روزنامه جمهوري اسلامي 11/11/1384 صفحه گزارش
دهه فجر انقلاب اسلامي ـ 3 گفتگو با حاج محمدرضا طالقاني رئيس فدراسيون كشتي جمهوري اسلامي ايران
با خدادادگان ستيزه مكن ...


اشاره :
مصاحبه با آقاي محمدرضا طالقاني از مجموعه مصاحبه هايي است كه روزنامه جمهوري اسلامي بمناسبت دهه فجر انقلاب اسلامي منتشر مي كند . امروز سه شنبه 11 بهمن ماه 1384 مصادف با اول محرم 1427 است . دست تقدير چنين خواست كه مصاحبه با حاج محمدرضا طالقاني در اولين روز از ماه خون و قيام , ماه امام حسين (ع ) و ياران شهيدش منتشر مي شود. حاج محمدرضا طالقاني از پيشكسوتان است پيشكسوت در ورزش , پيشكسوت در انقلاب , پيشكسوت در حسيني بودن و حسيني زيستن . او عاشق حسين (ع ) است . او 43 سال است در بازار تهران در مراسم سوگواري امام حسين (ع ) و دستجات سينه زني حضور مي يابد و...
مصاحبه ما با حاج محمدرضا طالقاني را در زير بخوانيد :
من بچه بازار تهران هستم . محل تولدم محله سيدناصرالدين بازار است . در سال 1357 كشتي مي گرفتم . محله ما بازار , سيدناصرالدين , گذرقلي , گذر مستوفي , آب انبار معير , باغ معير و... از جمله محله هايي است كه داراي نيروهاي ارزشي , مذهبي و مبارز فراواني بود و هست , و من چون در آن سال كشتي گير تيم ملي بودم و در مسابقات جامي كه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي به نام جام آريامهر برگزار مي شد , قرار بود شركت كنيم , در مهر و آبان در اردو بوديم . همزمان با حضور ما در اردو , تظاهرات مردم فعال شده بود و من هم در تظاهرات شركت مي كردم .
وقتي مي آمدم داخل اردو , بچه ها از من درباره انقلاب اسلامي , امام خميني , تظاهرات مردم و از اين قبيل مسايل سوال مي كردند. روزي از همان روزها كه زمينه را آماده ديدم با بچه ها صحبت كردم و قرار شد ورزشكاران و كشتي گيران بويژه قهرمانان حاضر در اردو به صف مردم براي تظاهرات عليه رژيم شاهنشاهي بپيوندند و به صورت جدي تر و عملي تر وارد كارزار مبارزه با رژيم شاه بشوند. در همان زمان با دانشجويان مدرسه عالي ورزش هم مذاكره كرديم و قرار شد ما مسابقات جام آريامهر را تحريم كنيم و در مسابقات شركت نكنيم .
فرداي آن روزي كه قرار و مدارها گذاشته شده بود , ديديم كه مردم به دروديوارها شعار نوشته اند كه قهرمانان به صف مردم مي پيوندند. باني اين تحريم و پيوستن قهرمانان ورزشي به صف تظاهرات مردم دانشجويان مدرسه عالي ورزش بودند. متعاقب اين امر , مرا از اردوي تيم ملي كشتي اخراج كردند. چون تشخيص ساواك و مسئولين آن زمان اين بود كه من در تحريك دانشجويان ورزش و قهرمانان ورزشكار به پيوستن به تظاهرات مردمي سهم به سزايي داشته ام .
خدا بيامرزد شهيد حاج آقا مهدي عراقي را. بچه محل ما بود و يكي از دوستان و نزديكترين آدمها به امام خميني (ره ) بود.
حاج آقا مهدي عراقي رئيس هيات مذهبي ما در پاچنار بود. يك شب كه من رفتم هيئت , منو خواست . با هم دوتا چايي خورديم و گفت : فلاني ! شنيدم يك كاري كرده اي كارستون . جام شاه را به هم زده ايي . بارك الله . كار خوبي كردي . خيلي در مردم اثر گذاشت . موافقي بريم پاريس پيش حاج آقا روح الله . گفتم : يا علي , بريم . چند روز بعد با چند تا از بچه هاي بازار رفتيم پاريس , خدمت امام خميني . چند روزي در نوفل لوشاتو بوديم . در نوفل لوشاتو حاج آقا مهدي عراقي به من گفتند : موافق هستي وقتي امام خميني به تهران مي روند تو هم همراه امام باشي . گفتم : من درخدمت مردم هستم . با اين كارم هم عشق مي كنم . افتخار مي كنم . باهمين اتفاق من همراه با امام خميني و هيئت همراه ايشان به تهران آمدم .
در آن روزها روحانيون در مسجد دانشگاه تهران متحصن بودند. من هم شبها مي رفتم مسجد دانشگاه تهران و در تحصن روحانيت شركت داشتم . روز 12 بهمن ماه 1357 قرار بود امام خميني به دانشگاه تهران بيائيد و در مسجد دانشگاه تهران , در جمع روحانيون متحصن سخنراني كنند . من 12 بهمن در دانشگاه تهران حضور داشتم . خبر دادند كه سخنراني امام خميني در مسجد دانشگاه امكان پذير نيست . جمعيت زياد بود و امكان اينكه امام بيايند داخل دانشگاه نبود. سخنراني نشد. در همان جا سريع پريدم بالا بليزر امام و رفتيم بهشت زهرا . در بهشت زهرا رفتيم قطعه 17 شهدا . بعد از سخنراني امام خميني در بهشت زهرا من رفتم داخل هلي كوپتر امام . امام گم شده بود. رفتيم باقرآباد. آقا را در يك آمبولانس پيدا كرديم . آقا را آوردم توي هلي كوپتر و از آن جا به هلي كوپتر رفتيم بيمارستان هزار تخت خوابي (امام خميني فعلي ).بيمارستان هزار تخت خوابي هلي كوپتر توي باند بيمارستان نشست . من رفتم پيش رئيس بيمارستان . من بودم . امام خميني بود. مرحوم حاج سيداحمدآقا خميني بود و آقاي ناطق نوري و خلبان و كمك خلبان . يك اكبر آقا نامي هم بودند كه از بچه هاي بازار بود و حالا متاسفانه فاميلش را فراموش كرده ام . از بچه هاي خيلي خوب و متدين بازار تهران بود. از آن جا امام خميني , مرحوم حاج سيداحمدآقا خميني و آقاي ناطق نوري با اتومبيل بليزر رفتند منزل آقاي پسنديده . من هم رفتم مدرسه رفاه تا اعلام كنم امام خميني بعد از نماز مغرب و عشا مي آيند مدرسه رفاه .
تمام لباسهايم در آن روز پاره شدند. با همان لباسهاي پاره پوره , توسط يكي از اتومبيلهاي مردم , صلواتي رفتم مدرسه رفاه . آن روزها مردم خيلي از كارها را صلواتي انجام مي دادند. حالا كارهاي صلواتي كمتر شده است . در اويل پيروزي انقلاب اسلامي مردم خيلي از كارها را صلواتي انجام مي دادند. آن راننده مرا از بيمارستان هزارتختخوابي تا سه راه امين حضور رايگان سوار كرد و كرايه هم نگرفت .
از سه راه امين حضور چون ازدحام جمعيت بود , پياده شدم و پياده رفتم مدرسه رفاه . هر روز مي رفتم مدرسه رفاه . تا رسيديم به 22 بهمن . در 22 بهمن مبارزه رااز بازار شروع كردم . من چون بچه بازارم , از بازار شروع كرديم . آمديم سر چهارراه گلوبندك و دم راديو با بچه محل ها. از 12 نفر رفقاي من و بچه محل هايم در مبارزه براي تسخير راديو شاهنشاهي فقط 3 نفر ماندند و 9 نفر شهيد شدند . از روبه روي راديو , از وزارت بازرگاني آن زمان , ساواكيها و عوامل شاه به طرف مردم تيراندازي مي كردند كه اين 9 نفر بچه هاي بازار هم به علت همين تيراندازيها شهيد شدند. از راديو رفتيم طرف ژاندارمري در خيابان شاپور (الان شده اداره آگاهي ـ خيابان وحدت اسلامي ) و از آنجا آمديم باشگاه جعفري در خيابان ورزش . سه روز بعد از دوازده بهمن , من رفتم مسجد ارك . يك نفر مرحوم شده بود. دم در ديدم حجت الاسلام سيداحمدخميني و حجت الاسلام ناطق نوري هستند. بعد از مجلس مرا خواستند و گفتند بايد كميته بازار را راه بيندازي . اولين كميته بازار را در سر پاچنار من راه اندازي كردم . در مسجد پاچنار همون مسجدي كه هيئت محبان الزهرا(س ) در آن برگزار مي شود.
كميته فعالي بود. به طور خودجوش راه افتاد. تا صبح بچه ها پاسداري مي دادند. در راه اندازي كميته بازار با حاج آقا مهدي عراقي هماهنگ بوديم و همين طور با آيت الله مهدوي كني . در همين ايام خدمت امام خميني هم مي رفتم . چه در تهران و چه در قم . بعد از آن هم وارد كشتي و ورزش شديم .
ثآيا از امام خميني خاطره اي كه تاكنون نگفته باشيد , داريد
من چهره ام قبل از پيروزي انقلاب اسلامي و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هيچ تغييري نكرده است . درست نمي دانستم كه بعد از انقلاب شكل و شمايل خود را تغبير بدهم . برحسب همان وضعيت قبل از انقلاب , با پيراهن آستين كوتاه خدمت حضرت امام مي رسيدم , ريش هم نداشتم . معتقدم در دنياي آخرت دنبال عمل صالح مي گردند نه پيراهن آستين بلند و محاسن بلند و سيبيل هاي كلفت .
با اين همه امام خميني با من خيلي ورزشي برخورد مي كرد. برخوردش با من كاملا متفاوت از برخورد با ديگران بود. با آدمهاي متكبر و مسئله دار برخورد ديگري داشت .
يك خاطره ديگر كه هيچ وقت يادم نمي رود , بعد از اينكه امام خميني بهشت زهرا رفتند و پس از سخنراني خودشان در بهشت زهرا به باقرآباد رفتند و گم شدند و ما پيدايشان كرديم . هيچ وقت اين صحنه از ذهن من فراموش نخواهد شد , وقتي در آن ازدحام جمعيت , امام را ديدم , توقع داشتم امام از ازدحام جمعيت , هول دادنها , شلوغ كردنها , افتادن عمامه از سرش , افتادن عبا از تنش و ساير فشارها و مشكلات اظهار گلايه و ناراحتي كند. گفتم الان حتما حاج آقا اظهار ناراحتي مي كند و يا مي گويد چقدر شلوغ بود , چقدر هول دادند. اما ديدم سرش پايين است . يك كلمه حرف نزد. يك شانه از جيبش درآورد. محاسنش را شانه كرد. عمامه اش را درست كرد. عبا را روي دوشش انداخت . من وقتي اين حركات امام خميني را ديدم به ياد آيه شريفه قرآن افتادم . به ياد آيه : الا بذكرالله تطمئن القلوب .
چقدر اين مرد آرام بود. چقدر مطمئن بود. سرش پائين بود. من با خودم مي گفتم بعد از سخنراني چه خواهد شد ما را مي گيرند مي برند اوين , بعد با هلي كوپتر مي برند پرت مي كنند توي كوير نمك . تصور من از قضاياي بعد از سخنراني امام خميني اين بود. اما امام خميني انگار نه انگار. حكومت شاه هنوز برقرار بود. امام خميني انگار كه در اين دنيا نبود. با حاج سيداحمدآقاخميني حرف مي زد و خيلي خونسرد بود. اين خاطره هميشه در ذهنم مانده است . نكته بعدي من در رابطه با آن روز و آنچه از امام ديدم , اين بود. احساسم از همان روز اين است كه اگر انسان با مردم باشد , مردم آدم را مثل « در » نگه مي دارند. با مردم بودن چقدر خوب است .
ث با توجه به رابطه نزديكي كه شما با امام خميني داشتيد , نصحيت يا توصيه در گوشي و حضور از امام خميني شنيديد
در شرايط حاضر گفتن نصيحتهاي در گوشي امام خميني را صلاح نمي دانم . احساس مي كنم در شرايط امروز كه جامعه به شدت مادي و ماده گرا شده , حرفها و نصيحت هاي عارفانه خريداري نداشته باشد. بماند براي روزهايي كه اين حرفها خريدار پيدا كند. در جامعه امروز ما هواهاي نفساني زياد شده . حسادت و بخل زياد شده است . اخلاق اسلامي در جامعه امروز ما بايد تقويت شود.
ثخاطره ويژه اي كه از آن روزها هنوز در حافظه تان حك شده و مانده ياد داريد
بله . در يكي از تظاهرات مردم عليه رژيم شاه و براي جلوگيري از حمله گاردي ها و ساواكيها به تظاهركنندگان , پژو خودش را به صورت عمودي وسط خيابان نگه داشت , از پژو پياده شد , پژو را به آتش كشيد و مانع نفوذ و حمله گارديها به مردم شود. اين خاطره هنوز هم جلوي چشمم زنده هست .
ثيكي از عادتهاي خوب خودتان را كه هر روز آن را انجام مي دهيد , بگوييد.
هر روز صبح قبل از اينكه كارم را شروع كنم به قرآن تفال مي زنم . يك صفحه قرآن مي خوانم و بعد دعا مي كنم و به خدا مي گويم : خدايا! به من كمك كن تا در خدمت مردم باشم . خدايا! دستم را بگير تا نوكر مردم باشم . انسان بايد محشور با قرآن باشد. قرآن را صبح به صبح بخواند. هركس كه مي خواهد خرسند و موفق شود بايد خودش را بچسباند به قرآن . من خودم را چسبانده ام به قرآن . صبح به صبح خودم را محشور قرآن مي كنم . در زندگي هم هرگاه به مشكل برخورد كنم , فوري به قرآن تفال مي زنم .
ثشما هر سال در مراسم عزاداري امام حسين (ع ) در دهه اول محرم در بازار تهران حضور داريد درباره اين كارتان توضيح بدهيد. چرا مقيد به حضور در بازار و شركت در مراسم سينه زني دستجات عزاداري امام حسين (ع ) هستيد
من خودم را چسبانده ام به امام حسين (ع ). انسان اگر خودش را به دروغ هم به امام حسين (ع ) بچسباند , امام حسين (ع ) بهش آبرو مي دهد . امام حسين (ع ) بدهكار كسي نمي ماند . 43 سال است كه مي روم بازار تهران براي امام حسين (ع ). از مكتب امام حسين آموخته ام آزاد باشم , مرد باشم .
ث تكيه كلام تان چيست
يا علي ... به خاطر همين تكيه كلام بعضي ها از من انتقاد مي كنند كه چرا مرتب مي گويي يا علي . اين كار نوعي تظاهر است . من جواب مي دهم : يا علي گفتن تظاهر نيست . اگر هم تظاهر باشد. تظاهرش هم قشنگه ... وقتي من مي گويم يا علي . يعني من امام علي (ع ) را دوست دارم . اسم علي تو دلم جاافتاده , مولا علي (ع ) مي فرمايد : محبته الحسين مكنونه في قلوب المومنين . مثل سريش چسبيده . اسم حضرت علي چسبيده به سينه من .
ث پيشنهاد پناهندگي بهت شده
دوست ندارم در اين باره حرف بزنم .
ث نمي خوام از شما تعريف كنم . مي خواهم با جواب دادن به اين سئوال براي ديگران درس عبرت بدهند. ديگراني كه از پشت كوه مي آيند و با دو تا پازدن به توپ و رسيدن به آلاف و علوف دنيايي , خدا را هم بنده نيستند.
چي بگم در آمريكا به من گفتند هر چي بخواهي بهت مي ديم . بيا پناهنده شو , براي آنها مهم بودكه من پناهنده بشوم . و يك عكس از من را در كنار عكس قديمم با امام خميني را منتشر كنند و بگويند اين آدمي كه در كنار امام خميني است , حالا پناهنده ما شده و مخالف امام خميني شده . راستش را بگويم اين اذاني را كه اينجا صبح و ظهر و شب مي گويند من با هيچ كجاي دنيا عوض نمي كنم . به مولا علي راست مي گويم . وقتي اسم اشهد ان عليا ولي الله مي آيد همه شش هاي من حال مي كنند.كجا برم اسم قشنگ علي را هر روز بشنوم .
ث بچه بازار بودي , از بازاري هاي قديم , از مشتي هاي بازار قديم خاطره اي داري
حالا كه به اينجا رسيد , خاطره اي را برات تعريف كنم . يك روز صبح بابام بهم گفت . برو پنير بگير. قديم پنير را گرمي و به صورت باز و روي كاغذ روزنامه مي فروختند.
يك سير. دو سير , پنج سير , نيم كيلو , هر كي هر چي مي خواست بقال پنير را روي ترازو مي گذاشت و به مشتري مي داد. از يك سير تا يك كيلو...
هيچ وقت يادم نمي ره . رفتم زير گذر مستوفي , رفتم پيش يكي از بقال ها. اين بقال صبحها اذان مي گفت . من ازش خوشم مي اومد. به صداي اذان او , ما صبحها براي نماز صبح بيدار مي شديم . من ازش خوشم مي اومد.
رفتم گفتم : آقا سلام . دو سير پنير به من بده . وقتي گفتم به من دو سير پنير بده مي دوني بهم چي گفت داشت قرآن مي خووند. بلند. بلند. گفت : آقا پسر ... من بچه بودم . فكر كنم 10 سالم بود . گفت : آقا پسر . من صبح دش كرده ام . برو از اون بقالي بخر , اون دش نكرده . چقدر قشنگ است . چقدر با بركت بود كاسبي ها. حاضر نشد به من جنس بفروشد و گفت برو از بقالي ديگه , از اون بقالي كه دش نكرده خريد بكن . يك خاطره ديگه مال بازار كفاشها است . الان در جايي كه آتش نشاني بازار مستقر است , مغاره بود. تمام مغازه هاي در محوطه آتش نشاني فعلي يك بار در آتش سوخت و فقط يك مغازه سالم ماند. هيئت كارگران كفاش , از رو به روي همين جا راه مي افتد و وارد بازار مي شود. وقتي به مالك مغازه خبر داده بودند كه اطراف مغازه ات آتش گرفته گفته بود : به من چه ! گفته بودند : چرا گفته بود : من مشكلي ندارم . من مال حرام ندارم . خمس ميدهم . مالم پاك است . از مردم پول زيادي نگرفته ام . سود زيادي نگرفته ام .
سيدمحمد هوله اي در بازار تهران مشهور است . خير بود. به همه مردم كمك مي كرد . سربازار چهار سو بود . .6 7 سال است فوت كرده است .
ث از حاج مهدي عراقي بگو.
حاج مهدي خيلي آدم خوبي بود. بي توقع بود. تو هيئت چايي مي ريخت . رفيق حضرت امام بود. مشتي بود. بزرگوار بود.
ث از مرحوم حاج مصطفي دادكان پدر آقاي دادكان رئيس فدراسيون فوتبال بگو.
حاج مصطفي رييس هيئت محبان الزهرا بود. جزو آدمهاي مشتي بود كه خودش را به امام حسين (ع ) بست و آبرو پيدا كرد. هر كس آبرو مي خواد بايد بره در خونه امام حسين . امام حسين چون خيلي مشتي و كريم است . به هر كس هر چي داده نگرفته . خدا از آدم چيزي نمي گيره . خود ما باعث مي شيم چيزي از دست بديم . آبرويي كه خدا بده چيز ديگه ايي است . آبرويي كه مردم بدهند صنار نمي ارزه . آبرويي كه خدا بده چيز ديگه ائيه . همه مردم دست به دست بدن نمي تونن بگيرنش .
با خدا دادگان ستيزه مكن
كه خدا داده را خدا , داده
خدا در قرآن عشق لاتي مي گه . مي گه : تغز من تشا و تذل من تشا. به يده الخير به غير حساب انك لعلي كلي شي القدير.
مي دوني يعني چي يعني من مي دم عزت را. ذلت را هم من مي دم , عزت را به هركس بخواهم مي دهم به هيچ كس هم ربطي ندارد. خدا آبرو را به احترام و آبروي امام حسين ميدهد.
حاج مصطفي رييس هيئت محبان الزهرا(س ) بود. به من خيلي محبت داشت . من جوون بودم . تو هيئت سينه خوب مي زدم . عاشق امام حسين بودم . هميشه به من مي گفت بيا وسط كنار دست من سينه بزن . در زندگيش يك روز گفت : امام حسين دستمو بگير. فرق من با حاج مصطفي اين است كه من نگفتم امام حسين دستمو بگير. چرا چون امام حسين دستمو گرفته بود , گفتم : يا امام حسين دست منو ول نكن .
من وقتي دور خونه خدا مي گردم دعايم اين است : خدايا! دستمو ول نكن . چون اگر دستمو نگرفته بودي من اينجا نبودم كه ! به عشق امام حسين (ع ) و حضرت علي (ع ) دستمو گرفته اند كه آورده اند مكه و خانه خدا. گفتم : خدا دستمو ول نكن . الحمدالله تا حالا هم دستمو ول نكرده اند.
به خاطر همين دلبستگي به امام حسين و علي (ع ) در زندگي هيچ مشكلي ندارم . دختر 8 ساله ام امسال همه ماه رمضون راروزه گرفت . نماز مي خواند.
حجابش را كاملا رعايت مي كند. با چادر مدرسه مي رود. صدقه سر امام حسين خانواده ام زنم , دخترام همه مذهبي وچادري هستند.
چه باعث شده بچه 8 ساله من روزه مي گيرد . نماز مي خواند , حجابش را رعايت مي كند و به چهارده معصوم عشق مي ورزد
ث 13 هر ماه در خانه شما هيئت است . درباره ريشه اين كار توضيح بدهيد .
پدر بزرگم هيئت خانگي داشت . پدرم هم به تبعيت از پدرش هيئت خانگي داشت . بيست سال پيش به پدرم گفتم : آقاجون اجازه مي دي من هيئت را ادامه بدهم . آن سال من در مكه بودم . , 13 رجب نزديك بود . به همسرم تلفن كردم و گفتم : روز 13 رجب در خانه هيئت بذار . از همان سال 13 هر ماه در خانه ما هيئت هست . از جلوي شارع ابراهيم تلفن كردم به همسرم گفتم من از پدرم اجازه گرفته ام , امشب شب تولد حضرت علي (ع ) است . شما فردا روضه را شروع كن . تلفن يكي از مداحان و يكي از روحانيون را دادم تا از آنها دعوت كن و هيئت را راه اندازي كند . از 13 ماه رجب 20 سال پيش هيئت خانگي ما شروع شده است .
اولين جلسه هيئت خانگي من با 3 نفر شروع شد . همسرم و دو نفر از همسايه ها. اون موقع بچه هم نداشتيم . صدقه سري مولا علي (ع ) تا همين الان هم بر قرار است . فردا (25 آبان ) هم خانه ما روضه امام حسين (ع ) است و آش شله قلمكار هم داريم . دو ساعت قبل از نماز مغرب و عشا شروع مي شود . سيزدهم ماه رمضان امسال (1384 ) سيزده تا سفره انداخته بوديم . غلغله بود . 13 ماه محرم خيلي هيئت ما شلوغ مي شود.
ث مديون چه كسي هستي
من بچه پايين شهر هستم . بچه بازار. محله درخونگاه به دنيا آمده ام . پدرم ما را از سن 4 و 5 سالگي مي برد به مسجد گذر مستوفي , هيئت محبان الزهزا(ع ). من مديون پدر ومادرم هستم . اين دو عشق به علي (ع ) و امام حسين را در قلب من كاشتند.
ث در زندگي به چه كنم ! چه كنم مبتلا شده اي
من هيچ وقت چه كنم ! چه كنم ! نداشته ام . مي دوني چرا چون هميشه پايم را به اندازه گليمم دراز كرده ام . من نماز مغرب و عشايم را در صورتي مي خوانم كه به هيچ كس كينه نداشته باشم . از هيچ كس كينه نمي گيرم . با تكبير و الله اكبر نماز , همه دنيا را به پشت سرم مي اندازم . وقتي شما مي رويد طواف خانه خدا , دور خانه خدا مي چرخيد. يك تعبير اين كار اين است كه شما دور خدا مي چرخيد. خدا با اين دستور مي خواهد به انسان بگويد اگر دور من چرخيدي , ديگه دور سر هيچ كس نچرخ . من بزرگم . من خدا هستم . اما بعضي ها بر عكس هستند. غير از خدا همه را بزرگ مي بينند. دور سر همه مي چرخند به غير از خدا. مال دنيا و زن و بچه شان را بيشتر از خدا قبول دارند. خدا را كوچك مي بينند. من اينطوري نيستم .
هيچ وقت به چكنم چكنم دچار نشده ام , چون عاشق امام حسين هستم . امام حسين (ع ) در زندگي هميشه دستگيرم بوده . تا يك مشكلي پيدا مي كنم . به امام حسين (ع ) متوسل مي شوم .
ث به چه كساني بدهكاري داريد
الان كه خدمت شما هستم 24 آبان ماه 1384 است . عذر مي خواهم اين طوري جوابتان را مي دهم . به مولا علي غير از بدهي اخلاقي , فقط يك بدهي دارم آن هم به برادرم . دين من ميگه : حاسبوا قبل ان تحاسبوا. دين من ميگه از خودت مواظبت كن چون ممكنه يك دقيقه بعد نباشي .
آمريكائيها به من گفتند هر چي بخواهي بهت مي ديم , بيا پناهنده شو , فقط يك عكس بگيريم و اعلام كنيم همون كسي كه بغل دست امام خميني بود , پناهنده شده .
43 سال است دهه محرم مي روم بازار تهران و براي امام حسين (ع ) عزاداري مي كنم
هر روز قبل از آغاز كار اداري يك صفحه قرآن مي خوانم , دعا مي كنم و مي گويم : خدايا! دستم را بگير تا نوكر مردم باشم
شهيد حاج مهدي عراقي رفيق امام خميني (ره ) بود. مشتي بود. بزرگوار بود