روزنامه جمهوري اسلامي 16/02/1385 صفحه مقالات
حكمرانان اندلس اسلامي


نگاهي به انگيزه ها و عوامل , از ظهور تا سقوط
قسمت بيست و يكم
شورش هاي معارض
در زمينه سياست داخلي , عبدالرحمن دوم نيز همچون اسلاف خود بر حفظ وحدت ملي امت و تحقق حكومت مركزي بسيار اصرار داشت . در اين زمينه امير اموي با همان مشكلات سنتي و مزمني رو به رو بود كه همواره موجب تضعيف كيان دولت اسلامي در اسپانيا بود. اگر چه اين مشكلات در عصر او تا حدودي كمتر بود , اما بايد از عصبيت هاي عربي , حساسيت هاي بربري ـ عربي و موضع بوميان , اعم از مولدان و مستعربان در قبال دولت اموي ياد كرد.
عبدالرحمن براي حل مشكلات شورش ها و ناآرامي هاي ناشي از اين جناح بندي ها , سياست جديد و شيوه تازه اي به كار نگرفت , بلكه سياست متكي به خشونت و زور پدر و جد خود را در پيش گرفت , البته وي طبيعتا به مسالمت و ملايمت تمايل بيشتري از آن دو داشت .
در ابتداي امارت عبدالرحمن و در سال 207 هـ . ق (832 م ) عموي پدرش , عبدالله بلنسي ـ كه در بلنسيه اقامت داشت ـ شورش كرد. عبدالله سپاهيان خود را جمع كرد و به سوي زمين هاي كوره تدمير حركت كرد. اودر اين منطقه بيمار شد و چنان كه به نظر مي رسد همين عارضه باعث شد كه از انجام دادن نيت خود صرف نظر كند , لذا پيش از آن كه امير عبدالرحمن بن حكم , سپاهي را به جنگ او گسيل دارد , به بلنسيه بازگشت و تا سال 208 هـ . ق (823 ـ824 م ) كه از دنيا رفت , در بستر بيماري بود .
پس از مرگ عبدالله بلنسي , منطقه بلنسيه به حكومت قرطبه بازگشت و عبدالرحمن فردي را به عنوان والي آن جا منصوب كرد.
در همان سالي كه بلنسي شورش كرد , عصبيت عرب ها جنبيد و با هم درگير شدند. يك اختلاف شخصي ناچيز بين يك نفر قيسي و يك نفر يمني موجب جنگي ويرانگر بين دو تيره قيسي و يمني در شورش اندلس شد كه در كوره تدمير سكونت داشتند. اين جنگ به درازا كشيد و موجب نابودي و ويراني منطقه و ناامني راه ها و جاده ها شد و در اين فتنه يك رهبر يمني به نام « ابوالمشاخ » ظهور كرد و سال ها با حكومت قرطبه مبارزه كرد و چندين بار با نيروهاي قيسي جنگيد. در اكثر اين نبردها يمني ها شكست خوردند و كشته دادند. اين جنگ و درگيري طولاني توان و نيروي دو طرف را از بين برد و عبدالرحمن توانست از اين ضعف و ناتواني آنان استفاده كند و بدون زحمت چنداني وارد عمل شود.
عبدالرحمن , زعيمريمني , ابوالمشاخ , را به خود جلب كرد و او را از معتمدان و مقربان درگاه خود ساخت . او در سال 216 هـ . ق (31 م ) دستور داد تا شهر « اله » را ـ كه مركز و پايگاه فتنه وآشوب بود ـ منهدم كردندو شهر جديدي به نام مرسيه ساخت و آن جا را مركز كوره تدمير و مقر والي كرد.
بربرهانيز اجازه ندادند كه قطار تمرد و شورش از آنان بگذرد , در سال 211 ق (826 م ) يك نفر بربر به نام « طوريل » در منطقه تاكرنا (روندا) شورش كرد. عبدالرحمن سپاهي را به فرماندهي يكي از افسران خود به سركوبي او فرستاد. سپاه عبدالرحمن پيروز شد و ريشه فتنه را كند. در سال هاي بعد نيز شورش بربرها در منطقه مارده و حوالي آن ـ كه شمار بربرها بسيار بود ـ تكرار شد. در اين دوره دو تن از رهبران بربر ظهور كردند. سليمان بن مرتين و محمودبن عبدالجبارين راحله , شمار بسياري از مستعربان دراين منطقه زندگي مي كردند و از تاييد وحمايت شورشيان دست برنداشتند. محمودبن عبدالجبار از قدرت , شجاعت و توان فرماندهي بالا برخوردار بود و خواهرش او را در اين راه ياري مي كرد. خواهر محمد ـ كه « جمله » ناميده مي شد , زني زيبا و در جنگ وسواركاري ورزيده بود.
اميرعبدالرحمن سپاهيان فراواني براي سركوبي شورش به منطقه مارده اعزام كرد , اما آنان موفقيتي كسب نكردند . در پايان , در سال 218 هـ . ق (833 م ) اميرعبدالرحمن شخصا عازم مارده شد . زعماي بربر و گروهي از پيروانشان به مناطق غرب اندلس گريختند و سال ها در آن جا به ترويج فساد البته در محدوده بسيار كمي ـ پرداختند تا اين كه از كسب پيروزي ارزشمند , مايوس و نااميد شدند , لذا به مملكت آلفونسوي دوم گريختند. محمودبن عبدالجبار در آن جا كشته شد اخبار مربوط به خواهرش با ازدواج او و داستان يارانش با پراكندگي و متفرق شدن آنان در كشور آلفونسو فراموش شد.
در پايان روزگار امارت عبدالرحمن دوم , يك بربر ديگر , به نام حبيب برسني در كوه هاي جزيره خضرا , پرچم شورش و عصيان را برافراشت . حكومت مركزي به سرعت اين شورش را سركوب كرد و شماري از ياران او را كشت و باقي مانده , از اطراف وي پراكنده شدند و خود او نيز فرار كرد. اين واقعه در سال 236 هـ . ق (850 م ) رخ داد .
مولدان نيز نخواستند كه دوران عبدالرحمن اوسط , بدون شورش آنان و ايجاد برخي مشكلات براي حكومت وي , هر چنداز باب اثبات وجود خود , پايان پذيرد . در سال 214 هـ . ق (829 م ) يك آهنگر از پيشه وران بازارهاي قوطبه , به نام هاشم ضراب در طليطله شورش كرد و شمار بسياري از افراد شرور و اهل فساد را پيرامونش گردآورد. آنان بارها به مردم عرب و بربر مقيم در مناطق مجاور طليطله هجوم بردند و آن ها را كشتند و غارت كردند. به همين منظور پس از دو سال , يعني در سال 216 هـ . ق (831 م ) عبدالرحمن فرمانده سپاه خود , محمدبن رستم , را براي سركوبي او عازم آن جا كرد. بين دو گروه جنگ شديدي در گرفت كه چند روز ادامه داشت و در پايان , فرمانده اموي پيروز شد و هاشم ضراب شكست خورد و به قتل رسيد. اما طليطله همچون عادت گذشته اش , پرچم مخالفت با عبدالرحمن و حكومت او را برافراشته نگه داشت و به صلح و سازش تمايل نشان نداد بلكه به تمرد وعصيان بازگشت . اين شهر به طور نهايي در مقابل حكومت عبدالرحمن دوم تسليم نشد تا اين كه فرمانده اسكندراني در سال 222 هـ . ق (837 م ) آن جا را به زور فتح كرد.
اين بود بارزترين تحركات نظامي داخلي شورش هاي ضد عبدالرحمن دوم و همان گونه كه ملاحظه كرديم , اصولا تحركاتي ضعيف بود و براي پيروزي به پشتيباني وسيع مردمي و وفور امكانات مادي نياز نداشت , لذا اين تحركات و امثال آن ـ كه به نظر ما مهم و در خور بيان نيست ـ نتوانست صلح وسازش و نيز ويژگي حكمت و درايت و قوت و قدرت در قلع و قمع سريع را كه عصر عبدالرحمن بدان آراسته بود , تغيير دهد و يا امير اموي را از اقدامات سياسي بزرگ و تمدني او باز دارد.
روابط عبدالرحمن با ممالك مسيحي
شايد به علت حكومت دراز عبدالرحمن , آرامش اوضاع كشور و دگرگوني وضعيت در كشورهاي مسيحي همسايه , بر امير اموي لازم بود كه بيش از اسلاف خود به امور خارجي اهتمام ورزد. عبدالرحمن اوسط معتقد بود كه به عنوان حامي دولت اسلامي در اندلس و وارث عبدالرحمن داخل و حكم اول , مي بايد به تداوم سياست « جهاد » در شمال اسپانياي مسيحي و سرزميني گل ملتزم باشد.براين اساس , عبدالرحمن سياست جنگ هاي تابستاني را از سرگرفت .
گفتني است كه امير جوان قرطبه به عنوان يك امر مسلم در اين وادي حركت كرد. بدين معني كه همان طور كه در دوره هاي گذشته اتفاق افتاد , جنگ هاي تابستاني ـ كه در طول دوره امارت عبدالرحمن براي نابودي دشمنان مسيحي به مناطق شمال اعزام شد ـ هدف ثابت و معين نداشت و در خط سياسي داراي ابعاد آشكار نمي گنجيد , به همين علت همه جنگ هاي تابستاني موجب تخريب , ويراني , آشوب و نا آرامي بود. براي يك بار هم تلاش نشد كه از اين پيروزي هاي نظامي براي تقويت و تجهيز مرزها يا توسعه قلمرو استفاده شود.
براين اساس نتايج جنگ هاي عبدالرحمن اوسط در اسپانياي مسيحي و نيز با فرنگ ها از لحاظ دست آوردهاي ثابت , منفي بود. اگر چه پيروزي هاي معنوي و غنايم و اسراي فراوان به همراه داشت .