روزنامه جمهوري اسلامي 27/11/1384 صفحه عقيدتي

* سالكي از قبيله ابرار
اشك و عشق قلم عشق , عطش , عاشورا
سالكي از قبيله ابرار




نگاهي كوتاه به زندگي مرحوم حجت الاسلام والمسلمين سيد مسيح موسوي
يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتواالعلم درجات
خداوند (رتبه ) كساني از شما را كه گرويدند و ايمان آوردند و كسانيكه دانشمندند (برحسب ) درجات بلند ميگرداند (مجادله , 11 )
آري اين سنت الهي و قانون حتمي خداوند است كه (كل من عليها فان فيبقي وجه ربه ) : (بقا تنها از آن خالق هستي بخش است و مطلق موجودات عالم در انتظار فنا شدن )
و بدرستي اين شربتي گوارا در مذاق مردان الهي است و داروئي تلخ و ناخوشايند در كام غافلان از هدف والاي خلقت , كه ناگزير هر انساني بايد آن را تجربه كند و راه گريزي از اين آزمون سرنوشت ساز تاريخ زندگي بشر تصور نمي شود. و در اين ميدان آزمايش , سربلند و مفتخر كساني هستند كه مطيع ا مر خالق خويشتند و دلداه معبود هستي بخش .
و اين چنين بود كه از غافله ابرارو صالحان خداترس عبدي عارف و دلسوخته دعوت حق را خاضعانه با خلوص تمام پاسخ گفت و در حاليكه ذكر مبارك « لااله الاالله الملك الحق المبين » را بر زبان جاري مي كرد به سوي خالق هستي بخش پروازي جاودانه نمود كه با رفتن خويش به آرزوي ديرين خود يعني لقاي يار و صحبت با دلدار دست يافت و دل دردمند بستگان و نزديكان و دوستداران خويش را در فراق جانسوزش مالامال از غم و اندوه و افسوس كرد در حاليكه :
شربتي از لب لعلش نجشيديم و برفت
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
و چه بايد كرد در فراق آن يار سفر كرده به جز آه وفغان , كه خزان آمد و آن گل به شقاوت برد , آن خزاني كه برايش نيست بهاري .
چه زود بود كه از ميان رخت بربست آن مسيحا دمي كه مادر , نامش مسيح گذارد.
به راستي چه كسي باور داشت در روستائي دورافتاده ; اما عالم خيز از نسل سادات موسوي منتسب به امام موسي بن جعفر(عليه السلام فرزندي متولد شود كه نور علم و تقوا در همان اوان كودكي در چهره ي معصومانه اش ظاهر گردد. همان طفلي كه در كودكي متمايز از ساير بچه هاي هم سن و سالش مقيد به احكام شريعت بود.
همان طفلي كه در كودكي متمايز از ساير بچه هاي هم سن و سالش مقيد به احكام شريعت بود چنانكه در محيط بسته روستائي متعبد به آداب ديني و رعايت احكام الهي گشته و با مواظبت كامل بر كردارش نور هدايت بر رخساره ي او خودنمايي نمود و ديري نپاييد كه اين فرزند نوخاسته در آغاز نوجواني با ارشاد و راهنمايي هاي آيت الله حاج شيخ عبدالخالق عبدالهي ـ كه ساليانه ايلمي را جهت تبليغ و ارشاد در اين روستا بسر ميبرد ـ , براي تحصيل علوم آل محمد(صلي الله عليه و آله ) از زادگاهش روستاي بادجان فريدن به اصفهان مهاجرت كرده , ضمن اخذ مدرك سيكل در دروس جديد , همزمان وارد حوزه علميه گشته و تحت تعاليم مدبرانه اساتيد خود مراتي از علم و تقوي و عمل را تواما فرا گرفت به گونه اي كه زهد و اخلاص او شهره ي معاشرين و موانسين او گشت تا جائيكه فقيه صمداني و عالم رباني حضرت آيت الله حاج آقا حسين خادمي استاد مبرز او به شاگردانش توصيه مينمود , در رعايت تقواي الهي اين آقا سيدمسيح را الگو قرار دهيد و من به او افتخار ميكنم .
تقوائي كه بنيانش در زمان كودكي بنا نهاده شد آن هم در جامعه ي روستائي آنچناني , كه نوعا دقتي در حلال و حرام خدا نمي شود.
مادر آن مرحوم مي فرمود : او در ايام نوجواني از چراندن گوسفندان ابا داشت تا مبادا كنترل از دستش خارج شود و به دست او توسط حيوانات زبان بسته تعرضي به محصول كشاورزان صورت پذيرد.
او هرگز به باغات و مزارع ديگر دست درازي نكرد در حاليكه اين امور در ميان كودكان هم سن و سالش رايج بود.
هرگز به روي نامحرمي ديده نگشود در حاليكه زنان روستائي در روستاهاي اطراف پروائي از كشف حجاب خود نداشتند و به اقرار تمام اطرافيانش هيچگاه كلامي دروغ بر زبانش جاري نشد و سخني در غياب كسي به غيبت از دهانش خارج نگرديد و همواره اهل خانه و دوستان را از زدن تهمت برحذر ميداشت .
ذكر خدا را دائم بر لب و حب او را در دل مي پروراند.
واين ريشه كهن و استوار ديني در وجود پربركت و پرفيض او سبب شد تا در ميانسالي و كهولت به درجه اي از مقامات معنوي و عرفاني دست يابد كه به اقرار خودشان و شهادت شهود و قرائن مستحكم كه حاكي از صدق اين مقال است , در ميان اين جامعه ي پرفساد ضداخلاقي كه منكر هويدا و آشكار در كوچه و خيابان موج مي زند , آنچنان تسلط و قدرت بر اعضا و جوارح خويش داشته باشد كه چهره ي فسقه هاي برزه در مقابل رويش را مشاهده نكند در حاليكه در ميان اين رجاله هاي شيطان صفت زندگي كند.
آن مرحوم به فرزندان توصيه مي كردند , انسان بايد در نگاه به نامحرم از چشم خود مراقبت و مواظبت نمايد و وقتي به ايشان گفته شد زنان نامحرم در كوچه و بازار در برابر ديدگان انسان قرار دارند و انسان , ناخودآگاه نظرش به آنان مي افتد ايشان در پاسخ فرمودند : من اين قدرت را دارم كه سربه بالا نگه دارم و به مقابل خود نظر بيندازم , اما زنان نامحرم را مشاهده نكنم .
و اين اوج شادابي روح ايمان و قدرت بازدارندگي از گناه است كه در وجود اين مرد الهي تحقق يافته بود و سرانجام در اثر مجاهدت و تلاشهاي شبانه روزي خود ضمن دست يابي به مراتب بالاي تقوي و روح خداترسي در كسب معارف حقه ي الهي و علوم عالي حوزه به يكي از شاگردان برجسته ي آيت الله خادمي مبدل گشته و به تدريس و تاليف علوم آل محمد و ضبط احاديث و روايت حضرات ائمه معصومين (عليهم صلوات الله اجمعين ) همت گماشت و موقعيت علمي خويش را تا درجه قريب الاجتهادي استحكام بخشيد.
اگر سري به خانه ي محقر و گلين اين مرد آزادانديش زده باشيد سوالات فراواني در ذهنتان ايجاد مي شود كه براستي پاسخ آنها را بايد در روش و منش زاهدانه ي اين عالم فرزانه جستجو كرد. او با در اختيار داشتن منابع مالي فراوان كه شرعا و به حق اجازه ي استفاده از آن را داشته اند هرگز ريالي از آن را در راه امرار معاش خويس مصرف نكرده بودند.
كسي كه از مراجع عظام تقليد اجازه صرف سهمين مباركين امام (عليه السلام ) و سادات عظام را دارد چنان دنيا و مافيها را به هيچ گرفته و تحقير مي نمايد كه گويا به تاسي از امام و مقتداي خويش روح خدا خميني كبير لبخند شيرين درهم و دينار را با درهم كشيدن ابروان گره كرده و تلخي و گزندگي پاسخ زبان حق گويش اجابت مي كند.
در باب اعراض از دنيا و توجه نكردن به زرق و برق آن يكي از كارمندان اداره كار و امور اجتماعي چنين بيان مي دارد :
« براي ديدار در روز عيد به همراه مديركل وقت اداره كار و چندتن از كارمندان به منزل ايشان رفتيم , اتفاقا باران شب قبل سقف خانه گلي ايشان را تخريب كرده و آب چكه مي كرد. وضع زندگي ساده و پرمشقت ايشان براي بيننده رقت آور بود.
فرداي آن روز مديركل به من گفت : به حاج آقا پيام بدهيد كه شما بمدت 3 ماه منزل را تخليه كنيد و بنده در اين مدت خانه را با اختياراتي كه دارم از نو بنا مي كنم بنده هم پيام را به ايشان منتقل كردم .
در پاسخ فرمودند : « بنده تا زنده هستم همين خا نه برايم كافي است همين جا هم مي شود زندگي كرد بعد از من هم بچه ها خودشان مي دانند چه كنند »
مريد پير مغانم زمن مرنج اي شيخ
چرا كه وعده تو كردي و او بجا آورد
اين موارد و موارد فراوان بسياري كه در اين مقال مجال ذكر آن نيست نمونه هايي هستند كه حاكي از همان روح بلند آزادانديشي و عزت نفس و تقواي خالصانه ايشان است كه خميرمايه اصلي آن هنگام طفوليت در دامان مادري صالحه , عفيف و پاكدامن و پدري عالم به احكام شريعت و د لسوخته اهل بيت جستجو مي شود , تا اينكه فرزندي تربيت كند كه ولايت مداري آميخته با سرشت او و محبت خاندان عصمت و طهارت در شريانهاي جسم و روحش ريشه بدواند.
از ملامت ياوه گويان سيه دل ملالي به دل راه ندهد و از شماتت دشمنان كوردل هراسي نداشته باشد و در اين راه كه صراط مستقيم الهي است با تمام وجود تلاش خالصانه نمايد و از بذل مال و جان و آبروي خود ابائي نداشته باشد.
در دفاع از مظلوم تمام همت خويش را به كار بندد و از متعرض به حقوق خدا و مردم بيزاري جويد ولو اينكه تجاوزگر , از نزديكان و بستگان خود باشد.
بارها مي شد كه كساني مراجعه نموده و تقاضا مي كردند , براي استخدام در ادارات دولتي تاييد صلاحيت اخلاقي و شغلي بشوند كه ايشان شايد خانواده و يا پدر متقاضي را مي شناختند ولي با شخص وي در حد يك سلام و عليك آشنايي داشتند لذا او را معرفي نمي نمودند و چه بسا موجب ناراحتي و دلخوري مي گرديد كه در اين مورد روزي نوه ي دختري ايشان جهت استخدام در يكي از شركت هاي تابعه اداره كار و امور اجتماعي به ايشان مراجعه كرده , تقاضاي امضاي معرفي نامه خود را داشت , آن مرحوم در پايين برگه او چنين نوشته بودند « من مادر ايشان را مي شناسم زن صالحه و متديني است ولي با روحيات و خلقيات مشاراليه آشنايي كامل ندارم لذا خودتان تحقق بيشتري بنماييد » .
در حاليكه ايشان حدود بيست سال در آن اداره تبرعا اقامه نماز نموده و به بيان اعتقادات و احكام شرعي مشغول بودند , براحتي مي توانستند خودشان پيگير استخدام او و يا ساير اقوام خود در مناسب ترين مكانهاي دولتي باشند ولي با مراعات مسائل شرعي و احتياط كامل در تاييد و يا تكذيب افراد وارد عمل شده و هرگز ملاحظه مناسبات خويشاوندي و نسبي را نمي نمودند.
هر چه در اوصاف و احوال اين فرزندان خاندان عصمت و طهارت نظر مي كنيم به ياد كلام حضرت مسيح ابن مريم (صلي الله علي نبينا و آله و عليه آلاف التحيه والثنا) مي افتيم كه در پاسخ حواريون خويش كه عرض نمودند :
يا روح الله من نجالس ـ فرمودند : من يذكركم الله ويته و يزيد في علمكم منطقه و يرغبكم في الاخره عمله
(يعني با كسي همنشيني كن كه هرگاه به چهره اش نگاه مي كني و به اعمال و حركات و سكنات او نظر مي افكني , ياد خدا را در دلت زنده كند) و حقيقتا سيماي منور و الهي اين مردم وارسته و اعمال و رفتار انساني اين عبد شايسته چنان اطرافيان و نزديكان را تحت تاثير قرار مي داد كه گويي رشحه اي از خلق محمدي (صلي الله عليه و آله ) در مقابل انسان مجسم گرديده و آداب اسلامي و ديني را به او مي آموزد.
نگاه نافذ مهربانانه و سخنان شايسته پدرانه , دقت در راه رفتن و قيام و قعودش , تاييد يا تكذيب مخاطبين , تقدم در سلام به كوچك و بزرگ و آشنا و غريبه , برخورد موقرانه با كهنسالان و رفتار ترحم آميز با خردسالان , احترام در خور و شايسته به جوانان و نوجوانان , نهايت خضوع در مقابل عالمان ديني و خشوع نسبت به پدر و مادر , تكريم ارحام و خويشاوندان و دستگيري از مستمندان , خشونت و غضب در مقابل زورگويان و متجاهران به فسق و عدم اعتنا به ثروتمندان و متكبران مغرور و مهمتر از همه اينها مودب بودن به آداب اسلامي و رعايت احكام شريعت الهي و اطاعت محض از فرمان ولايت امر مسلمين و دفاع از حكومت عدل اسلامي همه و همه الگويي مناسب و راهنمايي دلسوز و زبده از او ساخته بود كه به راستي نگاه در سراسر وجودش , زنده كردن ياد خدا در دل و احياي سنت نبي اكرم , در ظاهر بود. چرا كه به خاطر تسلط بر هواي نفس خويش و با الهام و الگوپذيري از سيره ي ائمه معصومين (صلوات الله عليهم اجمعين ) تجسم عملي از يك انسان كامل را به منصه ي ظهور گذارده بود.
به جرات ميتوان گفت به مستحبات اهتمام تام و كامل داشت و از مكروهات به شدت پرهيز مي كرد. گاهي كه مستحبي از ماترك مي شد و يا مكروهي سر مي زد , ماجرايي از مرحوم شيخ انصاري (اعلي الله مقامه الشريف ) را تعريف مي كردند , كه با رفيقش به مسجد رفته بود و آن رفيق هنگام دخول در مسجد ابتدا پاي چپ را گذارده , شيخ متعرض او گشته كه مگر نمي داني مستحب است ابتدا پاي راست را در مسجد بگذاري !
وي در پاسخ گفته بود , فراموش كردم :
شيخ فرموده بود : من كسي را به رفاقت برمي گزينم كه در اين امور فراموشي نداشته باشد. از خصوصيات بارز آن مرحوم كه نوعا آن را ترك نمي كرد اين بود كه در جلسه اي از مجالس دوستانه خصوصي و يا عمومي نبود كه ايشان كلامي از گلستان آل محمد(صلي الله عليه و آله ) و روايتي از خاندان عصمت و طهارت براي حاضرين بيان ننمايند و جالب اينكه آنچنان بر احاديث تسلط داشتند كه در هر مقوله اي و هر موضوعي روايات مربوطه را از حفظ بيان نموده و روات آن را ذكر مي كردند. خصوصا در مجموعه شريف بحارالانوار مرحوم علامه مجلسي (رحمه الله عليه ) كه اگر اراده مي نمودي روايتي بيان كنند , آن را ابتدا مي خواندند و سپس آدرس كامل آن را در جلد و صفحه مي دادند كه بايد گفته شود با اين كتاب شريف و ارزشمند بسيار انيس بوده و ايام فراغت و حتي استراحت خود را به مطالعه مجلدات آن مي پرداختند به گونه اي كه هنگام استراحت قبل از خواب كتاب بحار در دست ايشان بود. و بعضا به خواب رفته , كتاب در همان حالت به صورت باز بر روي سينه قرار مي گرفت . به متن احاديث و لغات مشكله آن , آنچنان تسلط داشته كه به محض پرسيدن آن لغت , بلافاصله ترجمه آن را بيان مي كردند تو گويي خود يك قاموس لغت بودند.
زمانيكه يكي از دخترانشان و يا عروسها براي ديدار به منزل ايشان مي آمدند بعد از احوال پرسي و تعارفات معمول او را صدا مي زدند , مي گفتند : قلم و كاغذت را بياور اين حديث را بنويس كه نوعا رواياتي ناب و دست اول برايشان مي خواندند و ترجمه مي كردند و اصرار مي نمودند راوي حديث را هم بنويسيد.
همگي به خاطر داريم كه آن عزيز سفر كرده در مراودات دوستانه اش با همراهان و رفيقان چگونه صميمانه و مشفقانه برخورد مي كرد خصوصا با قشر جوان رفتاري در خور شان يك انسان محترم و متشخص داشت به گونه اي كه با اولين برخورد چنان جاذبه اي براي او ايجاد مي كرد كه نصايح پدرانه و مشفقانه او را به جان و دل خريدار مي گشت و از امربه معروف و نهي ازمنكر او ملول و رنجيده خاطر نمي شد.
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد
و در اين باب كه ذكري از آن به ميان آمد ـ يعني ـ امربه معروف و نهي ازمنكر ـ با احدي معامله به حيا و غمض عين نمي نمودند.
معروف را با تمام معروفيتش متذكر ميشد و منكر را با تمام قدرت و توانش نهي مي نمود.
هرگز ملاحظه ي خويشاوندي و آشنايي را نمي كردند و هيچ گاه از عواقب آن ترسي به دل راه نمي دادند و همين موضوع باعث شده بود زبانزد عام و خاص گردند , به گونه اي كه جاذبه كلامش تا تسخير دلهاي مستعد فرزندان و خويشان و دوستان و همراهانش پيش تاخته بود.
به راستي چه كسي است كه نداند در دفاع از حريم ولايت و رهبري مرحوم امام خميني (ره ) و حضرت آيت الله خامنه اي چگونه جانانه پايمردي نمود.
از ابتداي نهضت امام (ره ) تا انتهاي حيات طيبه ي ايشان ذره اي كوتاهي در حمايت از اين انقلاب نوظهور اسلامي مشاهده نشد. و چه مشكلاتي را به جان خريدار شد. از شكنجه هاي مزدوران ساواك شاهنشاهي گرفته ـ كه آثار ضربات شكنجه گر معروف ساواك نادري بر روي پاها و قسمت هائي از اعضا بدن ايشان به يادگار باقي مانده ـ و متحمل شدن رنج سفرهاي پرمشقت و خطرناك به اقصي نقاط كشور همانند شهرهايي همچون خلخال , طبس , خاش , رفسنجان , مشهدمقدس و شهرهاي اطراف استان اصفهان , و ساير بلاد جهت ديدار و ملاقات با روحانيون و سياسيون مبارز و انقلابي كه از طرف رژيم سفاك پهلوي به زندان و تبعيد گرفتار شده , و در پي آن بازجويي هاي مكرر و ملال آوري كه به همراه داشت , تا بي مهري هاي مقدس مآب هاي بي درد متعرض به قيام امام خميني , ياوران انقلابي ديروز و بريدگان از كاروان نهضت خميني در امروز , و صدها مانع و مشكل كه در راه پيشرفت نهضت اسلامي قدعلم كرده بود , چه خون دل هايي را متحمل شد و چه دردهايي را در دل نهفته داشت .
در و ديوار ساختمان سازمان اداره ي اطلاعات و امنيت آن زمان واقع در خيابان كمال اسماعيل اصفهان گواهي ميدهد كه به خاطر تامين مالي جهت خريد وسيله ي نقليه (همچون وانت بار) و يا دستگاه چاپ و تكثير اعلاميه هاي امام خميني , چه كتك ها و ضربات كشنده اي را بر پيكر نحيف اين مجاهد نستوه وارد ساختند.
شهد الله كه او دين خود را به امام و انقلاب ادا نمود. در حاليكه كسالت هاي متعدد جسمي را تحمل مي كرد. و در تمام صحنه هاي دفاع و مبارزه حضوري تمام عيار و مردانه را به نمايش گذارده بود. و سرانجام در سحرگاه (بيست و نهم خردادماه سال يك هزار و سيصدو هشتادوچهار) در شب شهادت بي بي دو عالم حضرت زهرا(سلام الله عليها) ديده از جهان فاني فروبست و به لقا خداوند شتافت .
سلام بي پايان و رحمت واسعه اله عالميان بر آن عزيز سفركرده باد كه فقدانش ضايعه اي اسف بار و خلا وجودش ضربه اي جبران ناپذير بر پيكره ي جامعه ي روحانيت و نزديكان و ياران و فرزندان او بود.
بگذار تا بگيريم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم
ثسيد حسين موسوي

اشك و عشق قلم عشق , عطش , عاشورا


حسين جان !
وقتي به نام سبز تو فكر مي كنم , اشك سياه قلم بر روي دفتر سفيدم , واژه هاي سرخ جاري مي كند و قلم چون دلم كه با نامت سر بر سينه ام مي گذارد , سر بر شانه دفترم مي نهد و براي تو مي گويد. اي آفتاب عشق ! نام تو دفترم را آسماني سرشار از ستاره مي كند. وقتي نام ترا مي نگارم از چشم قلم , قطره قطره اشك مي چكد و دريا دريا درد روايت مي شود. وقتي براي تو مي نويسم نه قلم كه چشم واژه هايم نيز از گريه چون آهن گداخته سرخ مي نمايد! شمع نام تو , قلم را پروانه مي كند. وقتي از تو مي نويسم قلبم چون چشمم مي گريد و چشمم چون قلبم مي سوزد.
آري ! قلم مرثيه خوان دل من است و روضه خوان ساكتي كه جان را به فرياد وامي دارد و من در حيرتم كه چه حزن و سوزي در نام توست كه قلب قلم را مي شكند و لهجه اش را پرشور مي كند.
..... اما با اين همه حرفها , نام تو تنها اشك آور نيست كه عشق آور است ; وقتي نام تو مي آيد قلمم گل مي كند و واژه هايم گل مي شوند و عطر گلهاي محمدي مي گيرند. وقتي نام تو را مي نويسم لحظه هاي مردابي ام , دريايي مي شود و درياي دلم طوفاني مي گردد. در گل نام تو چيست كه بلبلي قلم را به وجد مي آورد. نامت قطره واژه هايم را عظمت اقيانوس مي دهد و تو آن قدر بزرگي كه هنوز عظمت مفهوم تو براي حروف الفبا كمرشكن است . وقتي نام ترا مي نگارم واژه هاي سپيد آزادي و ايمان و گلواژه هاي سبز عرفان و ولايت و كلمه هاي سرخ شهامت و شهادت چون آبشاري زلال از ستيغ انديشه فرو مي ريزد و در دشت دفترم جاري مي شود.
حسين جان ! خون تو و يارانت هنوز در رگ قلمهاي بيدار جاري مي شود و راستي ! اگر ديروز استخوانهاي شما و اصحابتان قلم نمي شد , امروز قلمها در گفتن حق لال مي شدند و اكنون به بركت آن فداكاري هاست كه قلمهاي حسيني در خط سبز علوي گام مي گيرند و صاحبانش سپيد مي انديشند و سرخ مي نگارند و چشم دشمن را سياه مي كنند و راز فروافتادن دشمن در مغرب تاريك اضطراب و وحشت , فروغ فروزان و آگاهي بخش نام توست كه از مشرق انديشه شيعه مي درخشد.
آري ! نام تو چشمه اي است كه مرغان سپيد بال آزادي از آن مي نوشتند و پر و بال خويش را سرخ مي كنند و خون تو و يارانت زمين كربلا را غسل شهادت داد و زمين را آسماني كرد و اينك ! اين خون پاك توست كه مركب سرخ قلمهاي عاشورايي شد و دفتر عشق را براي هميشه سبز و بهاري كرد. پيوسته راه سرخت , سبز باد!
ث حسين صنعت پور اميري