
تو آن صياد بي قيدي كه باقيدم رها كردي
من آن صيدم كه هر جا مي روم در دام صيادم
با آنكه هفت سال از عروج نوراني اش گذشت , هنوز دل از دام چهره پر جاذبه
آشناي جبهه ها و هم پيمان سجده ها آزاد نگشته است .
كجا مي توان تبسم مشتاقانه لبان , چروك مقتدرانه پيشاني و سترگش و
صلابت عزم آهنين و با شهادت سرخ مظلومانه اش , صلاي حضور و شهود را
از ياد برد.
از كودكي تا دانشكده افسري
در سال 1323 در شهرستان درگز و در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد بعداز
يك سال به همراه خانواده خود در مشهد و سپس از آنجا در شهرهاي
مازندران اقامت گزيد و سرانجام در سال 1342 به اخذ ديپلم رشته رياضي
از دبيرستان اميركبير تهران موفق گرديد . در سال 1343 وارد
دانشكده افسري شد و در سال 1346 از آن دانشكده فارغ التحصيل گرديد . او
در طول دوره دانشكده افسري به جديت در درس و پايبندي به مذهب شهره
داشت .
وضعيت خدمتي تا پيروزي انقلاب اسلامي
پس از يك سال طي دوره مقدماتي رسته توپخانه , به ترتيب در لشكر تبريز و
لشكر كرمانشاه خدمت كرد و در سال 1351 براي گذراندن يك دوره
تخصصي توپخانه تحت عنوان (( دوره هواسنجي بالستيك توپخانه )) به
آمريكا اعزام شد و در اين دوره امتياز نخست را كسب كرد. وي در طول اين
دوره همچون يك مبلغ مذهبي در جلسات بحث و مناظره آمريكاييها شركت
نموده و آنان را به اسلام دعوت مي كرد. پس از بازگشت از آمريكا به عنوان
استاد به مركز آموزش توپخانه اصفهان منتقل شد. در طول پنچ سالي كه در
متن مردم متعهد و انقلابي اين ديار قرار گرفت خود را براي ورود به فضاي
نوراني انقلاب اسلامي آماده مي كرد . او چند روز قبل از 22 بهمن 1357
بازداشت , و با پيروزي انقلاب اسلامي آزاد و با درجه سرواني به دنياي
نوراني خدمت در ارتش اسلامي وارد شد.
ورود به كردستان
با آغاز توطئه سنگين ضدانقلاب در كردستان , در معيت سردار سلحشور
اسلام , شهيد دكتر مصطفي چمران (ره ) , وارد كردستان شد و سپس در مقام
فرمانده عمليات مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران و سپاه پاسداران
انقلاب اسلامي به آزادسازي و پاكسازي شهرهايي همچون سنندج ,
ديواندره , مريوان , سقز , بانه و سردشت همت گماشت . او سرانجام با
تشكيل قرارگاه عملياتي شمال غرب كشور و با در اختيار گرفتن نيروهايي از
ارتش و ژاندارمري , در شهريورماه 1360 به آزادسازي و پاكسازي دو شهر
اشنويه و بوكان پرداخت .
در مسئوليت فرماندهي نيروي زميني ارتش
يكسال پس از شروع جنگ تحميلي , در نهم مهرماه 1360 با فرمان امام
خميني (ره ) در سمت فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي
ايران , در ميدانهاي نبرد حضور يافت و در طول پنج سال انجام وضيفه در
اين مسئوليت خطير , عمليات طريق القدس , فتح المبين , بيت المقدس و ده ها
نبرد ديگر را فرماندهي و هدايت نمود و خود , لايق آن بود كه رهبر كبير
انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره )ف در مورد او , اين گونه توصيف
كند : (( با تقدير از زحماتهاي طاقت فرساي سركار سرهنگ صياد شيرازي
كه با تعهد كامل به اسلام و جمهوري اسلامي در طول دفاع مقدس از
هيچ گونه خدمتي به كشور اسلامي خوداري نكرده و اميد است در آينده نيز
در هر مقامي باشد موفق به ادامه خدمتهاي ارزنده خود
باشد , 65,5,11.. )) .
از مرداد ماه سال 65 تا شهادت
شهيد سپهبد علي صياد شيرازي پس از مسئوليت فرماندهي نيروي زميني
ارتش , بدون وقفه , بنا بر فرمان امام راحل (ره ) به نمايندگي معظم له در
شوراي عالي دفاع منصوب شد كه تا پايان جنگ ادامه يافت . او در سال
1367 در عمليات مرصاد شركت و با روحيه اي بسيجي ضربات محكمي را
بر پيكر مزدوران منافق وارد كرد. پس از پايان جنگ تحميلي با فرمان رهبر
معظم انقلاب اسلامي و فرماندهي كل قوا به معاونت بازرسي ستاد كا
نيروهاي مسلح و سپس با تصويب معظم له و با حفظ سمت قبلي , به
جانشيني رئيس ستاد كل منصوب شد.
سرانجام امير سرافراز ارتش اسلام , پس از جانفشاني هايي كه در صحنه هاي
نبرد حق عليه باطل از خود ابراز نمود , در 21 فروردين 1378 توسط
منافقين كور دل شهيد شد و جان به جان آفرين تسليم كرد. خداوند با
مولايش حضرت ابي عبدالله الحسين (ع ) محشور گرداند و جايگاهي در
منزلگاه شهدا و منزلتي هم شاحن با شهدا عطايش فرمايد.
فرازهايي از پيام مقام معظم رهبري و فرماندهي كل قوا به مناسبت شهادت
امير سپهبد علي صياد شيرازي (78,1,21 )
من المومنين رجال صداقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم
من ينتظر و ما بدلوا تبديلا
امير سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداكار دين و قرآن , نظامي
مومن و پارسا و پرهيزگار , سپهبد علي صياد شيرازي , امروز به دست
منافقين مجم و روسياه به شهادت رسيد.
او مانند ديگر مردان حق از روزي كه قدم در راه انقلاب نهاد همواره سر و
جان خود را براي نثار در راه خدا بر روي دست داشت .
سرزمين هاي داغ خوزستان و گردنه هاي برافراشته كردستان سالها شاهد
آمادگي و فداكاري اين انسان پاك نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه هاي
دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خود گذشتگي او حفظ كرده است .

ققنوس خسته دل
بمناسبت سالگرد شهادت سردار شهيد محمدحسن قاطوسي
(قائم مقام لشكر 25 كربلا)
|

حضور خالصانه
ساعت 9 صبح به راه افتاديم ; من , نبوي , كلبادي , نوبخت و طوسي آرام
از مواضع سنگر اطلاعات خط اول گذشتيم . درست از پشت سر يكديگر آرام
حركت مي كرديم بايد دژ تصرف شده لشگر 33 المهدي را بررسي
مي نموديم . در مسير به تقاطعي برخورديم , قبل از آن كانال دژ بود. به دستور
سردار طوسي , كلبادي جلو رفت و پس از بررسي اوضاع بازگشت . عراقي ها
دقيقا در ديد ما قرار داشتند , تصميم گرفتيم جلوتر برويم . در مسير , چند
خمپاره 60 روي كانال اصابت كرد ساعت 30 : 9 دقيقه صبح بود . بيش از
سي متري به طرف تقاطع نرفته بوديم كه خمپاره اي در كنارمان منفجر شد.
من و كلبادي مجروح شديم . دوربين را به نبوي سپردم تا به سراغ برادران
(لشگر 33 المهدي ) برود . دود غليظي در هوا پخش بود . به علت شدت
انفجار و دود نمي توانستيم كسي را ببينيم ماموريت ما بسيار مهم بود به
همين علت تصميم گرفتم , به عقبه بازگردم تا به علت مجروحيتم مانع كار
ديگران نباشم .
طوسي حدود 50 متر عقب تر از نوبخت بر روي زمين افتاده بود . اما من
كه متوجه نشدم , تركش آن انفجار او را شهيد كرده و لشگر 25 كربلا براي
هميشه از حضور خالصانه او محروم شد.
700 متر پياده با پاي مجروح به طرف سنگر حركت كردم ; آن روز بچه ها
نتوانستند پيكر بي جان طوسي را به عقبه انتقال دهند . تا اينكه 8 سال بعد
پيكر مطهر او را به زادگاهش بازگرداندند.
راوي : مهدي بشارتي
غرق در نيكي
ما در اهواز در پايگاه شهيد بهشتي زندگي مي كرديم . محمدحسن نيز در
همين پايگاه مشغول فعاليت بود. اما بيشتر اوقات در محل خدمتش مي ماند.
يكبار از او پرسيدم : « چرا به خانه نمي آيي » او با مهرباني پاسخ داد :
« رزمندگان ديگري هم هستند كه متاهل مي باشند و زن و بچه دارند از نظر
وجداني عذاب مي كشم كه آنها نمي توانند هر روز به ملاقات همسر و
فزندانشان بروند. »
رفتارش به گونه اي بود كه بسيجي ها او را پدر مي خواندند. حتي
محمدحسن لباس آنها را به خانه مي آورد و مي شست . محمدحسن غرق در
نيكي بود , عشق به پروردگار و خدمت به بنده هاي حضرتش اوج ارادت او به
خالق پاك بود.
راوي : همسر شهيدطوسي
او تشنه بود
محمد حسن تشنه بود , تشنه رسيدن به عدل و برقراري مدينه فاضله
علي بن ابيطالب (ع ) تا آنجا كه ره صدساله را يك شبه پيمود. از همان كودكي
مي دانستم كه اين كودك مرد عمل است . درست چهل و پنج روز مانده به
عمليات والفجر8 به خانه آمد . نگران شدم پرسيدم : چه اتفاقي افتاده است
بي موقع به مرخصي آمده اي
خيلي آرام گفت : « آمده ام , كمك هاي مردمي براي رزمندگان ببرم . توي
اين هواي سرد , بچه هاي مردم مشغول آموزش غواصي هستند. خدا راضي
نيست از غذاي معمولي لشگر بخورند. بايد براي آنها عسل , مربا , شير ,
سركه , صد كيلو ترشي و يك تن برنج ببرم » . همان روز به همراه برادرم و او
راهي كوهستانهاي بهشهر شديم . تا مقداري عسل تهيه نمائيم . مادرش نيز به
همراه زنان روستا وسائل ديگر را فراهم نمود.محمد حسن ققنوس خسته دل
جبهه بود , بايد مي سوخت تا از كنارش مرداني به زلالي آسمان قد علم كنند
و حقانيت او را به جهان اثبات نمايند.
راوي : پدرشهيدطوسي
لشگر پر افتخار 25 كربلا در دامن خود قهرمانان سرافراز فراواني را تقديم
اسلام و ايران عزيز نمود و در بين آنان افرادي وجود دارند كه خود از
بنيانگذاران اين لشگر بوده و به همين دليل سهم مهمي در افتخار آفريني
تمامي فرزندان استان هاي مازندران و گلستان را از آن خود كرده است .
برادر عزيز و بزرگوار شهيد طوسي يكي از اين فرزندان قهرمان مازندران
است كه در بنيان گذاري لشگر 25 كربلا سهم مهمي بر عهده داشت و در
مسئوليت هاي مهمي همچون اطلاعات و فرماندهي و امور ستادي از خود
شايستگي هاي فراواني را به ثبت رساند.
شهيد طوسي چهره محجوب و خستگي ناپذير با شجاعت بي نظيري
كه در خود داشت و تمامي اين سرمايه بزرگ معنوي را تقديم اسلام و ملت
بزرگ ايران نمود.
گفتني است هجدهمين سالگرد شهادت سردار سر لشگر شهيد طوسي
پنجشنبه 17 فروردين 85 در زادگاه آن شهيد والامقام واقع در شهرستان نكا
برگزار گرديد.
خانواده شهيد طوسي سه شهيد با نامهاي محمد حسن , محمد حسين و
محمد ابراهيم را تقديم انقلاب اسلامي كرده است .
محمدحسن تشنه بود , تشنه رسيدن به عدل و برقراري مدينه فاضله علي بن ابيطالب (ع ) تا
آنجا كه ره صد ساله را يك شبه پيمود
شهيد طوسي چهره محجوب و خستگي ناپذير با شجاعت بي نظيري كه در خود داشت و
تمامي اين سرمايه بزرگ معنوي را تقديم اسلام و ملت بزرگ ايران نمود

« وداع »
براساس خاطره اي از شهيد « اسدالله كشميري »
|
حتي خداحافظي هم نكرد. در را كه باز كردم او نبود , خانه ساكت بود و
كفشهايش توي جاكفشي جفت نبودند. جايش خاليست حالا كه نگاه مي كنم
به خانه مان به اتاقش , حالا كه نگاه مي كنم و مي بينم كه كتابهايش دست
نخورده به انتظار او مانده اند , مي فهم كه چقدر جايش خاليست و هر روز و
هر روز چشمهايم به در خشك مي شوند و منتظر مي مانم تا او بيايد و دست
در گردنش بياندازم و او را براي آخرين بار ببوسم و با او براي آخرين بار
وداع كنم .
مي نشينم , روي ايوان داغ و آفتاب خورده اي كه هر بعد ازظهر تابستان
مي نشستيم , روي ايواني كه شبهاي تابستان فرش مي كرديم و او كتاب حافظ
مي آورد و فال مي گرفت و مي خواند , بلند مي خواند و چقدر زيبا مي خواند ,
هنوز صدايش در گوشم تكرار مي شود.
آخرين فال حافظ دلم را تهي مي كند , سرم درد مي كند دست بر گوشهايم
مي گذارم , چشم مي دوزم به سنگفرشهايي كه آفتاب روي آنها پهن شده ...
حياط هم سوت و كور است ...
كوچك كه بوديم , زير همين آفتاب , روي همين سنگفرشهاي داغ بازي
مي كرديم : و زماني كه او روي گلهاي سرخ باغچه آب مي پاشيد , دست در
دست آب و آفتاب رنگين كمان مي ساخت ...صداي خنده هاي پسربچه اي از
آن سوي ديوارها مي آيد , صداي خنده ها بلندتر مي شود , صداي او در گوشم
طنين مي اندازد...
... جايش خاليست , جايش خيلي خاليست و هرروز و هرروز روي
همين ايوان مي نشينم و چشمهايم به درخشك مي شوند و منتظر
مي مانم ...ديگران مي گويند او رفته است , ديگران مي گويند او شهيد شده
است ... حالا مي فهمم كه چقدر دلتنگش مي شوم , حالا مي فهم كه داغ برادر
ديدن يعني چه !
آن هم برادري كه براي آخرين بار دست در گردنش نينداخته و با او وداع
نكرده باشي ...
احساس مي كنم خواب هستم , احساس مي كنم او هنوز هم كنار من
است , آنجا , روي سنگفرشهاي داغ و آفتاب خورده ايستاده است و به گلهاي
سرخ آب مي دهد , چه رنگين كماني !
چشمهايم محو زيبايي رنگين كمان دستهايش مي شوند. آغوش باز
مي كند و به من نزديك مي شود. دستهايش مي درخشد , مي خندد , صداي
خنده هايش در گوشم طنين مي اندازد; مي گويم : براي خداحافظي كه نيامدي
برادر! دستانش را به دو طرف باز مي كند , از كف دستانش رنگين كمان
مي درخشد; مي گويد : من كه جايي نرفتم ... هميشه پيش توام ... گريه نكن
خواهر جان ... بيا و هر چه مي خواهي دست در گردنم بيانداز...
و چنان با نگاهش به وجودم شتافت كه بي اختيار دست برگردنش انداختم .
احساس مي كنم خواب هستم ; ولي نه بيدارم , او همين جاست . صدايش را
به وضوح مي شنوم , صدايش را نزديكتر از تپش قلبم حس مي كنم ; مي دانم
همين جاست , توي همين حياط پر از خاطره , كنار باغچه گل سرخ . توي
اتاقش كنار قفسه كتابها ايستاده و حافظ مي خواند.
او پيش من است ; پيش ما , همه مي گويند او رفته است , ولي من , من روزي
او را خواهم ديد
ثمريم عرفانيان
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي
بنياد شهيد و امور ايثارگران استان خراسان

|
|
|