به خواندنش مي ارزد...
مهاجرت پديده اي مدرن و اجتناب ناپذير است كه اكثر
كشورها با آن مواجه هستند. هم اكنون طبق آمار رسمي منشتر
شده تعداد مهاجران در جهان , حدود 120 ميليون نفر تخمين
زده مي شود و اين درحالي است كه در آمار غيررسمي , اين عدد
به 250 ميليون نفر هم مي رسد از اين ميزان , ايران حدود 2,1
درصد را به خود اختصاص داده است . در اين ميان يونان كه
كشوري مهاجر فرست و مهاجرپذير به شمار مي رود ,
درحاليكه حدود 10 ميليون نفر از شهروندان خود را به عنوان
مهاجر به كشورهاي مختلف فرستاده است , خود نيز پذيراي
حدود يك ميليون مهاجر مي باشد كه البته كمترين تعداد
مهاجرين به اين كشور را ايراني ها تشكيل مي دهند. اكثر
مهاجران ايراني , جواناني هستند كه پس از ناكامي در
زمينه هاي شغلي در ايران , به صورت قانوني وارد كشور تركيه
شده و از آنجا به صورت قاچاق و از طرق غيرقانوني به يونان
سفر كرده اند و در اين كشور به كارهاي پست و سياه مشغول
مي باشند.
اين افراد به شدت در معرض خطر اعتياد , قاچاق مواد
مخدر و از همه بدتر گرايش به آيين مسيحيت قرار دارند.
اشاره :
متني را كه در زير مي خوانيد سرگذشت يك جوان ايراني
پناهنده به يونان است . اين متن عينا از نوار مصاحبه با اين
جوان پياده شده و در نشريه تحفه (ماهنامه فرهنگي ـ
اجتماعي ) وابسته به رايزني فرهنگي سفارت جمهوري اسلامي
ايران در آتن به چاپ رسيده است . با تحفه مي توانيد از طريق
تلفن , فاكس و اينترنت تماس بگيريد :
تلفن : 6840244 ـ 6818154 (0030210 )
فاكس : 6814195 (0030210 )
YOONAN @ ICRO.ORG
22 KAPODISTRIOU STR , GR - 32151 MAROUSI -
سرگذشتي كه مي خواهم برايتان تعريف كنم به
درد ايراني هايي مي خورد كه فكر مي كنند خاك ATHENS
خودمان ارزشي ندارد و براي پول درآوردن به خاك غريبه پناه
مي برند. الان كه صحبت مي كنم اصلا برايم مهم نيست كه اگر
كسي اين نوار را گوش دهد به من بخندد يا مرا مسخره كند. آن
چيزي كه در دلم هست . برايتان مي گويم . كساني كه اين نوار را
گوش مي دهند , شايد متوجه صداي بغض آلود من بشوند , زيرا
مي خواهم از واقعه اي صحبت كنم كه هر گاه به ياد آن مي افتم ,
گريه ام مي گيرد. اما اين حقيقتي است كه بايد برايتان بازگو كنم .
اي ايراني هاي عزيز , به حرفهاي من گوش دهيد. شايد
تجربه اي براي آينده شما باشد.
من 28 سال سن دارم . يك بچه كوچك 4 ساله دارم كه
مادر بالاي سرش نيست . در ايران كه بودم , فكر مي كردم اگر به
يونان بيايم مي توانم آينده بچه ام را تامين كنم . خيلي از ايرانيان
به بهانه اينكه ايران آزادي ندارد , به اينجا مي آيند و يا اينكه به
قول خودشان از ايران فرار مي كنند تا « كسي بهشون گير نده و
كاري نداشته باشد » . ولي به جان همان بچه ام كه بخاطرش اين
همه هزينه كردم و به اين خاك غربت آمدم . در مورد من اين
تصور صحيح نيست . از شما خواهش مي كنم به حرفهايم گوش
كنيد. اينجا آن چيزي نيست كه شما فكر مي كنيد. اينجا جز
بدبختي و تباهي چيزي ندارد. من كسي نيستم كه بخواهم براي
شما تعيين تكليف كنم , ولي الان تجربه اي كه كسب كرده ام
شايد از تجربه يك پيرمرد 70 ساله بيشتر باشد . شايد توي
دلتان مرا مسخره كنيد و به من بخنديد , ولي به خدايي كه من
هيچوقت فراموشش نكردم ...(گريه مي كند)
وضع مالي من در ايران بسيار خراب شد , ورشكسته شدم
و زنم از من طلاق گرفت . يك بچه كوچك روي دستم ماند و
يك پدر و مادر پير. در آن موقعيت تنها چيزي كه به فكرم رسيد
اين بود كه براي فرار از اين وضعيت به خارج بروم . آن چيزي
را كه داشتم و نداشتم هزينه كردم براي آمدن به اينجا به هواي
تامين زندگي بچه ام . خيلي از جوانها پول خرج مي كنند و به
اينجا مي آيند كه از تفريحاتي كه فكر مي كنند در ايران نيست و
اينجا هست , عقب نمانند. ولي شما را به خدا اين كار را نكنيد.
هيچ جاي دنيا ايران نيست . آن آزادي كه در ايران است هيچ
جاي دنيا نيست . قربان همان خاك ايران كه در آن متولد شدم ,
بروم . من وقتي از ايران راه افتادم و آمدم فقط به فكر كار كردن
بودم و نه چيز ديگر. حالا اگر كسي به هواي كار كردن نيايد واي
به حالش , خدا به فريادش برسد. من كه به هواي كار كردن در
غربت به اينجا آمدم اين وضعيتم بود , واي به حال آنهايي كه
خدا را فراموش كرده وبراي تفريح مي آيند.
من از ايران راه افتادم و ابتدا به تركيه آمدم . مدتي در تركيه
بودم , چيزهايي كه ديدم و شنيدم باور كردني نيست . ايرانيان به
چه خفت و خواري افتاده بودند. چرا بايد اينطور باشد هر
كس را در آنجا مي ديدم قاچاقچي بود. كساني را ديدم كه همه
پولشان را خورده بودند و به قاچاق فروشي و قاچاق بري تن
داده بودند. به هرحال من و همراهانم همه اين چيزها را ديديم ,
پشت سر گذاشتيم و بسوي آتن راه افتاديم . يادم نمي رود روزي
كه خواستيم راه بيافتيم , قايق خراب شد. همين باعث شد كه
پشيمان شوم . خواستم برگردم , اما باز بخودم گفتم بروم و آينده
بچه ام را درست كنم . روز دوم قايق درست شد و راه افتاديم .
هنگامي كه به نزديكي هاي جزيره رسيديم يونانيها ما راگرفتند
و درون قايق خودشان بردند. فحش شنيديم , كتك خورديم , ما
را مسخره كردند و مثل حيوان با ما رفتار كردند. نيم ساعت
توي سرما ما را نگه داشتند و بعد مثل مرغ توي قايق خودمان
پرت كردند. موتور قايقمان را نيز شكستند و بدون هيچ آب و
غذايي ما را وسط آب رها كردند. من آنجا پيش خودم فكر
مي كردم آيا اينها انسانند آيا فكر نمي كنند ما اينجا مي ميريم
من مرگ را جلوي چشمهايم مي ديدم . به خدا گفتم : « خدايا
كمكم كن . » راهي نداشتيم , نه مي توانستيم به تركيه برگرديم و
نه مي توانستيم جلوتر برويم . از سرما داشتيم مي مرديم . به هر
حال , چون راه بازگشت نداشتيم , با دست و پا و با استفاده از
پارويي شكسته به سمت جزيره حركت كرديم .
ساعت دو نيمه شب ما را رها كرده بودند . ساعت 11 صبح
بود كه دوباره به نزديكي جزيره رسيديم . اين بار نيز ما را
گرفتند. اما ديگر به درون كشتي نبردند بلكه قايق ما را با طناب
به كشتي خودشان بستند و دوباره به وسط آب بردند و در آن
جا رها كردند. ديگر اميدي نداشتم , فكر مي كردم همان جا در
وسط آب مي ميرم . بيست روز بود كه چيز حسابي نخورده
بوديم . همانجا نشسته بودم وفكر مي كردم چرا اين بلاها به سر
ما آمد , و فكر كردم شايد هر كس چوب كارهايي را كه كرده
مي خورد. چرا فقط وقتي آدم به مشكل بر مي خورد , ياد خدا
مي كند چرا انسان از اول نبايد به ياد خدا باشد و چرا از اول
نبايد آدم درستي باشد كه كار به اينجاها نكشد همه انسانها
همينطورند , خارجي ها هم وقتي به مشكل برمي خورند ,
يادشان مي افتد كه يكي بايد كمكشان كند. خدايا خودت
مي داني كه من اين حرفها را از ته دلم مي گويم . اين
بروبچه هايي كه براي كار كردن از كشور بيرون مي آيند و به قول
خودشان از ايران فرار مي كنند , بايد بدانند كه اشتباه مي كنند.
ما دوباره شروع كرديم به پارو زدن , بعضي ها از قايق
مي پريدند توي آب كه شناكنان قايق را هل دهند , وقتي براي بار
سوم به نزديك ساحل رسيديم , دوباره ما را گرفتند و به وسط
آب بردند. اين دفعه حدود يك ساعت ما را وسط آب
چرخاندند و وقتي طناب را باز كردند , چند بار دور ما
چرخيدند. همه , اميدشان را از دست داده بودند , بچه ها با گريه
يكديگر را بغل مي كردند. مثل موقعي كه آدم مي خواهد حلاليت
بطلبد و به جبهه برود. ديگر نمي دانستيم بايد چه كاركنيم ,
دوباره شروع كرديم به پارو زدن به سمت جزيره و گفتيم ديگه
هر چي مي خواهد بشود , بگذار بشود.
كار ديگري هم نمي توانستيم بكنيم . آنقدر گرسنه و تشنه
بوديم كه به ماندن در كمپ هم راضي شده بوديم . اما آنها
نمي خواستند حتي ما را به كمپ بفرستند , دعا مي كرديم ,
ايندفعه خدا كمكمان كند كه كرد و اين بار بدون اينكه آنها ما را
ببينند به ساحل رسيديم . در حاليكه از خوشحالي نمي دانستيم
چكار كنيم . قايق را لب ساحل گذاشتيم و به رابط قاچاقچيان
مراجعه كرديم , او به ما گفت , برويد درون جنگل و پنهان شويد
تا من برايتان بليط تهيه كنم . ما به جنگل رفتيم بعد از دوساعت
آمد و گفت فقط براي فردا بليط هست اما ما نمي توانستيم از
جنگل بيرون برويم چون آنجا پر از مامور بود. يكي از بچه ها
رفت با هزار زحمت غذا تهيه كرد , پس از خوردن غذا , شب در
سرماي جنگل يكديگر را بغل كرديم تا از سرما نميريم . ساعت
سه نيمه شب با صداي گريه يكي از بچه ها از خواب پريديم ,
چيزي بهش نگفتيم , نمي دانستيم چرا گريه مي كند , اما
مي دانستيم كه فهميده چه بلايي دارد سرمان مي آيد. خلاصه
صبح رفتيم سوار كشتي شديم و الحمدلله بدون مشكل به آتن
رسيديم . فكر مي كرديم دوران خوشبختي ما آغاز شده و دنيا
مال ما شده است و از اين به بعد در آتن پول پارو مي كنيم . آن
شب يك ايراني ما را به خانه اش برد. فردا هم هر كس پي كار
خودش رفت . من سه ماه در اين شهر سرگردان بودم و نتوانستم
كاري پيدا كنم . خيلي ها از همان بدو ورود پشيمان شده بودند.
برخي مي گفتند اوضاع كار اينجا خراب است . ايراني هايي
هم كه از قبل اينجا بودند مي گفتند اينجا كار پيدا نمي شود و
اوضاع افتضاح است . به آنها مي گفتيم : پس چرا خودتان
آمديد پاسخ مي دادند , آمديم كه برويم جلو (منظور
كشورهاي اروپاي غربي است ) خلاصه من دست فروشي
مي كردم و در بازار دست فروش ها چه چيزها كه نديدم و
نشنيدم . پليس دنبال مان مي كرد , فحش و ناسزا مي گفت و
كتكمان مي زد. اين آن پولي بود كه مي خواستيم در اروپا در
بياوريم . كساني كه اين سخنان مرا مي شنوند و يا مي خوانند ,
بدانند يك وقت فكر آمدن به اينجا به سرشان نزند. ترا به خدا
قسمتان مي دهم اينجا نيايد , اينجا بدبختي و مصيبت به همراه
دارد. درست است كه در ايران كار كردن سخت است , اما خدا
شاهد است پولي كه در ايران بدست مي آيد , هر ريالش به
اندازه صد برابر ارزش دارد , چون احترامتان حفظ مي شود و با
تحقير به شما نگاه نمي كنند. مورد تمسخر قرار نمي گيريد و در
خاك خودتان هستيد. خانواده , پدر و مادرتان در كنارتان
هستند. از شما خواهش مي كنم ابتدا خوب به اين مسائل فكر
كنيد , بعد تصميم بگيريد.
الان من در زندگي شكست خورده ام , به خاطر فقر مالي ,
همسرم از من جدا شد و يك بچه بي مادر روي دستم گذاشت ,
پدر و مادرم نيز حال خوشي ندارند , بچه ام را نيز يك غريبه
نگهداري مي كند. به خاطر همين بچه به يونان آمدم , اما الان كه
دارم به ايران برمي گردم , يك سقف بالاي سرم ندارم كه شب ها
بخوابم و بايد در پارك يا گوشه خيابان سحر كنم . ولي با اين
حال ترجيح مي دهم برگردم . اكنون در چنين وضعيتي ايران
براي من بهشت است . اصلا فكر نمي كنم اگر برگردم , مسخره ام
مي كنند و مي گويند : رفتي اروپا و دست خالي برگشتي فكر
مي كنم اگر به ايران بروم و پاك زندگي كنم , به همه مشكلات
مي ارزد. اينجا اگر آدم خودش هم دلش بخواهد نمي تواند پاك
باشد , اينجا جوانها آلوده مي شوند يعني , ديگران آنها را آلوده
مي كنند. نمي دانم شما چقدر تجربه داريد و چه چيزي در دل
شما مي گذرد ملي من اين مطلب را از ته دل مي گويم , كه اگر به
اينجا بياييد بزرگترين اشتباه زندگي تان را مرتكب شده ايد. از
شما خواهش مي كنم قبل از دست زدن به چنين اقدامي ابتدا از
چند نفر كه تجربه آمدن به اينجا را دارند پرس و جو كنيد.
حتما امثال من در ايران بسيارند. هشت سال پيش تلويزيون در
برنامه اي نشان مي داد كه دو جوان ايراني در انگليس شغلشان
سوزاندن مرده بود و از اين راه نان در مي آوردند. اين همان
انگلستاني است كه همه ايرانيان آرزوي رفتن به آنجا را دارند.
آخر چرا بايد مردم اينگونه فكر كنند من فكر نمي كنم كسي
روزگارش سياه تر از من باشد , منم الان زير خط صفر هستم ,
اما هميشه فكر مي كنم اگر نمي آمدم چقدر در زندگي جلوتر
بودم و شما الان از من جلوتر هستيد , به دليل اينكه اين
وضعيت اسف بار را تجربه نكرده ايد و اين بلاها سرتان نيامده
است .
اكنون پدر و مادر من در آسايشگاه سالمندان هستند و
فرزندم نزد يك غريبه و با اينكه حتي هزار تومان از خودم
ندارم , اما دوست دارم به ايران بازگردم و از اين بابت
خوشحالم و رفتن به ايران و ديدار پدر و مادرم , بزرگترين
آرزوي من است . شما هر طور مي خواهيد فكر كنيد , اصلا
بگوييد , دروغ مي گويد , اما مطمئن باشيد آنچه در اينجا به سرم
آمد زندگي را
به هر آدمي تحمل ناپذير مي كند. اينجا بچه ها در يك خانه و با
هم زندگي مي كنند , سر يك يورو , به يكديگر فحش و ناسزا
مي گويند و با يكديگر دعوا مي كنند به يكديگر دروغ مي گويند.
اينجا آدم ها , پدر و مادر و اصليت خود را گم مي كنند. چيزهايي
كه ديده ام هرگز فراموش نمي كنم . هرگز در طول عمرم اينقدر
خواب مادرم را نديده بودم كه در اينجا ديدم . هر شب با آن
فضاي دلتنگي و تحقير , خوابش را مي ديدم . كاش موقعي كه
حرفهاي مرا گوش مي دهيد , آنجا بودم تا شما مرا مي ديديد و با
چشمان خودتان ملاحظه مي كرديد كه من هم مثل شما هستم
وفرقي با شما ندارم . فقط عيب جوانهاي ما اين است كه از خدا
دور شده اند و تنها زماني كه كارشان گير مي كند , جانماز
برمي دارند و در گوشه اي به دعا و نماز مي پردازند.
هميشه فكر مي كردم انسانيت مرده است , اما اينطور
نيست , در اين سه ماه چيزي پس انداز نكردم , خرج خودم را به
زور در مي آوردم , الان هم كلي بدهكار هستم , چرا كه در غربت ,
فقط پول را مي شناسند , انسانيت وجود ندارد. يك روز در بازار
مشغول جوراب فروختن بودم , دو خانم با حجاب را ديدم كه
به سوي من آمدند , نمي دانيد چه احساسي داشتم , چرا كه در
بين آنهمه خارجي و يوناني , ديدن دو خانم با چادر ,
صحنه هاي زيبايي را براي من مجسم مي كرد. صحنه ايران را و
ايرانياني كه در خارج از كشور ايمان خود را از دست نداده اند ,
خدايا به اين جوانها كمك كن و آنها را به راه خود بياورد. آن
لحظه از شادي پرواز مي كردم و از خوشحالي , نمي دانستم چه
كار كنم . انگار تمام دنيا را به من داده بودند , از آن موقع فكر
ايران رفتن به سرم زد و هنوز هم از ذهنم بيرون نرفته و دارم
ديوانه مي شوم . رفتم پيش آنها وگفتم ببخشيد شما ايراني
هستيد گفتند : بله . بين بچه هاي ايراني قبله نما و برگه اوقات
شرعي پخش مي كردند , چرا كه نزديك ماه رمضان بود.
مهر نماز كه از تربت پاك امام حسين بود نيز بهمراه داشتند
كه من يكي از آنها را گرفتم و هنوز هم در جيبم است و انگار كه
دنيا را دارم , نمي دانم چطور اينگونه قسمت شد تا من اين
خواهرها را ببينم . به آنها گفتم سئوالاتي دارم , دنبال كسي
مي گردم كه كمي مرا راهنمايي كند , آنها آدرس رايزني فرهنگي
ايران را به من دادند و گفتند ماه رمضان نيز در آنجا برنامه
افطاري برقرار است و ايراني ها دور هم جمع مي شوند , تا
مراسم احيا , نوحه خواني و سينه زني داشته باشند. حقيقتش
نيتم اين بود بروم و آنجا كار كنم , ولي نمي دانم چطور برايتان
بگويم , اگر الان به من بگويند در غربت بمان واينجا كار كن و
طلا بگير , در اينجا نمي مانم , هيچ جا ايران نمي شود. كارت و
آدرس رايزني را گرفتم و ناگفته نماند كه از آن دو خواهر
پرسيدم آيا در آنجا كاري پيدا مي شود كه من مشغول شوم تا
پول بليطم را در آورم وبه ايران برگردم به من گفتند , خودت
تماس بگير. ديگر نتوانستم طاقت بياورم , تماس گرفتم و با
شخصي كه نامش را به من گفته بودند , صحبت كردم , او به من
گفت چند وقت است اينجايي گفتم تقريبا سه ماه . او گفت
پس در اين سه ماه وضعيت كاري را خودت فهميده و ديده اي
گفتم آري , گفت بيا اينجا با هم صحبت كنيم . آدرس را به اين و
آن نشان دادم و پرسان پرسان به آنجا رفتم , چيزهايي از آنها
ديدم كه فراموش كردني نبود , به خصوص برادري پيدا كردم كه
تا آخر عمر او را از ياد نمي برم , اسمش را به زبان نمي آورم , اما
هر جاي بهشت كه باشم ـ منظورم ايران است ـ او در خاطر
من خواهد بود. اي جوانها , اي كاش مي فهميديد كه من چه
مي گويم , هر جاي آن خاك كه باشم هيچوقت اين برادر را
فراموش نمي كنم , او درسي به من داد كه تا آخر عمر از يادم
نمي رود , اي جوانها! نمي خواهم بگويم من پسر پيغمبر هستم ,
من زياد گناه كرده ام , من هم اشتباهات زيادي مرتكب شده ام .
ولي پشيمان هستم , پشيمانم از اينكه چرا بيشتر به فكر خدا
نبودم , من در آتن خيلي از افراد را ديدم و خيلي چيزها به من
گفتند , جواني را ديدم كه روزهاي اول نمازش ترك نمي شد ,
ولي بعدها ـ استغفرالله ـ كفر خدا را مي گفت . از خدا به قدري
غافل شده بود كه من به او مي گفتم : هر كاري مي كني , بكن هر
چه مي گويي بگو , اما كفر نگو. واو به من فحش
مي داد.
نمي دانم شما در مورد من چگونه فكر مي كنيد , من از
بچگي كار كردم و زحمت كشيدم وبه دنبال تنبلي نبودم , قسمتم
اين بود كه ورشكسته شوم , باز هم مي خواهم برگردم به ايران و
از صفر شروع كنم . تنها چيزي كه به من اميد مي دهد توكل به
خداست و گرنه زندگي برايم هيچ معنايي ندارد واگر به خدا
توكل نداشتم تا الان از غم و غصه مرده بودم . دوست دارم اين
نوار در كل ايران پخش شود , دوست دارم روزي برسد كه بروم
صدا وسيما وبراي مردم ايران صحبت كنم . اگر چهره ام را هم
نشان دهند , هيچ مشكلي ندارم , از خدا مي خواهم در آن خاك
عزيز , بتوانم آينده بچه ام را بسازم وكمك حال پدر و مادرم
باشم .
خدايا تا الان هر چه گناه كرده ام , پشيمان شده ام , خدايا از
خواب غفلت بيدار شده ام , خدايا من هميشه يادت بوده ام
وهيچ وقت جرات نكرده ام آخرت را انكار كنم . خدايا به من
قوت بده تا كار كنم و مراقب پدر و مادر و بچه ام باشم , خدايا
الان روحيه ام خيلي خراب است , دارم بر مي گردم به مملكت
خودم , ولي نمي دانم چكار كنم . اي جوانهاي ايراني ! با خداي
خودتان صحبت كنيد , آيا فكر مي كنيد از خدا خوب تر و
مهربان تر هم وجود دارد الان كه دارم به ايران بر مي گردم ,
هزينه بليط را آن برادر خير كه از او صحبت كردم , پرداخت
كرده و گرنه يك سال ديگر هم نمي توانستم پول بليط را جور
كنم . پس خدا را دوست داشته باشيد از او بترسيد وبا او
باشيد , لحظه اي به فكر دنيا نباشيد , چشم بگذاريد روي هم ,
مي بينيد سني از شما گذشته و پير شده ايد , خوشي اين دنيا به
درد نمي خورد , من نفهميدم چگونه 28 سالم شد , الان هم
هنوز فكر مي كنم 17 ساله ام , خيلي زود گذشت , پس با خدا
باشيد. من برادري داشتم كه شهيد شد , او را خيلي دوست
داشتم , هيچگاه نماز و روزه اش فراموش نمي شد. او در يك
متني نوشته بود : به نماز نگوييد كار دارم , به كار بگوييد , وقت
نماز است . برادرم مي گفت : خدايا مرا پيش خود ببر اينجا جاي
من نيست .
من از شما بعنوان يك برادر كوچك تر مي خواهم به
سرگذشت من توجه كنيد , شايد براي شما درس عبرتي باشد ,
به اين دنيا فكر نكنيد , فكر آن دنيا باشيد. چرا كه :
در جواني پاك بودن شيوه پيغمبري است
ورنه هر گبري به پيري مي شود پرهيزكار
برخي جوانها تا وقتي جوان هستند فكر آن دنيا را نمي كنند
و فقط وقتي پير شدند , خدا خدا مي كنند. من يك پير مردي را
ديدم كه مي گفت : كاشكي به دوران بچگي بر گردم تا از آن
موقع , به ياد او باشم . الان كه پير شده ام و نمي توانم كاري
بكنم .
اي جوانها! به اينجا نياييد. اينجا خوار و ذليل مي شويد ,
اگر در ايران يك لقمه نان در بياوريد , حلال است , ولي در
اينجا مجبور مي شويد ـ و بهتان فشار مي آورند ـ كه دزدي
كنيد , مال مردم خوري كنيد , كار خلاف كنيد. اما در ايران اگر
گرسنه هم بمانيد , برويد به در خانه اي و بگوييد گرسنه ام , به
شما غذا مي دهند و كمكتان مي كنند. ولي اينجا از اين خبرها
نيست .
از باني اين كار تشكر مي كنم كه زمينه را براي من فراهم كرد
تااين صحبت ها را با جوانان ايراني داشته باشم , اميدوارم هر
چه خاك برادرم است عمر آن برادر مستقر در رايزني باشد كه
به من راهنمايي و كمك كرد , او واقعا در حق من برادري كرد.
من او را مثل برادر خودم مي بينم , انگار برادرم از آن دنيا
برگشته است , اين سخنان را در نوار مي گويم , چون روي اين را
ندارم كه به خودش بگويم . واقعا دوستش دارم و احساس
خاصي نسبت به او دارم , او انسان پاكي است , نماز خوان ,
صادق و خير خواه است وبه مردم كمك مي كند. نديدم با كسي
تند صحبت كند و مثل برادرم , اول نماز مي خواند وبعد افطار
مي كند.
خدايا شكرت , خدايا دوستت دارم , خدايا كمكم كن .
اكثر ايرانيان در تركيه و يونان به خفت ,
خواري , قاچاق فروشي و قاچاق بري افتاده اند
وضع مالي من در ايران خراب شد , ورشكسته
شدم , زنم از من طلاق گرفت , يك بچه كوچك
روي دستم ماند و يك پدر و مادر پير و ناچار
قاچاقي رفتم يونان
به خاطر فقر مالي , همسرم از من جدا شد و
يك بچه بي مادر روي دستم گذاشت
سه ماه در آتن سرگردان بودم و نتوانستم
كاري پيدا كنم
زيرنويس عكس :
تصوير خانه اي روستاي در حومه آتن

|