اشاره : آنچه مرور مي كنيد خاطراتي است كوتاه از مرحوم آيت الله
عبادي كه از زبان خواهران ايشان بيان شده است . اميد است كه در نظرتان
مقبول افتد.
وجود حاج آقا با بركت بود هر وقت كه مي خواست بيايد منزل ما , همه
چيز خود به خود مهيا مي شد.و گاهي كه امكانات خانه كم مي شد و به چيزي
نياز داشتيم به شوخي به اهل منزل مي گفتم از حاج آقا دعوت كنيد , بيايد
منزل مان .
سفره كه پهن مي شد , حاج آقا باخنده و شوخي شروع مي كردند به
خوردن , هميشه لب خندان داشتند. هيچ وقت از درد دلهايش يا سختي
مسئوليتش با كسي سخن نمي گفت . صميمي بود و با گذشت .
هميشه با احترام , افراد را صدا مي زدند و هيچ وقت نسبت به خانواده
حتي با خواهرها و برادرهاي خودشان عصبانيت نشان نمي دادند.
از زاهدان كه بر مي گشتند , يكي از مسئولين به ايشان گفت : مي خواهيم
سنگ نوشته اي تهيه كنيم تا خدمات فراواني كه شما در زاهدان انجام داديد
را بر روي آن بنويسيم و مردم هم از زحمات شما آگاه شوند. حاج آقا
برافروخته شد و گفت : اگر كاري هم كردم براي خدا بوده نه براي اينكه
بنويسم . وظيفه من بوده كه خدمت كنم .
شخصي قبل از اينكه با همسرش هماهنگ كند از حاج آقا دعوت كرده
بود كه شام به خانه آنها برود. حاج آقا رفت خود آن شخص مي گفت : شام ما
آن شب تخم مرغ نيمرو بوده و حاج آقا بعد از شام خيلي تشكر كرده بود.
اهل كمك به خانواده بودند. يك روز كه ميهمان داشتيم و با آنها به
گردش رفته بوديم بعد از بازگشت به منزل , نزديك ظهر بود و غذا آماده نبود.
من كه مي خواستم غذا درست كنم اخوي هم آمدند كمك و ايشان بادمجان ها
راسرخ مي كردند.
به همه سر مي زدند. وقتي مريض بودم (يك سال و نيم تمام ) هر روز
قبل از اينكه به دفترشان بروند به من سر مي زدند و اگر نمي آمد حتما تماس
مي گرفت . چقدر مهربان بود. در شرايط سختي كه روزهاي آخر داشت باز هم
حال بقيه را مي پرسيد و دوست داشت همه را ببيند.
در حوزه قم بود , همسر حاج آقا مي گفت : حاج آقا به منزل آمد و غذا
آماده نبود. ولي آقاسيد مهدي گفت : اشكال ندارد. خودش آستينها را بالا زد
و به آشپزخانه رفت و بعد از مدتي غذاي خوبي آماده نمود.
مي گفت : پولي كه مي خواهد مصرف جاي قبر در حرم حضرت رضا(ع )
شود را براي امور خير مصرف كنيد. امام رضا(ع ) هم اگر بخواهند بالاي سر
كسي بروند و كسي را بپذيرند حتما لازم نيست آن شخص در حرم آقا دفن
شده باشد. دوست داشت پيش مردم عادي باشد و نزديك شهدا.
هر كسي هر مشكل داشت به ايشان مي گفت و حاج آقا هم با تمام توان
سعي مي كرد مشكل را حل كند چه در زاهدان و چه در مشهد. حاج آقا يك
اميد بود براي مردم .
هيچگاه صدايش را از صداي پدر بلندتر نمي كرد و در وسط صحبت
پدر هرگز صحبت نمي نمود. من نديدم جلوتر از پدر راه برود و مقيد بود كه
هر وقت پدر و مادر را مي بيند دست آنها را ببوسد.
به تحصيل علم شوق وافري داشتند به طوري كه شبها وقتي كه از
خواب بيدار مي شدم هنوز ايشان را مشغول مطالعه و نوشتن مي ديدم در
حالي كه ايشان ساكت وآرام مشغول تحصيل بودند.
بعد از شهادت علي آقا مردم مي آمدند براي ابراز همدردي . مردي آمد
دستانش را گذاشت روي شانه حاج آقا شروع كرد به گريه كردن , دوست
داشت سرش را بگذارد روي شانه ايشان و در بغل حاج آقا گريه كند , اما حاج
آقا دستانش را گذاشت روي شانه آن مرد و مانع اين كار شد , آن مرد با
تعجب گفت : حاج آقا شما فرزندتان شهيد شده اما گريه هم نمي كنيد گفت :
جوان من خونش از علي اكبر امام حسين (ع ) رنگين تر نبود. خداوند اين هديه
ناقابل را از من قبول كند.
محسن آقا (شهيد دوم حاج آقا) لحظه اي كه شهيد شد , خبر شهادتش
را اول به خود حاج آقا دادند اما جنازه اش در منطقه حاج عمران در تيررس
دشمن بود براي همين 16 تا 17 روز طول كشيد تا جنازه را آوردند حاج آقا
طي آن چند روز به هيچ يك از اعضاي خانواده چيزي نگفتند.
روز تشييع جنازه : يكي از مادران شهدا مي گفت : من از فوت حاج آقا
خبر نداشتم , ديشب پسر شهيدم به من خبرداد! گفت : مادر « چرا خوابيدي
بلند شو بريم تشييع جنازه آقاي عبادي .
گفتم : تلويزيون گفته : حال ايشان رو به بهبودي است .
گفت : نه مادر اگر مي خواهي مرا ببيني بيا تشييع جنازه . پسران شهيد
حاج آقا جلوي تابوت را گرفته اند. ما هم همگي هستيم . مادر شهيد مي گفت :
حالا آمدم بچه ام را ببينم .
پدر شهيد از زاهدان زنگ زد و گفت : آن قدر كه ما در فراق حاج آقا
سوختيم در شهادت فرزندمان نسوختيم .
خدا بيامرز حاج آقا : احترام خاصي براي خانواده شهدا قائل بود.
من خودم گاهي اوقات فكر مي كنم مي بينم بعد از فوت حاج آقا تمام
زندگيم را از دست داده ام .
شخصي گفت : هر چند فراق حاج آقا سخت است اما ايشان از مصائبي
كه در دل داشت راحت شد.
آخرين آرزوي حاج آقا اين بود كه براي يك بار ديگر هم كه شده غسل
كنند و بروند حرم حضرت رضا(ع ) حيف شد شما نائب الزياره باشيد.
راستي يادم رفت بگويم : آقاسيد مهدي عبادي روز نيمه شعبان متولد
شده بود.
با تشكر از بي بي فاطمه و بي بي كبري عبادي خواهران مرحوم آقاي
عبادي و فرزندان آنها.
يك طلبه جوان و با نشاط
دست پخت آيت الله عبادي خيلي خوب بود مخصوصا آبگوشت ايشان
حرف نداشت . هر كدام از طلبه ها براي شام مقداري پول مي گذاشتند و
گوشت مي گرفتند مرحوم عبادي غذا درست مي كرد.
نمكين وشيرين مي خنديد. گاهي در گعده هاي دوستانه وطلبگي صداي
خنده شان آدم را به شوق مي آورد. خدا رحمتش كند در دوران امامت جمعه
هم همان نشاط جواني و اوائل طلبگي را داشت .
صبحها قبل از اذان حرم حضرت رضا(ع ) مي رفت و نمازش را در آنجا
اقامه مي كرد. نماز ظهر و مغرب را هم همينطور. پشت سر آيت الله ميلاني در
مسجد گوهرشاد. براي همين هيچگاه نديدم نمازش را در مدرسه بخواند.
نظافت و پاكيزگي اش زبانزد بود. آستين ها را بالا مي زد و در شستن لباسهايش
تقيد زيادي داشت . اخم نمي كرد. سلام و جواب سلامش شنيدني بود. بلند و
محترمانه .
راوي : حاج محمد كريم پور ـ خادم مدرسه علميه سليمانيه

|
مردي كه بوي شهادت مي داد
|
بمناسبت اولين سالگرد رحلت آيت الله عبادي ; امام جمعه مشهد
اشاره : ابوالشهدين مرحوم آيت الله عبادي بيش از 10 سال امام جمعه
مشهد بود. از خصوصيات بارز اين مرد بزرگ و روحاني عارف مي توان به
مردمي بودن , خوش خلقي , قناعت و سادگي ايشان اشاره كرد.
آنچه از نظر شما مي گذرد خلاصه اي از زندگي پربار اين عالم رباني است
كه بمناسبت اولين سالگرد ايشان با هم مرور مي كنيم .
مردم كوير را دورانديش مي دانند چرا كه آنها به پهنه دشت افق ديد
دارند. همسايگان كوه را هم بلند همت مي شناسند با طبعي غرورانگيز و
بلندنگر. خوسف آميزه اي از اين دو است , بخشي از پهندشت يك بيابان در
آغوش كوههايي كه صف قامت بستگان به نماز را مانند است . سفره هاي آب
زيرزميني اين ديار , لايه هاي زيرين فطرت آدمي را به ياد مي آورند كه به حق
قرآن آيات خداوندي است . راست گفته اند كه فطرت قرآن ساكت است و هر
كس قرآن مي خواند گويي آن خود اصيل و ناب و دست نخورده خود را
مي خواند. در اين حوالي , چشم هم تا دلتان بخواهد هست . عين چشم هايي
كه به تماشا گشوده مي شود تا نشانه هاي خدا را به تماشا قامت بندد. در كنار
اين همه زيبايي چاههاي عميق را مي بينيم و مردماني كه انگار مي كوشند
لايه هاي زيرين حقيقت خويش را كشف كنند.
تاكستانهاي سرسبز , جامه اي است كه بر تن اين ديار مي شود با
انگورهايي كه بهشت را به ياد مي آورند. مردم اين ديار هم آميزه اي از همه
اين زيبايي ها هستند. در چنين منطقه اي باز خانه اي وجود دارد كه نگاه همه
زيبابين و حسن انديشان را به سوي خود جلب مي كند. خانه آقا سيد حيدر ,
مردي كه به نوعي باز تعريف اسم خود هم هست . مي گويد اسم هر كس
شاخصه شخصيتي او هم هست و آقا سيد حيدر بر گردن كه گاه آن را بر كمر
هم مي بندد و اين نشانه او است كه نسبش را تا ديروزهاي دور مي برد و به
فرزند امام موسي بن جعفر(ع ) مي رساند . در بيت آقا سيد حيدر سال 1315
به شهادت شناسنامه پسري ولادت مي يابد كه نامش را مهدي مي گذارند تا
صاحب خصال بزرگي باشد كه همه دنيا از صاحب آن نام بزرگ انتظار دارند.
سير پرورش و تكوين شخصيتي آقا مهدي بيانگر اين واقعيت بود كه
همانگونه كه آدم ها را از نظر قيافه و هيكل و اندام به والدين خويش شبيه
هستند , از نظر منش شخصيتي و كنش و واكنش هاي روحي هم , والدين خود
را همانند هستند. من اگر بخواهم آقا سيد مهدي عبادي را تعريف كنم
مي گويم آميزه اي است كه خروج و حق گويي و مديريت مادر و بلندنگري ,
تدبر و فرهيختگي پدر , وقتي جمعه مي شود و صدايش به خطبه بلند مي شود
ارتعاشات صدايش , موسيقي كلام آن بانوي رستگار را به خاطر مي آورد.
افتادگي و مردم داريش يادآور آقا سيد حيدر است . او پرورش يافته يك
خانواده نمونه است و پايداري خود را در مسر حق رهين منش آنهاست . اين
در علم اجتماع ثابت شده است كه تنها كساني از آزمونهاي بزرگ سربلند
بيرون مي آيند كه در خانواده اي بزرگ پا گرفته باشند. درخت هاي تناور كه
ريشه در خاك پاك و محكم دارند مي توانند طوفان ها را از سر بگذرانند والا
بوته هاي بي ريشه حتي اگر به گل هم نشسته باشند را اندك نسيمي از جا
برخواهد كند. خدا بيامرز ابوترابي , شهيد استقامت و آزادگي مي گفت , در
دوران سخت اسارت تنها آناني تا آخر ايستگاه ماندند كه از اصالت و نجابت
خانوادگي برخوردار بودند و آقا سيد مهدي عبادي فرزند چنين خانواده اي
بود. وي دوران طفوليت كودكي را در دامن پر مهر مادري سپري كرد كه هيچ
كس به ياد ندارد در حضورش پشت سر مومني سخني به ناروا گفته باشد. از
اين خانه كه بيرون مي آمد به مدرسه اي در خوسف مي رفت كه پدر هم معلم
بود و هم مربي و هم مهذب . ديگر در مدرسه پدر , بابا نبود , معلم همه بود و
آقا سيد مهدي و برادرانش هم به خوبي مي دانستند نبايد زياد خواه باشند.
در مدرسه ميان سيد مهدي , سيد احمد سيد عليرضا و ديگران تفاوتي نبود ,
آقا سيد حيدر همه را به يك چشم مي ديد. پدر در ذهن سيد مهدي سواي
معلم و مربي و پدر , يك اسوه بود. كشاورزي كه روزي از دل زمين مي گرفت
و براي تبليغ مزد و اجر نمي طلبيد. درب خانه اش به روي همه باز بود و
رويش بازتر. اين يك ضرب المثل ايراني است كه مي گويد (مردم به روي باز
مي روند نه به در باز) و سيد حيدر , اما هم رويي گشاده داشت و هم در
خانه اي باز كه بي مزد و منت به بندگان خدا آغوش مي گشود. رابطه پدر و
فرزندي هم دنيايي از معرفت بود و عاطفه هم مهر مي ورزيدند. هم عشق .
آقاي عبادي در اين باره مي گفت : ما همه به پدر عشق مي ورزيديم اما در عين
دوست داشتن از ايشان حساب هم مي برديم و حضور ايشان را در همه
زواياي زندگي مان شاهد بوديم . آخر ايشان به ما تعليم داده بود كه عالم
محضر خداوند است و آدم بايد با خود بيانديشد كه در محضر خدا چه
مي كند. پس از آنكه آقا سيد حيدر اين روحاني كشاورز و باغدار ديد كه
نهال هاي نورسته اش آنقدر ريشه گرفته اند كه بتوان در خاكي تازه آنها را
غرس كرد و به اميد تبديل شدنشان به درختي تناور نشست آقا سيد مهدي را
راهي مدرسه علميه معصوميه بيرجند كرد در اين موقف هم ايشان دو سالي
راه جد و جهد پرداختند و سپس در سفري سيزده ساله مقيم كوي امام
رضاي شد و در كوچه هاي نور انديشه نوراني بزرگ گام به گام تا بلنداي
انديشه پيمود. حضرات آيات عظام : حاج شيخ هاشم قزويني , وحيد
خراساني , مدرس يزدي و ميلاني آفتاب هايي بودند كه بر ضمير اين سيد
جوان نور مي افشاندند و از همه مهمتر , خورشيدي در جان عطش زده سيد
مهدي نور مي افشاند كه آقاي عبادي هنوز بوي خوش همنفس با او را در
خود دارد , حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني , پيراسته پيري كه واژه ها
در توصيف او فرو مي ماند و كلمه ها حقير مي شود در بزرگي او كه تجسم عبد
و خليفه خدايي بود. من قبل از آنكه به اين راز پي برم , بارها از خود
مي پرسيدم اين رسم مردم داري را آقاي عبادي از كدام خورشيد بيشتر
آموخته است و امروز نور جمال ميرزاي بزرگ جواد آقا تهراني را در نگاه
سيد مي بينم . آقاي عبادي در سال 1344 راهي نجف شدند تا چندگانه هاي
عشق را در درگاه امام اول به جاي آورند و در فضايي نفس بكشند كه علي
نفس كشيده است , در اين سه سال به اندازه سه قرن از خرمن انوار بزرگاني
چون آيات عظام امام خميني , خويي و وحيد خراساني خوشه چيني كرد و
از بي رنگي شان رنگ هاي خدايي آموخت و از نجف اشرف راهي قم شد تا
ميراث شهر علي را در شهر دخترش پي جويد. آقا سيد مهدي مدت پانزده
سال در شهري پاي مي نهد كه قرن ها قبل خبر قيامش و مردان آهنين
اراده اش را ائمه پاك داده اند و حالا عبادي , واژه هاي عبوديت را در اين شهر
مي جست و خود نيز قيام را تمرين مي كرد و در كنار مشق انقلاب در محضر
حضرات آيات عظام گلپايگاني و وحيد خراساني و ساير مراجع بهره مند
شد. ايشان كه حالا رداي آيت الهي بر شانه انداخته و رسالت
حجت الاسلامي در جان خويش دارد , خود حوزه هاي درسي برپا كرد و در
كنار اين درس ها , درس قيام را هم به شاگردانش تعليم مي كرد.
هنوز بسياري از مساجد در شهرهاي مختلف , صداي رساي كامل مردي
روحاني را در خاطر دارد كه به زباني بليغ و بياني شيوا از مردي مي گفت كه
مثل خورشيد بود و شب پرستان براي نديدن او هزار هزار ابر آفريده بودند اما
عبادي ها , نماز عبوديت خويش را از او گفتن مي دانستند كه تنها سيستان و
بلوچستان داماد آيت الله كفعمي را در جايگاه سخنگوي انقلاب مي ديد كه در
مشهد هم باز آيت الله عبادي بود كه به اشاره آيت الله خامنه اي جو
ممنوعيت سخنراني و منبر كه از سوي رژيم پهلوي به وجود آمده بود را
چون باطل نامه اي در هم دريد.
در تهران هم مسجد آيت الله ملكي پايگاه تبليغي آيت الله عبادي بود و از
آن پس نيز تا بامدادان پيروزي انقلاب كلام سيد , مناجات شبانه بود. با فرو
ريختن تنديس باطل و جهل و طلوع آفتاب جمهوري اسلامي از سوي امام
خميني به امامت جمعه زاهدان و نمايندگي ولي فقيه در استان سيستان و
بلوچستان برگزيده شد و در حدود 14 سال تكليف خويش را روشن و
شفاف در راستاي خدمت به 14 معصوم و پيروانشان ادا كرد .
ساختن اماكن عام المنفعه , مساجد مدارس و... از همه مهمتر , ساختن
انسان هايي كه فردا را مي سازند. آيت الله عبادي خوب مي دانست هر ساختي
نيازمند سوخت است و سوخت فرداي بهتر و نورآفرين حوزه علميه امام
صادق زاهدان و دهها طلبه در كنار نور نوشان منبر ايشان هزينه هاي انساني
فرآيند كمال است .
آقاي عبادي يك ويژگي جالب هم دارد , او تفسير كونوا دعا للناس بغير
الستنكم است . مردم را به عمل مي خواند اما نه به با زبان تنها بلكه او خود
اول عمل مي كند. چون باور دارد كه ايمان عقدي قلبي و اقرار و افشايي زباني
و عملي است به همه وجود.
پس نمي شد امام جمعه زاهدان در خطبه ها از جهاد در جبهه ها بگويد
اما خود پا از شهر خويش فراتر نگذارد و فرزندانش را در زرورق بپيچد. نه ,
تربيت و مدرسه انديشه اي آقاي عبادي برآيند ديگري داشت , هم خود
عاشق شود هم عاشقان را به سوي وصال رهنمودن شود و چنين است كه
برادرزاده اش شهد شهادت مي نوشد و دو رعنا جوانش , سيد محمدعلي و
سيد محسن پا به راهي مي گذارند كه پيش از اين اجدادشان مي پيموده اند.
همان راهي كه امام شهيدان از آن به خطر سرخي تعبير مي كنند كه خط
آل محمد و علي است .
آقاي عبادي از يك نعمت بزرگ برخوردار است او آقازاده ندارد كه
باعث بي آبرويي شوند فرزندان او آقا هستند. اين را همه آناني كه با سيد
محمدعلي و سيد محسن آشنا بودند مي گويند. سيد محمدعلي خود را فرزند
همه خانواده شهيد داده مي دانست و وجودش شمع را مانند بود كه پروانه ها
را گرد خويش جمع مي كرد.
محسن به اشراقي رسيده بود كه شهيد شده بود قبل از آنكه شهادت او
را به آغوش بگيرد. جالب اينكه پس از شهادت سيد محمدعلي , فرمانده
سپاه به مسئولين سيد محسن دستور مي دهد نگذارند او به خطر برود و شب
عمليات وقتي به او مي گويند بمان , لبخند مي زند بعد چشمانش كم باراني
شده را به سوي افق هاي دور مي اندازد و مي گويد : شما مي خواهيد شهادت
را از من دريغ كنيد اما بدانيد اگر نگذاريد بيايم پيش مادرم زهرا از شما
شكوه خواهم كرد.
او مي رود و شربت شهادت را نوش مي كند اما جنازه اش را نمي توانند
باز آورند و آقاي عبادي مي ماند چگونه خبر شهادت دومين پسرش را به
مادر داغدارش بدهد آن هم زماني كه همرزمان فرزندش بازمي گردند و از
محسن هنوز جنازه اي هم يافت نشده است چاره چه بايد كرد : آقاي عبادي ,
نامه اي به خط شبه خط محسن مي نويسد و به پست مي فرستد و مهر مي زند
و سپس به خانه مي فرستد و بعد خود مي رود و سخن مادر محسن را
مي شنود كه نامه محسن آمده است . او چند روزي بعد مي آيد.... آن روزها
مي گذرد و آقاي عبادي نيز لنگرگاه انقلاب در سيستان و بلوچستان و
مديريت منطقه مي شد تا جايي كه مقام معظم رهبري مي فرمايد : با بودن
ايشان (آقاي عبادي ) خيال ما در استان سيستان و بلوچستان راحت است .
آيت الله عبادي در مهر 72 از سوي رهبر انقلاب به عنوان امام جمعه
مشهد مقدس راهي اين شهر مي شود و از اين پس خطبه ها بوي عشق تازه
مي دهد. بوي كوير و دشت هاي بي انتهايش , بوي كوه و استواري و
پايمرديش , بوي چشمه و جريان زلالش , بوي كاريز و چاه و ماه بوي
تاكستان و انگورهايش , از اين بوي خوش و كلام زلال صدها حلقه نوار
موجود است كه در آينده به صورت موضوعي چاپ خواهد شد تا ميراثي
ماندگار شود براي فردا.
همچنين تقريراتي كه ايشان در دروس اساتيد بزرگوار خود داشته اند هم
مهياي چاپ مي باشد و مدرسه معرفتي ايشان هم گشوده است و رسم
مردم داري و سنت ساده زيستي و مهرباني سير عملي امام جمعه شهر امام
رضا بود.
يادش گرامي و راهش پررهرو باد
هنوز بسياري از مساجد در شهرهاي مختلف , صداي رساي
كامل مردي روحاني را در خاطر دارد كه به زباني بليغ و بياني
شيوا از مردي مي گفت كه مثل خورشيد بود و شب پرستان براي
نديدن او هزار هزار ابر آفريده بودند

| |