روزنامه جمهوري اسلامي 09/02/1385 صفحه مقالات
حكمرانان اندلس اسلامي


نگاهي به انگيزه و عوامل , از ظهور تا سقوط
قسمت پانزدهم
عصر امارت امويان
عبدالرحمن دراندلس
عبدالرحمن پس از كسب حمايت سه نيروي مهم شبه جزيره ايبريه , تصميم گرفت كه ماجراجويي خود را آغاز كند. او از تنگه جبل الطارق گذشت و در بندر كوچك اندلس , منكب , آن جا كه رهبرطرفداران بني اميه , ابوعثمان بن عبيدالله , به استقبال او آمده بود. فرود آمد. عبدالرحمن به قريه طرش منتقل و در خانه ابوحجاج ساكن شد . اين كار در ربيع الثاني 138 هـ . ق (755 م ) بود . او قريه طرش را پايگاه خود كرد و هيات هاي اعزامي از سوي قبايل طرفدار خود را در آن جا به حضور مي پذيرفت . در آن جا بود كه سربازان و سواران , پيرامون او جمع شدند و گروه هاي اموي با سربازان خود به او پيوستند و از وي پشتيباني كردند , چنان كه گروه هاي يمني از اهالي جند اردن , فلسطين و حمص نيز چنين كردند. حاكم ريه , عامل مورور و يمني هاي قرطبه هم به او پيوستند. باسرعت شگفت آوري قبايل يمني و امول به عبدالرحمن بن معاويه پيوستند و مردم از هر جا به او روي آوردند.
در راه بازگشت يوسف فهري وصميل از سرقسطه و پس از سركوبي متمردان اين شهر , سپاهيان براي استراحتي كوتاه در نزديكي طليطله توقف كردند. يوسف فهري در آنجا از طريق نامه اي كه پسرش براي او فرستاده بود , دانست كه عبدالرحمن درطرش فرود آمده است و گروه هاي مردم پيرامون او گردآمده اند و دعوتش به سرعت گسترش يافته است .
يوسف فورا خطر واقعه را درك كرد و دوستش صميل را براي مشورت خواست . صميل كه با هوش تر بود و از اوضاع اندلس درك بهتري داشت , نظر داد كه مي بايد پيش از انتشار دعوت عبدالرحمن و فراهم كردن ساز و برگ كافي از سوي او , به سراغ اين امير اموي رفته , با او جنگيد و او را از بين برد; ليكن اين خبر به سرعت در ميان سپاهيان پخش شد و مردم از جزئيات حادثه با خبر شدند.
سربازان يمني سپاه را ترك و براي پيوستن به اقوام خود در پيروان عبدالرحمن اموي فرار كردند. قيسي هايي كه در سپاه ماندند , خسته و ناتوان بودند و تمايلي به تداوم جنگ نداشتند; لذا فرماندهان سپاه به ضرورت تاخير مقابله با امويان تمايل يافتند , خصوصا كه زمستان به سرعت مي آمد و چنان كه معروف است , زمستان اسپانيا بسيار سرد و پر برف و باران است . صميل با سختي فراوان اين ديدگاه را پذيرفت زيرا شدت خطر را به خوبي درك مي كرد. سپاهيان به قرطبه رفتند تا خود را براي نبرد آينده آماده كنند.
نبرد مساره
در ذي الحجه 138 هـ . ق (756 م ) . قيسي ها نيروهاي خود را جمع كردند و براي تاييد صميل و دوست فهري او , با روحي سرشار از حماسه حركت كردند. صميل و يوسف اين نيرو را براي بيرون رفتن از پايتخت و حركت به سوي كوره البيره , آن جا كه عبدالرحمن نيروهايش را گرد مي آورد , كافي دانستند.
يوسف و صميل با نيروهاي خود در موازات كرانه غربي رود وادي الكبير پيش رفتند تا به طمشانه رسيدند. در آن جا مدتي براي استراحت و آمادگي بيشتر توقف كردند. در اين اثنا , عبدالرحمن بن معاويه , هم چنان در طرش خود را تجهيز مي كرد و نيروهايي را كه از قبايل طرفدار امويان , بربرها و يمني ها به نزد او مي آمدند , سازماندهي مي كرد; دسته ها را مرتب مي كرد و سپاه ها را سامان مي داد. عبدالرحمن از اين قريه در كوره البيره ـ كه از ابتداي ورود به اندلس در آن جا اقامت گزيد ـ به ريه رفت . عامل ريه با او بيعت كرد و بيش از هزار نفر سواره از يمني ها همراه او به امير اموي پيوستند. سپس به شندو در موازات كرانه شرقي نهر وادي الكبير براي مقابله با دشمنان خود حركت كرد تا به منطقه اشبيليه رسيد. در آن جا شمار بسياري از سواران , از جمله رهبر يمينان اشبيليه , ابوالصباح يحصبي , به او پيوستند.
روز ششم ذي الحجه 138 هـ . ق (756 م ) . دو سپاه در قريه اي به نام « مساره » در اقليم طشانه روبه رو شدند , در حالي كه فقط رود وادي الكبير در ميان آنان قرار داشت . در اين هنگام آب رودخانه در بالاترين ميزان خود و بسيار خروشان بود; چنان كه به هيچ يك از دو طرف اجازه نمي داد از رودخانه عبور كرده , با هم رو به رو شوند و جنگ را آغاز كنند.
سپاهيان امير اموي از يك ضعف اساسي رنج مي بردند و به آذوقه و توشه ضروري محتاج بودند. بدين سبب و از ترس اين كه مبادا بالا بردن آب به درازا كشد و پايين نيايد و گرسنگي در ميان سپاهيان عبدالرحمن مشكل آفرين شود , امير اموي در صدد برآمد كه دشمنانش را فريب دهد; شبانه سپاهيان خود را به قرطبه , پايتخت اندلس , هدايت كند تا مردم را غافلگير ساخته , بر شهر چيره شود و به زاد و توشه اي كه ياران و حاميان يمني او در شهر دارند , دست يابد. هنگامي كه اين تلاش عبدالرحمن شكست خورد , راهي در مقابل او نهاد , جز اين كه در رويارويي كوبنده تعجيل و از بحران غذا در ميان سپاهيانش جلوگيري كند.
روز پنجشنبه 9 ذي الحجه , آب رودخانه اندكي فروكش كرد و عبور از نهر ممكن شد. عبدالرحمن به نيرنگ و فريب روي آورد تا اجراي عمليات را آسان كند; لذا به دشمنان خود چنين وانمود كرد كه خواهان صلح و ترك جنگ است . اين طرح با استقبال فراوان يوسف فهري روبه رو شد. او نه تنها به عبدالرحمن و سپاهيان او اجازه داد كه از رودخانه عبور كنند و به سوي او آيند , بلكه وليمه داد و آنان را سير كرد و آنچه نياز داشتند , در اختيارشان گذاشت . عبدالرحمن كه در حقيقت بر آن نبود كه اختلاف خود با والي اندلس و زعيم قيسيان را از طريق صلح حل كند , صبح روز بعد , روز عيد قربان , دشمنانش را با آغاز جنگ غافلگير كرد.
در آن صبح , در حالي كه فرماندهي سپاه او را بزرگ موالي امويان , ابوعثمان بن عبيدالله , برعهده داشت , سپاهيان دو طرف در يك نبرد خونين با هم جنگيدند. اين نبرد , خصوصا پس از قتل بزرگ سواران قيسي ها , عبيد بن علي , به پيروزي قاطع امير ماجراجو بر دشمنانش انجاميد. يوسف فهري از ميدان نبرد به نواحي طليطله گريخت كه پسرش , عبدالرحمن , در آن جا بود. صميل نيز به جيان فرار كرد.
بدين ترتيب پيروزي عبدالرحمن بن معاويه در نبرد مساره , در روز دهم ذي حجه 138 هـ . ق (756 م ) درهاي پايتخت اندلس را به روي او گشود . او در روز عيد اضحي وارد شهر قرطبه شد; در مسجد جامع شهر نماز گزارد و آن جا امير سراسر اندلس خوانده شد.
امارت عبدالرحمن
وقتي حكومت اندلس به عبدالرحمن بن معاويه رسيد , فهميد كه نمي تواند چندان به خاندان هاي قيسي و يمني اعتماد كند; زيرا از سويي , اساس مصائب و مشكلات جامعه اندلس بودند و جنگ هاي داخلي از آنان نشات مي گرفت . از سوي ديگر , هر يك از اين دو حزب , خود به قبايل , شاخه ها و تيره هايي مختلف تقسيم مي شدند و به واسطه اختلافاتي كه با هم داشتند , به خون هم تشنه بودند; پيرامون رهبران كوچك پراكنده در گوشه و كنار اندلس , جمع شده بودند و هر يك براي منافع و مصالح شخصي و خاص خود تلاش كرده و مي كوشيدند با استفاده از حكومت مركزي , مقداري نفوذ و سلطه براي خود دست و پا كنند.
در واقع وقتي زعماي يمني اطمينان يافتند كه عبدالرحمن ابزار رسيدن آنان به حكومت و سلطنت نخواهد بود , از همراهي او منصرف شدند و به صف مخالفان او پيوستند. از سوي ديگر , با وجود رابطه عميق قيسيان شرق با عموم خانواده اموي , عبدالرحمن نمي توانست به آنان اعتماد كند زيرا مخالفان اصلي وي همين خانواده و پيرو و طرفدار دشمن او , صميل بن حاتم , بودند و همواره از تلخي شكست خود به دست عبدالرحمن ياد مي كردند.
بربرها نيز به علت نارضايتي از دشمنان خود جانب او را گرفتند , نه به سبب دوستي و علاقه مندي خود به او و موضع ثابت و هميشگي شان همراهي با هر شورش و انقلاب بر ضد حكومت و همكاري با كساني بود كه در جهت شكست ابهت و سلطنت عرب بر اندلس تلاش مي كردند , خواه قيسي بود يا يمني ; لذا عبدالرحمن نمي توانست از آنان براي برپايي دولت خود استفاده كند. براين اساس راهي نداشت , جز استفاده از بوميان منطقه , خواه نصراني باشند يا مسلمان ; در حالي كه درباره آنان اطلاعات كافي نداشت و از اوضاع و احوال و گرايش هاي آنان بي خبر بود در نتيجه نمي توانست به آنان اعتماد كند.
براين اساس خواسته هاي او , در ابتدا محدود بود و نمي توانست خود را « خليفه » يا « اميرالمومنين » بنامد; لذا خود را « امير » ناميد و دولت ائتلافي خود را ـ كه از يك ائتلاف شكننده تشكيل مي شد ـ چيزي پايين تر از خلافت قرار داد. شايد اين امر علل ديگري هم داشت كه او را بر آن داشت به لقب « امير » بسنده كند; زيرا كار ساده اي نبود كه عبدالرحمن با وضعيتي كه داشت , اين جرات را بيابد كه ضعف « خلافت » را براي خود برگزيد; چه مي بايد وحدت خلافت , حفظ و حرمت پايگاه و عظمت منصب رعايت شود.
شايد يك احساس عمومي , همچون ديگر مسلمانان , نزد عبدالرحمن موجود بود كه خلافت نمي تواند در يك سرزمين به دور از مهبط وحي و قبله گاه مسلمانان برپا شود.