قسمت سوم
سيدمجتبي مجاهدين
بدعتهاي فرقه ذهبيه
چنانچه اشاره گرديد , اعتقادات فرقه ذهبيه نشان از انحرافات عميق و
دوري ايشان از صراط مستقيم مكتب اهل بيت (ع ) دارد كه ذيلا به چند
نمونه ديگر از آنهااشاره مي كنيم :
1 ـ انكار ولايت امام محمدتقي (ع ) و امامان معصوم بعد از ايشان : آنها معتقدند كه
« معروف كرخي » قطب اعظم ذهبيه بعد از امام رضا(ع ) است و مي گويندكه او
جانشين امام بوده و خود , خرقه و مقام قطبيت از دست امام ستاند! اين
گزافه گويي , اوج انحراف عقيدتي آنها را مي رساند. به اختصار بايد گفت كه :
اولا) به موجب رواياتي از امام رضا(ع ) آن حضرت مخالف تصوف بوده تا
آنجا كه آنها را در رديف كفار بر شمردند , از جمله فرمودند : « هركس نزد او از
صوفيه ذكري شود و به زبان و قلب خود انكار ايشان نكند , از مانيست و هر
كس صوفيه را انكاركند , مانند اين است كه با كفار در حضور رسول الله (ص )
جهاد كرده است . »
ثانيا) هيچ منبع موثقي جز منابع غيرمنطقي صوفيه به اين افسانه ساختگي
نپرداخته اند. به گواهي منابع معتبر تاريخي , امام رضا (ع ) هيچگاه نه در
بغداد زندگي كرده و نه به آن وارد شده بود و حال آنكه طبق نوشته هاي
متصوفه , « معروف كرخي » تا آخر عمر از بغداد خارج نگشته و در حدود سال
200 يا 201 هجري در همانجا وفات نمود . اولين منبع اين افسانه پردازي
مربوط به قرن 5 هجري است .
ثالثا) بنابر اسناد قطعي تاريخي , امام رضا (ع ) در سال 203 هجري به
شهادت رسيدند , يعني دو سال بعد از درگذشته معروف كرخي . حال بايد از
ذهبيه پرسيد كه آيا معروف كرخي در زمان حيات امام (ع ) نيز مرشد و قطب
اعظم بود !
رابعا) با آن اوصافي كه متصوفه براي معروف كرخي برمي شمارند , چنين
شخصي در تاريخ وجود خارجي ندارد. به استناد كتب رجالي (از جمله
قاموس الرجال علام شوشتري ) در منطقه كرخ , و در زمان امام صادق (ع ) و
قسمتي از زمانه امام كاظم (ع ) « معروف نامي » مي زيسته كه نه دوران امام
رضا(ع ) را درك كرده و نه بالطبع ايشان را زيارت كرده است .
خامسا) از همه مهمتر اين است كه آشكار مي شود اعتقاد آنها به امامت ائمه
هدي (ع ) نه خالص بوده و نه كامل . عجبا , عجبا كه « معروف كرخي »
مجهول الهويه از نظر ايشان بر امام بر حق شيعيان حضرت امام محمد
تقي (ع ) برتري معنوي يافته تا آنجاكه شايستگي ستاندن خرقه و مقام
خلافت و جانشيني امام رضا(ع ) را مي يابد! البته ذهبيه براي فرار از اين چاله
به چاهي عميقتر مي افتند و ادعا مي نمايند كه در زمان امام رضا(ع ) امامت به
دو قسمت شد : يك قسم « امامت طريقت » و قسم ديگر « امامت شريعت » ! و
گويند كه امامت طريقت به معروف كرخي و امامت شريعت به امام محمد
تقي (ع ) تسليم شد! لذا ذهبيه پس از آن پيرو طريقت كرخي شدند و شريعت
امامان بر حق را عملا به كناري نهادند.
2 ـ انحراف در فرهنگ مهدويت : همانگونه كه گفته شد ذهبيه به امامت امامان بعد
از حضرت رضا (ع ) قائل نبوده و اينكه بعضا دم از امام زمان مي زنند ,
منظور , « امام زمان نوعي » است نه امام زمان شخصي و فرزند امام
عسكري (ع ) , لذا مي بينيم كه در كمال شگفتي برخي از اقطاب و بزرگان خود
را امام زمان !!! مي خوانند , چنانچه در « رساله تنبيهيه » و در وصف قطب (در
گذشته ) خود , « مجدالاشراف » , آورده اند :
خوان قدرت چيست شخص مهدوي
آن ولي حق به صاحب پيروي
ظل ظل الله امام انس و جان
هادي و مهدي در اين دور زمان
ودر تاريخ ثبت است كه « محمد نوربخش » , از اقطاب سلاسل معروفيه
(در قرن 8 هجري ) , به نام مهدي موعود به جنگ شاهرخ ميرزا رفت ولي
شكست خورد و مورد تاديب اميرگوركاني واقع شد.
3 ـ غلو نسبت به ائمه اطهار(ع ) : مي توان آنان را از اين حيث هم پايه فرقه شيخيه
و پيروان شيخ احمد احسايي دانست . لازم به ذكر است كه بسياري از فقهاي
عظام شيعه از جمله شهيد اول در كتاب لمعه , دو فرقه خوارج و غلات را در
زمره مسلمانان نمي دانند و صوفيه نيز چنانچه مي دانيم در راس غلات
هستند.
4 ـ غلو در حق مشايخ و اقطاب خود : في المثل يكي از مريدان اين فرقه , جريان تولد
يكي از اقطاب خود , يعني ميرزا احمد اردبيلي (و بنا به گفته آنان , وحيد
الاوليا) را چنين مي نويسند : « آبي از آسمان رسيده و نطفه ميرزا احمد بسته
شده و در سه ماهگي در شكم مادر سخن مي گفته است » .
حتي شخصي از اين قماش در شيراز مدعي گرديد كه : « يك شب در
منزلش خروس به هنگام سحر هفت بار به تكلم آمده و هر بار مي گفت
حجه القائم وحيدالاوليا » و سپس آنرا به شعر درآورد :
هم در اين اثنا خروسي چون سروش
آمد از بام عمارت در خروش
گوش بر بانگش چو بنهادم عنان
ديدم اين ذكرش بود رطب اللسان
حجه القائم وحيد الاوليا
پاسخ به برخي از شبهات صوفيه
1 ـ برخي از كم مايگان , خرده مي گيرند كه چرا اهل كتاب (مسيحيان ,
كليميان و زرتشتيان ) در كشور حق فعاليت هاي مذهبي در اماكن عبادي خود
را دارند اما صوفيه از اين حق برخوردارنيستند
پاسخ : اولا) كه اين حق را قرآن و سنت به اهل كتاب داده است امام چنين
حقي از ناحيه منابع ديني به فرقه هاي صوفيه داده نشده است و مي دانيم كه
در نظام اسلامي تمام احكام و حقوق شرعي بايد مستند به قرآن و سنت
باشد.
ثانيا) تفاوتهاي اساسي ميان اديان و فرقه هاي بدعت گذار است . مسيحيت و
يهود و زرتشت خود را مستند به اسلام نمي سازند اما فرق هاي صوفيه
همانند ساير فرقه هاي منحرف ديگري چون بهائيت و بابيت رنگ اسلامي به
خود گرفته و به همين دليل بسيار خطرناك بوده و فعاليتهاي آنها غيرقانوني
است .
ثالثا) روايات فراواني جهت مقابله با بدعت هاي صوفيه از ائمه اطهار(ع )
صادر شده است و سيره و گفتار آنها بر بطلان منش صوفيه دلالت دارد.
2 ـ برخي ديگر مي گويند كه اگر فرقه هاي صوفيه اهل بدعتند و خانقاه از
مصاديق بدعت بشمار مي آيد , پس حسينيه هم بدعت است زيرا پديده اي نو
و جديد مي باشد.
پاسخ : اولا)حسينيه ها اقدام به ساخت فرقه هاي ديني نكردند و موجب
كم رنگ شدن حضور مردم در مساجد و تفرقه ميان مسلمين نشده اند. در
حقيقت حسينيه هميشه در كنار مسجد و در راستاي اهداف مقدس آن بوده
است , نه در مقابل آن , و حال آنكه تمام اين پيامدهاي منفي در خانقاه ظاهر
گشته است .
ثانيا) هر امر نو و جديدي را بدعت مي نامند. « بدعت » عبارتست از انتصاب
غيردين به دين و خانقاه به عنوان مكان طريقت ديني در برابر شريعت ديني
بدعت آفرين است .
ثالثا) صوفيان , احكامي در خانقاه جاري مي كنند كه جملگي بدعتند از جمله
عشريه , پيوند اقطاب خود با ولايت , ساقط شدن تكاليف شريعت از فرد
واصل و موارد متعدد ديگر كه قبلا در جاي خود به اختصار توضيح داده شد.
به دليل اهداف در پرده سياسي فرقه صوفيه و پيوند آنها با شبكه ها سري
استعماري و به مناسبت عضويت شماري از سران و انحلال تعدادي از فرق
آنها در لژهاي فراماسونري , لازم است كه شمه اي از اين سازمان استعماري
بدانيم :
در خدمت يا خيانت فراماسونري !
اگر چه نمي توان در اين مختصر , نقاب از چهره اين سازمان سري
سياسي ـ استعماري برداشت , اما طرح پاره اي اعمال آنها بي فايده نخواهد
بود.
اتحاديه فراماسونها يا « بنايان آزاد » در ابتدا تشكلي صنفي (مربوط به
معماران ) به شمار مي رفت , اما از قرن 18 ميلادي و با نفوذ سياست بازان
شياد انگليسي , رشته امور از مسير اصلي و صنفي خود منحرف و ماهيت
ديگري يافت . فراماسونها با بدست گرفتن مشاغل كليدي سياسي , فرهنگي ,
اقتصادي , علمي , هنري , ورزشي و... شبكه اي عنكبوتي از مناصب و افراد
صاحب نفوذ در كليه زمينه ها تشكيل داده تاچنانچه فردي بخواهد پيشرفتي
نمايد ناگزير از عضويت در آن تشكيلات باشد.
امروزه سازمانهاي فراماسوني جهان , همه با القاي آموزه هاي
صهيونيسم و از بطن سازمانهاي انگليسي زاده شده و در واقع اينان فرزندان
اين ارتباط نامشروعند.
اين سازمانهاي مخفي و سري تحت سيطره كامل صهيونيسم جهاني
هستند. نقل جملاتي از كتاب « اسرارسازمان مخفي يهود » نوشته
« ژرژلامين » , ماهيت آن را بيش از پيش آشكار مي كند :
« فراماسونري قدرت مخفي ماست . فراماسونري فقط به منظورمخفي
نگه داشتن نقشه هاي ماست و طرز اجراي اين قدرت مخفي و محل اجراي
آن براي هميشه از ملتها پوشيده است . هدف حكومت ماست , چون زمان
حكومت ما فرا رسد , تمام حكومتها را به استثناي حكومت خود قرباني
خواهيم كرد. »
صدور و گسترش دامنه فراماسونري از انگلستان و حمايت پيوسته از
آنان و تبديل انگليس بعنوان پاتوق گرم و بهشت امن بزرگان آنها , بسيار قابل
تامل و بررسي است . اين شبكه از آغاز در ايران شبكه اي سياسي در جهت
تحقق منويات استعمار پير انگلستان بوده است .
بطور خلاصه مي توان گفت ايدئولوژي ويژه فراماسونها , تساهل در امر
مذهب و دين است و معمولا لاابالي گري و بي مبالاتي آنها در جوامع اسلامي
در قالب تصوف نمودار مي شود. در حقيقت اين سياست استعماري نوعي
مبارزه عملي با تفكرات اصيل والهي ملتهاي مسلمان است . فراماسونها در
كشورهاي اسلامي از يكي بودن خود با دراويش و خانقاه , در هند با تعاليم
بودا و صومعه , در اقوام يهود همساني با آموزه هاي بني اسرائيل و كنيسه و...
سخن مي رانند. پرواضح است كه خانقاه از معابد مورد نظر و توجه
شبكه هاي فراماسونري است كه متوليان آن به تحريف عرفان اسلام و تبديل
آن به شبه عرفان التقاطي آميخته با صوفي منشي و خرابات نشيني و در
خدمت اهداف استعماري مشغولند. در كتاب « ارزش ميراث صوفيه »
مي خوانيم كه : « در بسياري ممالك , لژهاي فراماسوني رفته رفته جاي اين
سلسله هاي طريقت را مي گيرند و آنها را در خود حل مي كنند. » كه مي توان
فرقه « عليخان ظهيرالدله نعمت اللهي » معروف به « صفا » را نام برد كه علنا با
طريقه فراماسونري در هم آميخت .
گرفتن ژستهاي انسان دوستانه پس از انجام خدمات به ظاهر عام المنفعه
همانند ساخت بيمارستان , درمانگاه , مدرسه , كتابخانه , ... و نمايش
چهره هاي خير و خيرانديش از خود , همه و همه براي پوشش صورت افكار ,
اسرار و اهداف در پرده اين فرقه است . البته خاستگاه اصلي فراماسون ها ,
طبقه هاي متمول و مرفهين بي درد جامعه اند كه زندگي اشرافي آنها عاري از
كوچكترين مشي انقلابي است . بينش دنياگرايانه اين جريان سياسي در
راستاي تحقق اهداف استعماري دولت مادر(انگلستان ) بوده و آن دولت
همواره ايشان را به قبضه كردن بازارهاي اقتصادي و نفوذ در فعاليتهاي كلان
بازرگاني و تجاري تشويق مي كند.
بديهي است كه عضوگيريهاي آنها ابتدا با حربه تطميع نخبگان سياسي ,
فرهنگي , اقتصادي , علمي , هنري , ورزشي , ... و سپس با دعوت عامه مردم
(البته پس از تبليغ گسترده خدمات اقتصادي واجتماعي خود) صورت
مي گيرد.
آيا براستي ارائه خدمات اجتماعي مشكوك و به ظاهر عام المنفعه از
طرف جريان مذكور مي تواند باعث تطهير كارنامه فراماسونري در نزد مردم
انقلابي ايران گردد و آيا ممكن است بدين سادگي اهداف آنان به محاق
فراموشي سپرده شود !
شيوه هاي نفوذ صوفيه
1 ـ از آنجا كه اكثر روساي اين گروههاي منحرف , يا خود از سرمايه داران و
متمكنين محسوب مي شوند و يا از حمايت مالي افراد ثروتمند برخوردارند و
يا از كيسه دول مادر تغذيه مي شوند , لذا مهمترين ابزار ايشان براي جذب
افراد و گسترش عقايد انحرافي خود , امكانات مالي است . صرف هزينه هاي
هنگفت در امور عام المنفعه در همين راستا صورت مي پذيرد.كمك مالي و
ساخت مدرسه , بيمارستان , كتابخانه , خوابگاه دانشجويي و.. از اين جمله
است . تاكيد آنان بر سرمايه گذاري در امور آموزشي , پرورشي و فرهنگي ,
حاكي از برنامه هاي دراز مدت اين جريان خزنده دارد كه دورانديشي و تامل
مسئولين مربوطه را مي طلبد.
2 ـ برپايي مراسم مذهبي به مناسبتهاي گوناگون ـ اعم از جشن يا سوگواري ـ
و استفاده از سخنرانان بليغ و مداحان خوش صدا , از ديگر شيوه هاي كاري
اين گروههاست . آنان با سواستفاده از ارادت قلبي مردم , بخصوص جوانان
اين مرز و بوم به ائمه اطهار(عليهم السلام ) , عقايد التقاطي و مسموم خود را
از اين طريق منتشر مي نمايند.
اخيرا آنان اقدام به توزيع سي دي هاي مجالس خود نيز مي نمايند.
3 ـ خوشرويي , گشاده دستي و اهتمام در حل مشكلات ديگران
(عمدتااقتصادي )
4 ـ تبليغ چهره به چهره
5 ـ استفاده از جاذبه هاي اشعار حافظ , عراقي , مولوي و ...
6 ـ برگزاري جلسات مختلط و بعضا استفاده از گزينه هاي غيراخلاقي براي
فريب و جذب جوانان , از ديگر تاكتيكهاي مورد استفاده آنها در پيشبرد
مقاصدشان مي باشد.
لازم به توضيح است آنان عقايد باطل خود را به صراحت بيان نمي دارند
چرا كه در چنين حالتي , مريدي نخواهند يافت , بلكه آن را در لفافه اي از
مسائل معنوي و حق عرضه مي دارند. لذا شايد در ابتداي امر و در مواردي ,
نه تنها نتوان به آنها ايرادي وارد دانست بلكه حتي آنان را انسانهايي والا
بيابيم . در نتيجه برخورد با چنين گروههايي كه نقاب اعتقاد به صورت داشته
و به جنگ عقايد آمده اند , در ابتدا مشكل مي نمايد.

|
حكمرانان اندلس اسلامي
|
قسمت اول
نگاهي به انگيزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
مقدمه گردآورنده : علي صدري اتابك
امروزه به رغم اهتمام و عنايت ويژه پژوهشگران و محققان به كتابخانه
اندلس و باوجود وفور كتاب هايي كه در زمينه تاريخ , تمدن و ادبيات اين
سرزمين تقديم خوانندگان شده است , همچنان به تحقيق و مطالعه هر چه
بيشتر در اين باره نياز است . در مقايسه با مطالعات وتحقيقات انجام شده
درباره ميراث مسلمانان مشرق زمين , مطالعه و بررسي تاريخ و تمدن
اسپانياي اسلامي بسيار دير آغاز شد , البته گروهي از خاورشناسان در اين
باره كارهاي گسترده اي كرده اند اما هنوز براي زدودن گرد وغبار اهمال و
نسيان از چهره بسياري از يادگارهاي تمدن اندلس كاري انجام نشده است .
هنوز شمار نامعلومي از كتاب هاي خطي به يادگار مانده از دوران
شكوفايي تمدن اندلس در زمينه ادبيات , تاريخ و ديگر علوم در كتابخانه هاي
جهان , خصوصا در مجموعه ها و كتابخانه هاي ديرها و كليساهاي اسپانيا
پراكنده است , برخي از اين كتاب ها مرتب و فهرست بندي شده است و
برخي ديگر از نظر عنوان و محتوا ناشناخته اند و شايد ناپيدا.
از ابتداي قرن بيستم به طور خاصي پژوهشگران عرب با ترديد جدي و
كندي فراوان و در عين حال با اعتماد به نفس شايان توجه و رغبت زياد به
موفقيت و توان كسب نتيجه , پا به اين ميدان گذاشتند. هر چند آنچه تاكنون
انجام داده اند نه مطلوب است و نه كافي , در عين حال با انتشار هر منبع
تحقيق شده و هر تاليف و تصنيف جديد , حقايق ناشناخته ومعلوماتي
جالب توجه و ارزنده نمايان شد. اين حقايق و معلومات به تعلق خاطر ما به
ميراث اندلس فزوني مي بخشد و روحيه كار و تلاش هر چه بيش تر را براي
آشنا كردن خوانندگان با اين ميراث عظيم ـ كه در حقيقت يكي از
باشكوه ترين و زيباترين صفحات تاريخ و تمدن مسلمانان در قرون وسطي
است ـ در انسان تقويت مي كند و بدان نيرو مي بخشد.
بر همين اساس بر آن شدم به منظور ترسيم چهره اي دقيق تر و شفاف تر
از تطور حوادث در اندلس در چهار قرن نخست حضور اسلام را بررسي
كنم . در واقع در اين كار تعمد داشتم كه حكمران هاي اندلس را بررسي كرده
و در برهه مذكور ديدگاهي نو عرضه كنم . از خداي سبحان و متعال مسالت
دارم كه به نتايج مطلوب نايل آيد.
اسپانيا اندكي پيش از فتح اسلامي
روزگار پاياني گوتهاي باختري
) كه با تكيه بر پشتيباني گوتها و Theodosius امپراتور تئودوسيوس (
) و بقاياي و Han ) , هون ( Alaine طوايف وحشي متحد آنان يعني آلان (
) به قدرت دست يافته بود , از آنان در برابر ساكنان اصلي Wandales اندال (
كشور يعني روميها , جانبداري مي كرد به طوري كه پس از مرگ تئودو سيوس
در سال 395 آلاريك , رهبرگوتهاي باختري , نيرومندترين شخصيت در
سراسر اروپاي مياني و باختري به شمار مي رفت .
) پسر تئودوسيوس , امپراتور روم غربي , Honorius هونوريوس (
) Stilicho فرماندهي سپاهيان خود را به واندالي كاردان به نام ستيليكو (
سپرده بود و اين امر موجبات حسادت آلاريك و كشمكش او را با ستيليكو
فراهم آورده بود و مي خواست به جاي او بنشيند. ستيليكوكه از منويات
آلاريك و ويژگيهاي متحد او آگاه بود , كوشيد تا شر آنان را از سر حكومت
روم كوتاه كند اما هونورويوس از فرمانده خود دست شست و او را در سال
408 م . به اتهام خيانت اعدام كرده و بدين ترتيب تنها نيرويي را كه
مي توانست از اشغال احتمالي ايتاليا توسط آلاريك جلوگيري كند , از سر راه
او برداشت .
آلاريك نيز بي درنگ با بسيج سپاهيان خود به سوي غرب حركت كرد.
هونوريوس از ترس او رم را ترك كرد و به راونا , واقع در شمال ايتاليا پناه
برد.
آلاريك پي در پي بر رم مي تاخت و اهالي روم نيز با جان ومال از خود
دفاع مي كردند اما سرانجام شكست خوردند و آلاريك و ويزيگوتهاي
همدست او توانستند در سال 410 م . اين شهر جاودان را به اشغال خود
درآورند. بدين ترتيب سراسر باختر اروپا به تصرف آلاريك درآمد و او در
شمال ايتاليا دست به ويرانگريهاي وحشتناكي زد كه جز مرگ وي كه اندكي
بعد از اشغال رم اتفاق افتاد , نتوانست ايتاليا را از ويرانگريهاي او نجات
دهد.
) فرماندهي گوتهاي باختري Ataulf پس از مرگ آلاريك , آتااولف (
وگروهكهاي وحشي متحد آنان را به دست گرفت و به شيوه سلف خويش
فجايع سخت و دردناكي در ايتاليا به بار آورد. سپس با قواي خود به « گةل »
حركت كرده از آن جا وارد اسپانيا شد و با گوتهاي خاوري يعني استروگوتها
) و واندالهاي متحدآنان به كشمكش Sueves ) سوتوها ( Ostroqoths (
پرداخت . سرانجام حكومت به سازش و آشتي با آتااولف مجبور شد و او را
) جاي داد . (415 ـ Toulous در بخش جنوبي گل در اقليم اطراف تولوز (
418 م ) .
دولت امپراتوري پس از جاي دادن آتااولف و متحدان ويزيگوتي او در
جنوب « گةل » آنان را بر طوايف وحشي ساكن اسپانيا مسلط ساخت . آتااولف
جنگ پراكنده و دامنه داري را عليه اين طوايف به راه انداخت كه در نتيجه
آن , آلانها به مواضع اوليه خود عقب نشستند و در ساحل شمال , مشرف بر
خليج بيسكاي محدود شدند.
سوئوها نيز به منتهي اليه ضلع شمال غربي شبه جزيره رانده در همان
جا ماندگار شدند و بدين ترتيب شرشان كوتاه شد. اما واندالهاي از خود
پايداري نشان دادند ليكن آنها نيز سرانجام در برابر ويزيگوتها شكست
خوردند و به سمت جنوب عقب نشستند. مدتي كوتاه در كرانه جنوبي شبه
جزيره , معروف به ايالت بايتيكاي يونان باستان , اقامت گزيدند. در سال
) تحت فشارهاي مداوم ويزيگوتها , Gaisetic 429 م . رهبر آنان گايسريك (
ناچار شد به افريقا برود. اما پيش از آن , شهرهاي مهم و آباد بايتيكا مانند
هيسپاليس (سويليا , اشبيليه ) , نو واكارتاگو (قرطاجنه ) , گاداس (گوادكس ,
قادش ) , مورگي (مرسيه , مورسيا) , كوردوبا ( قرطبه , كوودووا) و غيره را
تخريب كرد و طبق عادت واندالها , در پي خود از اين سرزمين آباد ويرانه اي
برجاي گذاشت . آنها تاثير ژرفي از خود در اين سرزمين برجاي گذاشتند به
حدي كه نام قديمي آن « بايتيكا » (معرب آن بيطي ) بتدريج رنگ باخت و از
آن پس « واندالوسيا » , يعني سرزمين واندالها نام گرفت . بعدا عربها اين نام را
به صورت « اندلس » درآوردند و آن را بر سراسر اين شبه جزيره اطلاق
كردند.
گوتهاي باختري در شبه جزيره استقرار يافتند و بتدريج قلمرو خود را
در اطراف و اكناف آن گسترش دادند. بعد از آتااولف , رهبر توانايي به نام
) در ميان ويزيگوتها ظهور كرد كه توانست سراسر شبه جزيره را Valia واليا (
زير سلطه آنان درآورد. رابطه واليا نيز با امپراتوري رابطه پيرو يا تحت
) وحشي به حكومت Odoacer الحمايگي بود . از همان زمان كه او دوآكر(
بخش غربي دولت روم چشم طمع دوخت و امپراتور بيزانس , زنون , نيز در
چهارم سپتامبر سال 476 م . حكومت او را بر ايتاليا به رسمت شناخت . در
حقيقت دوران امپراتوري روم غربي به سرآمد و تمامي پيروان وحشي آن از
وابستگي بدان آزاد شدند و بدين ترتيب گوتهاي باختري به تمامي زمام
حكومت اسپانيا را در دست گرفتند و خويشتن را شهرياراني كاملا مستقل
خواندند . حدود 9 سال پيش از آن , يعني در سال 467 م , رهبر آنان يوريكا
) عملا لقب پادشاه را به خود گرفته بود و به همين دليل نيز بنيانگذار Euric (
حكومت ويزيگوتها در اسپانيا به شمار مي آيد.
حكومت ويزيگوتها در اسپانيا
يوريك از همان زمان كه زعامت گوتها را به دست گرفت , كوشيد تا
حوزه اقتدار خود را به تدريج توسعه ده و آن را بر سراسر شبه جزيره ايبري
بگستراند. وي سخت علاقه مند بود تا در كنار شبه جزيره ايبري , جنوب گةل
و شمال اسپانيا و بخش بزرگي از غرب را نيز ضميمه دولت خود سازد. لذا
اقليم لوزيتانيا (پرتغال ) را فتح كرد و آن را زير نفوذ خويش درآورد. قلمرو
پادشاهي خود را تا جنوب كشانيدو اقليم با يتيكا و ايالت كارتاژ روم قديم ـ
جنوب غربي شبه جزيره ايبري ـ را ضميمه آن كرد. او تلاشهاي خود را در
شمال رشته كوههاي پيرنه پي گرفت و بآدل و مارسيليا استيلا يافت . بدين
سال , دامنه حكومت او از دورترين بلنديهاي فرانسه مركزي تا منتهي اليه
جنوبي اسپانيا كشيده شد و دو ملت بزرگ گةل ... روم در جنوب آن را زير
سلطه و حاكميت خود درآورد.
اينان , مللي متمدن و اكثرا كشاورز بودند , شمار آنان به مراتب فزون
برگوتها بود. بيشترشان كاتوليك بودند و به لحاظ معنوي تحت نفوذ كشيشها
قرار داشتند كه اينان نيز به نوبه خود از قدرت مركزي روم و اسقف بزرگ آن
فرمان مي بردند.
اما گوتها , مسيحياني آرين كيش بودند. پيروان اين آيين به الوهيت
مسيح باور نداشتند , براي كشيشان حق وساطت ميان خدا و مردم قائل
نبودند . براي مريم باكره موقعيت ممتازي نمي شناختند , و در عبادت نيز
روش خاص خود را داشتند. بنابراين , ديري نپاييد كه ساكنان اصلي شبه
جزيره , يعني گلها و ايبرها از حكومت گوتها بيزار و متنفر شدند و كشيشها
نيز سعي كردند به اين احساس نفرت دامن بزنند چرا كه گوتها با هر گونه نفوذ
معنوي آنها بر مردم مخالف بودند و با آن مبارزه مي كردند.
با گذشت زمان و سبب اعمال فشار گوتها بر كشيشها , اين احساس
نفرت شدت يافت و موقعيت آنان را در ميان مردم سست و لرزان كرد به
طوري كه وقتي كلويس , سردار فرانكها , دست به قيام و پيشروي به سمت
جنوب زد , چون كاتوليك بود , كشيشها بي درنگ به حمايت از وي برخاستند
و رومي هاي گةل نيز به او پيوستند كه در نتيجه , كلويس توانست گوتها را به
سمت جنوب عقب براند و آنان را از تولوزنيز كه سالها مقر فرمانروايي
ايشان بود , بيرون كند . سپس در سال 507 م در « وويه » , واقع در شمال
پواتيه , ضربه نهايي را برگوتها وارد آورد و آنها را از تمامي سرزمينهاي
تحت اختيارشان در گةل بيرون راند , به طوري كه تنها اقليم سپتمانيا در
دست ايشان باقي ماند.
بدين ترتيب , دامنه نفوذ گوتها در ايبري محدود شد و رابطه اين شبه
جزيره با ديگر جهان اروپا در شمال رو به ضعف نهاد. وحدت شبه جزيره
ايبري در زمان حاكميت گوتها براي نخستين بار در تاريخ , « اسپانيا » را به
صورت يك واحد سياسي و نژادي درآورد كه اين امر از اهميت خاصي
برخوردار بود; زيرا شناخت يونان باستان از اين سرزمين به غرب و
قسمتهايي از جنوب آن محدود مي شد. پايتخت شبه جزيره ايبري در دوره
رومي ها , تاراگونا (تاراكو) , واقع در جنوب باركينو بوده است در حالي كه
گوتها تمامي اين شبه جزيره را يك كشور قلمداد كرده و « تولدو » يا طليطله را
كه شهري مركزي و در وسط شبه جزيره واقع بود , به پايتختي برگزيده
بودند.

| |