نگاهي به عوامل و انگيزه ها از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علي صدري اتابكي
قسمت بيست و هفتم
در 23 ذيقعده 315 هـ ق (928 م ) سعيدبن منذر وارد شهر ببشتر شد و
زمام امور را بدست گرفت . او حفص , خانواده اش وباقي مانده مستعربان را
دستگير و به قرطبه فرستاد. به اين ترتيب شورش بزرگ مستعربان و مولدان ـ
ابن حفصون ـ سركوب شد.
در سال 317 هـ ق (929 م ) عبدالرحمن سوم پس از اطمينان از
بازگرداندن مناطق جنوب و شرق اندلس به قلمرو فرمانروايي قرطبه و
سيطره امير , به سوي مناطق غرب كشور نظر كرد. و با آغاز فصل بهار , در
راس يك سپاه بزرگ عازم مناطق غرب شد. ابتدا متوجه بزرگ متمردان اين
منطقه , عبدالرحمن بن عبدالله بن محمد عبدالرحمن بن مروان جليقي شد
كه چهارمين نفر از اين خاندان بود كه رهبري شورشي را برعهده گرفت .
ناصر , شهر بطليوس را به شدت محاصره كرد , مناطق اطراف را ويران
ساخت و تداوم محاصره را بر عهده فرمانده سپاهش , احمدبن اسحق قرشي
گذاشت و به سمت شهر باجه رفت كه عبدالرحمن بن سعيدبن مالك شورش
كرده بود و آن شهر را محاصره كرد و با منجنيق كوبيد و شمار بسياري از
اهالي را كشت تا اين كه تسليم شدند و از آن جا به شهر اكشونبه در نزديكي
ساحل غربي شبه جزيره ايبري رفت , خلف بن بكر شورشي را تسليم كرد و او
را به علت حسن مديريت و علاقه اهالي به وي , در آن جا ابقا كرد.
پس از چند ماه و هنگامي كه فرماندهان سپاه امير , حلقه محاصره را بر
جليقي تنگ تر كردند , وي از امپراتوري زمان خواست , امير او را امان داد و
با خانواده اش به قرطبه منتقل كرد. سپاهيان امير در سال
318 هـ ق (930 م ) وارد بطليموس شدند , آن جا را تسليم قدرت پايتخت
كردند.
امير در بهار 318 هـ ق (930 م ) سپاهي به فرماندهي وزيرش , سعيدبن
منذر قرشي به منطقه ثغر اعزام كرد و به او دستور داد شهر را محاصره كند و
پس از چند هفته امير در راس سپاهي به سمت دژ موره رفت كه يكي از
متمردان ثغر (طليطله ) به نام مطرف بن عبدالرحمن بن حبيب بر آن جا
حكمراني مي كرد. امير او را به تسليم واداشت , و سپس به سمت طليطله
رفت و در كوه حرنكس مشرف بر شهر طليطله , مركز تجمعي ساختند و آن را
« مدينه الفتح » ناميد. در اثناي اقامت در اين منطقه , برخي از زعماي دژها
اظهار اطاعت كردند و امير فرمانبرداري آنان را پذيرفت و ابن منذر را در
آنجا قرار داد و به قرطبه بازگشت . در سال 319 هـ ق (931 م ) به منظور
پايان دادن به محاصره بيرون آمد , ولي به اعزام سپاهي به فرماندهي احمدبن
حدير بسنده كرد. وي در مناطق ثغور جولان داد و دژهايي را كه هنوز سربه
شورش داشتد , به اطاعت امير درآورد و به منظور حمايت و تقويت محاصره
طليطله , به اين منطقه رفت .
در سال 320 هـ ق (932 م ) پس از محاصره تقريبا دوساله شهر طليطله
و با شنيدن رسيدن عبدالرحمن سوم در راس سپاهي تازه به مدينه الفتح ,
مردم طليطله , رهبر شورشيان , ثعلبه بن محمدبن عبدالوارث , وادار به تسليم
كردند و امير درخواست آنان را پذيرفت و وارد شهر شد و هرگونه اقدامي را
كه مي بايست براي جلوگيري از بازگشت اهالي به شورش انجام دهد , انجام
داد.
در بهار 325 هـ ق (937 م ) هدف حمله خليفه عبدالرحمن ناصر به
شهر قسطه , و براي سركوبي شورش آنجا بود. امير با سپاهيان خود به اين
شهر حمله , و شورش را سركوب كرد و سپس برخي از فرماندهان سپاه خود
را براي تسليم دژهاي شورشيان در منطقه ثغر اعلي و سرزمين نببلونه و
وادي آراگون فرستاد , و دژهاي آنها را منهدم ساخت و شمار بسياري از
مردم و اهالي را كشت .
بدين گونه يك برهه از عصري را كه پيش از اين « عصر فتنه و تفرقه »
ناميديم , به پايان برد و وحدت پايداري , قوي و يك پارچه را به اندلس
بازگرداند و خطرهايي را به دست امرا و حاكمان مسلمان , دولت اسلامي را
در اندلس تهديد مي كرد , از بين
برد.
عصر خلافت اموي
پيش از اين بيان كرديم امراي بني اميه از هنگامي كه عبدالرحمن اول ,
دولت آنان را در شبه جزيره ايبري برپا كرد , احدي از آنان جرات نكرد
القاب خلافت بر خود نهد و به لقب امير بسنده كردند.
امويان در ابتداي كار خود در اندلس و با اعتقاد به اين كه خلافت , حق و
ميراث خانوادگي آنان است و به زور , بدون دليل شرعي و به ناحق از آنان
سلب شده است , احساس مي كردند « از حجاز كه مركز اصلي عرب و ملت
اسلام و دارالخلافه ـ كه مركز عصبيت است ـ دور افتاده اند » . به اين صورت
كه مسلمانان آن روز اسپانيا , هم چون ديگر مسلمانان تصور نمي كردند
برپايي خلافت , بدون حاكميت بر حجاز ـ جايي كه اماكن مقدس اسلامي در
مكه و مدينه , در آن واقع است و در منطقه اي كه عرب , خصوصا قريش به
عنوان حاميان اسلام و حاملان آن به سراسر عالم در آن روزگار , حضور
نداشته باشند ـ امكان پذير باشد.
خلافت ـ چنان كه مسلمانان آن روزگار مي فهميدند و آن گونه كه فقهاي
مسلمان بيان مي كردند ـ جايگاهي عظيم و تعهداتي بي حد و مرز داشت . از
نظر عبدالسلام فقيه , خلافت عبارت بود از : « رياست عامه در امور ديني و
دنيا به نيابت از پيامبر(ص ) , » . ناصرالدين بيضاوي خلافت را عبارت از :
« جانشيني رسول خدا(ص ) در اقامه قوانين شرعي و حفظ حوزه ملت
اسلامي مي دانست ; به گونه اي كه اطاعت و پي روي از آن بر همه افراد امت
واجب بود. »
نه معقول بود و نه مقبول كه يك فرد اين ماموريت عظيم و نيابت رسول
خدا(ص ) را در سرزميني عهده دار شود كه دورترين نقطه عالم از مهد و
موطن او و سرزمين ميراث ها و يادگارهاي وي است . احدي تصور نمي كرد
حفظ حوزه امت اسلامي در سرزميني دور از قلب موطن امت , در يكي از
دورترين نقاط جهان اسلام امكان پذير باشد. اگر شرطي را كه برخي وجود
آن را در خليفه ضروري مي دانند , يعني وابستگي خليفه به قبيله قريش معتبر
و قطعي بدانيم , در اين صورت چگونه يك قريشي كه هيچ ارتباط و علاقه اي
با ديگر افراد قبيله خود ندارد , او و ديگر امويان همراه او نيمه قريشي اند ـ
زيرا مادرانشان از اين قبيله نبودند ـ مي تواند اين منصب را برعهده گيرد
براين اساس تا ابتداي قرن چهارم قمري , امراي اموي قرطبه از نشانه ها
و القاب حكومت , به لقب امير بسنده كردند; البته دعاگويي براي خلفاي
عباسي در مساجد اندلس را قطع و با آنان اعلام دشمني كردند; اما در مقابل ,
لقب « انبا الخلائف » را براي خود استفاده مي كردند. اين لقب به اين مطلب
اشاره داشت كه آنان حقي را كه هنوز خود را صاحب حقيقي آن مي دانستند ,
طلب مي كردند و در پي به دست آوردن آن بودند.
با روي كار آمدن امير عبدالرحمن سوم , پس از يك دوره طولاني از فتنه
و پراكندگي و نبودن وحدت ملي اندلس , مفاهيمي جديد از خلافت و
ديدگاهي نو از نظام حكومتي , در ميان اهالي اين منطقه ظهور كرد. با كسب
دست آوردهاي بزرگ اين امير در زمينه بازگرداندن وحدت ملي و هيبت
دولت و نابودي شورشيان و جدايي طلبان , خصوصا افراد مشهور آن ,
هم چون : بني حفصون , بني حجاج و بني النون , موقعيت و منزلت وي بالا
رفت و ارج و قربش نزد شهروندان اندلس به شدت اوج گرفت ; هم چنان كه
پس از سلسله پيروزي هاي عبدالرحمن سوم بر اسپناي شمالي ـ كه بعدا ذكر
خواهد شد ـ خصوصا پس از معركه خونگيرا و استيلا بر بنبلونه و نابودي
آن , طرفداران او رو به فزوني گذاشت . پيروزي هاي مذكور مسائلي بود كه
اهالي اندلس در روزگار سه امير پيش از عبدالرحمن سوم از دست داده
بودند.

|