نگاهي به انگيزه و عوامل , از ظهور تا سقوط
قسمت شانزدهم
سياست داخلي عبدالرحمن
عبدالرحمن با درك اوضاع اجتماعي و وضعيت سخت خود , آرزوهاي
سياسي اش را از پيشينيان خود واقعي تر ساخت ; لذا براي فتوحات و
كشورگشايي در مناطق خارجي تلاش نكرد و در اين زمينه موضع دفاعي
گرفت و كوشيد تا آن جا كه مي تواند , پايگاه هاي مسلمانان در سرزمين گل را
حفظ كند. او اهتمام خود را بر اعاده وحدت امت اسلامي اندلس در
سرزمين هاي داخلي و برپايي دولت پايدار اموي متمركز كرد. خلا مردمي
كه عبدالرحمن دچار آن بود , او را بر آن داشت كه معتقد شود بهترين كار
ممكن در اين زمينه اين است كه تا حد ممكن , باقي مانده امويان شرق و
داوطلبان طرفدار اموي را به نزد خود فراخواند. عبدالرحمن از اينان يك
طبقه ممتاز به وجود آورد كه پيرامون او حلقه زدند و در اداره دولت او را
ياري كردند.
او مي بايست پس از پيروزي شكوهمند خود در نبرد مساره و كسب بيعت
اهالي قرطبه , قبل از هر چيزي , با تسليم صميل و يوسف فهري كه پس از
شكست ـ چنان كه گذشت ـ گريختند , پيروزي اش را تثبيت
مي كرد.
يوسف فهري كه هنوز شكست را نپذيرفته بود , به طليطله پناه برد تا با
همكاري ياران و طرفداران خود , خصوصا عامل آن جا , هشام فهري , براي
جولاني تازه جهت بازپس گيري پايتخت از دست رفته اش آماده شود. صميل
نيز به منطقه جيان گريخت تا از قيسيان طرفدار خود كمك بگيرد. او در جيان
ماند تا يوسف فهري با سپاهيانش به نزد او آمد. آن دو با سپاهيان خود به
طرف كوه البيره حركت كردند و آن جا را از والي جديد ـ كه از سوي
عبدالرحمن اموي نصب شده بود ـ پس گرفتند و او را بيرون
كردند.
عبدالرحمن دوست خود , ابوعثمان عبيدالله , را عامل قرطبه كرد و خود
با سپاهيانش كه شمارش ـ با پيوستن كساني كه امارت وي را قبول كردند و
او را نماد شرعي مي دانستند ـ افزون شده بود , حركت كرد تا در يكي از قراي
كوه البيره فرود آمد.
به نظر مي رسد در لحظات آخر , هنگامي كه دو رهبر قيسي فهميدند
تلاش آنها عقيم مانده و مقاومت بي فايده است , با امير اموي وارد مذاكره
شدند. اين مذاكرات به تسليم آن دو و پذيرش سلطنت و رياست عبدالرحمن
بر سراسر اندلس انجاميد. عبدالرحمن پذيرفت كه در مقابل , آنان را عضو
كند و اموال و املاك شان را به آنان واگذارد. امير اموي با كسب نخستين
پيروزي در سايه مشروعيت امارت خود , به قرطبه بازگشت . صميل و يوسف
هم با او به قرطبه آمدند.
يوسف فهري , بدخواه ترين رقباي عبدالرحمن براي نابودي امارات او
بود و بيش از همه تمايل داشت كه فرصت لازم براي تثبيت حكومت امير
اموي بر سراسر اندلس , به او داده نشود. به همين منظور وي با ياران و
نزديكان خود در مارده و طليطله و لقنت تماس گرفت و دريافت كه در ياري و
بي ميل نيستند و آمادگي دارند كه او را در شورش بر عبدالرحمن ياري دهند.
لذا تصميم گرفت كه از پايتخت فرار و اعلان تمرد كند. وي طرح خود را با
صميل و برخي از زعماي قيس مطرح كرد. آنان جواب منفي
دادند.
يوسف در سال 141 هـ . ق (758 م ) پنهاني از قرطبه گريخت و به مارده
رفت و اهالي آن جا , اعم از عرب ها و بربرها را به دور خود گرد آورد. سپس
به لقنت رفت و آن گاه به منطقه اشبيليه قدم نهاد كه حدود بيست هزار سرباز
از ميان قبايل بربر و اعراب يمني به گردش جمع شدند. آن گاه به سوي شهر
اشبيليه حركت كرد و آن جا را در محاصره گرفت . اشبيليه تحت فرمانروايي
يك امير اموي , به نام عبدالملك بن عمر مرواني بود. اين عبدالملك از
كساني بود كه از مشرق به نزد عبدالرحمن آمده بودند. او آن قدر پايداري و
مقاومت كرد تا پسرش , عبدالله , عامل منطقه مورو , با سپاهي قوي به ياري
او آمد.
عبدالرحمن در اين زمان سرگرم تجهيز سپاهي نيرومند بود. او سپاه
خود را از پايتخت خارج كرد و به قصد رويارويي با يوسف حركت كرد; اما
يوسف اشبيليه را ترك كرده , عازم قرطبه بود كه خود را بين دو سپاه بزرگ
ديد; لذا برگشت و براي رويارويي با عامل اشبيليه و فرزندش تا پيش از
رسيدن به سپاه عبدالرحمن ـ كه از پايتخت مي آمد ـ با آنان رودررو شود.
نبردي خونين و وحشتناك درگرفت و يوسف شكست خورد و يارانش از
اطراف او پراكنده شدند. امير عبدالرحمن نيز به قرطبه بازگشت و يوسف با
جمعي از پيروانش به حوالي طليطله رفت و آن جا مدتي كروفوكرد تا اين كه
عبدالله بن عمر انصاري در يكي از قواي طليطله او را كشت .
او سر يوسف را در سال 142 هـ . ق (759 م ) . براي امير عبدالرحمن به
قرطبه فرستاد. امير اموري فرزند يوسف , عبدالرحمن , را كشت و فرزند
دومش موفق شد به طليطله بگريزد. پس از اين شورش , عبدالرحمن از
سياست مداهنه با عوامل و انصار حكومت سابق عدول كرد و صميل بن
حاتم را در زندان كشت . او صميل را از ابتداي شورش يوسف فهري زنداني
كرد; زيرا بيم داشت كه مبادا صميل به شورش دوستش يوسف بپيوندند يا
دست كمر بدان آگاهي داشته باشد.
ولي ديري نپاييد كه هشام فهري به نام عباسيان شورش كرد و پرچم
سياه عباسي را برافراشت . او شهر مستحكم طليطله را پايگاه خود كرد و از
آن جا دعوت عباسي را اعلام نمود. امير اموي خطر اين شورش و جدي بودن
آن را درك كرد , خصوصا اگر موفق مي شد و از سوي عاملان عباسي در شمال
افريقا برايش نير وي رسيد; لذا به سرعت در سال 145 هـ . ق (762 م ) بيرون
رفت و براي تسليم متمردان , شهر طليطله را محاصره كرد. وقتي محاصره
سخت شد , هشام فهري براي صلح ابراز تمايل كرد. وي با عبدالرحمن صلح
كرد و سلطنت او را پذيرفت . هنوز عبدالرحمن از طليطله دور نشده بود كه
هشام فهري شورش كرد و بيعت را شكست . عبدالرحمن مجبور شد سال آتي
به طليطله بيايد و شهر را محاصره كند , كه فايده اي نداشت ; لذا ناچار شد
دست از محاصره بردارد و به پايتخت بازگردد زيرا مسائل مهمي حضور او را
مي طلبيد.
خطر حقيقي و جدي عباسيان , با جنبش علابن مغيث يحصبي سايه
افكند. منصور عباسي از طريق كارگزاران و اعوان و انصار خويش در افريقا ,
پرچم سياه عباسي را براي او فرستاد و نامش را به عنوان والي اندلس ثبت
كرد. هم چنين به او فرمان داد كه اندلس را به نام او تصرف كند. به همين
منظورعلابن مغيت شهر باجه در غرب اندلس را پايگاه خود كرد و سپاهي
متشكل از هفت هزار نفر پيرامون او گرد آمدند.
عبدالرحمن بلافاصله از قرطبه بيرون آمد و با موالي و رجال مورد
اعتماد خود و شمار اندكي از سربازاني كه توانست جمع كند , در شهر قرمونه
تحصن كرد و خود را براي تهاجم به دشمن آماده ساخت ; اما علابن مغيث
شورشي با توجه به كثرت نيروهاي خود و شمار اندكي سربازان عبدالرحمن ,
حمله كرد و پيش از آن كه عبدالرحمن سپاه خود را تجهيز كند , شهر قرمونه
را به محاصره درآورد. محاصره به درازاكشيد و عبدالرحمن و همراهانش
مقاومت كردند تا اين كه عوارض خستگي و سستي در ميان نيروهاي
شورشي نمايان شد. امير امري با هفتصد تن از بهترين مردان خود به طور
ناگهاني برآنان حمله برد. بين دو گروه جنگي طولاني درگرفت و امير اموي
پيروزي شگفت انگيزي كسب كرد و متمردان شورشي را از بين برد و
عبدالرحمن , خود , علابن مغيث را با شماري ديگر در اين نبرد خونين
كشت . اين واقعه در سال 147 هـ . ق (764 م ) بود .
عبدالرحمن پس از اين پيروزي , بي درنگ به سركوبي شورش هشام
فهري در طليطله پرداخت كه شورش او به درازا كشيده بود. او براي
انجام دادن اين كار , مولاي خود , بدر , و تمام بن علقمه را همراه سپاهي گران
روانه كرد.
بدر مدتي طولاني شهر را در محاصره داشت تا اين كه جنگ و گرسنگي
اهالي را خسته كرد. مردم طليطله فرستاده اي به نزد بدر و تمام گسيل
داشتندو اعلام كردند كه در صورت امان حاضرند تسليم شوند و سران
شورش را تحويل دهند. طليطله با اين شروط , دروازه هاي خود را گشود و
امير عبدالرحمن تمام بن علقمه , يكي از نزديكان خود را عامل پايتخت قديم
گوت كرد و بدر زعماي شورش را به قرطبه برد. عبدالرحمن آنان را كشت و
به دار آويخت تا مايه پند و عبرت ديگران باشند.
در سال 150 هـ . ق (767 م ) . ابوالصباح يحصبي , زعيم ريمنيان و دوست
و هم پيمان عبدالرحمن در روزهاي نخست و شريك او در پيروزي شكوهمند
مساره , شورش كرد.
عبدالرحمن براي سركوبي شورش ابوالمصباح به نيرنگ و فريب روي
آورد. به او امان داد و به قرطبه دعوت كرد. ابوالصباح با چهارصد تن از
بهترين سوارانش به حضور عبدالرحمن رسيد. هنگامي كه ابوالصباح وارد
قصر امير شد , بين آنان گفت وگو و مناقشه اي درگرفت . عبدالرحمن برآشفت
و دستور داد كه مهمانش را كشتند و سرش را براي پيروانش ـ كه بدون
واكنش مهمي پراكنده شدند ـ فرستاد.
در سال 152 هـ . ق (769 م ) بربرها به رهبري فردي از ميان خود ـ كه
مدعي نسب شريف براي خويش بود كه به حسن بن علي (ع ) مي رسيد , و
خود را عبدالله بن محمد مي ناميد ـ مستقلا شورش كردند. عبدالله به
« مكناسي » مشهور شد زيرا از قبيله مكناسه , يكي از بطون بربر
بود.
عبدالرحمن نتوانست جنبش اين بربر را ـ كه در حدود بيست سال طول
كشيد ـ سركوب كند تا اين كه دو نفر از ياران مكناسي بر او توطئه كردند و او
را در قويه « العيون » كشتند و سرش را براي امير عبدالرحمن به قرطبه
آوردند . اين واقعه در سال 160 هـ . ق (776 م ) بود .
عبدالرحمن از اين فتنه ها و شورش هاي پي درپي ـ كه بسيار فراوان بود و
ما در اين جا فقط موارد مهم , بارز و بيانگر خط سياسي ثابت و دائمي را بيان
كرديم ـ عبور كرد و مهارت , سياست و توانايي خود را در رويارويي با
مصائب و مشكلات نشان داد و موجب شد كه دشمنان بي شمار او , اميد خود
را براي از بين بردن حكومت عبدالرحمن از داخل اندلس , به كلي از دست
بدهند.
براين اساس برخي از كينه توزان و مخالفان دولت اموي , در اين ترديد
نكردند كه با نيروهاي خارجي و بيگانه همكاري كنند تا با مساعدت و ياري
آنان از امارت اموي قوطبه خلاص شوند.

|
مفاهيم ارزشي نهج البلاغه
|

سيري در مفاهيم نهج البلاغه به ترتيب حروف الفبا
بخش دوم و پاياني
زندگاني ات كوتاه است و ارزشت ناچيز , و آرزوي تو داشتن خرد. آه از
كمي توشه , درازي راه , دوري سفر و سختي محشر!(1 )
23 ـ طاووس مصرعي زيبا از قصيده بي پايان هستي
درا ين ميان طاووس با آن پرهاي پيچاپيچ و دم كشيده اش , يكي از
شگفت انگيزترين و زيباترين پرندگان است . كه خداوند او را براساس
استوارترين هماهنگي ها آفريده است و رنگ آميزي اش را در رديف زيباترين
رنگ آميزي ها به انجام رسانده است .
اين پرنده آن گاه كه آهنگ جفت خويش كند , دم درهم رفته اش را چونان
چتري مي گشايد و سايبان سرش قرار مي دهد , تو گويي دمش بادبان كشتي
است كه ناخدايش برافراشته است , به دم رنگارنگش مي نازد و بدان فخر
مي فروشد...
پنداري استخوان پرهايش ميله هاي سيمين است و پرهاي هاله مانندش
كه خورشيدسان بر آن روييده است ـ چونان زرناب و قطعه هاي زبرجد.
اگر او را به گل ها و گياهان روييده از زمين مانند كني , گويي كه از تمامت
گل هاي بهاري دسته گلي فراهم آمده است و اگر با رنگ آميزي جامه ها
مقايسه اش كني حله هاي پرنقش و نگار يا دستبافته هاي خوش نقش يمني را
خواهي يافت . و اگر در زيورها جستجويش كني , به سان نگين هاي گوناگونش
خواهي ديد كه در نقره هاي جواهرنشان نصب مي شود. با ناز و نشاط فراوان
مي خرامد و د م و بال هايش را برانداز مي كند , پس زيبايي جامه و رنگ هاي
جواهر نشانش او را به قهقهه وامي دارد , اما چون به ساق پاي خويش نگاه
مي افكند , گريان با آهنگي كه از درماندگي اش پرده برمي گيرد و بر
دردمندي اش گواهي راستين است فرياد مي كشد , چرا كه ساق هاي اين پرنده
زيبا چونان ساق خروس دورگه باريك است و از قوزكش خاري نك تيز و كم
پيدا سرزده است .بر فراز گردن اين پرنده به جاي يال , كاكلي سبزفام و
پرنقش و نگار در نگاه مي نشيند , و برآمدگي گردنش به گردن بلورين كوزه ها
ماننده است و از نقطه فرودين گردن تا شكم , درست به زيبايي وسمه يمني
رنگ آميزي شده است . يا به آيينه شفافي ماند كه پرده اي از حرير بر آن
افكنده باشند. تو گويي كه اين عروس زيباي طبيعت , در معجر سياهي
پيچيده و پوشيده است , اما سياهي اش را چنان آب و رنگي است كه گويي
سبزي بسيار خوشرنگي با آن درآميخته است .
در امتداد شكاف گوشش خط كشيده اي است به رنگ بانونه سفيد كه
سفيدي اش را در آن زمينه سياه , درخشش ويژه اي بخشيده است .
كمتر رنگي را مي توان يافت كه طاووس از آن بهره اي نبرده باشد , يا با
شفافيت و زرق و برق جامه اش بدان جلاي برتري نداده باشد. او گل هاي
پراكنده بهاري را ماند كه باران بهاران و گرماي آفتاب در آن نقشي نداشته
است .
جالب تر آنكه اين پرنده هر از چندگاه پرهاي افسانه ايش را بيرون
مي شود و تن به عرياني مي دهد , پرهايش پياپي فرو مي ريزند و از نو
مي رويند , تا دگربار تركيب گذشته خود را باز يابند , بي آنكه ميان اين پرها
پرهاي پيشين اندك تفاوتي پيش آمده باشد , يا رنگي جابه جا شده باشد.
هرگاه به تماشاي دقيق يكي از پرهايش بنشيني , در لحظه اي سرخي گل را
مي نمايدت و در لحظه اي ديگر سبزي زبر جد را وگاه زردي زرناب
را!
راستي را كه هوش ژرف انديش و خردهاي جوشان , ژرفاي اين ويژگي ها
را چگونه دريابند و گفتارهاي توصيف گران به نظرم كشيدن اين همه زيبايي
را چگونه توانند ! و مگر نه اين است كه ناچيزترين اجزايش پندارها را از
ادراك و زبان ها را از توصيف ناتوان ساخته است (2 )
24 ـ ظرف دانش
همه ظرف ها چنانند كه چون چيزي در آن ريخته شود ظرفيت شان كاسته
گردد , مگر ظرف دانش كه با افزودن دانش در آن پيوسته گسترش
يابد . (3 )
25 ـ عبرت آموزي از تاريخ
از آنها كه پيش از شما بودند عبرت گيريد , كه چگونه در خاك غنودند ,
اندامشان از هم گسيخت , ديده ها و گوش هايشان فرو ريخت , شرف و
عزتشان رخت بربست , شادماني و تن آسايي شان از هم گسست . نزديكي
فرزندان به از دست دادن آنان كشيد و همنشيني همسران به جدا شدن از آنان
انجاميد.نه به هم مي نازد و نه فرزند مي آورند , و نه يكديگر را ديدار مي كنند ,
و نه در كنار يكديگر به سر مي برند!(4 )
26 ـ غرور عامل سقوط انسان
و ديگري كه دانشمندش دانند , و بهره اي از دانش نبرده , ترهاتي چند از
نادانان و مايه هاي جهلي از گمراهان , به دست آورده و دام هايي از فريب و
غرور براي مردمان گسترده . كتاب خدا را به راي خويش تفسير كند , و حق را
چنانكه خواهد تعبير كند. مردم را از بلاهاي سخت بي تفاوت سازد و گناهان
بزرگ راآسان شمارد . (5 )
27 ـ فتنه (آزمايش )
كسي از شما نگويد : « خدايا از فتنه به تو پناه مي برم ! » چه هيچ كس
نيست جز كه در فتنه است , ليكن آنكه پناه خواهد از فتنه هاي گمراه كننده
پناه جويد , كه خداوند سبحان مي فرمايد : « بدانيد كه مال و فرزندان شما فتنه
است » . و معناي آن اين است كه خدا آنان را به مال ها و فرزندان مي آزمايد تا
ناخشنود از روزي وي , و خشنود از آن را آشكار نمايد , بي گمان خداوند
سبحان به حال آنان از خودشان داناتر است . با اين همه در بوته آزمون قرار
مي گيرند تا آنچه هست در عمل هاشان عينيت يابد و پاداش و كيفر را سزاوار
شوند . (6 )
28 ـ فتنه گريزي
به روزگار فتنه , اشتر بچه اي را ماننده باش كه نه سواري دادن را پشتي
دارد , و نه دوشيدن را پستاني . (7 )
29 ـ قرآن
بر شما باد به كتاب خدا كه ريسماني است استوار و نوري است آشكار
درماني است سوددهنده , و تشنگي را فرونشاننده , و چنگ در زننده را
نگهدارنده , و در آويزنده را نجات بخشنده . نه كج شود تا راستش گردانند و
نه باطل گرايد تا آن را برگردانند. كهنه نگردد به روزگار , نه از خواندن و نه از
شنيدن بسيار. راست گفت آنكه با قرآن سخن گفت و هر كه بدان عمل كرد
پيشي جست . (8 )
30 ـ قناعت
قناعت ثروتي است پايان ناپذير . (9 )
و نيز فرمود : قناعت دولتمندي را بس , و نيك خوبي نعمتي هماره در
دسترس . (10 )
31 ـ كار و كوشش
كار , كار! به پايان بردن , به پايان بردن ! پايداري , پايداري !
شكيبايي , شكيبايي ! پارسايي , پارسايي ! شما را پاياني است خود را بدان
برسانيد! براي شما نشانه اي است آن را راهنماي خود دانيد! اسلام را
مقصدي است تا رسيدن بدان مقصد برانيد! با انجام آنچه خدا بر شما
واجب كرده و وظايفي كه براي شما بيان داشته , از عهده مسئوليت برآييد! در
اين صورت است كه من در قيامت به سودتان گواهي مي دهم , و از شما دفاع
مي كنم . (11 )
و نيز فرمود :
آن اندك كه تداومش بخشي , به ازآن بسيار كه از آن به ستوه
آيي !(12 )
32 ـ گشايش در تحمل سختي
چون سختي به نهايت رسيد , گشايش در رسد , و چون حلقه هاي
بلاسخت به هم آيد , آسايش در آيد . (13 )
33 ـ گرسنگي و گرسنگان
و اگر خواستمي دانستمي چگونه عسل پالوده و معز گندم و بافته هاي
ابريشمين را به كار برم ليكن هرگز هواي من بر من چيره نخواهد شد و
حرص , مرابه برگزيدن خوراك هاي لذيذ نخواهد كشيد. چه بود كه در
« حجاز » يا « يمامه » كسي حسرت گرده ناني برد , يا هرگز شكمي سير نخورد , و
من سير بخوابم و پيرامونم شكم هايي باشد از گرسنگي به پشت دوخته , و
جگرهايي سوخته , يا چنان باشم كه شاعر سروده :
ننگت آيد كه بخسبي و شكم پر زطعام ديگري پوست بجويد كه به دندان
كشدش . (14 )
و در جاي ديگر فرمايد :
خداوند سبحان , روزي تهي دستان را در خواسته توانگران رقم زده
است . پس درويشي گرسنه نماند مگر كه توانگري از حق او خود را به نوايي
رساند , و خدا آنها را بدين كار بازخواست مي كند . (15 )
34 ـ لطف به دوستان
چون برادر (ديني ات ) از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار , و چون روي
برگرداند مهرباني پيش آر , و اگر خشكي كند با بخشش و دهش پاسخش
گوي , و هرگاه كه او دوري گزيد , تو به وي نزديك شو , و چون درشتي كرد ,
نرمش نما , و در پاسخ كارهاي خلافش خود را به پوزش وادار. به گونه اي كه
پنداري تو بنده اويي و او سرور توست ! و مبادا اين نيكي را آنجا كني كه
نبايد , يا درباره آن كس كه نشايد . (16 )
35 ـ مدارا با خويش و با مشكلات
دل ها را نيز « پيش آمدني » و « پس رفتني » است , آن گاه كه روي آورند به
مستحباتشان واداريد و چون پشت كنند به واجبات بسنده كنيد . (17 )
و نيز فرمود : با درد خود بساز . چندان كه با تو بسازد . (18 )
و نيز فرمود : بر آزاد بايدت تحمل نمود و گرنه هرگز خرسند نخواهي
بود . (19 )
36 ـ نيكنامي

نام نيكي كه از آدمي خدا در ميان مردمان برجاي گذارد بهتر از ثروت
كلاني است كه به ميراث از وي ديگري بردارد . (20 )
و نيز فرمود :
(اي مالك ) و من از خدا مي خواهم با رحمتي فراگير كه او راست , و
قدرت بزرگ وي بر انجام هرگونه درخواست , كه من و تو را توفيق دهد در
آنچه خشنودي او در آن است , از داشتن عذري آشكار در پيشگاه او و
آفريدگانش و گذاردن نامي نيكو در ميان بندگانش , و يادگار نيك در شهرها و
كمال نعمت و فراواني كرامت .
و اينكه كار من و تو را با نيك بختي به پايان رساند و شهادت را نصيبمان
گرداند. كه ما آن را خواهانيم . و درود خدا بر پيامبر و خاندان پاك و
پاكيزه اش و سلام فراوان باد . والسلام (21 )
37 ـ واژگوني جامعه
اي مردم ! ما در روزگاري به سر مي بريم ستمكار , و زمانه اي ناسپاس ,
نيكوكار در آن بدكردار به شمار آيد و ستم پيشه در آن بر سركشي افزايد , نه از
آنچه مي دانيم سود مي بريم و نه آنچه را نمي دانم مي پرسيم ! و از بلايي تا بر
سرمان نيامده نمي ترسيم . (22 )
38 ـ وفاداري
بي گمان وفاداري و صداقت دو همزادند , و من هيچ سپري را
بازدارنده تراز وفا نمي دانم , و هر كه ازچگونگي بازگشت (اوضاع )
باخبرباشد , هرگز خيانت نمي كند. ما در روزگاري به سر مي بريم كه بيشتر
مردم آن بي وفايي را زيركي دانند. و نادانان آنان را چاره انديش خوانند!
خداشان كيفر دهد , چرا چنين پندارند گاه بود كه مرد آزموده و دانا از چاره
كارآگاه است , اما فرمان خدا او را مانع راه است . پس داناي كار چاره را
واگذارد , و آنكه پرواي دين ندارد فرصت را غنيمت شمارد . (22 )
39 ـ همت بلندي
ارزش مرد به اندازه همت اوست , و صداقت وي به اندازه جوانمردي
او , دليري وي هم وزن حميتي كه دارد و پارسايي وي همسنگ غيرتي كه
آرد . (23 )
و نيز فرمود : بردباري و درنگ هر دو همزادند وهر دو از همت بلند
زادند . (24 )
40 ـ ياد مرگ سودمندترين يادها
اي بندگان خدا , از عبرت هاي سودمند , پند پذيرد , و از نشانه هاي
آشكار عبرت گيريد. از آنچه با بياني رساتان ترسانده اند , خود را بازداريد , و
از يادآوري ها و موعظه ها سود برداريد , كه گويي چنگال مرگ بر شما آويخته ,
و رشته هاي آرزوتان را از هم گسيخته , سختيهاي واپسين دم حيات بر شما
ريخته و شما را به آبشخوري كه ميعادگاه شماست كشيده ! و بي گمان هركسي
را برانگيزنده و گواهي همراه است , برانگيزانده اي كه او را به سوي محشرش
راند , و گواهي كه بر كردارش گواهي دهد . (25 )
پانوشت ها :
1 ـ في خبر ضرار بن ضمره الضبابي عند دخوله علي معاويه و مسالته له عن
اميرالمومنين ـ عليه السلام ـ قال : فاشهد لقد رايته في بعض مواقفه و قد
ارخي الليل سدوله و هو قائم في محرابه , قابض علي لحيته يتململ تململ
السليم . و يبكي بكا الحزين و يقول : يا دنيا , يا دنيا اليك غني ! ابي تعرضت
ام الي تشوقت لاحان حينك ! هيهات ! غري غيري , لاحاجه لي فيك قد
طلقتك ثلاثا لا رجعه فيها! فعيشك قصير , و خطرك يسير , و املك حقير. اه
من قله الزاد و طول الطريق , و بعدالسفر و عظيم المورد! همان , حكمت
.77
2 ـ و من اعجبها خلقا الطاووس الذي اقامه في احكم تعديل , و نضد الوانه
في احسن تنضيد , بجناح اشرج قصبه , و ذنب اطال مسحبه . اذا درج الي
الانثي نشره من طيه و سمابه مطلا علي راسه , كانه قلع داري عنجه نوتيه ,
يختال بالوانه , و يميس بزيقانه ...
تخال قصبه مداري من فضه , و ما انبت عليها من عجيب داراته و
شموسه خالص العقيان و فلذ الزبرجد. فان شبهته بما انبتت الارض قلت ,
جني جني من زهره كل ربيع . و ان ضاهيته بالملابس فهو كموشي الحلل , او
كمونق عصب اليمن , و ان شاكلته بالحلي فهو كفصوص ذات الوان قد نطقت
باللجين المكلل . يمشي مشي المرح المختال , و يتصفح ذنبه و جناحيه
فيقهقه ضاحكا لجمال سرباله , و اصابيغ و شاحه , فاذا رمي ببصره الي
قوائمه زقا معولا بصوت يكادييين عن استغاثته , و يشهد بصادق توجعه , لان
قوائمه حمش كقوائم الديكه الخلاسيه , و قد نجمت من ظنبوب ساقه
صيصيه خفيه .
و له في موضع العرف قنزعه خضرا موشاه و مخرج عنقه كالابريق ,
مغرزها الي حيث بطنه كصبغ الوسمه اليمانيه . او كحريره ملبسه مراه ذات
صقال . و كانه متلفع بمعجر اسحم , الا انه يخيل لكثره مائه و شده بريقه ان
الخضره الناضر ممتزجه به , و مع فتق سمعه خط كمستدق القلم في لون
ابيض يقق , فهو ببياضه في سواد ما هنا لك ياتلق , و قل صبغ الاوقد اخذ منه
بقسط , و علاه بكثره صقاله و بريقه و بصيص ديباجه و رونقه . فهو كالازاهير
المبثوثه لم تربها امطار ربيع لاشموس قيظ .
و قد يتحسر من ريشه , و يعري من لباسه , فيسقط تتري , و ينبت تباعا ,
فينحت من قصبه انحتات اوراق الاغصان , ثم يتلاحق ناميا حتي يعود كهيئته
قبل سقوطه , لايخالف سالف الوانه , و لا يقع لون في غيرمكانه . و اذا
تصفحت شعره من شعرات قصبه ارتكب حمره ورديه و تاره خضره
زبرجديه , و احيانا صفره عسجديه ! فكيف تصل الي صفه هذا عمائق الفطن ,
او تبلغه قرائح العقول , او تستنظم و صفه اقوال الواصفين و اقل اجزائه قد
اعجز الاوهام ان تدركه والالسنه ان تصفه . همان , خ 165
3 ـ كل وعا يضيق بما جعل فيه الاوعا العلم فانه يتسع به . همان حكمت
205
4 ـ و اعتبروا بما قد رايتم من مصارع القرون قبلكم , قد تزايلت اوصالهم , و
زالت ابصارهم واسماعهم . و ذهب شرفهم و عزهم , و انقطع سرورهم و
نعيمهم . فبدلوا بقرب الاولاد فقدها. و بصحبه الازواج مفارفتها. لايتفاخرون ,
ولا يتناسلون , ولايتزاورون , و لا يتجاورون . همان , خ 161
5 ـ و آخر قد تسمي عالما و ليس به . فاقتبس جهائل من جهال , و اضاليل من
ضلال . و نصب للناس شركا من حبائل غرور و قول زور. قد حمل الكتاب
علي آرائه . و عطف الحق علي اهوائه يومن الناس من العظائم و يهون كبير
الجرائم همان . خ 87
6 ـ لا يقولن احدكم : « اللهم اني اعوذ بك من الفتنه » لانه ليس احد الا و هو
مشتمل علي فتنه . و لكن من استعاذ فليستعذ من مضلات الفتن . فان الله
سبحانه يقول : « واعلموانما اموالكم و اولادكم فتنه » . و معني ذلك انه سبحانه
يختبرهم بالاموال و الاولاد ليتبين الساخط لرزقه و الراضي بقسمه , و ان كان
سبحانه اعلم من انفسهم , و لكن لتظهر الافعال التي بها يستحق الثواب و
العقاب . همان , حكمت .93
7 ـ كن في الفتنه كابن اللبون , لاظهر فيركب , ولاضرع فيحلب , همان , حكمت
1
8 ـ و عليكم بكتاب الله , فانه الحبل المتين , والنور المبين , و الشفا النافع , و
الري الناقع , و العصمه للمتمسك , والنجاه للمتعلق . لايعوج فيقام , ولايزيع
فيستعتب , ولا تخلقه كثره الرد و ولوج السمع . من قال به صدق , و من عمل
به سبق .
همان , خ .156
9 ـ القناعه مال لاينفذ , همان , حكمت 57
10 ـ كفي بالقناعه ملكا , و بحسن الخلق نعيما . همان , حكمت .229
11 ـ العمل , العمل , ثم النهايه , النهايه , والاستقامه , الاستقامه , ثم الصبر
الصبر , والورع الورع ! ان لكم نهايه فانتهوا الي نهايتكم , و ان لكم علما
فاهتدوا بعلمكم , و ان للاسلام غايه فانتهوا الي غايته , واخرجوا الي الله بما
افترض عليكم من حقه , و بين لكم من وظائفه , انا شاهد لكم و حجيج يوم
القيامه عنكم . همان , خ .176
12 ـ قليل مدوم عليه خير من كثير ملول (الح : مملول ) منه , همان , حكمت
444
13 ـ عند تناهي الشده تكون الفرجه , و عند تضايق حلق البلا يكون الرخا
همان , حكمت 351
14 ـ و لو شئت لاهتديت الطريق الي مصفي هذا العسل , و لباب هذا القمح , و
نسائج هذا القر. ولكن هيهات ان يغلبني هواي , و يقودني جشعي الي تخير
الاطعمه , و لعل بالحجاز او اليمامه من لا طمع له في القرص و لاعهد له
بالشبع ! او ابيت مبطانا و حولي بطون غرثي , و اكباد حري , او اكون كما قال
القائل :
15 ـ ان الله سبحانه فرض في اموال الاغنيا اقوات الفقرا فما جاع فقير الا
بما منع غني , والله تعالي سائلهم عن ذلك , همان , حكمت 328
16 ـ احمل نفسك من اخيك عند صرمه علي الصله و عند صدوده علي
اللطف و المقاربه , و عند جموده علي البذل , و عند تباعده علي الدنو , و عند
شدته علي اللين , و عند جرمه علي العذر , حتي كانك له عبد , و كانه ذونعمه
عليك و اياك ان تضع ذلك في غير موضعه , او ان تفعله بغير اهله . همان , نامه
31
17 ـ ان للقلوب اقبالا و ادبارا , فاذا اقبلت فاحملوها علي النوافل , و اذا ادبرت
فاقتصروابها علي الفرائض . همان , حكمت 312
18 ـ امش بدائك ما مشي بك , همان , حكمت 27
19 ـ اغض علي القذي و الا لم ترض ابدا . همان , حكمت 213
20 ـ ولسان الصدق يجعه الله للمر في الناس خيرله من المال يورثه (لح :
يرثه ) غيره . همان , خ .23
21 ـ و انا اسال الله بسعه رحمته , و عظيم قدرته علي اعطا كل رغبه ان
يوفقني و اياك لما فيه رضاه من الاقامه علي العذر الواضح اليه والي خلقه ,
مع حسن الثنا في العباد. و جميل الاثر في البلاد , و تمام النعمه , و تضعيف
الكرامه , ان يختم لي و لك بالسعاده و الشهاده , و انا اليه راغبون , والسلام
علي رسول الله ـ صلي الله عليه و آله الطيبين الطاهرين و سلم تسليما كثيراـ و
السلام ـ همان , نامه 53
22 ـايها الناس ! انا قد اصبحنا في دهر عنود وزمن كنود , يعد فيه المحسن
مسيئا , ويزداد الظالم فيه عتوا , لانتفع بما علمنا , و لانسال عما جهلنا , و
لانتخوف قارعه حتي تحل بنا . همان , خ 32
23 ـ ان الوفا توام الصدق . ولااعلم جنه اوقي منه . ولايغدر من علم كيف
المرجع . و لقد اصبحنا في زمان قداتخذ اكثر اهله الغدر كيسا و نسبهم اهل
الجهل فيه الي حسن الحيله . مالهم قائلهم الله ! قديري الحولالقلب وجه
الحيله و دونه . مانع من امرالله و نهيه فيدعها راي عين بعد القدره عليها , و
ينتهز فرصتها من لاحريجه له في الدين , همان , خ 41
23 ـ قدرالرجل علي قدر همته و صقه علي قدر مروته , و شجاعته علي قدر
انفته , و عفته علي قدر غيرته . همان , حكمت 47
24 ـ الحلم والاناه توامان ينتجهماعلو الهمه همان , حكمت 460
25 ـ فاتعظوا عبادالله بالعبر النوافع . و اعتبروا بالاي السواطع , و ازدجروا
بالنذر البوالغ و انتفعوا بالذكر و المواعظ , فكان قد علقتكم مخالب المنيه .
وانقطعت منكم علائق والامنيه . و دهمتكم مفظعات الامور و السياقه الي
الورد المورود , و كل نفس معها سائق و شهيد سائق يسوقها الي محشرها
وشاهد يشهد عليها بعلمها . همان , خ 85
همه ظرف ها چنانند كه چون چيزي در آن ريخته شود
ظرفيت شان كاسته گردد , مگر ظرف دانش كه با افزودن دانش
در آن , پيوسته گسترش يابد
از آنها كه پيش از شما بودند عبرت گيريد كه چگونه در خاك
غنودند , اندامشان از هم گسيخت , ديده ها و گوش هايشان فرو
ريخت , شرف و عزتشان رخت بربست و شادماني و تن
آسايي شان از هم گسست

| |