روزنامه جمهوري اسلامي 17/11/1384 صفحه گزارش
ويژه دهه فجر انقلاب اسلامي ـ 8 با تهيه كليشه عكس امام خميني از مدادپاك كن رژيم شاه و ساواك را به عجز درآوردم




مصاحبه اختصاصي روزنامه جمهوري اسلامي با حجت الاسلام والمسلمين رحيميان
اشاره :
حجت الاسلام والمسلمين محمدحسن رحيميان در 22 تيرماه 1327 هجري شمسي مطابق با 6 رمضان المبارك 1367 هجري قمري در يك خانواده روحاني در اصفهان به دنيا آمد . در سال 1339 هجري شمسي دروس مقدماتي حوزه را در اصفهان آغاز نمود و در شهريور ماه 1341 براي ادامه دروس حوزوي به شهر مقدس قم مهاجرت كرد . در سال 1345 براي تكميل تحصيلات حوزوي به نجف اشرف تشرف يافت و خارج فقه و اصول را از محضر امام خميني (ره ) و شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر بهره گرفت .
همزمان با ادامه تحصيلات كلاسيك در رشته مديريت موفق به اخذ فوق ليسانس در اين رشته گرديد.
از فعاليت هاي علمي و فرهنگي ايشان مي توان به تاسيس و مديريت چند مجله و تاليف كتب و مقالات فراواني به خصوص در زمينه اخلاق و تربيت اسلامي اشاره كرد. ايشان بعد از مديريت مجله پاسدار انقلاب در سال 1359 , مجله پاسدار اسلام را در سال 1360 تاسيس كرد . انتشار اين مجله با مديريت ايشان تاكنون ادامه دارد.
كتابهاي تعاليم قرآن , در سايه آفتاب , اخلاق و تربيت اسلامي , آيين تزكيه , نقش و جايگاه زن , چهل حديث , در حريم لاله ها و با همراهان وحديث رويش از تاليفات ايشان است و نيز كاملترين و آخرين مناسك حج حضرت امام (ره ) را در سال 1364 تهيه و منتشر ساخت و تعليقات امام بر فصوص الحكم و مصباح الانس را همراه با مقدمه و استخراج منابع بازنويسي و منتشر نمود. كتابهاي ديگري تحت عنوان مديريت از دو نگاه اخلاق اسلامي , آثار تربيتي نماز و زكات و امر به معروف , اسلام مكتب انسان سازي , آسيب شناسي اخلاقي در مديريت را نيز آماده چاپ دارند.
ايشان همچنين حدود دوازده سال از تاريخ 1360 تا 1372 در دانشكده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران به تدريس فقه , اصول , منطق و اخلاق و تربيت اسلامي اشتغال داشته است .
وي در نيمه سال 1341 شمسي با مهاجرت به قم در زمره نزديكترين ارادتمندان و مقلدان امام درآمد. كتابت متن اعلاميه ها و طومارها و ديوارنويسي فيضيه و چاپ و تكثير عكس ها و كارت تبريك با تصوير امام و ساختن كليشه از عكس امام از جمله فعاليت هاي منحصر به فرد ايشان در تاريخ نهضت است و در اين راه بعد از چندين بار دستگيري در قم مجددا تحت تعقيب نيروهاي امنيتي قرار گرفت و بعد از مدتي اختفا در قم و تهران و اصفهان در سال 1345 مخفيانه به نجف اشرف مهاجرت و به محضر امام (ره ) پيوست .
در عراق ضمن تحصيل علوم ديني در زمينه امور تبليغي و تهيه و توزيع عكسهاي امام و بازنويسي و خوشنويسي پيام ها و دست نوشته هاي امام فعاليت نموده و در طي سالهاي اقامت در عراق بارها براي رساندن پيام امام و انقلاب اسلامي به كشورهاي همجوار از جمله لبنان , سوريه , كويت و امارات سفر كرد.
ايشان با بهره مندي از هنر خط و مهارت در خط ثلث آثار هنري زيادي را پديد آورده است . كتيبه هاي ايوان اصلي امام حسين (ع ) و صحن حضرت ابوالفضل (ع ) و كتيبه كمربندي داخل حرم حضرت زينب (س ) از جمله آثار اوست .
بعد از انقلاب اسلامي در طول مدتي كه امام در جماران بودند مباشرتا در محضر امام (ره ) به انجام امور محوله از سوي معظم له مشغول بود. ايشان با دستور مستقيم امام (ره ) همراه با آقايان رسولي محلاتي و صانعي مسئوليت و مديريت امور مالي و وجوه شرعيه مربوط به امام (ره ) را برعهده داشت و همچنين مسئوليت امور ارزي امام و مسئوليت بخشي از گزارش ها و نامه هاي مربوط به امام , برعهده او بود. علاوه بر اين در انجام برخي از امور شخصي امام در خدمت ايشان بود و به همين دليل روزانه به محضر امام مي رسيد و به تعبير مرحوم حاج احمد آقا جز افراد معدودي بود كه هر لحظه مي توانست بدون اجازه ديگران به محضر امام برسد. بعد از رحلت امام (ره ) تا سال 1371 قائم مقام بنياد شهيد انقلاب اسلامي بود و در مرداد ماه همانسال از سوي مقام معظم رهبري به عنوان نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد و از سوي رئيس جمهور محترم به عنوان رئيس اين نهاد مقدس مشغول خدمت بود و از سال 1383 با ادغام نهادهاي ايثارگري و شكل گيري بنياد شهيد و امور ايثارگران از سوي مقام معظم رهبري به عنوان نماينده ايشان در نهاد جديد منصوب گرديد.
وي همچنين جمعيت دفاع از فلسطين را با عده اي از چهره هاي فرهنگي و فعالان سياسي تاسيس نمودند. عمده حساسيت و فعاليت ايشان متوجه مسائل فرهنگي است .
ث كوچه پس كوچه هاي محله يخچال قم
بعد از رحلت مرحوم آيت الله العظمي بروجردي با راهنمايي پدرم با نام حضرت امام (قدس سره ) به عنوان شخصيت برجسته اي كه شايسته مرجعيت و زعامت است آشنا شدم و در مهرماه سال 41 با عشق زيارت امام و براي تحصيل علوم ديني در حدود سيزده سالگي وارد قم شدم . كمتر روزي بود كه از كوچه پس كوچه هاي يخچال قاضي عبور نكنم . آنجا ديار يار بود و حتي ديوارهاي گلي اش برايم زيبا , دل انگيز و دوست داشتني بود. در مدرسه فيضيه ساكن بودم . گرچه در آنجا و صحنها و حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها) نماز جماعت هاي متعدد و باشكوه برپا بود , اما همه چيز و همه كس را به هنگام غروب , رها و تا يخچال قاضي به سر مي دويدم تا پشت سر امام در منزلشان به نماز جماعت بايستم .
در آن زمان يكي از نشانه هاي شخصيت يك مجتهد يا يك مرجع در اين بود كه در مسجدي بزرگ و معروف يا نزديك به حرم نماز جماعتش برگزار شود و مامومين بيشتري داشته باشد. اما حضرت امام در حالي كه مجلس درسشان در مسجد « سلماسي » واقع در نزديكي يخچال قاضي آكنده از درسخوان ترين طلاب و فضلا بود , براي امامت جماعت هرگز در پي محراب و مسجد نبودند و فقط تعدادي انگشت شمار كه به هنگام مغرب خود را به خانه محقرشان مي رساندند , توفيق مي يافتند كه با امام , نمازجماعت بخوانند , كه حقير كوچكترين آنها بودم .
ث اظهار تعجب يك طلبه قم
تا آن روزگار , همان گونه كه اشاره شد , شهرت حضرت امام عمدتا در شعاع فضلا و محافل علمي و خواص بود. زيرا كه امام براساس منش و روش زاهدانه خود , همواره خود را از معرض شهرت و رياست دور مي داشتند و توده مردم و حتي طلبه هاي تازه وارد , ايشان را درست نمي شناختند. تا آنجا كه به ياد دارم طلبه اي مبتدي كه هم حجره ما بود از اين كه ما مقلد امام بوديم , اظهار تعجب مي كرد.
ولي ديري نپائيد كه با توطئه ننگين رژيم ستمشاهي در قالب لوايح ايالتي و ولايتي و محتواي ضداسلامي آن , نهضت امام خميني آغاز شد و برخورد شجاعانه و دفاع سرسختانه امام از اسلام و قرآن موجب شد كه ناگهان چهره الهي و شخصيت ملكوتي امام درخشيد و نور محبت و عشق الهي او بر تمام دلهاي پاك تابيد و چندماهي بعد از آن با تغيير تاكتيك رژيم و طرح آمريكايي به اصطلاح انقلاب سفيد در ششم بهمن 41 قيام تمام عيار امام عليه آمريكا و شاه مزدور , آشكار گرديد و شالوده انقلاب اسلامي ريخته شد.
ث آن شب غوغايي
اين بخش از نهضت به دستگيري حضرت امام در 15 خرداد 42 (12 محرم ) انجاميد , و بعد از طي دوران حبس و حصر در تهران , در شب شانزدهم فروردين ماه 1343 , آزاد و حدود ساعت 11 وارد قم شدند .
آن شب در قم غوغايي بود و بي گمان مدرسه فيضيه تا آن زمان غلغله شادي آن شب را به خود نديده بود. همه تا صبح بيدار بوديم و اينجانب نيز مشغول نوشتن پلاكاردها. هوا همچنان تاريك بود كه بي صبرانه پيچ و خم كوچه هاي محله يخچال قاضي را پشت سر گذاشتيم . سيل جمعيت تمام كوچه ها را دربرگرفته بود. عاشقان بيدل , در پي ديدار صاحبدل بودند و شيفتگان دلداده , در انتظار وصل دلدار لحظه شماري مي كردند.
طلوع آفتاب در صبحگاهان بهاري بسي روح افزا و نشاط انگيز است . اما پگاه روز 16 فروردين ماه 43 گويي صبح قيامت بود . صبحي در بهشت ابدي , صبحي در بهار زندگي جاودانه , و خورشيدي ديگر از فجر صادق در آسمان معنويت . باران طراوت بر دلهاي تفتيده از آتش هجر مي باريد و اشك شوق وصال از ديدگان جاري بود و لبها جولانگاه قهقه مستانه . و به قول دوست ديرينمان حجت الاسلام محمدحسين بهجتي (شفق ) كه اشعار شيوايي در توصيف آن روزها سروده بود :
گريه كند ديده زشوق وصال خنده كند ز سر وجد وحال
حضرت امام آن شب را در منزل روبروي منزلشان ـ كه به نظرم مي آيد آن وقت منزل دامادشان بود ـ بيتوته كرده بودند. لحظه ها در طپش انتظار به سنگيني مي گذشت و سرانجام زمان طلوع خورشيد فرارسيد. فرياد صلوات , غريو شادي و هاي هاي گريه درهم آميخت , با آن كه عرض كوچه كمتر از شش متر است , ولي سيل جمعيت و طوفان عشق , دايره تدبير را درهم ريخت و مدتي طول كشيد تا امام عرض كوچه را طي كردند و اوج هيجان در لحظه اي اتفاق افتاد كه علي رغم تلاش شديد مرحوم حاج آقامصطفي و آقاي « اخوي اردستاني » ـ كه از طلاب قوي بنيه بود ـ براي مهار فشار جمعيت , در آستانه در و به هنگام فرودآمدن از پله ها صحنه اي نگران كننده و در عين حال بديع رخ داد. عمامه از سر امام فروافتاد و بازهم شيريني و تلخي در اوج به هم آميخت . تلخي آن كه مبادا بر امام آسيبي رسد و شيريني سر برهنه ديدن خورشيد در صبح وصال . و اين سرفصلي از دلپذيرترين بهار و رويايي ترين ايام روزگار ما بود.
ث جشن آزادي
در آن ايام قم يكپارچه نور و سرور بود. جشن عظيم و تاريخي در مدرسه فيضيه با شركت دهها هزار نفر از سرتاسر ايران كه از برگهاي زيباي تاريخ انقلاب است , برپا گرديد . در اين جشن , حجره ما كه شماره 26 را با خط درشت بالاي سر آن نوشته بودم , در كنار زاويه معروف « بالخير » مركز تهيه و توزيع هزاران كيسه نقل بود و...
جشنها تا هفته هاي متوالي ادامه داشت . جشنهايي كه در مساجد و تكايا نمي گنجيد و هرشب در يكي از خيابانهاي اصلي قم برپا مي شد و حضرت امام نيز شخصا در برخي از آنها شركت مي كردند. در يكي از شبها كه جشن باشكوهي در خيابان حدفاصل ميدان شهيدمطهري و ميدان شهيدسعيدي برگزار شده بود , در پايان و بعد از سخنراني جناب آقاي مرواريد طبق برنامه قبلي تعداد از اعلاميه ـ قطعنامه معروف ـ پخش كردم و در همان حال دستگير شدم . ولي با توجه به تراكم جمعيت و ريختن تتمه اعلاميه ها از زير عبا ـ كه در آن شب به خاطر همين جهت بردوش داشتم ـ جمعيت براي برداشتن آنها هجوم آوردند و همين وضعيت زمينه را مساعد كرد تا ضمن دست پاچه شدن فرد ساواكي و بازگشت به پشت سر و توجه به انبوه اعلاميه ها در دست مردم , موفق شدم با يك مانور دستم را از دست ساوكي كشيده و با توجه به قد كوتاه متناسب با سن و سال آن ايام به سرعت در ميان انبوه جمعيت محو شده و خلاصه ضمن پخش تمام اعلاميه ها فرار كنم .
ث ايفاي دو نقش
حضرت امام در اولين سخنراني بعد از آزادي , در مسجد اعظم , روضه جانسوزي از عاشوراي 15 خرداد را كه حدود يازده ماه از آن مي گذشت , خواندند. او كه خود حسين زمان بود , نقش زينب را نيز در رساندن پيام خون شهيدان ايفا كرد...
... از كودكان بي پدر , مادرهاي جوان از دست داده , زنهاي برادرمرده و... سخن گفت و از جنايات رژيم ستمشاهي پرده برداشت و بيش از پيش بر دشمن خروشيد و چرخ نهضت را تحركي مضاعف بخشيد. در آن روز و آن مجلس , طوفاني از احساسات و خشم و نفرت از يزيد و يزيديان زمان برخاست . در عمرم چنين گريه و شيوني نديده بودم و خود هم تا آن روز آنچنان گريه نكرده بودم .
ث تابستان 1343
تابستان سال 43 فرارسيد . حوزه تعطيل شد و اينجانب براي مدتي كوتاه به اصفهان رفتم . ولي در اين مدت هم طاقت دوري امام را نداشتم و هرچند روز يك بار به بهانه انجام كاري و رساندن نامه و وجهي , به قم مشرف مي شدم . يك بار كه براي بازگشتن عجله داشتم , قبل از ظهر بود كه به منزل امام رسيدم و بلافاصله اذن حضور يافتم و در اندروني در حالي كه مشغول مطالعه بودند به دست بوسي نائل شدم . نامه و امانتي پدر گرامم را تقديم و في المجلس قبضها را خودشان نوشتند و مهر كردند و پاسخ نامه را مرقوم فرمودند و آن را با تفقد و لطف كريمانه همراه نمودند.
ث كاپيتولاسيون و تبعيد امام
حضرت امام در تاريخ هيجدهم شهريورماه نيز سخنراني مهمي در مسجد اعظم ايراد فرمودند و بالاخره در چهارم آبانماه كه مصادف با 20 جمادي الثاني 1384 ـ سالروز ولادت حضرت زهرا (سلام الله عليها) ـ بود , سخنراني تاريخي و سرنوشت سازشان را در مخالفت با كاپيتولاسيون در منزلشان ايراد فرمودند. در آن روز جمعيت عظيمي سرتاسر كوچه هاي محله يخچال قاضي را فراگرفته بود , و تا شعاع وسيعي در كوچه ها بلندگو نصب شده بود. حقير كه از ساعتها پيش از شروع سخنراني خود را به داخل منزل امام رسانده بودم , در فاصله تقريبا دومتري از پنجره اي كه حضرت امام در آنجا نشسته بودند , جا گرفتم . لحظات پرهيجان و شورانگيزي بود. سخنانشان را بعد از استرجاع اين گونه شروع كردند :
« من تاثرات قلبي خودم را نمي توانم اظهار كنم . قلب من در فشار است . اين چند روزي كه مسائل اخير ايران را شنيده ام , خوابم كم شده . ناراحت هستم . قلبم در فشار است . با تاثرات قلبي روزشماري مي كنم كه چه وقت مرگ پيش بيايد. ايران ديگر عيد ندارد. عيد ايران را عزا كرده اند. عزا كردند و چراغاني كردند. عزا كردند و دستجمعي رقصيدند... ما را فروختند , استقلال ما را فروختند و... » .


اين سخنان جانسوز كه از عمق جان پرسوز امام برمي خاست , هركلمه اش چنان شرري بر دل مردم افكند و آنچنان جمعيت را ملتهب كرد كه صداي ضجه و گريه شديد آنان تا گوش فلك مي رسيد. شور و هيجان و گريه بي امان در آن روز جاودانه و فراموش ناشدني به مراتب از آنچه در سخنراني مسجداعظم و ذكر مصيبت شهداي پانزده خرداد ديدم بيشتر بود و وصف ناپذيرتر.
و در صبحدم سيزدهم آبان ـ نه روز بعد از آن سخنراني ـ بود كه قم را در سلطه حكومت نظامي و كماندوها يافتيم . و خيلي زود در حالي كه در مدرسه « خان » محبوس بوديم از دستگيري مجدد امام مطلع شديم . و بعد از آن شاهد دستگيري مرحوم حاج آقامصطفي بوديم كه بعد از حدود دو ماه موقتا آزاد و دوباره دستگير و نزد امام به تركيه تبعيد شدند.
ث خواب عميق شهيدآقامصطفي خميني
در اينجا خالي از لطف نيست كه خاطره اي را از مرحوم حاج آقامصطفي نقل كنم . ايشان مي فرمود :
« هنگامي كه ايادي بلندمرتبه رژيم همراه با تمهيدات نظامي و امنيتي شديد , مرا دستگير كردند. در حالي كه آنها به شدت نگران و مضطرب بودند ولي من كه ساعتهاي متوالي , تلاش و تحرك و كم خوابي را در ارتباط با دستگيري امام تحمل كرده بودم , در همان دقايق اول خروج از قم فرصت را غنيمت شمردم و با كمال آرامش خاطر به خوابي عميق فرورفتم و در تهران بيدار شدم ! در حالي كه آنها تعجب و حيرت خود را از ديدن اين منظره نتوانستند كتمان كنند » .
ترس و دلهره آنها با همه عده و عده و قدرت مطلقه شان از يكسو , و آرامش و طمانينه فرزند روح خدا در حال دستگيري و رفتن به سوي سرنوشتي نامعلوم حائز اهميت و دقت و تدبر فراواني است .
ث دعاي توسل
بعد از دستگيري و تبعيد حضرت امام به تركيه , تا مدتي شبها بعد از نماز مغرب , جلسات دعاي توسل براي سلامتي و آزادي امام در رواق بالاي سر حضرت معصومه (سلام الله عليها) برگزار مي گرديد و در راستاي احياي مجدد اسلام ناب و با پيروي از شيوه امام سجاد(عليه السلام ) بعد از حادثه دلخراش عاشورا , اين جلسات در قالب دعا و گريه و با محتوايي سياسي , عبادي , برگهايي زيبا از تاريخ مبارزه با ستم و طاغوت را رقم مي زد.
به ويژه هنگامي كه در دعاي توسل نوبت به حضرت موسي بن جعفر(عليه السلام ) مي رسيد و ذكر مصائب و زندانها و هجرانهاي آن حضرت به ميان مي آمد ياد امام و مظلوميتش را تداعي مي كرد و شعله عشق و سوز هجران را در دل شيفتگان پاكباخته اش ـ كه تا آن زمان از او بي خبر بودند ـ برافروخته تر مي كرد و همهمه ناله ها و هاي هاي گريه ها بود كه به رساترين شعار تبديل مي شد و همه رهگذران و زائران حضرت معصومه را به خود جذب مي كرد.
وآنگاه كه نوبت به نام حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف ) مي رسيد , همراه بود با اشعاري كه هرچند مخاطب آن امام غايب بود ولي در آن شرايط با نائب غايب او نيز منطبق بود :
ما را به جهان بي گل روي تو صفا نيست
زيرا كه جهان جسم و تو چون « روح » و رواني
پوشيده زخفاش بود چشمه خورشيد
با آن كه منور زرخش گشته جهاني
يعقوب صفت منتظر ديدن رويت
تا كي رسد از يوسف گم گشته نشاني
و بدينسان بازهم سوز فراق , جمع پريشان را مي گداخت و زبانحال هر يك اين بود كه :
سينه را طوفان غم درهم شكست كشتي دل در ميان خون نشست
و بالاخره زمينه براي پاياني شورانگيز فراهم مي شد كه در ختم دعا , دين و سياست و تولي و تبري به عنوان دو روي يك سكه به هم مي آميخت و دعاها براي سلامتي و پيروزي امام و نهضت , و نفرينهاي كوبنده و صريح عليه نظام ستمشاهي همراه با طنين « آمين » هاي محكم , عرصه را بر مزدوران سفاك شاه خائن تنگ مي كرد و بدين گونه مسجد « بالاي سر » در اين مقطع به يكي از ميدانهاي ستيز بين حق و باطل درآمده بود. از يك سو سربازان امام زمان (عج ) با حربه گريه و دعا و از ديگر سو مزدوران طاغوت با سرنيزه و باتوم كه براي جلوگيري و برهم زدن جلسه دعا حتي از تجاوز به حريم حرم حضرت معصومه (س ) ابا نمي كردند و در چند نوبت اين تهاجم وحشيانه تا صحن مطهر كشيده شد و تعداد زيادي را نيز دستگير و زنداني كردند كه فقط در يك نوبت آن هيجده نفر دستگير و روانه زندان شديم .
سرانجام بعد از چندي مامورين رژيم با پيشگيري از تجمع مردم موفق شدند اين جلسات را تعطيل كنند ولي از آن پس جلسه دعا به صورت مخفيانه و دوره اي در منازل طلاب ادامه يافت و ضمن دعاي توسل سخنرانيهاي استاد بزرگوار و عارف وارسته انصاري شيرازي كه همه در توصيف امام بود , معنويت ويژه اي به جلسات مي داد.
ث مدادپاك كن , كليشه عكس امام
با آغاز نهضت و درخشش و محبوبيت حضرت امام , چهره ملكوتي ايشان بر صفحه دلها نقشي پايدار يافت و عكس و تصوير سيماي نورانيشان زينت بخش كوي وبرزن و بزم ياران شد ولي بعد از دستگيري امام , رژيم تلاشي گسترده را براي محو آثار و تصاوير و نام امام آغاز كرد و متقابلا عكس و نام امام به يكي از مهمترين شعارهاي نهضت تبديل شد. دستگاههاي اطلاعاتي و پليسي ستمشاهي تمام چاپخانه ها و عكاسي ها را به منظور جلوگيري از چاپ عكس و آثار امام تحت كنترل شديد قرار دادند و عكسهاي موجود نيز در همه جا بوسيله عناصر رژيم برچيده مي شد. در اين شرايط خداوند متعال , حقير را براي نشر تصوير امام به روشي ديگر رهنمون شد و با توجه به عدم دسترسي به امكانات فني پيشرفته به ساختن كليشه تصوير امام به شيوه ذيل توفيق يافتم .
با توجه به اين كه مهارت چنداني در نقاشي صورت نداشتم با استفاده از عكس طبيعي امام , روي عكس را به همانگونه كه بود , با خودنويس رنگ آميزي كرده و مدادپاك كني را با همان اندازه بعد از نم زدن روي عكس مي چسباندم و بعد از جدا كردن , عكس امام روي پاك كن منعكس شده بود , سپس با نوك تيغ قسمتهائي كه بايد سفيد باشد را حك مي كردم و بدينگونه كليشه نسبتا مطلوب از عكس امام تهيه و با استفاده از استامپ به آساني عكسها تكثير مي شد و البته روي ديوار گچي و سيمان صيقل شده و رنگ روغني خيلي خوب منعكس و محو كردن آن بسيار مشكل بود.
با تكرار و تعدد ساخت اين كليشه ها كم كم مهارت يافتم لكن مشكل اصلي نداشتن پاك كن بزرگ و پول خريد آن بود كه وقتي مرحوم آيت الله رباني شيرازي اطلاع يافت به اتفاق به بزرگترين لوازم التحريرفروشي قم رفتيم و تمام مدادپاك كنهاي موجود را خريده و در اختيارم قرار داد و تدريجا در اختفا و بگونه اي كه حتي نزديكترين دوستانم مطلع نشوند , آنها را به كليشه تبديل و جهت بهره برداري و توزيع به شهرستانها به ايشان تحويل مي دادم و بدينوسيله در سطح كشور تصوير حضرت امام بر در و ديوار و حتي روي اسكناسها و پرچمها نقش بست و متاسفانه در برخي شهرستانها افرادي نيز در اين رابطه دستگير و شكنجه شدند.
نمونه اي جالب از استفاده از اين روش اين بود كه در عصر يك روز بحراني در قم كه دهها كماندوي مسلح و سپربدست سايه اي از رعب و وحشت در ميدان آستانه گسترده بودند و كيوسك وسط ميدان مقر افسران و فرماندهان انتظامي و امنيتي بود , با مهارت و در يك لحظه بهنگام عبور از كنار كيوسك با همين كليشه كه چند لحظه قبل در دالان مدرسه فيضيه آن را با زدن روي استامپ آماده كرده بودم , ديواره كيوسك را به عكس امام مزين كردم و بعد از چند دقيقه كه ماموران متوجه شدند , جمعيت ناظر بودند كه افسران با چه تلاطمي تلاش مي كنند تا با آب و مواد شوينده تصوير را محو كنند و بهمين شيوه امكنه مختلف و از جمله تمام ستونهاي شبستان مسجد اعظم ظرف چند دقيقه دور از چشم مامورين به صدها عكس امام آراسته مي شد و چشم دوستان را روشن و اعصاب دشمنان را متشنج مي كرد و...
ث كارت تبريك
قبل از آن نيز در زماني كه حضرت امام دوران حبس و حصر را در تهران مي گذراندند به مناسبت نوروز سال 43 براي اولين بار كارت تبريكي با عكس حضرت امام بوسيله اينجانب طراحي و تهيه شد كه مورد استقبال وسيع قرار گرفت و طي مدتي كوتاه صدها هزار نسخه از آن مخفيانه تكثير و با كمك و همت دوستان مبارزي همچون مرحوم شهيدقريشي خميني و آقاي كروبي در سراسر كشور توزيع شد.
در اين كارت تبريك دو مضمون جالب به كار رفته بود : يكي استفاده از آيه : « رب السجن احب الي ممايدعونني اليه » به تناسب زنداني بودن حضرت امام و تشابه با حضرت يوسف در اين زمينه و ديگري اين بيت شعر :
بود آن روز بر ما عيد مطلق
كه در جنبش درآيد پرچم حق !
كه دليل انتخاب اين بيت شعرو حتي اين كه از كجا آن را پيدا كردم و علت تداعي آن , برايم نامعلوم و ناشناخته ماند تا حدود پانزده سال بعد , كه انقلاب به پيروزي رسيد و در يوم الله و عيد واقعي بيست و دوم بهمن 57 كه پرچم حق به اهتزاز درآمد تازه تنبيه و تنبهي شد كه :
« ما رميت اذرميت ولكن الله رمي » .
در سال بعد نيز يعني نورز سال 44 كه حضرت امام به تركيه تبعيد شده بودند كارت تبريك ديگري را تهيه كردم كه آيات متناسب با حضرت امام و نهضت را همراه با اشعاري كه زبانحال علاقمندان و عاشقان مهجور بود در آن گنجانده بودم .
از آنجا كه در اين سال امكان چاپ تقويم با عكس حضرت امام نبود تقويمي را همراه با عكس حضرت امام , خطاطي كردم كه در يكي از عكاسي هاي قم تكثير و سپس توزيع گرديد.
عكس ديگري را در همان سال همراه با زيرنويس عربي و انگليسي كه متن آن را مرحوم آيت الله رباني شيرازي جهت توزيع در مكه مكرمه فراهم كرده بود خطاطي كردم و در مراسم حج تكثير و توزيع گرديد و ظاهرا اين اولين عكسي بود كه از امام و در راستاي تبليغ از نهضت اسلامي و بهره گيري از كنگره بزرگ حج , توزيع شد.


هرچند بيان اين بخش از مطالب از آنجهت كه ربطي به اينجانب داشته , برايم سنگين و ناپسند بود اما از آنجهت كه مشتمل بر گوشه اي هرچند ناچيز از جريانات نهضت است كه در متن آن بوده ام ناگزير از طرح آنها شدم و بالاخره بعد از چندبار دستگيري كوتاه مدت , سرانجام در تابستان سال 44 تحت تعقيب شديد قرار گرفتم و بعد از مدتي اختفا در قم و تهران و اصفهان به طور قاچاق به عراق گريختم و توفيق سالها مجاورت در عتبات و زندگي در خدمت حضرت امام در نجف اشرف نصيبم شد و بي گمان اين سعادت و توفيق كه تا لحظه رحلت حضرت امام ادامه يافت , جايزه و تفضلي بود از سوي خداي منان , در همين دنيا و در امتداد همان هدايتها و توفيقاتش در زمان نوجواني و جواني .
ثاصفهان در انقلاب اسلامي
اصفهان را از نظر مذهبي مي توان سرآمد شهرها و استان هاي كشور دانست . اين ويژگي برجسته در ابعاد گوناگون مردم اين ديار قابل ارزيابي است . حوزه ي علميه ي ريشه دار , انبوه علما و دانشمندان , كثرت مساجد و حضور گسترده ي مردم در نماز جماعت و ساير مراسم و شعاير مذهبي از ويژگي هاي برجسته ي اين شهر است . از جمله مراسمي كه در سطح ايران و به طريق اولي در ديگر كشورهاي اسلامي بي نظير مي باشد , مراسم دعاي ابوحمزه ثمالي است كه تا به ياد دارم , حاج آقا مهدي مظاهري در تمام شب هاي ماه مبارك رمضان با جمعيت انبوه و حالات معنوي خاص آن را در مسجد سيد برگزار مي كرده است و علاوه بر آن بعد از انقلاب به همين ترتيب اين مراسم در گلزار شهدا نيز با شركت انبوه مردم برگزار مي گردد و مراسم گوناگون ديگر از اين قبيل , از ويژگي هاي شهر اصفهان مي باشد.
اما سه شاخص ديگر را به طور اخص مي توان براي ارزيابي ميزان مذهبي بودن منطقه اي برشمرد; اول : تقديم فرزندان براي سربازي امام زمان (عج ) در كسوت روحاني , دوم : انفاق مال در قالب خمس و ساير وجوه شرعيه و تبرعات و سوم : فدا كردن جان و جوانان خويش در راه خدا.
درباره ي شاخص اول : درصد طلاب اصفهاني در حوزه هاي علميه از بالاترين نسبت ها برخوردار است و به قرار مسموع , حتي روستايي با جمعيت يك هزار نفر در اصفهان وجود دارد كه يك پنجم جمعيت آن يعني حدود 200 نفر طلبه هستند . درباره ي شاخص دوم : حقير با توجه به مسووليت و اشرافي كه در دفتر امام (ره ) در ارتباط با دريافت وجوه شرعيه داشتم , شاهد بودم كه همواره وصول وجوه شرعيه از اصفهان از نظر حجم و نسبت از همه جا بالاتر بود و حسب اطلاع , ساير مراجع نيز به نسبت مقلدينشان , بيش ترين دريافت را از اصفهان دارند. درباره ي شاخص سوم : مروري بر نقش اصفهان در دفاع مقدس نشان گر آن است كه اصفهان در رتبه ي اول تقديم شهدا مي باشد; به گونه اي كه از هر 150 نفر در اين استان يك نفر شهيد شده و درچه ي اصفهان از هر 70 نفر , يك نفر شهيد تقديم اسلام كرده است . برقراري اولين حكومت نظامي در دوران نهضت امام خميني (ره ) نيز مبين نقش فعال مردم اصفهان در اين نهضت بود. تظاهرات سيل آساي مردم اصفهان در مناسبت هاي مختلف و فعاليت هاي گسترده ي روزانه در كوي و برزن و شهر و روستاي اين ديار در مبارزه با سلطه ي طاغوت و برقراري حكومت اسلامي , افتخار بزرگي است كه در تاريخ كهن اصفهان مي درخشد. خطابه هاي آتشين و حماسه آفرين آقاي سيد محمد احمدي خميني شهري و تحصن مردم در خانه ي آيت الله خادمي و شهداي هفتم محرم و پايين كشيدن مجسمه ي رضاخان در پايان راه پيمايي بزرگ روز عاشورا و... فراموش شدني نيستند.
روز هفتم محرم 1399 قمري مصادف با 1357,9,21 شمسي يكي از روزهاي پرشكوه در مبارزات مردم اصفهان بود كه بيش ترين شهيد را دادند. در اين روز صدها هزار نفر از مبدا مسجد سيد , بسان سيلي خروشان به طرف غرب اين خيابان به حركت درآمدند. پيشاپيش جمعيت , آيت الله خادمي و جمع زيادي از علما و طلاب بودند. راه پيمايان به منتهااليه خيابان مسجد سيد به چهارراه وفايي رسيدند. انبوهي از تانك و نفربر زرهي در ميان چهارراه مستقر شده بود و عرض خيابان مسجد با ديواري از سربازان كه روي زانو نشسته بودند و تفنگ هايشان را به سوي مردم نشانه رفته بودند , كاملا مسدود شده بود. جمعيت متوقف شدند و روي زمين نشستند. در اين حال نيم خيز شدم و پشت سر را نگاه كردم , آخر جمعيت تا آن سوي مسجد سيد در چند كيلومتري موج مي زد. مذاكراتي براي باز كردن راه به عمل آمد و اعلام شد راه پيمايي به طور آرام ادامه خواهد يافت ; اما به محض اين كه جمعيت بلند شدند و به طرف جلو حركت كردند , نيروهاي حكومت نظامي مردم را به رگبار مسلسل بستند. در چند دقيقه , به چشم خود شاهد بودم كه صدها نفر شهيد و زخمي شدند. از سويي مردم مشغول انتقال شهدا و مجروحان به داخل كوچه ها بودند و از سوي ديگر , عده اي با همه ي وجود آيت الله خادمي و ديگر روحانيان را در حلقه ي حفاظتي خود قرار داده بودند. درياي جمعيت بي محابا به جلو هجوم بردند و با پيش روي مردم به سوي چهارراه , آرايش نيروهاي حكومت نظامي به هم ريخت . كماندوهاي مسلح با سرعت هر چه بيش تر پا به فرار گذاشتند و تانك ها و نفربرهاي زرهي از صحنه ناپديد شدند. اين كشتار بي رحمانه باعث برانگيخته شدن احساسات مردم و اوج گيري بيشتر نهضت گرديد. مردم خشمگين , خيابان هاي اصلي اصفهان را درنورديدند و تعدادي از سينماها و مراكز دولتي را در خيابان چهار باغ به آتش كشيدند. فرداي آن روز , باز هم تظاهرات با شدت ادامه يافت و تعداد زيادي در اصفهان و نجف آباد به شهادت رسيدند. در روزهاي تاسوعا و عاشورا , شهر تقريبا در سلطه ي مردم بود. روز عاشورا , بزرگ ترين تظاهرات اصفهان برگزار شد. مجسمه ي رضاخان در ميدان سمت شمالي سي و سه پل به زير كشيده شد; ليكن از عصر عاشورا , ديگر بار حكومت نظامي شدت گرفت و با حضور پررنگ تر نيروهاي نظامي , جو رعب و وحشت به اوج خود رسيد.
در شب يازدهم در تاريكي و سكوت حكومت نظامي , صداي كاميوني كه مقابل خانه متوقف شد , تعجب ما را برانگيخت . مادرم شتاب زده به طرف در دويد. بخشي از در خانه كه شيشه اي بود , در روزهاي قبل با سنگ پراني چماق به دست ها شكسته بود. او از ميان شكستگي در , ديد كه كماندوها در حال پياده شدن از كاميون هستند; فريادزنان ميان جمع بازگشت . هم زمان صداي چكمه و همهمه ي آنان شنيده شد و تعداد زيادي از نيروهاي حكومت نظامي در اطراف خانه ي ما مستقر شدند و بلافاصله شروع به تيراندازي كردند. صداي شليك گلوله ها و رگبار مسلسل ها , تمام فضاي منطقه را پر كرد. در آن لحظات همگي آماده ي شهادت بوديم . بچه ها كه تا آن موقع از نزديك صداي پي درپي مسلسل را نشنيده بودند , وحشت كرده بودند. مادر , همسر و خواهرانم يقين كرده بودند كه آنان آمده اند تا حقير و پدرم را جلوي چشمشان بكشند. نزديك يك ساعت اين وضعيت ادامه يافت و مقداري هم در كوچه هاي اطراف تيراندازي كردند و در نيمه هاي شب , منطقه را ترك كردند. از آن شب فرزند اولم , احمد كه حدود سه ماه داشت , تقريبا از شير مادر محروم شد.
بعدا معلوم شد اين حركت در محل ما به سه منظور انجام گرفته بود; اولا : مرعوب كردن مردم , ثانيا : ترساندن مردم از ارتباط با پدرم و ثالثا : تشجيع چماق به دست ها براي مقابله با طرف داران امام .
فرداي آن روز افراد ترسويي را مشاهده كردم كه از عبور كردن از پياده روي سمت خانه ي ما اجتناب مي كردند و حتي وقتي به يكي از آنان سلام كردم , بدون آن كه جواب سلام بدهد , با سرعت از آن سوي خيابان از حقير فاصله گرفت و دور شد!
هم چنين در آن روز با استفاده از آتش تهيه ي شب قبل , دسته ي چماق به دست ها را در محل به راه انداختند. اين گروه معمولا كساني بودند كه بيش از استضعاف مادي , دچار استضعاف فكري و معنوي بودند. افراد شرور و بي هويتي كه با هدايت نيروهاي امنيتي رژيم با دستي چماق و با دست ديگر عكس شاه را بالا مي بردند و جاويد شاه مي گفتند و هرگاه مقتضي مي ديدند , به آنان دستور مي دادند تا به خانه و زندگي و جان و مال مردم تعرض نمايند و نمونه ي فجيع آن در همان ايام در نجف آباد اتفاق افتاد كه خسارات و ضايعات فراواني به بار آوردند.
به هر حال در آن روز چند ده نفر از اين قماش را در دستگرد به راه انداختند. پيشاپيش آنان , زني بود كه به بدزباني و سبك سري معروف بود. عكس بزرگي از شاه را با دو دست بالاي سر گرفته بود و براي شاه شعار مي داد و آن گاه كه برابر خانه ي ما رسيدند , توقف كردند و با سنگ باران كردن خانه و شكستن شيشه ها و فحاشي و هتاكي بسيار , همان زن نيز فرياد مي زد :
بيل و كلنگ و تيشه ـ ... شاه نمي شه !
ث شهيد آيت الله بهشتي
از سال 1342 به دليل ارتباط پدرم با شهيد آيت الله بهشتي , با ايشان آشنا شدم . در سال هاي بعد , ايشان به آلمان رفت و حقير هم به نجف اشرف مشرف شدم . در سال 1348 شهيد بهشتي براي ديدار امام به نجف آمد و بنا به درخواست دوستان , جلسه اي ديدار و گفتگويي نيز در مدرسه ي آيت الله بروجردي برقرار شد. در طبقه ي سوم , ايوان مقابل حجره ي حقير , فرش انداختيم و طلاب و علما , مخصوصا اصفهاني ها , جمع شدند. مرحوم آيت الله علامه فاني اصفهاني نيز آمده بود. در اين جلسه , طبق معمول محافل علمي فرعي فقهي مطرح شد و بين آيت الله بهشتي و آيت الله علامه فاني كه از مراجع صاحب رساله بود , بحث مفصلي درگرفت و با آن كه آقاي بهشتي سال ها از حوزه ي علميه دور بود , طلاب از اشراف و حضور ذهن ايشان در مباحث فقهي , شگفت زده شدند.
در آن سال ها برخي از طلاب به بهانه ي پيوستن به آيت الله بهشتي از ايران به نجف و از آن جا به آلمان رفتند; اما با توجه به اين كه شاكله ي اعتقادي و علمي آنان قوام نيافته بود , محيط غرب آنان را در خود هضم كرد و طعمه ي جريان نفاق شدند.
در همان اوضاع , حقير كه حدود 20 سال داشتم , به فكر رفتن به آلمان نزد شهيد بهشتي افتادم , ليكن امام حسين عليه السلام باعث انصرافم شد; شب جمعه به كربلا رفتم ; در حرم امام حسين (ع ) چشمم به آيت الله فكور يزدي كه از اوتاد بود و پشت سر امام حسين (ع ) مشغول عبادت بود , افتاد. استخاره هاي ايشان معروف بود; به همين دليل به ذهنم خطور كرد , براي رفتن به آلمان استخاره كنم . خدمت ايشان رسيدم و درخواست استخاره كردم . با قرآن استخاره كرد و به محض باز كردن قرآن فرمود : « بسيار بد است . » با اطمينان , اين فكر را از سر خود خارج كردم . حدود 10 سال بعد به رمز آن استخاره پي بردم و اين جمله ي دعاي كميل كه : « كم من عثار وقيته و كم من من مكروه دفعته » برايم مجسم شد و فهميدم انسان تا بهشتي نشود , نبايد در آن محيط ها برود. بهشتي , « بهشتي » به آلمان رفت و « بهشتي » از آلمان بازگشت , بدون آن كه به فرهنگ و محيط آلوده ي غرب آلوده شود; اما برخي از نورسيده هاي خام كه به آلمان رفتند , « جهنمي » شدند و هرگز به دامن اسلام و جمهوري اسلامي بازنگشتند.
ثداوري شهيد بهشتي !
در سال هاي آخر قبل از پيروزي انقلاب اسلامي , دو نفر از دوستان كه يكي از روحانيان معروف و ديگري از بازاريان مبارز بود , در كاري اقتصادي با هم شريك شده بودند. در اثناي فعاليتشان , اختلاف حساب معتنابهي پيدا كردند و با هم درگير شدند. حقير تلاش زيادي براي اصلاح فيمابين كردم , ولي توفيقي حاصل نشد. نهايتا توافق شد موضوع را نزد شهيد آيت الله بهشتي مطرح كنند و قضاوت ايشان را بپذيرند. عازم تهران شديم و شب به منزل آقاي بهشتي رفتيم . منزل ايشان در منطقه ي روبه روي حسينيه ي ارشاد بود كه در آن موقع هنوز بخش عمده ي آن , زمين هاي باير بود. اين اولين بار بود كه به خانه ي آقاي بهشتي در اين منطقه مي رفتم ; خانه اي نقلي , تميز , مرتب و در عين حال ساده . فرش آن موكت بود , اما از تميزي مي درخشيد. زندگي و سر و وضع او مثل امام ساده , مرتب و نظيف بود. او مصداقي از اين آيه ي قرآني بود كه « يحسبهم الجاهل اغنيا من التعفف » نه مانند كساني كه دارا هستند , اما خود را فقير و ژوليده مي نمايانند!
بعد از پذيرايي مختصر و احوال پرسي , موضوع دعوا به تفصيل بيان شد و شخص عالم كه از دوستان صميمي شهيد بهشتي بود , مطمئن بود كه ايشان به نفع او قضاوت خواهد كرد; اما شهيد بزرگوار به جاي اين كه وارد معركه شود , با آن بيان مخصوص به خود , داستاني را نقل كرد به اين مضمون .
دوستاني كه شركت عمراني .... را تاسيس كردند , نزد من آمدند و گفتند : « مي خواهيم براي بركت اين شركت , شما هم سهام دار شويد. » گفتم : « ما طلبه هستيم و سرباز امام زمان (عج ). مناسب نيست كه در اين مقولات وارد شويم . رزاق , خداست و اگر براي او كار كنيم , روزي ما را خودش مي رساند. » آن گاه كه ديدند , اصرارشان نتيجه نداد , تصور كردند انكار من ممكن است براي اين باشد كه سرمايه اي براي مشاركت ندارم ; در نتيجه پيشنهاد كردند : « شما لازم نيست سرمايه گذاري كنيد. ما خودمان كل سرمايه ي شركت را تامين مي كنيم , فقط قبول كنيد كه درصدي از سهام به نام شما شود و سود آن را تقديمتان كنيم . » باز هم به آنان جواب منفي دادم و استدلال كردم دليل نپذيرفتن صرفا به خاطر داشتن يا نداشتن سرمايه نيست و اصولا قصد ندارم در اين نوع مسايل وارد شوم ; اما آن دوستان به اصرار خود ادامه دادند و اين بار پيشنهاد كردند كه شما شريك شويد و سود آن را نه براي خودتان كه براي پيش برد نهضت و ترويج اسلام صرف كنيد. باز هم نپذيرفتم و نهايتا گفتند : « ما آماده هستيم بدون اين كه شما آورده اي در شركت داشته باشيد , بخشي از شركت را به نام شما كنيم و صرفا سود آن براي مصارف عام المنفعه و نهضت در اختيار شما قرار گيرد. » , سرانجام به هيچ نوع , وارد شدن در امور اقتصادي را به خاطر حفظ زي طلبگي ام , نپذيرفتم و....
با نقل اين ماجرا و ملاحظه علو طبع آيت الله بهشتي , طرفين دعوا در خود فرو رفتند! و از مطرح كردن دعوا بر سر مسايل مادي در محضر ايشان منفعل شدند و مخصوصا آن كه روحاني بود , پاسخي مضاعف را دريافت كرد.
ثشهيد آيت الله مدني
شهيد آيت الله سيد اسدالله مدني كه از همان روزهاي ورود امام به نجف در زمره ي بهترين انصار و پيروان امام (ره ) قرار داشت , جزو شبيه ترين علماي نجف به امام بود. ايشان به مناسبت هاي مختلف در مدرسه ي آيت الله بروجردي و مسجد بحرالعلوم و.... منبر مي رفتند; با اين خصوصيت كه تقريبا تمام منبرهاي ايشان درس اخلاق بود و با توجه به اين كه هم چون امام , خود تجسم عيني اخلاق الهي بود , سراسر صحبت هاي ايشان تلفيقي از متون آيات و احاديث بود.
لحن گفتار و آهنگ صدايش خاضعانه و مشفقانه بود و بسياري اوقات به هنگام بيان مطلب خود , اشك مي ريخت . منبرها و به تعبير بهتر درس هاي اين انسان الهي , تاثيري شگرف و ژرف در مستمعان برجاي مي گذاشت .
شهيد مدني مظهر خلوص و ساده زيستي بود. دعوت طلاب را براي مهماني حتي در حجره ي مدرسه به راحتي مي پذيرفت , مشروط بر آن كه پيش تر از آبگوشت فراهم نشود و هرگاه ميزباني تخلف مي كرد , هرگز فراتر از آن چه توصيه مي كرد , تناول نمي كرد.
او تقريبا براي تمام زيارت هاي مخصوصه ي امام حسين (عليه السلام ) از نجف با پاي پياده به كربلا مشرف مي شد. هر مجلسي كه شهيد مدني در آن حضور داشت , از هر غيبت و بيهوده گويي منزه بود.
ثآيت الله شهيد سيد محمدباقر صدر
اولين آشنايي و ارتباط حقير با شهيد آيت الله صدر از طريق آقاي طاهري كني بود. آيت الله شهيد صدر علاوه بر ابعاد علمي برجسته , از فضايل اخلاقي متعالي برخوردار بود. او در برخورد با حقير , در عين تواضع , مانند پدري مهربان و دل سوز بود. نمونه اي از اين تواضع و بزرگواري اين بود كه وقتي از ايشان براي ناهار به حجره ي محقرم در مدرسه ثاني سيد دعوت كردم , با كمال فروتني و بزرگواري پذيرفت و به تنهايي و بدون همراه , در اين مهماني طلبگي حضور يافت ; آقاي طاهري كني نيز حضور داشت . مساحت حجره ام تقريبا حدود 2 * 3 متر بود و در كنار همين حجره , روي چراغ خوراك پزي غذا مي پختم . آن روز براي اين مهمان عزيز دم پختي فراهم كرده بودم و غير از ماست هيچ گونه خورشتي در كار نبود. اما دم پختي را خيلي بهتر از پلوي چلوكش عراقي ها تهيه مي كردم . چلوكش عراقي ها مثل شفته پلوي شمالي هاي خودمان بود تا چه رسد به دم پختي آنان . سفره انداخته شد و تنها غذاي فراهم شده يعني دم پختي را از قابلمه در سيني ريخته , بر سفره نهادم . شهيد آيت الله صدر شايد به خاطر اين كه شرمندگي احتمالي حقير را از سادگي سفره ي بي خورشت برطرف نمايد , ضمن اين كه با اشتياق و چهره اي بسيار شاداب به سفره نزديك شد , لحظاتي را به دم پختي خيره شد و با تمجيد از دست پخت حقير و اظهار اعجاب از اين كه چگونه برنج ها دانه , دانه از هم جدا هستند , فرمودند : « حيفم مي آيد كه آن ها را بخورم ! دوست دارم فقط تماشا كنم ! »
اين دوستي صميمانه كه انگيزه ي اصلي آن ايجاد ارتباط بين ايشان با امام (ره ) بود , شايد نقش موثري را در آشنايي و پيوند فكري ايشان با شخصيت امام (ره ) ايفا كرد.
ثعلامه اميني
منزل و كتاب خانه ي بزرگ علامه اميني در نجف نزديك خانه ي حضرت امام به طرف مسجد شيخ انصاري بود. كتاب خانه ي ايشان با نام « مكتبه الامام اميرالمومنين (ع ) » از بزرگ ترين و معتبرترين كتابخانه هاي عمومي حوزه ي علميه ي نجف بود و حقير بسياري اوقات , مطالعاتم را در آن جا انجام مي دادم .
احساس اين جانب اين بود كه رابطه اي خاصي بين امام و علامه اميني وجود دارد , اما اين رابطه زياد محسوس و آشكار نبود. يك بار كه متوجه حركت امام (ره ) براي رفتن به منزل علامه ي اميني شديم و با علاقه تا در خانه ي ايشان همراه امام (ره ) رفتيم .
علامه ي اميني قبل از تبعيد امام (ره ) به نجف , در قم نيز با امام (ره ) ارتباط داشتند . آقاي جعفري گيلاني برايم نقل كرد كه در اوايل سال 1342 با مرحوم شهيد حيدري در منزل امام (ره ) واقع در يخچال قاضي شاهد جلسه اي بوده اند كه علامه ي اميني به همراه مرحوم شيخ عباسعلي اسلامي و چند نفر ديگر از علما و وعاظ تهران در محضر امام (ره ) بودند. در اين جلسه بعد از صحبت هاي آقاي اسلامي , حضرت امام بر ضرورت تشكيل جلسات علما , عدم تعهد به ساواك , تكيه روي حادثه ي فيضيه , حفظ وحدت و.... تاكيد كردند و فرمودند : « در روز عاشورا هم , خودم با مردم صحبت خواهم كرد و.... » درباره ي تعهد به ساواك براي صحبت نكردن درباره ي شاه و آمريكا و اين كه اسلام در خطر است , فرمودند : « هر كس اين تعهد را به ساواك بدهد , از ما نيست . »
آقاي اسلامي به علامه ي اميني كه با همه ي وجود به سخنان امام گوش سپرده بود , گفت : « شما هم مطلبي بفرماييد. » علامه ي اميني فرمود : « جايي كه فرمانده ي كل قوا باشد , به سربازان و پاسبان هاي سر چهار راه , نوبت نمي رسد. »
علامه ي اميني را براي اولين بار در زمان كودكي ام در روز جمعه 15 صفر 1376 قمري ـ 1336 شمسي ـ كه در اثناي سفرشان به اصفهان , به دعوت پدرم به دستگرد آمدند , زيارت كردم ; اما بهترين خاطراتم از زيارت ايشان در ساعاتي بود كه به حرم حضرت امير (عليه السلام ) مشرف مي شدند. علامه ي اميني در ازدحام جمعيت زوار , پشت سر حضرت علي (عليه السلام ) رو به قبله مي نشست و مي گريست . او در ميان جمع بود و در عالم تنهايي خود , چشم دل به تنهايي تنهاترين مظلوم عالم دوخته بود و بر مظلوميت بي نظير او هاي هاي مي گريست . آن چه با گوش مي شنيدم صداي گريه او بود و آن چه با چشم مي ديدم قطرات اشكي بود كه پيوسته از زير محاسن او بر دامانش مي چكيد!
عصر يك روز بحراني در قم كه دهها كماندوي مسلح و سپر بدست سايه اي از رعب و وحشت در ميدان آستانه گسترده بودند و كيوسك وسط ميدان مقرافسران و فرماندهان انتظامي و امنيتي بود , ديواره كيوسك پليس را به عكس امام خميني مزين كردم
سال 1344 عكس امام خميني را همراه با پيام انقلاب با زيرنويس عربي و انگليسي كه توسط آيت الله رباني شيرازي نوشته شده بود در مكه توزيع كرديم