا ده مي آيد و به او سنگ مي زنند معلوم نيست گرگ بوده و فرار مي كند و... اين به فكر و انديشه بردن خواننده از يك موضوع مبهم مخاطب را به ياد نوشته هاي دكتر « غلامحسين ساعدي » مي اندازد. راوي كه روستايي است وقتي به بيمارستاني در تهران مي آيد به راحتي با همه فارسي صحبت مي كند و در هيچ كجا اشاره اي به دشواري مكالمه شهري با روستايي نمي شود.
اما قوت كتاب چنانچه اشاره شد , پرداختن به جنگ شيميايي در مناطق روستا نيست . قهرمان كتاب همانطور كه در ابتداي كتاب اشاره مي كند , براي دوستش « قاسم » و يا براي اينكه دستش روان شود و با اين ماشين پول آشنا شود و اينكه سه روزي بوده كه بوي ناآشنايي كه همان بمباران شيميايي است مي آمده , مي نويسد. و كتاب كه از آخر داستان شروع شده به همانجا مي رسد كه راوي در اثر گاز شيميايي نابينا شده و قاسم كه هم تختي اوست رزمنده ايست كه در پايان كتاب متوجه مي شويم كه هم نابيناست و هم يك پايش را از دست داده و پيام كتاب سوختن و ساختن است و اينكه زندگي همين است و جنگ هم هست . و آن ضرب المثل چيني را به ياد فرد مي اندازد كه مي گويد : « ناراحت بودم از اينكه كفش ندارم كسي را ديدم كه پا نداشت » .
در ادامه ميترا هنرمند با تاكيد بر شعارگونه بودن بعضي قسمتها از آن به عنوان يكي از نقاط منفي كار نام برد و افزود : بعضي قسمت ها بي اثر است و تو ذوق خواننده مي زند.
در كار آقاي بايرامي طبيعت بسيار زيباست اما بسيار طولاني است و از آنجا كه اين كتاب مختص گروه سني نوجوان است بايد طوري نگاشته شود كه براي اين گروه سني جالب و جذاب باشد و اين در حالي است كه نوجوانان ما امروزه حوصله خواندن ندارند.
تهيه و تنظيم : فيروزه محمدحسيني
داستان رئال است اما بايد پرسيد جغرافيا و تاريخ آن كجاست اين كدام منطقه است كه 6 ماه از جنگ مي گذرد ولي مردم هنوز از آن خبر ندارند چرا نويسنده خود را به بي خبري زده است
شخصيت سازي در كتاب خيلي كند پيش مي روند در حالي كه بايد بتوانند با خواننده نوجوان ارتباط برقرار كنند. در كتاب هفت يا هشت بار آمده « زل زل ما را نگاه مي كند » در حاليكه خيلي راحت مي توانست بجاي اين عبارت بنويسند به ما زل زد و جملاتي از اين دست كه به كرات به چشم مي خورد