روزنامه جمهوري اسلامي 11/12/1384 صفحه سياسي
« محور اهريمني » نمودي از كشاكش بين ايران و آمريكا




اروند آبراهاميان
ترجمه : احمد صادقي
بخش نخست
ديباچه مترجم
با گذشت بيش از سه سال از پديد آمدن اصطلاح بدآوازه « محور اهريمني » , بي مايگي و دوري از آن واقعيتهاي عيني هرچه روشنتر مي شود. اين عبارت كه نخستين بار در سخنراني 1370 جرج دبليو بوش و با اشاره به سه كشور عراق , ايران و كره شمالي , به كار گرفته شد. در عين تهي بودن از گوهره معنايي , از حيث مطامع نهفته در پس آن , از منافع ملي واقعي آمريكا نيز فاصله داشته است . وجه ديگري كه از ارزيابي ابعاد پيدايش اين عبارت روشن مي شود. قرار گرفتن سياست خارجي آمريكا به عنوان دستمايه شماري ماجراجو موسوم به نومحافظه كاران است . به گونه اي كه يادداشت هاي منتشره ديويد فروم , نطق نويس پيشين جورج بوش نشان مي دهد , سه گانه (تثليث ) موجود در عبارت محور اهريمني دلبخواه , فاقد ملاك و معيار مشخص و فرآورده نشست هاي چند تن انگشت شمار از نو محافظه كاران بوده است . پديده اي كه سنگ بناي دوگانگي پايدار و مستمر را در خط مشي هاي آمريكا نسبت به ايران بين وزارت امور خارجه و نهادهاي ديگر مسئول از يك سو و كانون هاي انديشه متمايل به لابي هاي اسرائيل و گروه هاي ذي نفوذ مرتبط با آنان در وزارت دفاع و كاخ سفيد پايه گذاري نمود كه تا به امروز نيز همچنان ادامه دارد. سردرگمي و نبود سياست مشخص در ارتباط با كره شمالي و استمرار حمله و فشارها بر ايران به رغم معطوف بودن حركت هاي گذشته دو طرف براي كاستن از تنش هاي موجود , از نموده هاي روشن اين خط مشي مورد تجويز نو محافظه كاران است . اينك و در پي اشغال عراق , سوريه جايگزين اين كشور شده و فشار و تحريمها بر آن فزوني يافته است .
مواردي از اين دست سبب شده است تا ضرورت پي جويي حقايق در اين زمينه دستمايه كتابي بر گرفته از مجموع سه مقاله باشد. مقاله آبراهاميان درباره ايران بررسي دو روند اصلي در بررسي هاي مربوط به ايران در آمريكا را در بر مي گيرد كه يكي ناظر بر فراز و نشيب در مناسبات دو كشور و ديگري به بررسي پويايي هاي داخلي ايران در قالب رقابت بين جريان اعتدال گرا و سپس اصلاح طلب باراديكال ها و محالظه كاران را در بر مي گيرد. از آوردن بخش مربوط به روندهاي داخلي ايران به دليل مبسوط بودن پرداخت آن به قواعد ناظر بر قانون اساسي و جايگاه و نقش هاي مختلف در نظام سياسي در جمهوري اسلامي ايران خودداري شده و تنها به بخش مناسبات دو كشور پرداخته شده است . مباحث اين قسمت به دليل بررسي خاستگاه ها و ريشه هاي ستيزه جويي ديرينه هسته فكري نو محافظه كاران نسبت به جمهوري اسلامي ايران حائز اهميت است و نكته هاي بنيادين زير را آشكار مي سازد :
1 ـ بررسي آثار گذشته و مشي عملي چهره هاي سرشناس نومحافظه كاران نشان گر آن است كه انگيزه موجود در پس ابداع عبارت « محور اهريمني » به رغم تازگي و غافلگير كننده بودن آن براي مخاطبان عام , از نگاه اهل فن پديده نوظهوري نبوده و در ادامه فرآيند رويا رويي نو محافظه كاران با ايران در پيامد پيروزي انقلاب اسلامي در اين كشور بوده است . براين منوال رخداد 20 شهريور 1380 (در بخش مربوط به ايران ) در محور اهريمني نه به طور مبنايي , بلكه تنها نقش فزاينده داشته است .
2 ـ دوم اين كه بين تعريف از منابع ملي مورد نظر گرايش نو محافظه كاران و غلبه نوع نگرش و رويكردهاي مورد نظر آنان با رويكرد اصيل مبتني بر منافع ملي آمريكا داير بر ضرورت طي مسير بهبود روابط با ايران (مورد توجه وزارت امور خارجه اين كشور) , مي توان قائل به تمايز و تفكيك بود.
3 ـ طرح نمودن محور اهريمني و پي جويي منويات نومحافظه كاران در گنجاندن نام ايران در آن , به هيچ روي نتوانست تهديد جدي را متوجه نظام اسلامي نمايد اما در عمل قرباني اصلي , جريان فكري و حركت اصلاح طلبي و مردم سالارانه در ايران بود , كه عمده ترين زيان متوجه آن گرديد.
درآمد
« مادام كه در بيم و هراس باشند , از بيزاري آنان بيمي نيست » . امپراتور كالي گولا.
« قضيه در اصل اين نيست كه چرا از ما بيزارند , مهم اين است كه نه از ما مي ترسند و نه حاضرند احترام بگذارند » . برنارد لوئيس
« تقريبا هر ده سال يك بار قرعه بخت به نام كشور كوچكي ميافتد تا آماج آمريكا قرار گيرد و آمريكا از اين راه عزم خود را به جهانيان بنماياند. » مايكل لدين
ايران و ايالات متحده در مسير برخورد با يكديگر قرار گرفته اند و جنبش مردم سالاري در ايران بيشترين آسيب را در اين راه به خود خواهد ديد . از بدو پيروزي انقلاب اسلامي در ايران در سال 1357 تاكنون دو زمينه جداگانه (اما مرتبط با هم ) در رسانه هاي آمريكا نسبت به ايران يكي ناظر بر مناسبات دو كشور و ديگري در ارتباط با جناح هاي سياسي در درون ايران غالب بوده است . بحث اول چشم اندازه هاي هرگونه بهبود در روابط دو كشور را مورد توجه داشته است , به ويژه از اين منظر كه انقلاب اسلامي در ايران اين كشور را از يك هم پيمان پيشين آمريكا و نگاهبان امنيت در خليج فارس به يك حريف رام نشدني بدل ساخت كه تلاش براي گسترش انقلاب اسلامي از آن به حوزه خاورميانه وجود داشته است . انتخاب سال 1997 ( 1376 ) سيد محمد خاتمي , روحاني ميانه رو به رياست جمهوري در ايران و رويكرد او در جايگزين ساختن مفهوم « برخورد » با « گفتگوي تمدن ها » اميدها را براي تنش زدايي افزايش داد . چندي پس از اين , در سال 1381 تمامي اميدها در پي قرار دادن نام ايران در كنار عراق و كره شمالي در محور موسوم به اهريمن , رنگ باخت , جورج بوش در سخنراني خود همچنين ايران را به در دست داشتن برنامه هاي پنهاني براي توليد جنگ افزارهاي هسته اي متهم كرد . بين سالهاي 1382 ـ1381 قضيه هسته اي در صدر دستور كار روابط ايران و آمريكا قرار گرفت . زمينه دوم نيز همان گونه كه گفته شد معطوف به كشاكش هاي داخلي ايران بين اصلاح طلبان و جناح موسوم به محافظه كاران بوده است . اصلاح طلبان در پي گسترش جلوه هاي دموكراتيك جمهوري و محافظه كاران در جهت حفظ نمودهاي اسلامي نظام در كوشش بوده اند . بين سالهاي 1382 ـ1381 اصلاح طلبان با توجه به پيروزي هايي كه در چند انتخابات مختلف رياست جمهوري , مجلس و شوراها به دست آوردند , در تلاش برآمدند تا از قدرت جناح مقابل بكاهند. از نگاه آنان گرفتن امتياز از محافظه كاران در حوزه قانون اساسي امري دست يافتني و تنها نيازمند زمان لازم بود.
در چنين فضايي بود كه سخنراني موسوم به « محور اهريمني » هر چند با اين ظاهر كه مي خواهد از آزادي , حقوق بشر , و مردم سالاري در ايران دفاع كند , دقيقا پيامدهاي وارونه به همراه آورد و اين فرآيند (اصلاح طلبي در ايران ) را در جهتي معكوس , مورد تهديد قرار داد. اين سخنراني (در ايران ) فضايي توام با خطر قريب الوقوع پيش روي كشور پديد آورد , در پيكر تاريخ گذشته به ويژه كودتاي 1953 (28 مرداد 1332 ) روح تازه اي دميد و خاطره دو سده استعمارگري غرب (در ايران ) را تازه كرد. همچنين محافظه كاران را در اين ديدگاهشان تشجيع نمود كه نظريه گفتگو (ي تمدن ها) ساده لوحانه است , ميهن دوستان بايد با يكديگر در يك صف درآيند , و « امنيت كشور » حياتي و مبرم ترين موضوع پيش روي است . اين شرايط برخي از اصلاح طلبان را به فرو كاستن از مطالبات عمومي خود ناچار ساخت و شماري ديگر نيز اميدهاي خود را به تحقق وضعيت مساعدتر در درون كشور حفظ كردند. از سوي ديگر (اين خطابه ) مخالفان (جمهوري اسلامي ) در خارج از كشور ـ به ويژه سلطنت طلبان هواخواه رضا پهلوي ـ را كه ترسان از اصلاحات و اميدوار به ايجاد انسداد سياسي ـ منجر به فرو ريزي ـ در ايران بودند , رمقي تازه بخشيد. آنان كه هيچ اميدي به بازيابي قدرت از راه هاي اصلاح طلبانه نداشتند , به اين دل خوش كردند كه انقلابي ديگر ـ آن هم توسط آمريكا آنها را به اين خواسته نايل سازد.
خط مشي آمريكا
سخنراني « محور اهريمني » براي عامه ايرانيان غير مترقبه و ناگهاني بود زيرا طي پنج سال پيش از آن مناسبات ايران و آمريكا روندي رو به بهبود تدريجي را نشان ميداد . در سال 1377 (1998 ) , سيد محمد ختمي اندكي رويكردي CNN پس از انتخاب به رياست جمهوري در مصاحبه خود با آشتي جويانه در پيش گرفت و بر ابتكار « گفتگوي بين تمدنها » ي خود تاكيد ورزيد. او تمدن عظيم آمريكا و آمال زائران پيراسته جوي صخره پليموت را تحسين كرد. وي تلويحا بحران گروگان گيري را تندروانه , افسوس برانگيز و رخدادي غمبار و ناخواسته خواند. دولت كلينتون نيز در عملي متقابل كاربرد اصطلاحاتي چون « سركش » يا « منفور » در مورد ايران را متوقف كرد و با « عقب گرد » دانستن كودتاي 28 مرداد براي ايران , به « رهبري آمريكا در اين كودتا و سرنگوني دولت دكتر محمد مصدق اذعان نمود » . آمريكا همچنين تحريمهاي سخت اقتصادي وضع شده عليه ايران از سال 1358 را كمي تخفيف داد , و طي آن واردات اقلامي از ايران چون پسته , خاويار و فرش و صادرات گندم , دارو و قطعات يدكي هواپيما از آمريكا به ايران را آزاد اعلام نمود. همچنين سياست گذاران سرشناسي چون برژينسكي , برنت اسكوكرافت و ريچارد مورفي خواهان پايان بخشيدن به خط مشي موسوم به « مهار دوگانه » عليه ايران شدند.
در پيامد رخداد 20 شهريور ايران بدون اتلاف وقت (اين حركت را محكوم و) تروريست هاي طالبان را مسئول اين اقدام دانست و اعلام همدردي مردمي با آن را مجاز داشت . جك استراو وزير خارجه انگليس سفر شتاب زده خود به تهران را يك « ديدار تاريخي » خواند , سفري كه در جريان آن وي از ايران براي همكاري در افغانستان تشكر كرد و اعلام داشت كه « ايران در مبارزه با تروريسم در كليه اشكال آن با انگليس همراهي داشته است . » كالين پاول وزير خارجه آمريكا نيز ضمن دست دادن با وزير امور خارجه ايران به رسانه ها اعلام داشت كه ايران نيز در ائتلاف عليه تروريسم گنجانده خواهد شد. مقامات ايران نيز در مقابل بر اراده خود به از سرگيري روابط عادي ديپلماتيك با آمريكا ـ كه پس از جريان گروگان گيري سال 1358 (1979 ) قطع شده بود ـ تاكيد نمودند . در زمان تهاجم آمريكا به افغانستان , ايران براي امداد رساني به خلبانان سقوط كرده آمريكايي اعلام آمادگي نمود و بندرهاي خود را براي ارسال كمك هاي انسان دوستانه به افغانستان باز گذاشت و حتي به نيروهاي ائتلاف شمال در افغانستان توصيه همكاري كامل با آمريكا را نمود. افزون بر اين نقش ايران در (گفتگوهاي ) ژنو بر سرآينده افغانستان كه طي آن حامد كرزاي ـ فرد دلخواه آمريكا ـ نامزد رياست جمهوري شد , بسيار مهم و اساسي بود. تا جايي كه (رئيس جمهور) خاتمي با اطمينان به خبرنگاران گفت كه « افغانستان فرصت خوبي را براي بهبود مناسبات دو كشور فراهم نموده است » . ديپلمات هاي آمريكايي نيز در كنگره اين كشور اذعان داشتند كه « ايرانيان بي اندازه در رئيس جمهور شدن كرزاي سودمند واقع شده و همراهي بين ايران و آمريكا در ژنو بسيار نزديك بود » .
در چنين فضايي و در ميان شگفتي همگان , بوش در سخنراني محور اهريمني ـ همراه با نطق سالانه رياست جمهور آمريكا , از ايران همراه با عراق و كره شمالي به عنوان دولت هاي خطرناكي كه در پي دستيابي به جنگ افزارهاي كشتارجمعي هستند , ياد كرد. سخناني كه در آنها ايران « در زير فشار شماري اندك و غيرانتخابي » و به عنوان « صادركننده عمده تروريسم » قلمداد شده بود. تهاجم آمريكا به افغانستان به عنوان « سرآغاز جنگ عليه ترور » مورد اشاره قرار گرفته و دلالت هايي روشن برامكان هدف بودن كشورهايي مانند ايران (در گام هاي بعدي ) در آن وجود داشت . حتي از حملات پيشدستي كننده عليه تهديدهاي احتمالي آينده سخن در ميان بود. بوش تصريح داشت كه « ايالات متحده آمريكا اجازه نخواهد داد تا خطرناك ترين دولت ها ما را با ويران گرترين جنگ افزارها تهديد كنند » . بار غليظ معنايي اين خطابه ملهم از مسيحيت و فضاي جنگ جهاني دوم بود.
همزماني اين سخنراني با افشاشدن سندي موسوم به استراتژي امنيت ملي ايالات متحده آمريكا به ويژه بر بديمني و بدشگوني سخنان بوش دامن مي زد. در اين آيين (دكترين ) آشكارا از حملات پيشدستي عليه كشورهايي كه تهديدهاي احتمالي عليه آمريكا پنداشته مي شدند , جانبداري شده بود. براي نخستين بار در تاريخ , آمريكا با پشتيباني از پيشدستي در جنگ , در ناسازگاري با حقوق بين الملل و خط مشي هاي گذشته خويش گام برمي داشت . همان گونه كه برايان اركهارت نيز اشاره داشته است , اين استراتژي واقعا تندروانه و « با سه متن پايه و اساسي ـ معاهده وستفالي , منشور ملل متحد و دادگاه نورنبرگ ـ كه مي بايست رهنمون سياست خارجي (اين كشور) باشد » , ناسازگار بود. آرتور شلزينگر هم اشاره داشت كه « در سال هاي طولاني جنگ سرد نيز , جنگ پيش گيرانه بي مورد و جانبداري از آن ديوانگي تلقي مي شد » .
تنها ايرانيان نبودند كه از سخنراني محور اهريمني غافلگير شدند , بلكه بزودي معلوم شد كه كالين پاول و مقام هاي وزارت امور خارجه آمريكا نيز نه راجع به لحن سخنراني و نه درباره گنجاندن ايران در آن مورد مشورت قرار نداشتند. مقام هاي وزارت امور خارجه به طور خصوصي گلايه داشتند كه پنتاگون (با دخالت هاي خود) سياست خارجي كشور را مصادره به مطلوب كرده و اين سخنراني خط مشي بلندمدت در جهت بهبود مناسبات بين دو طرف را بي اثر كرده است . معاون پاول حتي پا فراتر نهاده و برخي از نومحافظه كاران را نيازمند روان درماني دانست . يك عضو پيشين شوراي امنيت ملي نيز سخنراني محور اهريمني را به مثابه « فتح » وزارت خارجه آمريكا توسط پنتاگون تلقي نمود.
هر چند سخنراني محور اهريمني بسياري را غافلگير و سرآسيمه كرد اما براي آن دسته (از اهل فن ) كه با نفوذ نومحافظه كاران در واشنگتن به ويژه در برخي از كانون هاي انديشه چون برنامه سده نوين آمريكايي , موسسه آمريكن اينترپرايز , موسسه واشنگتن براي خط مشي خاور نزديك , موسسه سياست خارجي , مركز خط مشي هاي امنيتي و موسس يهودي امور امنيت ملي آشنايي داشتند , موضوعي در خور شگفتي نبود. نومحافظه كاران , كه از منظر محافظه كاران سنتي , نوراست گرايان و نوديوانگان هم خوانده مي شوند , سال هاي سال بود كه از خط مشي هاي به زعم خود « آرام » و « مماشات جويانه » واشنگتن در برابر « فاشيست ها » و « تندروهاي اسلام گرا » ابراز ناخشنودي مي كردند. آنها همچنين در پي تغيير نقشه جغرافيايي منطقه (خاورميانه ) با بازنگري برتوافق سايكس ـ پيكو (در مور تقسيم منطقه در جريان جنگ جهاني اول ) , بي توجهي به موافقتنامه هاي اسلو و گسترش دموكراسي از راه « تغيير رژيم » در سراسر خاورميانه بودند. نفوذ نومحافظه كاران دردولت بوش را نبايد دست كم گرفت . دونالد رامسفلد در پيامي به مركز خط مشي هاي امنيتي بر تاثيرگذاري و نفوذ انديشه هاي اين مركز در وزارت دفاع و عضويت شماري از اعضاي آن در اين وزارتخانه به صراحت سخن گفته بود. تقريبا تمامي بيست و پنج تن پايه گذاران برنامه سده نوين آمريكايي كه خواهان « تغييرات انقلابي » براي امن كردن جهان پيش روي آمريكا هستند , متصدي مناصب عالي در پنتاگون و كاخ سفيد هستند.
ايران همراه با عراق و سوريه در نگراني هاي نومحافظه كاران نمودي بارز داشته است . در نگاه آنان انقلاب اسلامي ايران سياست هاي پيشين اين كشور را وارونه كرد و همراه با خود « جزيره ثبات » آنان در منطقه , نگاهبان (امنيت ) خليج فارس , دومين تامين كننده اتكاپذير و نسبتا ارزان نفت آمريكا , بزرگ ترين خريدار سازوبرگ پيشرفته نظامي آمريكا ـ كه موجب بازگشت دلارهاي نفتي هم مي شد ـ و مهم تر از اينها , هم پيمان ارزشمند اسرائيل در جهان اسلام را با يك حركت سريع برچيد. به ديگر سخن اين حركت سريع , آيين مشهور نيكسون در تعيين شاه به عنوان نگاهبان منافع استراتژيك و نفتي آمريكا در خليج فارس را از بين برد. به گفته نيكسون , شاه تقريبا در كليه زمينه هاي مهم سياست خارجي پشتيبان آمريكا بود. در برابر آمريكا نيز « هر آنچه او طلب مي كرد » ـ ازجمله كمك به راه اندازي يك برنامه هسته اي ـ را در اختيار او گذاشته بود. نومحافظه كاران از اظهار اين كه ميل دارند اوضاع را به شرايط پيش از انقلاب بازگردانند , ابايي نداشته اند.
در اين شرايط انقلابيون بر زخم آنان نمك نيز پاشيدند و با تحقير آشكار آمريكا سفارت اين كشور را « لانه جاسوسي » خوانده و به عنوان اينكه درصدد تكرار كودتاي 28 مرداد 1332 (1953 ) است , به اشغال خود درآوردند. آمريكا را « شيطان » خطاب كرده و پنجاه و سه گروگان آمريكايي را به مدت 444 روز نگه داشتند . عمليات نجات آنان نيز با شكست و فضاحت روبرو شد. بالاتر از همه اينكه آمريكا را دست انداخته و گفتند كه ببر كاغذي است و « هيچ غلطي هم نمي تواند بكند » . در اينجا نبايد حساسيتي را كه در غرب در مورد « بي اعتباري » مطرح است , از نظر دور داشت . اين حساسيت ها در سال هاي گذشته مضاعف شده است . مثلا بيل كلردبير اجرايي نيويورك تايمز پس از سقوط بغداد اذعان داشت كه او به اين دليل از تهاجم به عراق پشتيباني كرد كه صدام حسين با گستاخي آمريكا را به مبارزه طلبيده و آن را ضعيف و آسيب پذير نشان داد. صدامي كه حتي حاضر شد كاخ هاي خود را نيز (به روي آمريكا) بگشايد در نگاه يك ليبرال , « گستاخ » خوانده شده است . حال در نظر بگيريد كه نومحافظه كارهاي آمريكا , جمهوري اسلامي ايران را با چه بغض و كينه اي نگاه مي كنند.
بلافاصله پس از انقلاب , عناصر شاخص نومحافظه كار چهره درهم كشيده و بانگ سر دادند كه « چه كسي ايران را از دست داد » مايكل لدين از موسسه آمريكن اينترپرايز مي گفت : « آمريكا كشوري با اين درجه بالا از اهميت استراتژيك » را به دليل كوتاهي دولت دموكرات ها و تمركز نابجاي جيمي كارتر بر مسائل حقوق بشر از دست داد. به زعم وي « چنانچه آمريكا قاطعانه از شاه پشتيباني مي كرد و وي را در به كارگيري مشت آهنين در برابر تندروهاي مخالف با اصلاحات ليبرال ياري مي داد , مي توانست جلوي اين سيل را بگيرد » . اين اظهار يادآور دوران مك كارتيسم با شعار « چه كسي چين را از دست داد » بود. درس عمده اي كه لدين از ماجراي انقلاب ايران مي گرفت , اين بود كه آمريكا تنها در پرتو مقصدي معلوم و عزمي راسخ , قادر خواهد بود از سقوط (حكومت هاي هوادار خود) در آينده جلوگيري كند. اين روشني و وضوح , زماني خود را نشان داد كه لدين در كسوت رايزن در وزارت دفاع و شوراي امنيت ملي آمريكا در دوره ريگان , اوليور نورث , را در سازمان دهي عمليات معامله ايران ـ كنترا ياري مي كرد. در سال هاي پس از آن نيز لدين همچنان دسترسي خود را به ريچارد پرل رئيس مقتدر وقت شوراي سياست گذاري وزارت دفاع و كارل روو , نزديك ترين مشاور جورج دبليو بوش در كاخ سفيد , حفظ كرد . نام لدين نخستين بار در سال 1360 (1981 ) زماني بر سر زبان ها افتاد كه نظريه اجيركردن يك فاشيست تركيه اي توسط مسكو براي سوقصد به جان پاپ را مطرح كرد. در كارنامه وي شرح مفصلي از پشتيباني از شورشيان آنگولا موسوم به يونيتا , گرفته تا نوشتن در نشريه دست راستي ايل جورناله نوو و كمك به پايه گذاري موسسه امور امنيت ملي در واشنگتن ديده مي شود. فايننشال تايمز لدين را يك واسطه بين لابي هاي اسرائيل در واشنگتن با رضا پهلوي مي داند ـ كسي كه در آرزوي جلوس بر تخت طاووس است . شايد به تعبير ديگر بتوان از لدين به عنوان سخنگوي غيررسمي آمريكن اينترپرايز درخصوص ايران ياد كرد. چه بسا ديدگاه هايي را كه همقطارانش ترجيح مي دهند در خفا بيان كنند , وي آشكارا اظهار مي كند. در پي سقوط صدام حسين , وي بي درنگ اظهار داشت كه براي پيروزي در جنگ با تروريسم و ايجاد ثبات در عراق و ديگر حوزه هاي خاورميانه , آمريكا مي بايست دست كم به آزادساختن ايران همت مي گماشت . از نگاه لدين باقي گذاشتن روحانيون در مسند قدرت در ايران وحشتناك بوده است . وي مدعي است از آنجايي كه ايران به مثابه پدرخوانده تروريسم بين المللي است , تا نظام ايران تغيير نكند , منطقه روي صلح را به خود نخواهد ديد و اين امر آمريكا را به جلب همراهي ديگر كشورهاي متمدن براي تغيير رژيم در ايران ملزم مي سازد.
در فضاي خاصي و در ميان شگفتي همگان , بوش در سخنراني محور اهريمني ـ همراه با نطق سالانه رئيس جمهور آمريكا از ايران همراه با عراق و كره شمالي به عنوان دولت هاي خطرناكي كه در پي دستيابي به جنگ افزارهاي كشتارجمعي هستند , ياد كرد. سخناني كه در آنها ايران بعنوان « صادركننده تروريسم » قلمداد شده بود. تهاجم آمريكا به افغانستان به عنوان « سرآغاز جنگ عليه ترور » مورد اشاره قرار گرفته و دلالت هاي روشن بر امكان هدف بودن كشورهايي مانند ايران (در گام هاي بعدي ) در آن وجود داشت