نگاهي منتقدانه به فيلم « يك بوس كوچولو » از فيلم هاي نمايش
داده شده در نيمسال دوم سال 84
اشاره
در نيمسال دوم 1384 سينماهاي كشورمان محل نمايش فيلم هائي
بودند كه با شعارها و وعده هاي دولت اصولگرا در زمينه فرهنگ و هنر
تناسبي نداشتند. بعضي از اين فيلم ها حتي توقيف شده هاي دولت
گذشته بودند كه در دولت جديد مجوز نمايش عمومي گرفتند. در اين
فيلم ها سياه نمائي چهره جامعه , اهانت به فرماندهان دفاع مقدس ,
ترويج از چهره هاي معاندي همچون اعضاي كانون غيرقانوني
نويسندگان و موارد منفي و غيراخلاقي موج مي زند.
فيلم « يك بوس كوچولو » يكي از فيلم هاي نمايش داده شده در
نيمسال دوم است كه اينك نقد آنرا ملاحظه ميفرمائيد.
4 ـ نام فيلم : « يك بوس كوچولو »
نويسنده و كارگردان : بهمن فرمان آرا
تهيه كننده : عليرضا شجاع نوري
با مشاركت : بانك كشاورزي
خلاصه فيلم
اسماعيل شبلي پيرمرد 72 ساله داستان نويسي است كه در آپارتمان
شخصي اش در حال نگارش قصه اي بنام نبش قبر است .
نبش قبر , داستان مرداني از نسل انقلاب بنام كمال و جواد است كه
كمال سعي دارد با نبش قبر پدر زنش بنام حاجي كه بازاري و نزول خوار
بوده , سندي را به اثر انگشت او ممهور كند تا به اصطلاح بخشي از ارث
و ميراثش را كه حق همسر و فرزندانش مي داند از وي بستاند. شبلي به
هنگام نگارش , سه پاكت نامه را در جلوي خود مي گذارد كه يكي براي
كانون نويسندگان ايران (نماينده نسل قديم ) , ديگري براي پسرش حميد
(نماينده نسل انقلاب ) و آخرين پاكت براي نوه اش اميرحسين (نماينده
نسل سوم ) مي باشد. ليواني نيز در جلويش قرار دارد كه بعدا مي فهميم
آغشته به سم بوده و شبلي قصد خودكشي داشته است . در اين ميان زن
همسايه خانم بصيري زنگ مي زند و ادعا مي كند قناري كه برادرش نزد
او به امانت گذاشته , مرده است و از شبلي مي خواهد قناري مرده را تا
صبح نزد خود نگه دارد زيرا او مي ترسد. شبلي مي پذيرد و به پشت
ميزش برمي گردد اما مجددا زن همسايه ديگري زنگ در را به صدا
درآورد و از او طلب شكر مي كند. او كه به تلخي زندگي عادت كرده تمام
شكرهايش را به زن همسايه كه بعدا درمي يابيم فرشته مرگ بوده مي دهد.
او اين فرشته را در لباس سفيد مشاهده مي كند. وقتي دوباره پشت
ميزش براي خودكشي بازمي گردد اينبار زنگ آيفون به صدا درمي آيد.
آيفون را برداشته متوجه مي شود دوست قديمي اش بنام حميدرضا
سعدي كه 38 سال پيش به سوئيس رفته بود به ديدارش آمده است .
سعيد نيز نويسنده است و از پيش از انقلاب به جهت سانسور آثارش به
سوئيس رفته بود. تا سعدي وارد شود او ليوان سم را با حسرت دور
مي ريزد و منتظر سعدي مي ماند.
سعدي و شبلي تا صبح بيدار مي مانند و ياد خاطرات گذشته را زنده
نگه مي دارند. آنان با ياد هوشنگ گلشيري (نويسنده عضو كانون
نويسندگان كه به دليل آثار ضدديني و انقلابي اش مورد تشويق كشورهاي
غربي قرار گرفته بود) مرگ او را زود هنگام خوانده و به مرور برخي آثار
نويسندگان خارجي مي پردازند. سعدي به نقل از يكي از نويسندگان
خارجي مي گويد كه وي معتقد بوده نويسنده معروف فرانسوي ارنست
همينگوي نمي بايد در زيرزمين خانه اش خودكشي مي كرد بلكه بايد به
قله كوههاي بلند مي رفت و در آنجا مي مرد. سپس سعدي از زندگي
ناموفقش با همسرش ژاله مي گويد كه وي مايل به داشتن فرزند نبود اما
ژاله اصرار داشت كه فرزند داشته باشد تا اينكه او مشروط بر آنكه همه
زحمات فرزندان برعهده ژاله باشد , مي پذيرد كه دو فرزند داشته باشند.
ژاله با دو فرزند خود بنامهاي كامران و پروانه به ايران مي آيند و
كامران به يك عكاس و شاعر بزرگ تبديل مي شود. پروانه نيز كه سه
ازدواج ناموفق داشته به تنهايي در تهران زندگي مي كند. كامران و پروانه
به دور از مهر و محبت پدرانه بزرگ مي شوند و هرگز مورد تحسين و
تشويق او قرار نمي گيرند تا اينكه كامران به دليل كمبود محبت , اقدام به
خودكشي مي كند. ژاله , سعدي را مسئول مرگ پسرش
مي داند.
شبلي نيز براي سعدي نقل مي كند كه با پسرش حميد اختلاف نظر
زيادي دارد اما با نوه اش اميرحسين (كه نماينده نسل سوم انقلاب است )
به شدت ارتباط عاطفي و محبت آميز دارد. او خيلي به امير حسين
اميدوار است . اذان صبح شنيده مي شود كه شبلي تصميم مي گيرد براي
دوست صميمي اش نان تازه تهيه كند. وقتي از خانه خارج مي شود ,
نوه اش اميرحسين وارد مي شود. او براي سعيد نقل مي كند كه پدربزرگش
مبتلا به سرطان ريه است و معلوم نيست تا چه زماني زنده بماند. آنها با
كمال تعجب ملاحظه مي كنند كه قناري زن همسايه كه شب پيش مرده
بود اكنون زنده شده و به آوازخواني مشغول است . نام اين قناري , اميد
است .
فردا صبح شبلي , سعدي را به ديدار دخترش پروانه مي برد. پروانه
پس از گريه از بي تفاوتي پدر نسبت به دو فرزندش گله مي كند و مي گويد
كامران در عكاسي , فرد موفقي بود. او پس از ازدواج در حق پسرش ,
پدري كرد و از مهر و محبت , هيچ براي فرزندش كم نگذاشت اما تشنه
محبت شما بود.
كامران دست به خودكشي زد و مادر او را در قبرستان روستايي در
بالاي كوهي بلند در سنندج دفن كرده و خود نيز در آن روستا مستقر شده
است . پروانه از پدر مي خواهد به ديدار مادر نرود و آرامش او را به هم
نزند. سعدي مي گويد براي آرامش خود به ايران آمده و مايل است مادر
را ببيند. در چند صحنه سعدي از راننده زني زيبا كه او را از فرودگاه به
خانه شبلي آورده گفتگو مي كند كه او همان فرشته مرگ كه شبلي نيز او را
به شكل همسايه خود ديده , مي باشد.
نقد فيلم
« يك بوس كوچولو » سومين فيلم بلند سينمايي بهمن فرمان آرا بعد
از فيلمهاي « بوي كافور , عطر ياس » و « خانه اي روي آب » پس از
بازگشت او از آمريكا به ايران است . « يك بوس كوچولو » فيلمي است
هنري تر با تصاويري زيبا از طبيعت اما با پيامي ظريفتر , هوشنمندانه و
سنجيده تر و در يك كلام پيچيده تر از آثار پيشين . در آثار فرمان آرا
نكات مثبتي ديده مي شود كه او را نسبت به برخي ديگر از كارگردانان
هم فكر خويش متمايز مي سازد بعنوان مثال در تمامي اين آثار به مقوله
مرگ توجه خاصي شده و اين نشان مي دهد كه گويا مرگ يكي از
دغدغه هاي او است . ديگر آنكه اين پيام را به مخاطب القا مي كند كه در
غرب خبري نيست , فريب ظواهر آن را نبايد خورد. او در « يك بوس
كوچولو » از زبان سعدي هنرمندي كه از سوئيس بازگشته مي گويد : من
38 ساله كه توي يك آپارتمان در ژنو زندگي مي كنم نه همسايه ها منو
مي شناسن نه من همسايه ها را. توي آسانسور كه وايسادي وقتي مي يان
تو , انگار نه انگار كه قبل از اونها كسي اون تو بوده , نه سلام و عليكي ,
هيچي . سوئيسي ها اصلا حضور تو را ناديده مي گيرن . هي توي اخبار
مي گن ما جهان سومي ها وحشي و خشن هستيم . ولي اين بي تفاوتي
اونها هزاران بار خشن تر از همه خشونتها است .
از نكات مثبت ديگر در آثار كارگردان حس وطن خواهي و ميهن
دوستي است . او معتقد است كه هيچ كجا براي ايراني , ايران نمي شود.
البته اگرچه او از گذشته بخصوص از عصر هخامنشي به بزرگي و عظمت
ياد مي كند اما آنجا كه به ايران اسلامي پس از انقلاب مي رسد بشدت با
آن مشكل پيدا مي كند.
نكته ديگر آن است كه او بر اين واقعيت تاكيد دارد كه زندگي و
حيات هنرمند يعني توليد اثر هنري . آن هنرمندي كه توليد نداشته باشد
عقيم و ابتر است . البته فرمان آرا فعال بودن هنرمندي از نوع كانون
نويسندگان ايران را خواستار است . (اين كانون پيش از انقلاب با حضور
افراد وزيني چون جلال آل احمد شكل گرفت . آنان با گرايشات چپ
سوسياليستي به توليد آثار هنري مي پرداختند. پس از تحول جلال و
انتقاداتي كه وي از ايشان مي كرد در مقابل او موضع گيري كردند. كم كم
قاطبه ايشان جذب دفتر فرح پهلوي شده و با توجه به گرايشات سياسي
پيشين خود به توليد آثاري عليه دين و روحانيت پرداختند. بعد از
انقلاب عليرغم آنكه ديداري با حضرت امام خميني (ره ) داشتند اما در
مقابل انقلاب ايستادند و به تخريب ارزشها , فضيلتهاي انقلاب اسلامي
و هشت سال دفاع مقدس پرداختند. بسياري از ايشان به خارج از كشور
مهاجرت كردند و به حركتهاي فرهنگي عليه انقلاب پيوستند. پس از
حضور آقاي مهاجراني در وزارت ارشاد از آنجا كه استراتژي غرب عليه
نظام اسلامي از تهاجم نظامي به فروپاشي نظام از درون به وسيله
حركتهاي فرهنگي تغيير يافت به ايران بازگشتند و خواستار فعاليت علني
در كشور شدند.)
جدا از مباحثي كه در بالا مطرح شد برخي نكات منفي فيلمهاي
پيشين كارگردان به اين قرار است : در « بوي كافور , عطر ياس » كارگردان
مستقيما ادعا كرد تا قبل از دوم خرداد , ايران بوي مرگ , نابودي و كافور
مي داد اما پس از دوم خرداد سراسر بوي عطر ياس گرفت . او حتي در
بخشي از فيلم , سخنراني آقاي خاتمي (رئيس جمهور سابق ) در دانشگاه
تهران را به نمايش گذاشت . پس از آنكه مهاجراني (وزير سابق ارشاد)
سيمرغ بلورين بيستمين جشنواره فيلم فجر را به او هديه كرد به وي گفت
اين هديه , پيامي است براي هنرمندان مقيم خارج كه به ايران بازگردند.
مي توان گفت فرمان آرا اين تذكر وزير اسبق ارشاد را در فيلم سوم خود
به زبان تصوير بيان كرد.
بطور كلي عمده ترين پيامهاي فرمان آرا در « يك بوس كوچولو »
عبارت است از : 1 ـ دفاع از جريان شبه روشنفكري داخل كشور كه در
مقابل انقلاب اسلامي , حكومت ديني و ولايت موضع دارند كه نمونه
بارز اين جريان فكري , كانون نويسندگان ايران است 2 ـ دعوت از
هنرمندان شبه روشنفكر مقيم خارج براي بازگشت به وطن 3 ـ فضاي
موجود كشور , آزاد نيست اما بايد ماند و آثار هنري توليد كرد تا نظام
وادار به عقب نشيني شود 4 ـ نسل جوان موجود مي تواند اميد آينده
روشنفكران باشد لذا بايد ماند و روي فكر و انديشه ايشان كار كرد 5 ـ
انقلاب , تاريخ پيش از اسلام ايران را يكسره ناديده گرفته اما جوانان
امروز , آن تاريخ را از ياد نخواهند برد 6 ـ نظام , مخالفين خود را با
تهمت جاسوس آمريكا و يا فراماسونر بودن از صحنه حذف مي كند 7 ـ
هنرمندان نسل كارگردان , عدالتخواه و در نزد نسل سوم , مجبورند 8 ـ
نسل انقلاب همچنان پرخاشگر و لجوج است 9 ـ آينده و حتي بهروزي
در آخرت از آن هنرمندان شبه روشنفكر است 10 ـ اميد به آينده بهتر ,
گوهري است كه نبايد از آن غفلت كرد و....
فرمان آرا در « يك بوس كوچولو » چون « خانه اي روي آب » سه نسل
حاضر را از ديدگاه خود مورد كالبد شكافي قرار مي دهد. يكي نسل
گذشته يا بهتر بگوئيم نسل فرمان آرا (كه مظهرش در فيلم اسماعيل
شبلي است ) , ديگري نسل انقلاب (كه مظهرش پسر شبلي , سروان
نيروي انتظامي , كمال , جواد و راننده سعدي است ) و آخري , نسل بعد
از انقلاب يا نسل سوم (كه مظهرش اميرحسين است ).
نقد سه نسلي كه كارگردان در فيلم طرح نموده است
1 ـ نسل پيش از انقلاب : شبلي و سعدي نماد دو جريان شبه
روشنفكري ـ فرهنگي در مقابل نظام اسلامي هستند كه يكي جلاي وطن
كرده و در آن سو , اسير تمايلات دنيايي به عيش و نوش و خوش گذراني
پرداخته و ديگري عليرغم مشكلات فراوان و اختناق حاكم در داخل
كشور مقاومت كرده و موفق شده مخاطباني در نسل سوم انقلاب
اسلامي بيابد. سعدي پيش از انقلاب به دليل وجود اختناق به سوئيس
مهاجرت كرد. او در آنجا به هرزگي و دنياطلبي محض پرداخت و
نتوانست اثر هنري مطرحي پديد آورد. او نه تنها موفق به جذب
مخاطباني در داخل كشور نشد بلكه از حافظه مردم نيز حذف گرديد. او
پيش از مهاجرت از ايران آثار تاثيرگذاري داشت كه او را شهره هر كوي
و برزن كرده بود. نسل او وي را مي شناختند اما نسل دوم و سوم چيزي
از او بخاطر نداشتند. سعدي خود اعتراف مي كند كه پيش از مهاجرت
مانند موقعيت فعلي شبلي در نزد افكار عمومي ايرانيان محبوبيت داشت
اما پس از مهاجرت وي را فراموش كردند و بنظر كارگردان چون سعدي
از ياد مردم رفت به واقع مرد اگرچه به ظاهر زنده بود. او را نه تنها نسل
دوم و سوم انقلاب بلكه پسرش كامران نيز نمي شناخت بعبارتي چون
سعدي بعنوان يك هنرمند نتوانست جريان فكري خود را در داخل
جاري و ساري سازد ابتر و عقيم ماند لذا در فيلم نيز مشاهده مي كنيم
پسرش مرده و جانشيني بعد از خود ندارد. تكرار صحنه درخت بلند و
بي برگ و باري كه پارچه سياهي روي آن را پوشانده بود هم اشاره به
همين موضوع است . او به واقع به ايران آمد تا بار ديگر هويت خود را
بازخواني كند. اگر شبلي فرشته مرگ را در آخرين لحظات با لباسي
سفيد و زيبا ديد , سعدي در آخرين دم او را چون پيرزني زشت مي بيند
چرا كه او نه به درد كشورش مي خورد و نه خانواده اش بنابراين از ديدگاه
كارگردان , روشنفكر جلاي وطن كرده اي كه اقدام به توليد اثر هنري
نكرده باشد با درخت خشك بي برگ و بار تفاوتي ندارد.
اسماعيل شبلي نويسنده اي است كه برخلاف دوست ديرينه اش
سعدي جلاي وطن نكرد. در مقابل فشارها و محدوديتها مقاومت نمود و
دست از نوشتن برنداشت . شبلي سرطان ريه دارد و نمي تواند به راحتي
نفس بكشد. (اشاره به وجود اختناق و فشار در داخل كشور) او تا آستانه
خودكشي پيش مي رود اما پشيمان مي شود و ليوان سم را داخل
ظرفشويي مي ريزد. شبلي عدالتخواه است . در صحنه اي آنگاه كه سعدي
به وي مي گويد پاسپورتش را در فرودگاه گرفتند از او مي پرسد : از اين
اعلاميه ها امضا كرده بودي (منظور عليه نظام است ) سعدي : تو كه منو
مي شناسي . من نه قبل از انقلاب و نه بعدش هيچ اعتقادي به
اظهارنظرهاي دسته جمعي نداشتم . شبلي : بي خود نبود سوئيس رو
براي اقامت انتخاب كردي . مگه ميشه بي عدالتي رو ديد و حرفي نزد.
سپس از هنرمندان نسل خود به سعدي چنين گزارش مي دهد : از
نسل ما يه عده واقعا مردن يه عده هم مردن و خودشون خبر ندارن . بقيه
هم دچار سكته مغزي , پروستات و هزار جور درد و مرض پيري شدند
كه تعريفي نداره اما يكي دو تا هم مثل شير ژيان روزي 8 ـ 7 ساعت كار
مي كنن (همچون خود شبلي )
كارگردان در خصوص هنرمندان نسل خود آنانكه وطن را چون
هوشنگ گلشيري (عضو كانون نويسندگان ) ترك نكرده و به توليد آثار
هنري پرداختند از زبان شبلي مي گويد : آخرين باري كه تو را (سعدي )
ديدم آن سالي بود كه با گلشيري رفته بوديم چند شهر اروپا داستان
بخونيم . اون وسطها يه هفته اومدم پيش تو. حيف شد كه گلشيري مرد.
63 سالش بود . سعدي : مرگ نوبتي نيست . شبلي : ولي عادلانه هم نبود .
سعدي : تو چند سالته شبلي : 72 سال , براي چي مي پرسي سعدي :
براي اينكه تا الان بايد فهميده باشي كه عدالت يك افسانه است (شايان
ذكر است گلشيري كه چون شبلي فيلم , جلاي وطن نكرد و به توليد آثار
هنري عليه دين و انقلاب اسلامي همت گمارد در طول حياتش چندين
بار مورد تشويق غربيها قرار گرفت كه آخرين بار آن قبل از مرگ و در
كشور آلمان يك جايزه نقدي 20 هزار ماركي بود)
شبلي دستمزد مقاومت و ايستادگي خود را در سايه صبر دريافت
مي كند اولا موفق مي شود نوه اش كه نماينده نسل جوان امروزي است را
بسوي خود جذب كند و ثانيا به هنگام مرگ , فرشته با نثار يك بوسه بر
گونه او در حاليكه كاملا سفيدپوش است براحتي جانش را مي گيرد.
كارگردان همچون فيلم « خانه اي روي آب » تشنه روشنفكران نسل
خود را (چون شبلي ) از همه آلودگيها پاك و عاقبت آنان را ختم به خير
كه گويا بهشتي اند به تصوير مي كشد. از ديدگاه كارگردان , شبلي و امثال
او يك قهرمان و يك هنرمند ايده آل است . هنرمندي كه نه درد دين و نه
انقلاب و دفاع مقدس را دارد. آيا مي توان دم از مردم و زيبايي ايران زد
اما چشم خود را بر روي انقلاب و آئين آنها بست آيا مي توان زندگي در
غرب را تخطئه كرد اما انقلاب كه دست غرب را از اين مرز و بوم قطع
كرد ناديده گرفت آيا زندگي در نظامي كه صدام را عليرغم حمايتهاي
فراوان حاميان غربي اش برجاي خود نشاند و مي رود با خودباوري ,
قله هاي پيشرفت و ترقي علمي را يكي پس از ديگري (چون غني سازي
اورانيوم , سلولهاي بنيادين و....) فتح كند , يك امتياز نيست چرا
كارگردان چشمان خود را يكسره بر روي نور انقلاب اسلامي بسته
است
اصرار كارگردان بر ماندن هنرمندان شبه روشنفكر در داخل كشور و
تلاش در جذب جوانان پس از انقلاب همچنين دعوت از هنرمندان مقيم
خارج براي آمدن به ايران و انجام فعاليتهاي هنري , ما را ناخودآگاه به
ياد استراتژي فروپاشي نظام از درون (كه توسط تئوريسين هاي غربي
طراحي شده است ) مي اندازد.
2 ـ نسل انقلاب : نماينده اين تفكر در فيلم حميد پسر شبلي , كمال و
جواد (قهرمان داستان « نبش قبر » ) و مامور نيروي انتظامي
است .
حميد به پدر سر نمي زند. شبلي با او مشكل دارد. گويا لجوج و
بي محبت است . از سوي ديگر قهرمانان داستان « نبش قبر » يعني كمال و
جواد كه سعي دارند با نبش قبر , منافعي را كسب كنند نيز از نسل
انقلابند. اصطلاحات ايشان بگونه اي است كه بيانگر قشر مذهبيون
سطحي نگر است چون خيرات , جرثومه فساد و... شبلي كه به همراه
سعدي عازم سفر است آنها را در كنار جاده ديده و سوارشان مي كند.
شبلي خود تعجب مي كند كه چگونه قهرمانان داستانش در اينجا حضور
دارند. اين نحوه بيان به اين معنا است كه داستان شبلي اگرچه بر روي
كاغذ نوشته شده اما زنده است و بيانگر زندگي فعلي اين قشر از مردم در
جامعه كنوني مي باشد. احتمالا مراد كارگردان اين است كه نسل انقلاب
نبايد با غور و عميق شدن در گذشته , تاريخ را گزينشي نبش قبر كند. اين
نوع برخورد سبب مي گردد كه نه تنها به هدف نرسد بله خود نيز در اين
خطا نابود شد.
مامور نيروي انتظامي كه نمادي از اقتدار نظام اسلامي است وقتي
در جنگل به سعدي و جنازه شبلي برمي خورد به دليل آنكه جاي بوسه
فرشته روي گونه شبلي مانده است از سعدي سراغ خانمي كه جاي
بوسه اش مانده را مي گيرد و او را به زور به كلانتري برده و با هماهنگي
فرمانده اش قصد بازداشت وي را دارد. از زبان فرشته مي شنويم كه بايد
ورود سعدي به كشور را جشن گرفت نه آنكه او را زنداني كرد.
به زعم كارگردان , انقلاب در طي اين سالها تلاش كرد تاريخ سه
هزار ساله ايران را محو كند اما موفق نشد. در صحنه اي آنجا كه در
ميدان امام اصفهان , سعدي با شبلي سوار بر كالسكه هستند , شبلي
مي گويد : من هر وقتي كه به اين ميدون ميام , بي اختيار اشك توي
چشمم حلقه ميزنه . توي اين سالها خيلي سعي شده تاريخ سه هزار
ساله ما ناديده گرفته بشه , بي گذشت . سعدي مي گويد : تو اگه
شناسنامه ات رو عوض كني , اسم بابات عوض نمي شه .
جمهوري اسلامي ايران هرگز قصد نداشت و ندارد تاريخ سه هزار
ساله ايران را ناديده بگيرد. نپرداختن به تاريخ شاهان ايران باستان پس
از انقلاب به معناي ناديده گرفتن تاريخ و تمدن اين مرز و بوم نيست .
مردم ايران پيش از ورود اسلام به اين كشور , مذهبي بودند و خود ,
آزادانه و از روي اختيار اسلام را پذيرفتند. مردم ايران ذاتا دوستدار
عدالت و عدالتخواه بودند. همين مردم بودند كه دروازه هاي شهرها را به
روي سربازان اسلام گشودند و سبب شكست سپاهيان تا دندان مسلح
ساساني را فراهم آوردند. به سنگ نوشته هاي تخت جمشيد بنگريد.
هرگز بر روي سنگ , تصوير زن و يا حتي مردي با آستين كوتاه را
مشاهده نمي كنيم . مردم ما از پيش از اسلام با پوشش و حجاب قرين
بودند و با آن زندگي مي كردند. از آنجا كه انقلاب , سلطه شاهنشاهي را از
ايران زدوده بود , طبيعي است يادآوري آن بخش از تاريخ كه شاهان به
جنگ , قتل , كشتار و غارت مردم زجركشيده ايران مي پرداختند كمتر
باشد و اين به معناي محو گذشته نيست . مگر مي توان تاريخ و تمدن اين
ملت بزرگ را ناديده گرفت
3 ـ نسل پس از انقلاب : نماينده اين نسل در فيلم اميرحسين و
جواناني كه در تخت جمشيد سراغ شبلي و سعدي مي آيند , مي باشند.
همانگونه كه گفته شد شبلي با پسرش اختلاف دارد اما نوه اش را
مي ستايد و اموالش را بنام وي مي كند. در ديالوگي شبلي به سعدي چنين
مي گويد : فكر مي كنم زماني كه ما بابا شديم , تقريبا هيچ كس باباي خوبي
نبود. منم با حميد مشكل دارم ولي نوه ام اميرحسين فوق العاده است .
جوونهاي اين نسل از ما خيلي بهترند.
در صحنه اي ديگر آنجا كه شبلي و سعدي در تخت جمشيد شيراز
مشغول گشت و گذارند و جواناني را شاهدند كه مشتاقانه به نظاره تخت
جمشيد نشسته اند , شبلي مي گويد : اين بچه ها راجع به كورش هيچي
نمي دونن . سعدي : بهتر , چون ميگن جاسوس آمريكائيها بوده سپس
شبلي خنديده و مي گويد : اطلاعاتت قديميه . اسمش توي فراماسونرها
دراومده ولي از شوخي گذشته چرا ما نبايد افتخار كنيم كه كورش اولين
منشور حقوق بشر تاريخ رو صادر كرده . بچه هاي ما بايد اينو بدونن .
سعدي : بنظر مي رسه كه اين بچه ها خودشون رو پيدا كردن . شبلي :
اميدوارم , اميدوارم .
پس از اين گفتگو يكي از جوانان شبلي را مي شناسد و ديگران را
متوجه حضور او مي نمايد. همگي بسراغ وي آمده و ملتمسانه از او امضا
مي گيرند.
در ابتداي داستان , شبلي را پشت ميزش در حال نوشتن داستان
نبش قبر كه نيمه كاره باقي مانده , مشاهده مي كنيم . در انتهاي فيلم ,
اميرحسين (كسي كه شبلي به او و نسلش اميدوار است ) را در پشت
همان ميز شاهديم كه داستان نيمه تمام شبلي را به اتمام مي رساند و به
اين ترتيب كارگردان , نسل گذشته را به نسل آينده پيوند مي زند. نسلي
كه كارگردان به او اميدوار است مشخصات خاصي دارد. هر جواني به
زعم ايشان شايستگي اين مرتبه را ندارد بلكه مراد آن جواناني هستند كه
در چارچوب فكري ـ فرهنگي شبلي شكل گرفته و حاضر مي شوند راه
شبلي و امثال او را ادامه دهند.
كارگردان براي تاكيد بر وقوع داستان در ايران اسلامي , صداي اذان
را در دو صحنه پخش مي كند. همچنين پرچم رنگ پريده جمهوري
اسلامي ايران را آن هم در قبرستان در صحنه اي كه سعدي مي خواهد سر
قبر فرزندش حاضر شود به تصوير درمي آورد. شايد به اين معنا كه ديگر
عمري از اين نظام باقي نمانده و از آن جنب و جوش و حركت انقلابي
خويش بازمانده است . احتمالا نام اسماعيل بر شبلي نيز بي ارتباط با
اسماعيل حضرت ابراهيم نيست .
كارگردان معتقد است كه هيچ كجا براي ايراني , ايران نمي شود , البته
اگرچه او از گذشته بخصوص از عصر هخامنشي به بزرگي و عظمت ياد
مي كند اما آنجا كه به ايران اسلامي پس از انقلاب مي رسد به شدت با آن
مشكل پيدا مي كند
آيا مي توان دم از مردم و زيبايي ايران زد اما چشم خود را بر روي
انقلاب و آئين آنها بست آيا مي توان زندگي در غرب را تخطئه كرد اما
انقلاب كه دست غرب را از اين مرز و بوم قطع كرد ناديده گرفت
|
در پرده خانقاه
|
سيد مجتبي مجاهديان
قسمت دوم
بي مناسبت نيست از ديگر انحرافات فكري و عملي اين جماعت نيز
چند مورد را برشماريم :
1 ـ مصادره و انتساب بزرگان به خود : سعي در نزديك شدن به
چهره هاي موجه و منسوب كردن بزرگان به خود , از ديگر شگردهاي اين فرق
جهت توجيه اعمال خود و جلب ديگران است . آنان در اظهارات و كتب
خود , بزرگاني چون مجلسي اول , ملاصدرا و حتي حضرت امام (ره ) را به
خود منتسب مي كنند , اگرچه امامان معصوم هم بعضا از اين تهمت ناروا ,
مصون نمانده اند.
2 ـ جعل كرامات دروغين براي اقطاب : كتب اين طايفه مشحون است
از اين قبيل مطالب كه برشمردن كمي از آنها مثنوي هزار من كاغذ مي شود ,
براي مثال در « تذكره الاوليا » آمده است : « يك روز بر در صومعه او (حسن
بصري ) كسي نشسته بود. حسن بر بام صومعه نماز مي كرد. در سجده چندان
بگريست كه آب از ناودان فرو چكيد و بر جامه آن مرد افتاد!
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هر كسي كه كله كج نهاد و تند نشست
كلاهداري و آئين سروري داند
3 ـ انجام قبايح اخلاقي : اين جماعت بي مهابا از بزرگانشان داستانها در
اين باره نقل مي كنند , چنانچه در وصف يكي از بزرگترين سران صوفي خود
يعني احمد جام (به نقل از كتاب در ديار صوفيان ) آورده اند كه اين مرشد 80
ساله چشم طمع در دختري 14 ساله كرد و او را خواستگاري نمود . چون
اوليا دختر قبول نكردند او با بكار بستن چندين ترفند و حيله عاقبت الامر
توانست دخترك را به چنگ آورد « .... ديگر شب شيخ دختر را بخواست و به
نكاح خود درآورد . آن شب 60 بار با وي .... كرد و گفت : اگر نه آن بودي كه
المي بجان وي رسيدي اين را به 100 بار بردمي »
4 ـ عامل استعمار خارجي و در خدمت استبداد داخلي : روي ديگر
سكه انحراف اين فرقه ها , سرسپردگي آنها به قدرتهاي سلطه جهاني و در
خدمت اهداف استعماري است . اسناد سرسپرده گي بسياري از اقطاب
دراويش و عضويت آنها در لژهاي سري فراماسونري , در منابع مربوطه
موجود مي باشد. همراهي و همياري اين فرقه ها با رژيم هاي استبدادي از
جمله با سلطنت پهلوي در تاريخ ثبت و از حافظه ملت پاك نشدني است .
5 ـ استفاده از مخدرات و مسكرات : گزارش انجام اين افعال زشت و
غيرشرعي در كتبي كه به دفاع از آنان نوشته شده اند , منعكس است . بطور
مثال در كتاب ارزش ميراث صوفيه مي خوانيم : « صوفيه براي تحريك
اعصاب و نيل به حالي كه از آن تعبير به بيخودي مي كنند , گاه به مواد
تخديركننده يا سكرانگيز متوسل مي شده اند. » آري ; « نبود خير در آن خانه كه
عصمت نبود » .
با توجه به مطالب پيشگفته , پرداختن به موضوع گروهها و فرق مدعي
عرفان در ايران , ضرورتي اجتناب ناپذير است . از سويي ديگر پرداختن به
تمام اين فرق از حوصله اين مختصر نيز خارج است , لذا به نظر رسيد , كم
بدعت ترين و به روايتي متشرع ترين اين گروه ها را مورد بررسي قرار داده تا
عمق انحرافات اين مدعيان بيش از پيش نمايان شود :
فرقه ذهبيه
« ذهبيه » يكي از سلاسل صوفيه معروفيه (منسوب به معروف كرخي )
است كه به استناد تاريخ , متقدمين آنها برخلاف ادعاي متاخرين شان همه از
پيروان اهل سنت بودند همانند علاالدوله سمناني , احمد غزالي , نجم الدين
كبري , ... و سران متاخر آنها عمدتا به دليل كارنامه سياسي و يا فعاليتهاي
اقتصادي در دامن دولت فخيمه انگليس بسر مي برند. اقطاب متاخرشان
ادعاي تشيع مي كنند و انتساب طريقتي خود را به حضرت امام رضا(ع )
مي رسانند.
بنيانگذار اين فرقه ميرعبدالله برزش آبادي خراساني (متوفي قرن 8
هجري ) است كه عنوان طريقتي او و پيروانش « سلسله الذهب » مي باشد.
اگرچه وجوه تسميه مختلفي را براي آن برشمرده اند , اما ذهبيه خوش دارند
كه چنين ادعا كنند : « همه اقطاب اين سلسله همانند طلاي ناب (ذهب ) تا امام
رضا(ع ) به هم متصلند , و به ديگر سخن تمام مرشدان آنها شيعه هستند , اما
برخلاف اين ادعا و اصرار , بنيانگذار فرقه مذكور در چند جا مذهب سني
خود را تصريح نموده است . »
حقيقت آن است كه وجه تسميه اين جماعت , حكايت از رويه هميشگي
و نزاع مستمر و دنباله دار مدعيان رياست در اين فرقه دارد. گويند اول بار اين
عبدالله برزش آبادي بود كه برخلاف دستور مرادش ابو اسحاق ختلاني از
بيعت با محمد نوربخش استنكاف كرد و بدين ترتيب هم فرقه اي جديد
تاسيس نمود و هم بناي كودتاي درون فرقه اي را نهاد , لذا استاد برآشفت و
گفت : « ذهب عبدالله » .
ذهبيه را به جهت انتساب به شيخ نجم الدين كبري , « كبرويه » و بنابر ادعاي
اتصال به امام رضا(ع ) , « ضويه » و نيز به دليل كودتاهاي متعدد مدعيان
رهبري در اين فرقه , « اغتشاشيه » مي نامند. بنابر مشي ذهبيه و با درگذشت
بزرگان آنها , بالاخص پس از مرگ مجدالاشراف , اين فرقه به چندين شعبه
متضاد تقسيم گرديد. مركز يكي از شعبات آن به نام مهدويه در دزفول است ,
اما مركز مهمترين و متمول ترين شاخه آن يعني ذهبيه احمديه , شهر شيراز
مي باشد. قبور چندتن از سران اين سلسله در خانقاه احمدي شيراز موجود
است .
مع الاسف دارالمومنين دزفول نيز از ديرباز در تيررس اهداف اين فرقه
بوده تا بلكه بتوانند اين دژ جهاد و اجتهاد را كه سمبل بلاد ايران اسلامي
است , فرو ريزند. نمايان شدن دستهاي گره خورده سران همپيمان اين فرقه
با سكولارهاي افراطي حكايت از كليد خوردن پروژه بلندمدت براندازي
خاموش دارد.
ذهبيه علاوه بر آنكه در اسلام و تشيع جايگاهي ندارد , نيز به اعتبار آنچه
كه نزد متصوفه به عنوان « قانون اتصال » بين روساي صوفيه حجيت دارد ,
فاقد اعتبار است زيرا كه اين فرقه در طول تاريخ خود اغتشاشات و انشعابات
بسيار داخلي و درگيريهاي بي شمار مدعيان رهبري را در خود ديده و بدين
ترتيب حلقه هاي اتصال اقطاب آنها بارها و بارها پاره و بلكه قطع گرديده
است و آنچه امروزه به پير اين سلسله يعني دكتر عبدالحميد گنجويان (زاهد
رياضت كش تفرجگاههاي انگليس و عابد عزلت نشين ويلاهاي لندن )
رسيده از نظر خود صوفيه نيز پايه و اساسي ندارد.
اهداف انتساب ذهبيه به تشيع
از دلائل عمده اين انتساب بي پايه و دروغين , سرپوش نهادن به
اختلافات و انشعابات بسيار داخلي و ادعاهاي بي حساب مدعيان ارشاد
بوده كه در طول تاريخ , شيعيان را نسبت به آنها بي اعتقاد نموده و مشروعيت
آنها را زير سوال برده است . چون مشايخ صوفيه در محيط تشيع , آن اعتبار و
حيثيت قدماي خود در محيط تسنن را نداشتند , بدين جهت , دوام و بقاي
خويش را به ناچار در نزديكي هر چه بيشتر خود به تشيع ديدند و چنين بود
كه اقطاب و مشايخ سني مذهب خود را به اهل بيت (ع ) منسوب كردند تا از
تفكير فقها و علماي راسخ درامان مانده و خود را از خطاب رد و نكوهش
ائمه اطهار(ع ) خارج كرده باشند. فرقه ذهبيه پيشتاز انجام اين مهم شد , اما
برخلاف انتظار , هرگز مشروعيت و مقبوليت مطلوب را در جوامع شيعي
نيافت , لذا اخيرا سعي بليغ نمودند تا به نام خيرات و انجام خدمات به ظاهر
عام المنفعه , چهره هايي خير و خيرانديش از خود به نمايش گذارند و خود را
بدين نحو مشروع و موجه جلوه دهند. درماندگي دراويش تا بدانجاست كه با
تهيه ديگ پلو و بارگذاشتن آش و حليم (!) و نيز تعبير خواب و احضار ارواح
و ادعاهاي عجيب و غريب و جعل كرامات , سعي دركشاندن گدايان نان و نام
به سوي خود دارند.
براستي كه دراويش , زمينه سازان استعمار بوده و هستند. ره آورد تصوف
و ثمره آن براي دنياي اسلام چيزي جز تشتت و تفرقه و از دست رفتن اتحاد
مسلمين نبود. آنگونه كه گفته شد , بسياري از بزرگان ايشان از زمانه قاجار و
بعد از آن , به ياري كمپاني هند شرقي انگلستان به ايران آمده و به تجديد و
احياي دوباره تصوف همت گماشتند كه نمونه هايي از اين تلاشهاي مرموزانه
را در ايجاد و گسترش چند فرقه از آنها در شهر دزفول مي توان ديد. نگارنده
از يكي از علما و معمرين دزفول (كه خدايش رحمت كناد) شنيد كه همزمان
با جنگ چهاني اول و بناي كنسولخانه انگليس در دزفول , مردي غريبه و
مجهول الهويه در اين شهر پيدا گشت كه بي جهت و بدون اينكه كسي بداند
كه كيست و شغل او چيست , دائما به پرسه زني در شهر مي پرداخت ! بواسطه
عدم تقيد به آداب شريعت و به دليل اظهار قبايح و افعال كفرآميز بعدها به
« كفري » مشهور گشت . آن عالم (ره ) برايم نقل كرد : در سنه 1310 خورشيدي
در يكي از مدارس علميه طهران مشغول به تحصيل علوم دينيه بودم كه كفري
سر زده بر من وارد شد. در اين حيرت بودم كه گفت : از دزفول آمده ام و آدرس
تو را نيز از همشهريانت گرفتم و عازم هندوستانم ! فرداي آن روز به خارج از
كشور رفت ! تا اينكه پس از 40 سال و در دهه پنجاه شمسي , ديگر بار به
دزفول بازگشت و با همت سرهنگ افراسيابي رئيس وقت ساواك و از كيسه
فتوت او , و در هاله اي از بيخبري و عدم حساسيت بزرگان و عامه مردم
دارالمومنين , بناي فرقه و فتنه اي به نام ذهبيه « مهدويه » (از ديگر اغتشاشات
اين سلسله ) را نهاد كه فرسنگها از مباني فرهنگ مقدس مهدويت و ولايت به
دور مي باشد. آن مرحوم برايم نقل نمود در طول آن شبانه روزي كه كفري در
حجره من بسر برد , هرگز نديدم كه سر بر سجده گزارده باشد!
البته در نظر اهل بصيرت روشن است كه فرار و اقامت قطب و شماري از
بزرگان فرقه ذهبيه احمديه در دامان دولت فخيمه انگلستان و هدايت جريان
خود از كنار سرويس هاي جاسوسي كشور مذكور , به چه مناسبت است .
جالب آن است كه با مراجعه به كتاب « فراماسونري يا فراموشخانه » اثر
اسماعيل رائين متوجه مي شويم از قضاي روزگار مرشد اين فرقه خود عضو
يكي از لژهاي فراماسونري غربي در روزگار سلطنت پهلوي و از مرتبطان با
آن دربار بوده كه در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي جلاي وطن كرده و در
بهشت امن خود جاي گرفت .
|
چهارشنبه سوري .... چهارشنبه سوزي
|
اگر نگاهي به فرهنگ بسيار غني كشورمان داشته باشيم آداب و رسوم
بسيار زيبايي را مي بينيم كه هر كدام بهانه ايست براي ديدار دوستان و اقوام ,
بهانه هايي براي شاد بودن , دورهم بودن و صله ي رحم .
يكي از اين آداب زيبا كه شايد ريشه در دين زرتشت داشته اما پس از
ورود اسلام به ايران مانند ديگر آداب مباح مورد توجه قرار گرفت , آيين
چهارشنبه سوري است كه در اغلب بلاد ايران با اندك تفاوتي به اجرا
درمي آيد.
در قديم , آخرين سه شنبه هر سال مردم كه فارغ از خانه تكاني , آماده
پيشواز نوروز بودند , دور هم جمع مي شدند و بساط آش رشته را برپا
مي كردند. در ميان بعضي از اقوام مرسوم بود كه از شب قبل هر كس به
نيت كاري و حاجتي مهره اي را در كوزه آبي مي انداخت . اين كوزه در منزل
يكي از ميزبانان شب چهارشنبه قرار مي گرفت و در غروب سه شنبه شب همه
دور هم جمع شده و بزرگاني كه مورد احترام اهل محل بودند اشعاري را
مي خواندند و با خواندن هر بيت يا دوبيتي دختر خانم معصوم و كوچكي كه
مهره ها را نديده بود از زير چادر گلدار نو خود يكي از مهره ها را در مي آورد و
صاحب مهره از فال خود خبردار مي شد و چه زيبا و اميدواركننده بود
اشعاري كه مي خواندند در بعضي جاها حاجتمندان فال گوش مي ايستادند
يعني به نيتي پشت درخانه اي گوش مي ايستادند و اولين كلامي كه مي شنيدند
را پاسخ نيت خود مي ديدند و عجباكه همه به خاطر عدم دلخوري همسايگان
در آن شب فقط خوبي مي گفتند و هر چه بود شادي بود و اميدواري
.
جوانان به دشت و صحرا مي رفتند و با كمك هم , بوته هاي خشك
راجمع آوري كرده و در ميدان روستا يا شهر با فواصل معين مي چيدند. هوا
كه تاريك مي شد , آنرا روشن مي كردند.
با اجازه بزرگ محله بوته ها به آتش كشيده مي شد و جوانان با خواندن
سروده هايي از روي بوته ها مي پريدند و بزرگان به تماشاي اين همه شور
وهيجان مي نشستند.
آجيل چهارشنبه سوري كه از تنقلات مختلفي مثل باسلوق , گردو ,
فندق , كشمش , نخود و... بود در ميان افراد پخش مي شد و خلاصه هرچه بود
دريك الي دو ساعت از آن شب مخصوص بود و همراهي پدر بزرگ ها و مادر
بزرگ ها و همه در آن شب ديدني بود.
پس از پايان مراسم هر كس به خانه خود مي رفت اما اين پايان راه نبود و
تازه نوبت پسربچه ها مي شد كه براي شناخته نشدن چادري به سر كرده و با
آن روي خود را مي پوشاندند و به همراه يك قاشق و كاسه به در خانه ها
مي رفتند و با زدن قاشق به كاسه اعلام حضور مي كردند و حالا نوبت بذل و
بخشش بود و هر خانه اي , بسته به بضاعت خود دركاسه فرد چيزي مي ريخت
از آجيل و تخمه گرفته تا پول , شايد كه يكي از اين افراد از فقيران آبرومند
باشد و به اين وسيله در سال نو دستش خالي نباشد.
خلاصه بگويم هر چه بود شادي بود و شادي اما اين روزها اين رسم
قشنگ رنگ و روي ديگري پيدا كرده كه نه بهانه اي براي شادي و دورهم
بودن كه راهي براي آزار ديگران است .
روز مشخصي ندارد يك ماه است از اول تا آخر اسفند بوته اي در كار
نيست كه هر چه هست لاستيك هاي بد بو و تير و تخته هاي كمد است .
مراسم فال و قاشق زني در كار نيست كه فقط ترقه است و
نارنجك .
بزرگان نه در كنار جوانان كه در گوشه اي از خانه كز كرده و هر آن در
انتظار فاجعه .
خنده هايي كوتاه براي ترقه بازان و دلهره هايي وحشتناك براي كودكان و
پدران و مادران .
هرچه هست , نه خوشي , كه اضطراب است و ناراحتي . بيمارستان ها
آماده پذيرش حادثه ديدگان و چشم هاي مادران نگران در انتظار تمام شدن
سال .
من فكر مي كنم در همه ي اين موارد مقصر ما هستيم , ما پدران و مادران
كه تمام وقت خود را براي كار مي گذاريم به بهانه ي اين كه زندگي خرج دارد
و در نبود ما كودكانمان ياد مي گيرند چگونه با بيگانگان ارتباط برقرار كنند. از
غريبه مي آموزند آداب زندگي را , غريبه اي كه نه دلش مي سوزد و نه خود از
تربيت درستي برخوردار است .
اوليا به گوش باشند اگر فقط روزي دو ساعت مفيد براي بچه هاي خود و
با آن ها وقت بگذارند. اگر در مراسم ملي و مذهبي دوشادوش آن ها حركت
كنند و اگر فرزندشان را به انجام درست آداب و رسوم ترغيب كنند , بسياري
از اين حوادث پيش نمي آيد.
مهرآور گودرزي ـ آموزگار منطقه چهار
| | |