روزنامه جمهوري اسلامي 01/12/1384 صفحه هنر و ادبيات
ارزش هاي انساني مشترك و نقش آنها در تحكيم همبستگي ملتها




بمناسبت برگزاري اجلاس گفت وگوي تمدن ها و فرهنگ ها
بخش نخست
آيت الله محمدعلي تسخيري
دبيركل مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي
پيش درآمد
هر تعريفي كه از « تمدن » داشته باشيم بايد بپذيريم كه در تعريف « انسانيت » مفهوم گرايش عمومي به سمت خدمت به انسان و تكامل توانايي ها و امكانات ذاتي و عرضي او , از جمله مهمترين بنيادها به شمار مي رود.
هيچ مذهب , مكتب يا حتي رفتاري , جز با داشتن جنبه انساني نمي تواند بعد تمدني به خود گيرد. لازمه اين بعد انساني ـ بنابر ادراكات وجدان و بدون نياز به استدلال ـ باور به مجموعه ارزش هاي مطلق و مشترك است , چه نمي توان در هر چيز , هم قايل به نسبيت بود و هم وجود ويژگي هاي انساني را مسلم تلقي كرد. زيرا اين امر متضمن نوعي تناقض و باصطلاح پارادوكس است بدين معنا كه لازمه اش از يك سو پذيرش هويت متفرد و جزيي اگر نه كلي انسان و از سوي ديگر , نفي هرگونه وجه تمايز انساني يا ارزش ثابت در آن است .
اينك پرسش اين است كه اين ويژگي و ارزش ثابت , كدام است
پاسخ وجداني اين پرسش (با تاكيد بر وجداني بودن اين پاسخ به دليل بي نيازي از استدلال ) , همانا فطرت انساني است .
مراد از فطرت نيز آن است كه انسان آفريده اي است كه بنابر حكمت و مشيت الهي , در وجود و سرشت اصلي او , مجموعه داده هاي بديهي و توانايي هاي عقلي و اميال و غرايزي به وديعه گذارده شده كه حركت طبيعي به سمت برنامه تكاملي درنظر گرفته شده براي او را تضمين مي كند.
همه تمدنها , اديان و مذاهب , به تعبير مولاي متقيان علي (عليه السلام ) آمده اند تا ارزش هاي والاي خرد را بنمايانند و فضاي مناسبي براي بروز توانايي هاي نهفته در انسان را به منصه ظهور رسانند و او را به راه و سمت و سويي رهنمون شوند كه با رفتار حيوانات زبان بسته اي كه فاقد توانايي ها و امكانات او هستند , تفاوت زمين تا آسماني داشته باشد.
قضاياي بديهي به او (يعني انسان ) توان شناخت مي بخشند : شناخت خود , شناخت هستي و واقعيت , فلسفه وجود و پيوندهاي موجود ميان اشيا. اين قضايا مواردي چون : ايمان به اصل عليت , ايمان به عدم امكان اجتماع و ارتفاع نقيضين و برخي قضاياي ديگر را شامل مي شوند.
پذيرش اين نوع قضايا , نيازي به استدلال ندارد و در باورها و وجدان انساني , كاملا پذيرفته شده و مسلم تلقي مي شوند چرا كه در غيراينصورت با بن بست روبرو مي شويم زيرا استدلال ها خود به اين قضاياي بديهي متكي هستند و به كمك آنها قابليت اثبات مي يابند.
توانايي هاي عقلي نيز همان قدرت دروني انسان بر انديشه , تامل , مجردسازي مسايل از حشو زوائد , ارتقا از مرحله جزئيات به مرحله كليات , مقايسه اشيا با يكديگر براي نيل به چشم اندازهاي تازه و برنامه ريزي هاي ذهني براي مراحلي است كه هنوز مصداق واقعي و عملي به خود نديده اند. اين توانايي ذهني , از جمله ويژگي هاي انسان و در واقع راز و رمز حركت , روند تكاملي , خلاقيت رشد و نمو اوست , حال آنكه اميال غريزي , نيروي محركه وي به سمت كمال و سوق دهنده ي او در راستاي بهره گيري از پتانسيل هاي نهفته وي در اين زمينه است . از جمله اين اميال و غرايز مي توان به موارد زير اشاره كرد : ميل به كمال , حركت به سمت كمال مطلق , كوشش در رفع كاستي هاي خويش , اذعان به اين قدرت , مطلق اداي حق و سپاس نعمت هاي ارزاني شده , تلاش در جهت اطاعت از او و... است ; اين گرايش ها و اميال و غرايز به رغم گوناگوني تجليات و تعدد روش ها و عملكردهاي آنها , در سرشت انساني ريشه دوانيده اند هرچند ممكن است به دليل شبهات يا سوتفاهم هايي , سركوب يا پنهان شده باشند. از جمله اين غرايز همچنين مي توان از غريزه حب به ذات و كوشش در جهت تحقق خواستها و آرزوهاي خويش نام برد كه به نوبه خود از جمله غرايز اصلي در انسان به شمار مي رود كه نمي توان آن را ناديده گرفت و سركوب كرد يا همچون ماركسيسم آن را پديده اي روبنايي تلقي كرد و تصور كرد كه مي توان از طريق الغاي مالكيت خصوصي , آن را از وجود انسان حذف نمود. ذوق هنري و شيفتگي نسبت به عنصر زيبايي كه جهان هستي , سرشار از آن است نيز در اين زمره قرار دارد.
بدين ترتيب آنچه كاملا روشن به نظر مي رسد اين است كه : مسئله باور به نظريه فطرت انساني , عرصه را براي سخن از مجموعه مفاهيمي چون « حقوق » , « تكاليف » , « عدالت » , « انسانيت » , « اخلاق » , « ذوق هنري » , « ارزش هاي مشترك » , « تمدن » , « گفتگو » , « دين » , « شناخت » , « تصديق » , « منطق » و حتي « برهان و استدلال » و « علم » باز مي كند زيرا اين دو مفهوم نيز مبتني بر عنصر ثابتي هستند كه بدون آن مرزها و]علم و استدلال [ نشانه هايشان , قابل تبيين نيست .
بدون باور به اين نظريه انسان , زنداني خويش خواهد ماند و به تعبير جرج باركلي , جز با تصاوير ذهني خود , ارتباطي پيدا نمي كند , و حتي مي توان گفت او با كنار گذاردن اين نظريه , نمي تواند به خودش نيز ايمان داشته باشد و اين اوج پوچي و هيچ انگاري است .
بدون اين نظريه (نظريه فطرت ) به اعتقاد ما هر آنچه گفته شد , فاقد معنا مي گردد. و اين حقيقت بزرگي است كه گرايش هاي مادي به شدت با آن مواجه مي شوند; هم از اينروست كه متون اسلامي بر « فطرت » و اينكه دين در حقيقت همسو و هماهنگ با « فطرت » است تاكيد دارد چرا كه فطرت واقعيتي اصيل و دين نيز برنامه اي واقعي براي اصلاح انسان و بهبود شرايط زندگي است .
خداوند متعال مي فرمايد : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطرالناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم (1 )
بنابراين با درستي آيين , روي (دل ) را براي اين دين راست بدار! بر همان سرشتي كه خداوند مردم را بر آن آفريده است , هيچ دگرگوني در آفرينش خداوند راه ندارد; اين است دين استوار اما بيشتر مردم نمي دانند.
اين آيه كريمه همچنانكه آيه الله شهيد محمدباقر صدر (قدس سره ) در كتاب خود اقتصادنا يادآور شده بر موارد زير انگشت مي گذارد :
يكم : دين (با تمامي حقوق و تكاليف و هدفهاي عدالت جويانه اي كه دربردارد) خود از موارد فطري است كه خداوندگار جهان , تمامي مردمان را بدان سرشته و در اين آفريده به لحاظ چنين سرشتي , تغييري پديد نخواهد آمد.
دوم : اين دين كه فطرت انساني بدان سرشته شده همان دين راست و خالص و ناب است ; حال آنكه اديان شرك آميز و خدايان و همي و نسبي , توان حل مشكلات بشري را ندارند.
حضرت يوسف (عليهم السلام ) به همبندان خود در زندان مي گويد : ما تعبدون من دونه الا اسما سميتموها انتم و آباوكم ما انزل بها من سلطان (2 )
شما به جاي او , جز نام هايي كه خود و پدرانتان آنها را ناميده ايد , نمي پرستيد; كه خداوند بر آنها هيچ حجتي نفرستاده است .
و سوم : اين دين حنيفي كه فطرت انساني بر آن سرشته شده زندگي را سامان مي بخشد و قادر به كنترل و شكل دهي به آن در چارچوب كلي انسانيت است . چرا كه مسئله اجتماعي مهم در تاريخ بشري , همانا تضاد برآمده ميان « منافع فردي » (كه منجر بدان مي گردد كه انسان براي خود حقوقي قايل باشد كه به اقتضاي حب به ذات , خواهان تحقق آنها مي شود) و « منافع اجتماعي » يعني آن منافعي است كه نظام اجتماعي , مطرح مي سازد و وظايفي را به نام « عدالت » بر وي تكليف مي كند. علم نمي تواند اين تناقض يا تضاد ميان منافع فردي و اجتماعي را حل كند چرا كه علم انسان در برابر منافع شخصي اش , هرگز مقاومتي نشان نمي دهد.
ماترياليسم تاريخي از طريق قوانين تاريخي خود نمي تواند راه حلي در اين باره ارايه دهد , بنابراين راه حل نهايي اين تعارض و تضاد و تحقق عدالت , تنها در اختيار دين قرار مي گيرد كه از راه پيوند ميان منافع فردي و عمل صالح موضوع را فيصله مي بخشد; قرآن كريم مي فرمايد : من عمل صالحا من ذكر و انثي و هو مومن فاولئك يدخلون الجنه يرزقون فيها بغير حساب . (3 )
كساني كه كاري شايسته بجاي آورند و مومن باشند ـ چه مرد و چه زن به بهشت درمي آيند و در آن بي حساب و شمار روزي داده مي شوند.
و نيز مي فرمايد : من عمل صالحا فلنفسه و من اسا فعليها . (4 )
هر كس كار نيك انجام دهد به سود خويش و هر كه بد كند به زيان خويش كرده است . بدينگونه است كه منافع فردي و اجتماعي و حقوق و تكاليف پيوستگي پرشكوهي با يكديگر پيدا مي كنند و تضاد آنها با يكديگر , حل مي شود.
مرحوم شهيد محمدباقر صدر (قدس سره ) نيز در تاييد و تاكيد اين مطلب مي گويد :
« فطرت انساني داراي دو جنبه است : از يك سو به وي انگيزه هاي فردي زاينده مشكلات بزرگ اجتماعي در زندگي انسان را مي بخشد (مشكل تضاد ميان آن انگيزه ها و منافع حقيقي جامعه بشري ) و از سوي ديگر اماكن حل اين مشكل از طريق گرايش طبيعي به تدين را فراروي انسان قرار مي دهد » (5 )
اين را نيز اضافه كنيم كه انسان بنا به فطرت خويش , ميل به دگرگوني و تغيير به مفهوم ايجاد تنوع در شرايط عيني زندگي خود در راستاي بهتر شدن مداوم دارد; اين يك گرايش فطري و دروني است كه ممكن است گاهي به خاموشي گرايد ولي از ميان رفتني نيست . انسان با چنين سرشتي , داراي امكانات چيرگي بر واقعيت , رهايي از فشارهاي آن , تصور اجمالي يا حتي تفصيلي شرايط بهتر و از آنجا كوشش در راه تغيير وضعيت به سمت تصوير مورد نظر است ; اين وضع را هيچ آفريده ديگري (حيوانات ديگر) ندارد; از اينجاست كه روند تغيير و شكل گيري تمدني زندگي تنها براي انسانها ـ و نه ديگران ـ مطرح مي گردد.
بدين ترتيب مي توان نتيجه گرفت كه روند شكل گيري تمدنها , در همه مراحل زير نيازمند باور به ارزش هاي ثابتي است .
يك : در مرحله ايمان انسان به خويشتن .
دو : در مرحله عبور از خويشتن .
سه : در مرحله شكل دهي به انديشه و ارايه تصويري از حال و آينده براي دستيابي به وضع برتر.
چهار : در مرحله انتقال ايده ها و انديشه ها به ديگران و دريافت انديشه و ديدگاههاي آنان .
پنج : در مرحله ارزيابي , تامل , بحث , بررسي و كنكاش .
شش : در مرحله نتيجه گيري و پذيرش ديدگاهها.
هفت : در مرحله برنامه ريزي براي دگرگوني .
و سرانجام : در مرحله اجراي دگرگوني و تحقق آن .
و خلاصه اينكه ميان روند تمدن دگرگون ساز بشري از يك سو و روند گفتگو و ايمان به ارزش هاي مشترك و مطلق , پيوندي تام و كامل وجود دارد.
ارزش هاي مشترك مطلق و نسبي
ما با تحليل رواني ـ وجداني كه در اين مبحث در پيش گرفتيم متوجه وجود دو مجموعه ارزش شده ايم كه يكي داراي تاثيري مطلق و بدون اثرپذيري از شرايط زماني يا مكاني است و ديگري ارزش هاي عادي (يا ارزش هاي بنيادي ) است كه در صورت قرار گرفتن در شرايطي متغير تبديل به عكس خود مي شوند يا تاثير مطلوب خود را از دست مي دهند.
مثال مجموعه نخست :
ارزش « عدالت » در همه شرايط , زمان ها و مكان ها , مطلوب است .
همچنين شكرگزاري و سپاس از كسي كه نعمتي را به ما ارزاني داشته است .
و مثال مجموعه دوم ارزشها : « ضيافت نفس » , « حفظ كرامت انساني » , همكاري و همياري , دفاع از مستضعفان , صلح و امنيت , بهبود شرايط زندگي , مهر و محبت , ايثار و فداكاري , امانت داري و.... است .
ممكن است گاه راستي و صداقت به دليل پيامدهايش ستمگري باشد نه عدالت . همچنانكه صلح نيز گاهي چه بسا منجر به جرات متجاوزان در دست اندازي به حرمتهاي انساني گردد; اگر عدالت يك ارزش مطلق و هميشگي است , صلح ارزش نسبي است كه تنها زماني در راه تحقق آن گام برمي داريم كه به مثابه يكي از ابعاد عدالت , جلوه كند و آنگاه كه به ستم بينجامد آن را رد مي كنيم . ولي به هر حال پرسش اصلي اين است : معيارهاي عدالت كدامند و چگونه مي توان نسبت به تحقق آنها , مطمئن گشت
اديان آسماني همگي بر دو معيار , تكيه و تاكيد دارند :
معيار نخست , معياري تعبدي است كه براي رسيدن به آن از علم عالم مطلق يعني خداوند متعال بهره مي گيريم يعني همان آموزه هاي ثابت دين كه مطمئن هستيم از سوي خداوند متعال , صادر شده اند. زيرا پيش از آن در جريان علم كامل و شامل خداوند و لطف و رحمت و مهر او نسبت به آفريده خود , انسان و عدالت و بهره مندي او از همه صفات كمال , قرار گرفته ايم ; او يعني خداوند متعال ـ جز خير و نيكي براي انسان نمي خواهد و نه تنها در پي فريب انسان نيست كه همه درهاي واقعيت را به روي او مي گشايد و جز خير و صلاحش را نمي خواهد.
معيار دوم : معياري وجداني است كه تنها با درنگ و تامل در باورهاي دروني و به عبارت ديگر تنها با مراجعه به فطرت انساني , قابل دستيابي است .
آنچه ما را در كشف عمق فطري بودن اين معيار ياري مي رساند آن است كه اين باور ـ هر باوري كه باشد ـ از جمله لازمه هاي طبيعت انساني است و به همين دليل نزد همه افراد بشر در هر شرايطي باشند و از هر موقعيت فردي و اجتماعي كه برخوردار باشند و در هر زمان و مكاني زندگي كنند , يافت مي شود.
براي اطمينان از اين امر نيز مي توان اين پرسش را در برابر هر كسي قرار داد : آيا فلان رفتار را رفتاري انساني قلمداد مي كني يا حيواني و به عنوان مثال مي توان روي كشتار يتيمان سالخوردگان و مستضعفان با انگيزه سرگرمي و تفنن , انگشت گذاشت ; مسلما و بدون هيچ ترديدي , چنين رفتاري از سوي هر كسي كه صورت گيرد , رفتاري وحشيانه است . قرآن كريم نيز وقتي مي فرمايد : « احل لكم الطيبات » (6 ) (چيزهاي پاكيزه بر شما حلال است ) بدنبال سوق دادن انسان به تاملات وجداني و باورهاي فطري خويش است و تعيين مصداق طيبات (چيزهاي پاكيزه ) را به خودش وامي گذارد و نيز وقتي مي فرمايد : « انما حرم ربي الفواحش » (7 ) پروردگارم زشتكاري هاي ناروا را حرام كرده است ) يا آنجا كه خروج از حالت انساني را فسق و انحراف از طبيعت , تلقي مي كند و مي گويد : « نسواالله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون » (8 ) (خداوند را فراموش كردند پس خداوند نيز آنان را از ياد خودشان برد آنان نافرمانند.)
و بدين ترتيب به اين حقيقت مي رسيم كه اديان , به فطرت انساني ايمان دارند اين فطرت خود مقرر مي دارد كه عدالت , بطور مطلق , ارزش مطلوبي است و صلح , در صورتي خواستني و مطلوب است كه از مصداقهاي عدالت و تجلي آن باشد; تاكيد بر « صلح عادلانه » نيز تاكيدي انساني و درست است .
صلح جهاني
گفتيم كه بدون ترديد امنيت , خواسته اي فطري و انساني است كه ريشه در مهمترين غريزه نهفته در فطرت انسان يعني غريزه « حب به ذات » دارد. اين غريزه همراه با ديگر غرايز كاركرد هماهنگ و همسويي به منظور تحقق حركت متعادل انساني به سمت اهداف تكاملي و عالي دارد. وجود انگيزه هاي غريزه ي براي تامين حركت متعادل , كافي نيست , بايد فضايي طبيعي براي خويشتن فردي و نوعي فراهم باشد تا آن انگيزه ها به سوي هدفهاي مورد نظر , سوق داده شوند.
و بنابر تاكيد كه خود فطرت بر ايجاد فضاي امن دارد مي بينيم كه عنايت الهي بذر بديهيات عقلي , گرايش به عدالت و نفرت از ستم و تجاوز را در سرشت انسان كاشته و از آن همه مهمتر توان تعيين بسياري از مصداقهاي عدالت و ستم را نيز به وي عطا كرده و راه او را براي ارتباط با آفريدگار بزرگ و عرض ارادت به درگاه او , هموار ساخته است ; در اينجا است كه چشم اندازهاي وحي بر وي گشوده مي شود و رهنمودهاي مهرآميز الهي كه بيانگر برنامه هاي جامع حركت انسان و تضمين بخش نيل به اهداف والاي اوست , بر وي عيان مي گردد.
بنابراين امنيت , نيازي انساني و هميشگي (مطلق ) است كه با تغيير شرايط , دگرگون پذير نيست ; امنيت پديده اي گذرا نيست كه گفته شود معلول وضع اجتماعي معيني است كه در صورت تغيير اين وضع , نياز به آن نيز , منتفي يا دگرگون شود به همين دليل است كه مي توان نياز به نظامي جامع كه ضامن حمايت از امنيت فردي و اجتماعي در مسير طولاني بشريت باشد را در نظر گرفت .
ما با توجه به اينكه فطرت معيار اجمالي تمامي حقوق انساني است و حمايت از امنيت او را در جهت تحقق اهداف بزرگش , ديكته مي كند , جز در چارچوب خود مسئله تكامل بشري , نمي توانيم حد و مرزي براي حمايت از صلح و امنيت , در نظر گيريم . و در اين صورت نيز امنيت جز به هنگامي كه از وظيفه حياتي خود خارج شود و تبديل به عنصري ضد امنيت گردد محدوديتي نمي شناسد. وگرنه چگونه مي توان فطرتي را به تصور درآورد كه ضمن اعلام نياز به امنيت , به كسي اجازه دهد كه به امنيت خود يا ديگران و بالاتر از آن امنيت حركت بشري , بي هيچ رادع و مانعي تجاوز كند
ابعاد گسترده گفتگوي اديان
با توجه به آنچه گفته شد مي توان آشكارا امكان گفتگوي اديان در ابعاد گسترده را به دلايل زير در نظر گرفت .
1 ـ تمامي اديان به نظريه فطرت انساني و نتايج آن ايمان دارند .
2 ـ همه اديان به ارزش هاي مشترك فراواني باور دارند بطوري كه مطابقت كاملي در اصول و بنيادهاي آنها مشاهده مي شود. در همين راستاست كه برخي علماي اسلامي گذشته , ضمن برشماري كليات آموزه هاي حضرت مسيح (عليه السلام ) , آنها را آموزه هايي اسلامي , برشمرده اند . (9 )
دو محقق برجسته مسيحي نيز , پژوهش بسيار جالبي درباره ارزش ها و قواعد مشترك احكام حقوقي بعمل آورده و به نتايج خيلي خوبي هم رسيده اند. آنها در اين باره مي گويند : « كافي است در جهت ايجاد پلهايي ميان سوال هاي زنان و مرداني كه مي خواهند به اقتضاي ايمان خود زندگي كنند , تلاش كنيم « مشيت خداوند چيست و من چه بايد بكنم » به نظر خواهد رسيد كه اديان ابراهيمي سه گانه (يهوديت , مسيحيت و اسلام ) در پاسخ به اين پرسش ها , گرايش يگانه اي دارند » . (10 )
3 ـ اديان , جملگي به گفتگوي منطقي فرامي خوانند و از آنجا كه اديان روح تمدنها را تشكيل مي دهند , گفتگوي آنها با يكديگر , زمينه را براي گفتگوي اصيل تمدنها در عرصه هاي مختلف زندگي , هموار مي سازد و آن را به سمت هر چه انساني تر شدن سوق مي دهد.
پي نوشت ها :
1 ) روم .30,
2 ) يوسف .40,
3 ) غافر.40,
4 ) فصلت .46,
5 ) اقتصادنا , چاپ مشهد , صفحات 310 تا .312
6 ) مائده .5,
7 ) اعراف .33,
8 ) حشر.19,
9 ) به عنوان مثال توجه شود به آنچه كه « شيخ ابن شعبه حراني » (از علماي قرن چهارم هجري ) در كتاب مشهور خود « تحف العقول » يادآور شد و بسياري از پندها و حكمت هاي زندگي را از قول حضرت عيسي مسيح (عليه السلام ) نقل كرده است .
10 ) استاد « عادل خوري » و استاد « فانوني » . آنچنانكه در گزارش سيميناز مشترك ايراني ـ اتريشي منعقد شده در وين (1999 ميلادي , صفحه 260 ) آمده است .
همه تمدنها , اديان و مذاهب , به تعبير مولاي متقيان علي (ع ) آمده اند تا ارزشهاي والاي خرد را بنماياند و فضاي مناسبي براي بروز توانايي هاي نهفته در انسان را به منصه ظهور رسانند و او را به راه و سمت و سويي رهنمون شوند كه با رفتار حيوانات زبان بسته اي كه فاقد توانايي ها و امكانات او هستند , تفاوت زمين تا آسماني داشته باشند
با توجه به اينكه فطرت معيار اجمالي تمامي حقوق انساني است و حمايت از امنيت او را در جهت تحقق اهداف بزرگش , ديكته مي كند , جز در چار چوب خود مسئله تكامل بشري , نمي توانيم حد و مرزي براي حمايت از صلح و امنيت , در نظر گيريم
ممكن است گاه راستي و صداقت به دليل پيشامدهايش ستمگري باشد , نه عدالت . همچنانكه صلح نيز گاهي چه بسا منجر به جرات متجاوزان در دست اندازي به حرمت هاي انساني مي گردد