نگاهي به انگيزه ها و عوامل , ظهور تا سقوط
قسمت هجدهم
چيزي نگذشت كه عبدالله بلنهي , فرزند سوم امير عبدالرحمن , از
برادرش , هشام انتقادكرد كه حكومت را از آن خود كرده و سلطنت را قبضه
نموده است . او به برادر بزرگ ترش , سليمان پيوست كه در طليطله شورش
كرده بود.
هنگامي كه سليمان آمادگي لازم را كسب كرد و انصارش عده و عده لازم
را برايش فراهم نمودند , در سال 173 هـ . ق (790 م ) تصميم گرفت كه به
قرطبه حمله برد و برادرش را مورد تهاجم و يورش قرار دهد , ولي پيش از آن
كه سليمان و پيروان شورشي اش به پايتخت برسند , اهالي قرطبه با آنان
برخورد كرده , آنان را شكست دادند و به عقب راندند.
سليمان پس از اين شكست ترجيح داد كه ديگر مستقيما با برادرش رو به
رو نشود; لذا به سوي مناطق مارده حركت كرد تا در آن جا مستقر شود اما
كارگزار هشام در اين شهر , سليمان را شكست داد و او را از منطقه بيرون
راند. سليمان در قري و مناطق مرزي كوره توحيد (مرسيه ) پناه گرفت .
در سال 174 هـ . ق (791 م ) هشام لشكري را به فرماندهي فرزندش ,
معاويه به كوه تدمير گسيل داشت . معاويه در اين منطقه ايجاد رعب و
وحشت كرد و موجب ويراني و خرابي شد. سليمان ناچار شد درخواست
امان و عفو كند. امير هشام شرط كرد كه سليمان از اندلس خارج شود و به او
شصت هزار دينار نيز داد. سليمان پذيرفت و با خانواده و فرزندانش سوار
كشتي شد و در سرزمين بربرها در مغرب سكونت كرد. بدين ترتيب , خداوند
هشام را از شر برادرانش كفايت كرد.
هشام بن عبدالرحمن در سال 175 هـ . ق (791 م ) عبيدالله بن عثمان ,
فرمانده لشكر خود را به منظور استقرار حاكميت و دفع شورشها , به مناطق
ثغر اعلي فرستاد كه قبايل يمني در اين مناطق به شورش و عصيان پرداخته
بودند. عبيدالله سرقسطه , مركز شورشيان را مدتي دراز به شدت در محاصره
گرفت ; چنان كه اهالي , فرياد آه و ناله سردادند و برخي از آنان بر ضد
مطروح , رهبر شورشي , توطئه كردند و او را از پاي درآوردند و سرش را
براي فرمانده اموي ـ كه در آن موقع پس از تسليم طرطوشه و بازگرداندن آن
به حوزه فرمانروايي اموي , در اين شهر بود , فرستادند. عبيدالله بن عثمان به
سرقسطه , مركز ثغر اعلي , آمد و پرچم امير اموي را بر آسمان آن به اهتزار
درآورد.
قبايل بربر نيز مطابق عادت هميشگي خود , از مركب شورش و تمرد
پياده نشدند . آنان در سال 178 هـ . ق (795 م ) پرچم عصيان برافراشتند و در
شهر تاكرنا در منطقه روندا عصيان كردند و شمار فراواني از عرب هاي مقيم
را كشتند و ديگران را بيرون راندند. امير هشام سپاهي براي سركوبي آنان
اعزام كرد. اين سپاه با شدت و قساوت , شورشيان را در هم كوبيد; اكثر آنان
را كشت و باقي مانده را از شهر اخراج كرد. بدين گونه سال ها شهر تاكرنا از
سكنه خالي بود.
در اين جا لازم است به يك نكته اشاره كنيم و آن اين كه سرعت عمل
امير هشام در سيطره بر امور حكومت و دولت و نيز سهولت سركوبي
تحركات شورشيان , به وضوح بر دو چيز دلالت دارد : اول , دولتي كه
عبدالرحمن داخل برپا كرد , به صورت يك حقيقت واقعي درآمد كه هرگاه
زمام امور را اميري دورانديش , شجاع و برخوردار از ويژگي هاي يك
دولتمرد در دست داشته باشد , مي تواند با همه مشكلات و احتمالات مقابله
كند. هشام بن عبدالرحمن اين ويژگي ها را با هم داشت .
دوم , ارتشي كه هشام از پدرش به ارث برد , ارتشي فعال و كاملا وابسته
به دولت مركزي بود. براي اين سپاه مهم نبود كه رئيس حكومت كيست .
شايد همين واقعيت ـ كه حوادث داخلي , از هنگام روي كار آمدن هشام آن
را روشن ساخت ـ امير اموي را بر آن داشت كه به سياست مقابله با
اسپانياي مسيحي در شمال و نيز حاكمان سرزمين گل بازگردد; سياستي كه
پدرش از آن روي گردان بود يا اين كه به سبب اوضاع داخلي مجبور بود از آن
صرف نظر كند.
روابط هشام با مسيحيان شمال
امير هشام مردي كريم النفس و خردمند بود , بلكه از اين بالاتر , از
هنگامي كه يكي از منجمان به او گفت بيش از هشت سال حكومت نخواهد
كرد , به انجام دادن كارهاي نيك و زهد و دنياگريزي روي آورد. همين
ويژگي ها موجب شد كه مردم او را « رضا » لقب دهند. هر چند اين صفات به
طور كلي او را مرد جنگ و قتال نمي سازد , اما زهد , او را واداشت تا پس از
اطمينان از اتحاد مردم اندلس در فرمانبرداري از امير اموي و پذيرش
حكومت وي از سوي معارضان , به سياست جنگ و پيشروي در
سرزمين هاي اسپانياي مسيحي و نيز منطقه گل روي آورد.
اساسا مسيحيان شمال چندان با امير هشام اموي مداهنه نكردند , بلكه از
هنگام روي كار آمدن وي هرگاه فرصت يافتند , به مرزهاي اندلس يورش
آوردند و مناطق مرزي را كه بدان نزديك بودند , غارت كردند , براين اساس
هشام به محض فراغت از سركوبي شورش هاي معارض داخلي , سپاهي بزرگ
به فرماندهي عبيدالله بن عثمان در تابستان 195 هـ . ق (791 م ) به منطقه البه
و قلاع (قشتاله قديم ) اعزام كرد. اين سردار اموي با گروه هايي از مسيحيان
اسپانيا روبه رو شد و آنان را شكست داد. در همين سال فرمانده ديگر سپاه
هشام به نام يوسف بن بخت بر سپاهيان برمود و پادشاه جليقيه ظفر يافت و
شمار فراواني از نيروهاي او را كشت و مسلمانان با انبوهي از غنايم و اسيران
به قرطبه بازگشتند.
هشام با توجه به كسب پيروزي هاي فراوان بر مسيحيان اسپانيا , چنان
تصميم گرفت كه دامنه جنگ هاي خود را گسترش دهد; لذا در سال 177
هـ . ق (792 م ) . سپاهي به فرماندهي وزيرش , عبدالملك بن عبدالواحد بن
مغيث , به زمين هاي سپتمانيا در جنوب گل گسيل داشت تا مگر زمين هايي را
كه شارلماني از دست مسلمانان خارج كرده بود , بازگرداند.
اندلسي ها سرگرم بودن شارلماني به جنگ با قبايل ساكسون در شبه
جزيره ايتاليا را مغتنم شمردند و پس از يورش و تخريب شهر خيرونا
(جرنده ) در شمال شرق اسپانيا , از زمين هاي گل گذشتند. آنان در چندين
نبرد پيروز شدند; بسياري از دژهاي دشمن را منهدم ساختند و بر دوك
تولوز ـ كه شارلماني او را به مقابله فرستاده بود ـ ظفر يافتند.
اين پيروزي بزرگ در نزديكي شهر ناربونه بود. مسلمانان با اين ظفر به
اموال و غنايم فراوان دست يافتند. از سوي ديگر , اين نبرد روحيه دولت
هشام را در مقابل دشمنان داخلي بسيار بالا برد.
هشام پس از اين تا هنگام مرگ به اعزام حملات تابستاني به
سرزمين هاي اسپانياي مسيحي در استورياس واقع در شمال غرب شبه
جزيره ايبري و زمين هاي قشتاله ادامه داد. بنا به نقل منابع اسلامي , اين
حمله هاي تابستاني , عموما به پيروزي هاي نظامي با اهميت كمتر و بسيار
منجر مي شد , بدون اين كه نتايج مهمي داشته باشد.
امير هشام در صفر 180 هـ . ق (796 م ) نزديك به چهل و پنج سالگي
درگذشت . او حدود هشت سال امارت كرد و در خلال آن ثبات و آرامشي
بي نظير در اندلس برقرار كرد و كوشيد ساختار دولت اموي را كامل كند. وي
از برترين , پرهيزكاران , عادل ترين و خداترس ترين امراي بني اميه بود.

|