
براساس خاطراتي از آزاده سرفراز علي بهرامي
كردعليوند
چشم دوخته بودم به خاك . بوي خاك باران خورده تمام وجودم را در
خود پيچانده بود. مثل دردي كه نمي دانم در كجايم رخنه كرده و سراسر بدنم
را به خود مي پيچاند. لحظه اي خم شدم و نشستم و با دستهاي بسته مشتي
خاك برداشتم , تقلايم بي فايده بود. سرباز خشمگين اردني بود يا مصري كه
با قنداق اسلحه محكم به زخم كمرم كوبيد كه « بدو » و به عربي فحشي داد كه
فهميدمش . كمي از خاك هنوز در مشتم بود. سرباز انگار مي دانست كه چه
كرده ام . پيش آمد و باز هم با قنداق اسلحه ضربه اي زد و اين بار به پشت
دستهايم . درد , خاك را بر باد داد. تنها اسير شدم . از گروه عقب افتاده بودم .
از 7 صبح تا 7 غروب آتش در آسمان فكه شعله ور بود و تقدير اين بود كه
شعله ها بين من و همرزمان فاصله بيندازد و آرام آرام دور شوم و دورتر.
هرچه بيشتر مي رفتم كمتر آشنايي مي يافتم و سرانجام فهميدم كه سرنوشت
براي من چه قصه اي ساخته است . صداي نعره هاي عربي معلوم مي كرد كه
چقدر مسير را اشتباه رفته ام , پشت سنگري پنهان شده بودم كه گرماي
شديدي روي كتفم حس كردم و انگار كسي پشت من ايستاده بود. دست بردم
روي كتفم . رگه اي از خون داغ جاري شده بود. نعره اي از پشت مي گفت كه
اسلحه را بيندازم . لحظه اي بودن و نبودن را مي توانستم انتخاب كنم . اسلحه
هنوز در دستم بود. چهار چشم دريده از تاريكي به سوي من پيش مي آمدند.
دمي از ترديدهايم نگذشت كه سربازان به چهار تن رسيدند. مجال لحظه اي
حركت نبود. گلوله اي ديگر خاك كنار پايم را از هم دريد. اسلحه آرام آرام از
دستم رها شد و تسليم تقدير شدم .
سرباز خشمگيني كه بعدها فهميدم يمني بوده است و هنوز موهاي پشت
لبش به سبزي مي گراييد وحشيانه به سويم هجوم آورد و پوتينهايم را
درآورد. سرباز ديگري كه مصري بودنش را بعدا فهميدم مشتاقانه به ساعت
مچي ام خيره شده بود. اشاره كرد كه آن را دربياورم .
كمي بعد مرا روي موتور تانك گذاشتند و دستهايم را با سيمهاي نازك و
محكم تلفن بستند. گرماي موتور آنقدر شديد بود كه تا هفته ها بعد از رفتن به
اردوگاه هم آثار سوختگي پاهايم هنوز باقي مانده بود. چند ساعت بعد از
تحمل گرماي شديد تانك ; من و بيش از 20 نفر ديگر از رزمنده هاي زخمي و
غيرزخمي را سوار يك دستگاه « آيفا » كردند كه پر از آب معدني بود. ما
تشنه تر از هر تشنه در كنار بطري هاي پر از آب . هرچه تقلا كرديم كه بتوانيم
جرعه اي بر عطش و خستگي روز و شب پرحادثه بنشانيم ,
نتوانستيم .
هنوز آفتاب طلوع نكرده و تاريكي شب بر دشت بي آب و علف پيش رو
سايه انداخته بود كه انگار به اردوگاه رسيديم . چند ساختمان پيش رو ديده
مي شد. از ماشين كه پياده شديم ضربه هاي قنداق و پوتين رهايمان نمي كرد.
ساعتي كه گذشت و نور خورشيد چشمهايمان را نواخت مي توانستيم در
اوج غربت ديگر غريبان اردوگاه « الاماره » را هم ببينيم .
روز اول را تا غروب تشنه بوديم و گرسنه . بيش از 24 ساعت مي شد كه
قطره آبي به دهانمان نرسيده بود. عطش ناي نفس كشيدن را هم از ما
مي گرفت . غروب در زير بار ضربات قنداق و پوتين و شلاقهاي بي رحم ;
قطره آبي و كاسه اي با چند دانه لوبياي گرد و خاك گرفته سهم ما شد و
مختصر جاني به رگهاي خسته و زخم خورده ما برگشت . لحظاتي بعد به
داخل سالن بزرگي برده شديم كه بيشتر به سالنهاي مرغداري يا دامداري
شبيه بود و زير پايمان را با تانكرهاي آب پر از آب كردند و آب و خون
زخمي ها مخلوط شد و تا كمر بالا آمد و بچه هايي كه تشنگي و خستگي
توانشان را فرسوده كرده بود روي به نوشيدن آب و خون آوردند.
روزهاي بعد به اردوگاهي مخفي در نزديكي تكريت برده شديم . محل
استقرار در يك سالن 20 * 5 با حضور 180 نفر . هر مترمربع تقريبا به 2 نفر
مي رسيد. غذا هم هر روز چند عدد لوبيا يا كاسه اي آب كه تنها از آن بوي
گوشت بد بويي مي آمد و رفته رفته به بدبويي آن عادت كرديم . گاهي هم كه
برنج مي آوردند دانه هاي سهم هر نفر قابل شمارش بود . 300 عدد , 400
عدد. شمردن آنها سرگرمي بدي نبود. بچه ها از فرط گرسنگي گاه هنگامي كه
چشم عراقي ها را دور مي ديدند در جلوي آسايشگاه حتي به علف خواري هم
روي مي آوردند.
بعضي از بچه ها كه در لحظات آخر تير خورده بودند هم در بين ما بودند.
بعضي از آنها زخمهايشان كمتر بود و با پارچه هايي كه روي زخمهايشان
مي بستيم و شب زنده داري بالاي سرشان و پرستاري شبانه روزي , حالشان
رو به بهبود گذاشت . چند نفر هم از ساير اسرايي كه زخمهاي عميقتر و
وخيم تري داشتند تاب مقاومت نياوردند و شهيد شدند.
يكي از بچه هاي تبريز كه در لحظه اسارت چندين گلوله خورده بود به هر
ترتيب به جمع بچه هاي غريب اردوگاه ما آورده شد و از بچه هايي بود كه
حال بسيار وخيمي داشت . در جاي گلوله ها زخمهاي عفوني و بدبويي
بوجود آمده بود كه حتي كرم در آن لانه كرده و اميدي هم به زنده ماندنش
نبود. وقتي او را در محوطه اردوگاه روي زمين انداختند مي پنداشتيم كه
شهيد شده است . بعد كه حركت دستها و چشمهايش را متوجه شديم همراه
با ساير بچه ها او را به داخل آسايشگاه برديم . آرام آرام با نوك چوبي كوچك
كرمهاي درون زخمها را درمي آورديم و داخل آنها پارچه هاي گلوله شده اي
مي گذاشتيم .

بچه هاي ديگر مختصر آب و غذاي سهم شان را مي آوردند و بخشي از
آنرا به تازه وارد مي دادند. روزهاي بعد عليرغم ناباوري ما زخمها و جراحات
شديد او رو بهبود گذاشت .
رفته رفته به همراهي با هم عادت كرديم . در كنار هم غربت كمي كمتر
مي شد. اردوگاه ما اردوگاه مخفي بود در نزديكي تكريت زادگاه صدام .
هيچوقت از صليب سرخ و مراكز ديگر براي بازديد و ديدن ما نيامدند.
خانواده هاي اغلب اسرايي كه در آن اردوگاه بودند گاه حتي مراسم ختم و
سالگرد هم براي آنان گرفته بودند و هنگامي كه به كشور برگشتيم تا مدتها
متحير و مبهوت به عزيزانشان مي نگريستند و باور نمي كردند زندگي دوباره
آنها را. براي « اميدعلي منتي » را بچه هاي كوهدشت حتي مراسم تدفين هم
گرفته بودند و لباسهايي كه تصور مي كردند از اوست را دفن كردند و روزها و
سالها گريه و غم بر خانواده شان سايه افكنده بود.
در اردوگاه به طور متوسط هر هفته يك نفر شهيد مي شد. يا اينكه با
عراقي ها درگير مي شد يا قصد فرار داشت يا از فرط بيماري و گرسنگي از
دست مي رفت . چون اردوگاه مخفي بود عراقي ها خيلي از شكنجه كردن و
كشتن ابايي نداشتند. البته گويي از شكنجه بيشتر لذت مي بردند تا دست به
اسلحه بردن و كشتن . درون اردوگاه ما هم همچون اردوگاههاي ديگر
جاسوس وجود داشت . چند نفر از بچه ها مدتها بود كه نقشه فرار از اردوگاه
را مي كشيدند و آماده اجرا بود كه يكي ـ دو روز قبل از اجرا عراقي ها
فهميدند و هفت نفر از بچه ها را تا يكي دو سال هر روز صبح لخت مي كردند
و سه چهار نفري با كابلهاي مختلف آنها را مي زدند. طوري شده بود كه ديگر
بعد از مدتي درد را متوجه نمي شدند.
از بچه هاي خرم آباد غلامرضا درخشان , مجيد قايد رحمت , كرم
بيرانوند , كرم رازاني , رضا سياوشي و... هم در كنار ما بودند. « مجيد
قايدرحمت » را كه عراقي ها ميخواستند اذيت كنند روي موهاي پرپشت
سينه اش كبريت مي كشيدند. « غلامرضا درخشان » را هم كه كليه هايش تقريبا
از كار افتاده بود لخت مي كردند و دو سه نفري با دسته كلنگ به جانش
مي افتادند. آنقدر مي كوبيدند كه حتي گاه دسته كلنگ مي شكست و نصف
مي شد. يكبار هم آنقدر او را زدند كه تا يكماه مرتب با پمادهايي كه با مشقت
زياد از عراقي ها بدست آورديم تحت معالجه قرار داشت و تا مدتها تمام
بدنش سياه سياه شده بود.
« كرم بيرانوند » و يكي از بچه هاي شمال را هم يكروز قرار بود از اول
صبح با كابل شلاق بزنند. آنروز كرم چندين لباس از بچه هاي ديگر قرض
گرفت و با بدني پوشيده از چندين لايه لباس رفت زير كابل عراقي ها.
عراقي ها در ابتدا متوجه نشدند كه چرا شمالي در برابر كابل ها سر وصداي
زيادي مي كند و برعكس كرم بيرانوند براحتي ضربات كابل را تحمل مي كند.
بعد كه فهميدند لباسهايش را كامل درآوردند و اينبار كابل ها را به بدن كاملا
بدون لباس او مي كوبيدند و بعد او را 2 ماه به سلول انفرادي انداختند .
سلولهاي انفرادي هم به اندازه اي بود كه تنها مي توانستي بنشيني و از
پنجره اي كوچك غذا و آب را مي رساندند و تا زماني كه در سلول انفرادي
بودي رنگ خورشيد و نور را نمي ديدي .
« كرم بيرانوند » را كه بيرون آوردند چهره اي عجيب گرفته بود. صورت و
موهايش كاملا تغيير يافته بود. « رضا سياوشي » را هم يكبار از پشت پنجره
صدا كردند و دستش را كه از پنجره بيرون آورده بود در همان حال و روي
ميله هاي پنجره شكستند كه تا روز آزادي هنوز بر گردنش آويزان
بود.
بچه ها همه در دوران اسارت هر يك به نوعي مورد شنكجه و ضرب و
شتم عراقي ها قرار گرفتند ولي هيچ غمي برابر با غم رحلت امام (ره ) نبود. در
غربت چگونه مي توانستي بغض فروخورده خود را بگشايي و عقده دل
بازكني . چه شكنجه ها و كتك ها كه براي گريه مان براي امام نخورديم و مگر
اسلحه مي توانست در برابر گريه و اشك كارگر باشد. آنقدر گريستيم كه حتي
برخي از عراقي ها هم انگار دلشان به رحم آمده بود و كم كم رهايمان كردند.
به ايران كه رسيديم تا حرم امام را زيارت نكرديم بوي غربت رهايمان
نمي كرد. حتي با ديدن پدر و مادر و اقوام وخويشان كه متعجبانه زنده بودن
ما را هنوز باور نمي كردند بازهم بغض تنهايي رهايمان نمي كرد و تنها بعد از
درد و دلمان با امام بود كه دلمان آرام گرفت و زنگار غربت و تنهايي از
برابرمان رخت بربست .
ث بهرام رشيدي نيا
سرباز خشمگيني كه بعدها فهميدم يمني بوده است و هنوز موهاي پشت
لبش به سبزي مي گرايد وحشيانه به سويم هجوم اورد و پوتين هايم را در
آورد , سرباز ديگري كه مصري بودنش را بعدا فهميدم مشتاقانه به ساعت
مچي ام خيره شده بود. اشاره كرد كه آن را در بياورم
هر يك از بچه ها در دوران اسارت به نوعي مورد شكنجه و ضرب و شتم
عراقي ها قرار مي گرفتند ولي هيچ غمي برابر با غم رحلت امام (ره ) نبود

|
آيا , آينه دروغ مي گويد
|

گزارشي از برگزاري جلسه نقد و بررسي كتاب « آئينه دروغ
مي گويد » نوشته « فاطمه حاجي بنده »
شصت و چهارمين جلسه نقد و بررسي كتب دفاع مقدس اينبار به كتاب
« آئينه دروغ مي گويد » به قلم « فاطمه حاجي بنده » اختصاص يافت .
در ابتداي نشست منيژه آرمين كه مديريت جلسه را برعهده داشت .
ضمن موفق خواندن اثر , اذعان داشت : بايد به نويسنده به خاطر جسارتش
تبريك گفت : او به مسائل سياسي , اجتماعي و اختلافات مذهبي و مليتي و
تمامي مسائلي را كه در مرزهاي ايران وجود دارد و بخشي از مسائل عراق
اشاره كرده و واسطه بين اين دو , دختري است به نام حبيبه كه چه از نظر
احساسي و چه از نظر ايدئولوژي كاملا انقلابي است ضمن اينكه دلباخته
پسري است كه او نيز جزئي از اين ايدئولوژي است .
از نظر شخصيتي , شخصيت ها خوب شكافته نشده اند و درونياتشان
خوب بيان نشده به عنوان مثال بيشترين شخصيتي كه به ياد من مانده
« ابوحاتم » است كه يك مرد عرب متعصب و دگم را نشان مي دهد. گاهي
نويسنده انسانها را به فراموشي مي سپارد. مثلا وقتي جسد « ابوفائض » را
تحويل مي گيرند , انگار مورچه اي بوده و ديگر هيچ يادي از ابوفائض
نمي شود.
حبيبه با اين همه ادعا و ايدئولوژي هايي كه سر مي دهد و گاهي مانند
خطابه صحبت مي كند , با ديدن يك انگشتر آن قدر مجذوب آن مي شود كه
خواننده باور نمي كند. انگار آدمي است كه فقط عمل مي كند و فكر ندارد و در
سطح حركت مي كند.
نكته ديگر اينكه آن تصويري كه از اسرا در عراق نشان داده مي شود , چرا
از اسراي عراقي در ايران مطرح نمي شود
نثر داستان گاهي به شدت محاوره اي است و گاهي به شدت كتابي , طرح
داستان محكم نيست . عليت ها در بسياري از جاها گم شده اند و يا در بعضي
جاها به شكل تصادفي آورده شده و مسئله انگشتر كه نويسنده خواسته به
شكل نمادين از آن استفاده كند , از آدم ها قوي تر شده و گاهي آدم ها به
فراموشي مي افتند ولي انگشتر نه قسمت اعظم جريان حبيبه در عراق است و
آنچه در ايران است , نامه هايي است كه از طرف سجاد در ايران به او رسيده
يك رفت و برگشت زماني و مكاني در اثر وجود دارد ضمن اينكه زمان ها
سنگين اند و قالب نامه يك مقدار از پويايي قصه كم كرده است و
نامه هاخسته كننده اند و ما را از قضيه داستان پرت مي كنند.
مسئله ديگر اينكه در اول كتاب همه اتفاقات گفته مي شود. من شخصا با
طرح تعليق واينكه خواننده را به انتظار بگذاريم , مخالفم ولي آيا بايد تا اين
حد نويسنده قضايا را لو بدهد
سپس علي گوديني با اشاره به فضاسازيهاي موفق در اثر , افزود :
علاقمندي برادر زاده براي ورود به ارتش نشان از تبليغات قوي بعثي ها دارد.
وقتي به عمق اين قضيه وارد مي شويم حرفهاي زيادي را درون آن مي شود
شنيد. كه از نكات مثبت كار است و جا دارد بيشتر به اين موضوع پرداخته
شود.
وي ضمن اشاره به تازگي قالب و موضوع داستان به نگاه زن غيرنظامي
ايراني به دو مليت اشاره كرد و آن را زيبا خواند.
وي گفت : نشان دادن جو اختناق در عراق آنهم بعد از سال ها كه به
زادگاه بر مي گردد , باعث مي شود مخاطب فضاي ناامني را حس كند.
در ادامه جلسه عبدالله .انصاري درخصوص كتاب گفت : افرادي همچون
ام حبيبه و يا ام ... در استان وجود دارند كه اسم ندارند كه اين قضيه به كل
داستان صدمه وارد مي كند و در جايي كه اسلحه و مهمات براي نيروها مهم
بود چطور يك انگشتر مي تواند جلب توجه كند اين مورد كمي غيرمعقول
مي رسد.
از جمله نكاتي كه مبين تعصب نويسنده است را مي توان به رابطه
نامشروع مادر صدام با يك يهودي اشاره كرد و مطرح كردن آن در كتاب و
شخصيت نويسنده بايد مبتني بر يك تكيه گاه تاريخي باشد كه متاسفانه در
چندجا اين تعصب به چشم مي خورد. و يا جريان معاندين عراق كه قبل از
جنگ شروع شد. در حين جنگ ما هيچ گاه نديديم مادر حبيبه به ايران بيايد.
انصاري با اشاره به تعدد موضوعات در كتاب بيان داشت : موضوعات
زيادي در كتاب آمده كه هر كدام بايد به جاي خودش تشريح شوند آنها آن
قدر زيادند و به هيچ كدام آن طور كه لازم است اشاره نمي شود در نتيجه
خواننده در ابهام مي ماند.
سپس رسول شريعتي ضمن اشاره به اينكه وقايع , اتفاقات و روحيات و
آرزوهاي تلخ و شيرين اخلاقي چنان شيوا بيان شده كه خواننده دلداده
خواندن مي شود.
اسامي متناسب با داستان و فرهنگ دفاع مقدس نيست . فريد , ليلا و
سوسن در فارسي مرسوم است . حال وهواي ميهماني عراقي ها خوب بيان
شده و توصيف فضا شيوااست . مسافت هاي زماني ومكاني دفعتا و تند است .
شهادت حسن , ناراحتي شيميايي سجاد و... در دو صفحه آورده شده است .
نويسنده از بيان احساسات و در دنيات مبرهن مثل صدام ملعون كه بين
ما ايرانيان رواج دارد و بايد هم باشد , ممانعت كرده است . حضور ذهن و
تصور از همه صحنه ها كتاب را خواندني كرده است .
نثر كتاب ساده و روان و قابل فهم وبي تكلف است ولي بعضي از
صحنه ها بيان نشده است . در ادامه جلسه فاطمه حاجي بنده نويسنده كتاب
همچون ديگر منتقدان به بيان ضعف هاي اثر خود پرداخت وي گفت : در مورد
وجه تسميه كتاب بايد بگويم در فصل آخر مي باشد.
محتواي كار قابل دفاع است و از دو جهت قابل بررسي است . نخست
روانشناسي جنگ و دوم جامعه شناسي آن در بعد روانشناسي جنگ در تمام
جنگ هاي دنيا يكي هستيم به عنوان مثال برهان پسربچه 5 ساله مثل تمام
بچه هاي ايراني سراغ پدرش را مي گيرد . او نماينده يك پسر 5 ساله در كل
دنياست . نقطه عطف ايران و عراق در جامعه شناسي است انگيزه آدم ربطي
به جامعه شناسي ندارد. تفاوت در جامعه شناسي جنگ بود كه باعث شد
آرم هايي كه طي 10 سال تجربه شدند . سعي كردم اين موضوع را نشان دهم
كه فكر مي كنم تا حدي موفق عمل كردم ولي كار در جهت فرم , لحن , سبك
قابل دفاع نيست من سعي كردم فقط واقعيات را نشان دهم و هرچيزي كه در
ذهن داشتم به روي كاغذ بياورم .
شخصيت پردازي در كار كم است و شايد بخاطر تعدد شخصيت است ما
در كار بيشتر با تيپ روبروئيم تا شخصيت .
در پايان جلسه اميرحسين فردي ضمن تبريك به نويسنده و تشكر و
قدرداني از كار او گفت : در اين اثر ما با نويسنده جواني روبروئيم كه كاري
سترگ كرده . به اعتقاد من اين اثر براي نويسنده يك تجربه وتمرين است و
من انتظار دارم شاهد كارهايي به مراتب بهتري از اين نويسنده
باشم .
هنگامي كه كتاب هنوز چاپ نشده بود , من دستنوشته ها را خواندم و
تاكيد كردم كار حتما چاپ شود تا نويسنده خود را بانقدهاي جامعه روبرو
ببيند و آينده اش را ببيند و امروز مي گويم من اشتباه نكردم . همان زمان
احساس كردم با نويسنده جوان و جسوري روبرو هستم . نويسنده جواني كه
كاري سترگ انجام داده . اصولا از نويسنده خواسته مي شود چيزهايي را
بنويسد كه حول و حوش تجربيات خودش است ولي حاجي بنده پا را از اين
فراتر گذارده و از جغرافياي مرزهاي كشورش گذشته وارد عراق مي شود و
همه را به درستي آورده كه به نظر من خوب و لذبت بخش است .
« تهيه و تنظيم : فيروزه محمد حسيني »
حبيبه با اين همه ادعا و ايدئولوزي هايي كه سر مي دهد و
گاهي مانند خطابه صحبت مي كند باديدن يك انگشتر , آنقدر
مجذوب آن مي شود كه خواننده باور نمي كند. انگار آدمي
است كه فقط عمل مي كند و فكر ندارد و در سطح حركت مي كند
موضوعات زيادي در كتاب آمده كه هر كدام بايد به جاي
خودش تشريح شوند آنها آن قدر زيادند و به هيچ كدام آن
طور كه لازم است اشاره نمي شود و در نتيجه خواننده در ابهام
مي ماند

|
|