روزنامه جمهوري اسلامي 11/11/1384 صفحه جبهه و جنگ

* قلبي به لطافت شبنم
بوسه سردار بر دستان سرباز خويش
دريغ از فراموشي لاله ها
* مادران , منتظران جاودانه تاريخ !
قلبي به لطافت شبنم




نگاهي به زندگي سياسي و مبارزاتي سردار سرلشكر پاسدار « محمد بروجردي » فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهدا(ع )
شروع مبارزه محمد بروجردي با حكومت شاه به دوراني برمي گردد كه ايشان نوجواني بيش نبود. نوجواني كه هم سن و سال هاي او چيزي از سياست نمي دانستند , او از امام خميني (ره ) تقليد مي كرد.
پرتو بينش سياسي او , محدود به داخل كشور نبود , بلكه تمام جريان هاي سياسي دنيا را شامل مي شد. زماني كه محمدرضا شاه پهلوي دست صهيونيست را مي فشرد , دفاع از مردم مظلوم فلسطين در راس برنامه هاي سياسي ايشان بود.
محمد كه به ناچار به خدمت سربازي رفته بود چون حكومت را به حق نمي دانسته فرار مي كند. دوستان ايشان تشنه مسايل سياسي بودند كه محمد براي آنها تحليل مي كرد , دوباره به گرد ايشان جمع مي شوند. در جلسه اي كه دوستانش سوال هاي مختلف از نحوه مبارزه با شاه مي پرسند , او با آرامش كامل تك تك سئوالات آنها را جواب مي دهد. ايشان مي بيند كه دوستانش در مقابل حكومت تا دندان مسلح شاه , اظهار عجز مي كنند , فرياد مي زند : « ما براي رهايي كساني كه مي خواهند آزاد باشند , مبارزه مي كنيم . ما قيام مي كنيم تا گرسنه نباشد و حلبي آبادي ها صاحب خانه و كار شوند. ما مبارزه مي كنيم تا اسلام در كشور ما پياده شود. قيام ما براي آن است كه امربه معروف و نهي ازمنكر احيا شود. » در همان جلسه , دوستان او با محمد ميثاق مي بندند كه در راه آزادي كشور از سلطه شاه , كنار او باشند.
محمد همواره به فكر تشكيل گروه سياسي بود تا مبارزات آنها عليه شاه انسجام بيشتري داشته باشد , به همين خاطر گروهي كه عنوان « توحيدي صف » به خود گرفت , تشكيل داد. زماني كه سرباز بود , اعلاميه هاي را تحت همين عنوان بين سربازان توزيع مي كرد.
شهيد محمدابراهيم همت در جنگ تحميلي فرماندهي لشكر 27 محمد رسول الله (ص ) را بعهده داشت . او كه قبل از جنگ تحميلي , در كردستان همراه محمد بود , مي گفت : « چند روزي بود فكرش را مشغول كرده بود كه براي ترور ساواكي ها , اگر مي توانست كاري بكند , خيلي خوب بود.
اما اين سئوال چند مدتي در گوشه ذهن محمد جا كرده و با او كلنجار مي رفت : راستي ! همه ساواكي ها را مي شود كشت ايشان كه براي سئوالش جوابي يافته بود , حالا ديگر مشگلي نداشت . فقط مانده بود برنامه ريزي ترور و تهيه سلاح . براي همين يك راست به سراغ دوستش محسن رفيقدوست مي رود و از او يك كلت كمري دريافت مي كند. همان روز مي رود بر سر راه يك ساواكي كه قبلا شناسايي كرده بود.
محمد در كمين او مي نشيند و منتظر مي شود تا از راه برسد. طولي نمي كشد كه ساواكي ناگهان دوان دوان به طرف محمد كه قصد كشتنش را داشت , مي آيد. ابتدا به او ايست مي دهد و بعد چخماق اسلحه اش را مي چكاند. اما اسلحه گير مي كند و محمد را در يك وضعيت بحراني قرار مي دهد. از كار اسلحه و اين كه بي جا دل به آن بسته بود , عصباني و مايوس مي شود.
كار از كار گذشته بود. ساواكي كه ابتدا گيج و ويج بود , به خودش آمد , فورا به كلتي را كه به كمر داشت , دست برد و محمد را نشانه گرفت اما قبل از اين كه ماشه را بكشد , محمد با يك پرش برق آسا به طرف او , كلت را از دستش گرفت . ضربه هايي كه با اسلحه به سر او زد , با كشتنش به زندگي ننگيني را كه با ظلم و جور به مردم مظلوم , قوام داشت , پايان داد. »
همه چيز براي انفجار بمبي كه قرار بود در لويزان كار گذاشته شود , فراهم شد. يكي از بچه ها كه اواخر خدمت سربازي اش بود , اين كار را بعهده گرفت . محمد به دوستش محسن رفيقدوست كه در مبارزه با شاه با او همفكر بود , مي گويد : محسن ! ما هر كاري كه تاكنون انجام داديم , با « آقا » هماهنگ بوديم و اين دفعه هم بايد هماهنگ باشيم .
محسن با حاج مهدي عراقي رحمه الله عليه كه در پاريس نزد امام خميني (ره ) بود , تماس مي گيرد و با رمز و اشاره موضوع را در ميان مي گذارد و نظر امام را جويا مي شود. در اين كار چون افراد بي گناه كشته مي شوند , امام مجوز انجام چنين عملي را به آنها نمي دهند.
محمد خوشحال از اين كه قبل از اقدام , با امام مشورت شد , از ماموريتي كه ممكن بود , خون بي گناهي ريخته شود , صرف نظر مي كند.
« مردم در خيابان ها به راه افتاده بودند و بي هيچ ترس و واهمه , فرياد « مرگ بر شاه » سر مي دادند. يك روز سيل جمعيت بود كه به جلو پيش مي رفت , ناگهان تانك ها و سربازان ارتش از راه رسيد. در شلوغي و غوغاي جمعيت , يك لحظه محمد را گم كردم . نگاهي به اطراف انداختم , تا بالاخره او را در لابلاي جمعيت , از موهاي بور سرش و تكه گوني كه روي شانه اش بود , پيدا كردم . در آن شلوغي و گير و دار صدايم كرد :
محسن ! بيا بريم كنار , اون گوشه . بيا.
محمد! مي گي چكار كنيم نكنه باز مردم رو به گلوله ببندند
كار ديگه از كار گذشته ....
شلوغي و ازدحام , هر لحظه جمعيت را به سمتي مي برد. با محمد به گوشه اي رفتيم تا در صورت درگيري بتوانيم از سلاح هايي كه به همراه داشتيم استفاده كنيم . قرار بود كه اگر سربازان شليك كردند , ما آنها را با خودمان مشغول كنيم تا مردم جان سالم به در برند.
همه توجه ما به مردم بود. خودمان و سلاحي كه به همراه داشتيم , از ياد رفته بود. در همين حال اشارت زني كه در كنار خيابان ايستاده بود , توجه ام را به خودش جلب كرد. جلو كه رفتم , آهسته گفت :
اسلحه اون دوستت پيداست ! گوني رو نيگا كن !
لوله اسلحه محمد گوني را سوراخ كرده و بيرون آمده بود. برگشتم , بي آن كه جلب توجه كنم , با عجله آن را پوشاندم و نگاهم را برگرداندم تا از زن تشكر كنم , اما او در ميان سيل جمعيت گم شده بود. »
كار مردم نتيجه داد , خبر مسرت بخشي كه هميشه منتظرش بوديم , از راه رسيد. امام (ره ) مي خواست بعد از پانزده سال به كشور كه شاه بدون او احساس راحتي مي كرد , برگردد. مردم خوشحال و خندان , تبريك و تهنيت به همديگر مي گفتند.
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد
كه از انفاس خوشش بوي كسي مي آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده ام فالي و فريادرسي مي آيد
بار سنگين مسئووليت برنامه ريزي ورود امام بر دوش محمد بروجردي سنگيني مي كرد. دوستان خود را كه در ميدان مبارزه با شاه , همواره كنارش بودند , صدا كرد و يك بار ديگر پيماني را كه در روز اول مبارزه بسته بودند , يادآور شد. از آنها خواست در اين كار نيز وفاي به عهد كنند و او را تنها نگذارند.
انتظار بسر آمد. دوازده بهمن از راه رسيد و امام آمد. با آمدنش شبنم بهاري را كه آكنده از اشتياق بود , به گونه ها نشاند.
با آغاز اعتراضات مردمي در ايران عليه شاه , مردم كردستان نيز مانند ديگر مناطق كشور به صف مبارزان پيوستند. نخستين تظاهرات مردم كردستان عليه شاه در مهاباد , زماني اتفاق افتاد كه يكي از فعالان سياسي در زندان فوت مي كند . اين تظاهرات كه هيجده خرداد 1357 به وقوع پيوست , دستگيري عده اي از مردم را توسط ساواك در پي داشت .
مرداد 1357 به حمايت از زندانيان سياسي كه اعتصاب غذا نموده بودند , تظاهراتي در سنندج به راه افتاد كه در پي آن موج راهپيمايي و تحصن سراسر كردستان را فراگرفت .
در 22 بهمن 1357 كه نخستين روز انقلاب شكوهمند اسلامي رقم مي خورد , مردم اين خطه مراكز نظامي را تصرف مي كنند و شاهد پايان حكومتي مي شوند كه مردم عزيز اين منطقه و ديگر مناطق كشور را به خاك سياه نشاند.
محمد همواره به فكر تشكيل گروه سياسي بود تا مبارزات آنها عليه شاه انسجام بيشتري داشته باشد به همين خاطر گروهي كه عنوان « توحيدي صف » به خود گرفت , تشكيل داد.
كار از كار گذشته بود. ساواكي كه ابتدا گيج و ويج بود , به خودش آمد و فورا كلتي را كه به كمر داشت , دست برد و محمد را نشانه گرفت اما قبل از اين كه ماشه را بكشد , محمد با يك پرش برق آسا به طرف او كلت را از دستش گرفت .

بوسه سردار بر دستان سرباز خويش

در يكي از روزهاي بسيار سرد زمستان تهران كه زمين از بارش برف سنگين شب قبل كاملا سفيد پوش گرديده بود , « مهدي » راننده سردار كه سربازي است سر به زير محجوب و از اهالي متدين گلپايگان , بعد از اين كه سردار را به محل كار خود رساند , باتوجه به گل و لاي نشسته بر خودرو , بدون اطلاع سردار , در محوطه پادگان نيروي مقاومت بسيج اقدام به شستن و تميز كردن خودرو مي كند. شدت سرما و برودت آب به حدي بود كه دستان « مهدي » كبود و خشك گرديده بود. بعد از اتمام كار , با حالتي « كز » كرده وارد اطاق گرم سردار مي شود , احترام مي گذارد و سپس سوئيچ خودرو را تقديم او مي نمايد , سردار مهربان نگاهي به حالت دستان سرباز خويش مي اندازد و علت را جويا مي شود. در حالتي كه « مهدي » نمي خواهد پاسخ سوال را بدهد , با اصرار سردار ناچار دليل كبودي دستان خويش را به او مي گويد.
اينجا بود كه سردار تكان مي خورد , شدت تاثر وتالم در چهره او نمايان مي گردد , درون او قرار و آرام ندارد , نمي داند چرا احساس عذاب وجدان مي كند , با تمام قامت از پشت ميز خود بلند مي شود , به سمت سرباز خويش مي رود , همچون پدري مهربان او را در آغوش مي گيرد , و او را نوازش مي كند اما هنوز روح او تسكين نيافته است . بي اختيار دست مهدي را مي گيرد , بالا مي آورد و با همه وجود بر دستان يخ زده او بوسه مي زند و از او مي خواهد كه اگر ناخواسته در حق او ستمي روا داشته او را ببخشد. در اين هنگام بغض هر دو مي تركد اشك در چشمان آنها حلقه مي زند و بر گونه هايشان جاري ميشود. هر دو به يكديگر احساس ويژه اي مي كنند , سردار بدليل فداكاري سربازش و سرباز بجهت بزرگواري و عظمت روح سردارش .
آري , چه زيبا فرمود امير مومنان علي (ع ) به مالك , سردار نامدار وهميشه سرافراز خويش : « افسر بايد همچون تو غم لشكر خورد و بر سربازان خويش پدري مهربان و فرماندهي آگاه و بيدار باشد... هنگامي كه تو خود را فرماندهي مهربان و باوفا و مصمم و صميمي به لشكريان معرفي كني , بر اصل احترامي كه روح سرباز به فرمانده خود مي گذارد مطمئن باش , كه سپاهيان تو عموما از فضايل اخلاقت پيروي مي كنند و هر فرد از آنها آئينه اي مي شود كه صفات پسنديده تو را همه جا جلوه گر مي سازد.
ث ناصر سعد

دريغ از فراموشي لاله ها


اينها فراتر از لاله ها در دل جا دارند ,
چرا كه لاله فقط بر مشام هر انسان عاقلي آنهم بخاطر استشمامش جا ميگيرد.
اما اين چهره ها در دل تاريخ ماوا گزيده اند لذا هرگز زدوده نمي شوند. و تازه هر روز بر طراوتشان افزون ميگردد.
اما اين تصويرها ,
نه , نه اصلا قابل تصور نيست
هرگز نمي توانيم بخود بقبولانيم كه اين شهر مدينه ولايت است و اينان فدائيان رهبر.
آخر بما ياد داده اند كه شهدا بر قلبها حكومت ميكنند و بر دلها سكني گزيده اند و مگر ميشود براي يادشان ولو بايك صلوات اينگونه از اينها چنين ترسيمي به جامعه نشان داد. نه نه
هرگز در تخيلات ما اين تصور نمي گنجد.
ميخواهم بگويم اين دسيسه دشمنان است كه اينگونه نسبت به حفظ ارزشها و فضيلتهاي انقلاب و هشت سال دفاع مقدس بي تفاوت و بي خيالند.
] نااهلان و نامحرمان [ و بفرموده امام و مريدمان كه : آري , ما شهدا را كه به خاك نسپرده ايم هيچ , بلكه بيادشان از روح متبركشان استعانت ميجوييم تا ما هم انشاالله جز شهداي آينده باشيم انشاالله .
در جهت استمرار حركت شهدا و امام شهيدان هم بپاخيزيم و گرد و غبار دل را زدوده و فراموشي را كنار زده و به نسل كنوني بگوييم ما هر چه داريم از اين لاله ها داريم كه مبادا روي لاله پا گذاريم .
صادق ـ از پايگاه پاسدار شهيد حميد قرباني شهر قدس

مادران , منتظران جاودانه تاريخ !




آدمها هم مثل بركه ها ظاهرشان با باطنشان فرق مي كند , در آرامش نميتوان به كنه وجودشان پي برد اما در بحران و آشفتگي ماسكها به كنار ميرود و چهره هاي واقعي پديدار مي شود!
بعضي ها قد و قواره هاي بلند و كشيده اي دارند , صورتهايشان اي ... بدك نيست ! اهن و تلپشان بسيار زياد!! ادعاهايشان دنيا را پر مي كند! اما كمي از اسرار وجودشان را كه بشناسي مي بيني پشت اين هيكل درشت و پر اهن و تلپ چه تيرگي وجود دارد! چه لجني آن دل را گرفته , دل را كوچك كرده است ! اصلا از قلب فقط يك نقطه بجا مانده است كه آن هم فقط از نظر آناتومي و فيزيولوژيكي قابل بررسي است ! يك جسم گوشتي كه بايد بتپد تا اين آدم پرهيبت گنده اما تو خالي ! زنده باشد و زندگي كند , فخر بفروشد , عربده كشي كند! ادعا كند , منم بزند! در هر قشري اين آدمهاي پرتوپ و تشر , پر سر و صدا اما پوچ وجود دارند از كاسب و بقال و كارگر و آهنگر گرفته تا دكتر و مهندس و فيلسوف و. ..
از روشنفكر رئاليستي و ايده آليستي و پوپوليستي و ناتوراليستي و ماترياليستي گرفته تا روشنفكر ديني چپ و راست و ميانه و مردمگرا با گفتمانهاي مختلف !! اما دور از مردم عادي ! دور از عرف و فرهنگ كوچه و خيابان نه ! اين آقايان بسيار محترم با آن ژستهاي اشرافيشان زبان ما آدمهاي معمولي را نمي فهمند , ما هم آنها را درك نمي كنيم ! ما , در انبوه مشكلات روزمره خود غرقيم و آنها آنقدر در ادعاي روشنفكر بودن و پرچمدار بودن پيشرو بودن غرقند كه نمي توانيم به هم نزديك شويم !
به هرحال اينها همه شبيه همند از بي خيال دموكرات غيرمذهبي گرفته تا سوسيال دموكرات مذهبي ! همه ظاهر خوبي دارند به شرط آرام بودن و عدم آشفتگي . اوضاع كه آشفته شد و به هم ريخت دستشان را رو ميكنند.
در زمان صلح ادعاهايشان گوش فلك را كر مي كند , در شعارهاي ناسيوناليستيشان داد سخن از رشادت و ميهن پرستي و شرف و غيرت ميدهند آنچنانچه كه گويي اينها حتما در صف اول خواهند جنگيد يا ميكشد يا كشته مي شوند! آن شعارها و آن حرفها به آخر مي رسد! به نقطه اي امن مي خزند تا تمام شدن اين اوضاع ناآرام . در جنگها ابن الوقتها و عافيت طلبها حتي از دور هم دستي بر آتش ندارند!
بعضي ها هم مثل حوضي مي مانند كه ته شان پر از ماهيست و چه صفايي دارد اين حوض ! آشفته تر كه مي شود لذتبخش تر مي شود. اينها مولدند پربارند , غني اند , چيزي توليد مي كنند كارگرند , مادرند و از كارخانه وجودشان محبت و سرباز در قد و قواره هاي بسيار بزرگ توليد مي شود , نويسنده اند. كتاب مي نويسند و آثاري بديع از خود بجا مي گذارند , نقاشي مي كنند و با هر سبكي كه نقاشي كنند آثاري مردمي خلق مي كنند فرقي نمي كند امپريونيست باشد يا سورئال , پست مدرن باشد يا نقاشي قهوه خانه اي يا كوبيسم هر چه مي خواهد باشد , باشد مردميست , از دل برمي خيزد و لاجرم به دل مي نشيند...
به اين نقاشيهاي ديواري توجه كرده ايد چقدر تاثيرگذارند!
جايي در قلب پرترافيك و پرهمهمه اين شهر شلوغ , ديواري را سراغ دارم كه هرگاه چشمم به نقاشي زيباي آن ميافتد , ناخودآگاه از اين زندگي پرهياهو فاصله مي گيرم , براي لحظاتي روح مادي ام , مرا رها مي كند. مادري با چادري مشكي نسبتا مندرس , در كنار يك راه , يك راه باريك كه به نظر كوچه باغي مي آيد نشسته است , خستگي و انتظار در خطوط چهره اش كاملا پيداست اما مشتاقانه به آخر راه مي نگرد , به آخر جاده ... و در آخر جاده سربازي جوان با لبخندي بسيار زيبا و با يك تصوير اثيري بديع , تداعي كننده يك روح در كالبد زميني اش ! بر فراز جاده , نه به جاده قدم مي گذارد. اما مادر گويي اين سرباز بي حجم ! اين روح سيال را نمي بيند يا شايد هم مي بيند و باور نميكند , جاده انتظار ـ اشتياق پسرجوان به بازگشت دوباره نزد مادر خسته همه و همه ... نميدانم چطور بگويم اين نقاشي كه سمبل همه مفقودالجسد كشورمان است . چگونه روح مرا تسخير مي كند و آن مادر كه سمبل تمام مادرا نيست كه به دنبال گمشده اي مي گردند , اين منتظران جاودانه تاريخ ! چگونه قلبها را به درد مي آورد.
روحت آزاد بادمرد سبز سرزمين من
روحت آزاد بادفرزندم ....
همدم صبور رنجهاي مادرانه ام
همچون آزادي پرنده اي اسير در قفس روحت رها باد
دور شدي ... شتابان ... از من دور شدي
چون تكه ابري پاك و سپيد در فراسوي افق پنهان شدي از ديدگانم
و من لب تشنه ... خسته ...
به اميد نوشيدن جرعه اي زلال از بركه وجودت
نشسته ام به انتظار
من در عدم و تو جاودانه هميشه زندگي ...
من زنده ام و تو رسيده اي به راز جاودانگي
دور شدي ... شتابان ...
و من هر بهار با كوچ پرندگان مهاجر در كوچه باغي سبز
آمدنت را به انتظار نشسته ام
اينجا همه از آن منند اين دشت اين درخت
اين آبي زلال روداين مردمان خوب
اما. .. من در انتظار آمدنت مرد سبز سرزمين من
تا كوچ دوباره پرندگان نشسته ام به انتظار
اين نقاشي همان تالاب كوچك پرماهيست ! و اينها خوبند , ماندني اند , جاودانه اند , در جنگ و آشفتگي به كسي پشت نميكنند اگر به دل دشمن نزنند و تا مرز كشته شدن يا كشتن پيش نروند پا به پاي بقيه هستند. حضور سبزشان در پشت جبهه هاي جنگ راه مقدس دفاع را تداوم مي بخشد.
معلمند و روح سلحشور را در نوآموزان نوجوانشان تقويت مي كنند.
هنرمندند , لباس رزم مي دوزند با تار و پود وفالله
شاعرند , از نوادگان فردوسي , از بازماندگان صحنه خوانان اشعار حماسي .
مي سرايند در مدح آن خدا و اين خاك خوب و در رثاي سياوشان جوان بيگناه .
كارگرند و مهر توليد مي كنند و عشق عرضه مي كنند و نان مي رسانند...
پيشكسوتانند , قهرماناني بازمانده از عصر معرفت
از هر قشري كه باشند خوبند و حضورشان ضرورت پايان بحران است ...
آخرين دسته همانهايي هستندكه در دلهايشان مرواريدهايي را پنهان كرده اند اوج خلاقيت خداوندي !
اين قد و قامت كوچك و اين دل به اين بزرگي !
كارگر و كارمند معمولي يا يك دانش آموز يا دانشجويي جوان , شايد هم يك پزشك مستعد و خوش آتيه , انساني در بطن يك زندگي روزمره , از جنگ و گريز بدور اما در وقت بحران يك استحاله مقدس در زندگيشان رخ مي دهد و همه چيز ناگهان آشكار مي شود. آن حس والاي غيرت و شرافت در ماوراي اين جسم نمود پيدا مي كند.
ر ـ حاجي بيگي