
يادمان سردار شهيد « حسن سرباز » فرمانده اطلاعات و
عمليات لشكر زرهي 8 نجف اشرف
جبهه دانشگاه خودسازي بود كه در آن جوانها و پيران
بسياري به درجات بالايي از ايمان دست يافتند. جبهه سرزمين
شهيدان كه « خوبان » بسياري در آن به شهيدان كربلا » پيوستند.
جبهه را بايد قطعه اي از بهشت در اين دنياي فاني ناميد.
آنجا هر چه بود براي « خدا » بود. و تنها براي رضاي او بود. اين
سرزمين « پرو بال سوخته » مردان رشيدي را در خويش پروراند
كه اكنون چراغ راه ما شده اند از اين مشعلهاي هدايت « حسن
سرباز » است كه به تحقيق سربازي عاشق و دلسوخته اي عارف
بود. نام « سرباز » براي بچه هاي « لشكر نجف اشرف » تجلي
عرفان است .
زمزمه هاي نيمه شب , سجده هاي طولاني و مناجات
عاشقانه « سرباز » چيزي نيست كه به زودي فراموش شود. او
انساني به تمام معني كامل بود. فرمانده اي شجاع كه صحنه هاي
بسياري را در عملياتهاي مختلف آزموده بود. و زاهدي شب
زنده دار كه در عشق خدا مي سوخت . آنجا كه مي گويد : « مولاي
من تنهايي را دوست دارم تو خود تنهايم كن . ولي نه آن تنهايي
كه بي تو باشم آن تنهايي كه در جمع هم اگر هستم با تو تنها
باشم » . (1 )
او كثيرالذكر و دائم الوضو بود جبهه كه بود همه دوست
مي داشتند با او باشند چرا كه او اخلاق ويژه اي داشت كه همه
را شيفته خود مي كرد.
سردار شهيد « حسن سرباز » حضور در جبهه را از غرب
شروع كرد و به جنوب ختم كرد او در « بيت المقدس » جانشين
گردان زرهي لشكر 25 كربلا بود . در رمضان گردان زرهي را در
لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع ) فرماندهي كرد كه در همين
عمليات بشدت مجروح گرديد.
در محرم معاونت گردان زرهي را در لشكر 8 نجف اشرف
« عهده دار شد و در والفجر مقدماتي فرماندهي يگان زرهي
لشكر 8 را به عهده گرفت كه رشادتهايش در اين عمليات و در
نبردهاي تن به تن هرگز از ياد نخواهد رفت .
سردار شهيد « حسن سرباز » هر چه كه از جنگ مي گذشت
شايستگي ها و استعدادهاي نهفته خويش را بيشتر بروز ميداد و
بدليل همين شايستگي بود كه ابتدا به عنوان جانشين اطلاعات
و عمليات لشكر 8 نجف اشرف مدتي را به شناسايي و فعاليت
مستمر پرداخت . تا اينكه در عمليات « خيبر » به فرماندهي
اطلاعات و عمليات لشكر منصوب گرديد. او در اين عمليات به
گفته دوستانش تحولي عجيب يافته بود. حتي هنگام اتمام
مرخصي و بازگشت به جبهه به مادرش « بشارت شهادت » را
ميدهد. او نيم ساعت قبل از شهادت با شانه كردن محاسنش
گفته بود : « وقت آن رسيده است كه به خونم آغشته گردند » و
اين چنين نيز شد. او در , اوج درگيريهاي رزمندگان اسلام براي
بهتر شناسايي نمودن و هدايت نيروها به خط مقدم مي رود و
آنجا است كه « سرباز » مزد سربازي اش را مي گيرد و به سربازان
شهيد امام حسين (ع ) مي پيوندد. برادر آزاده حسين عموشاهي
كه فرماندهي گردان « دو طفلان مسلم » , لشكر 8 را در عمليات
خيبر به عهده داشت . آخرين لحظه هاي « سرباز » را اينگونه
بيان مي كند : « حجم آتش دشمن تقريبا كاهش يافته بود و اين
فرصتي بو دكه , مجروحين عمليات را سركشي و رسيدگي نمايم
در حين سركشي به مجروحين , مواجه با برادرمان « حسن
سرباز كه مسئول اطلاعات لشكر بود شدم كه به طرف ما مي آمد
پس از احوالپرسي , شروع بررسي نقل و انتقالات دشمن در
منطقه و مبادله اطلاعات در اين زمينه نموديم . پس از اين
« حسن رو كرد به من گفت : « عجب كربلايي است , اين كربلا
حسين (ع ) را ميخواهد
سپس گفت : « برادر حسين ميخواهم به سنگري بروم كه ديد
خوبي بر همه مواضع دشمن داشته باشد » .
به او گفتم : « سنگري كه بالاي سر من است ديد خوبي بر
مواضع دشمن دارد ولي دشمن از جناح راست مي تواند سنگر
را مورد هدف قرار دهد لذا بهتر است به جاي اين سنگر از
سنگري كه در چند متري ما قرار دارد ديده باني كني » كه او
گفت : « مگر تو اعتقاد نداري كه مرگ دست خداست . »
اين را گفت و سينه خيز خود را به داخل سنگري كه بالاي
سرما بود رسانده و شروع به ديده باني نمود و بعد از چند دقيقه
سر خود را به منظور استراحت پائين آورد وقتي براي دومين
بار خواست سر خود را بالا ببرد تا دشمن را ديده باني كند يك
لحظه ديدم دوربين از دستش افتاد و سرش نيز به زمين خورد.
دو تا از بچه ها را فرستادم و او را آوردند ديدم تير به سرش
خورده و در حال و هواي عرفاني سير مي كند و مشغول خواندن
مناجاتي از خواجه عبدالله انصاري است . او آنچنان عارفانه
شعر مي خواند كه تمامي بچه ها به اطراف او جمع و شروع
كردند به هاي هاي گريه كردن . نزد بچه ها رفتم و گفتم مگر
نمي دانيد گريه در خط مقدم باعث تضعيف روحيه بچه ها
مي شود كه يكي از برادران گفت : « ما براي شهادت « حسن »
گريه نمي كنيم بلكه اشعار عارفانه و مناجات خالصانه او با
خداي خودش ما را منقلب نموده است . »
آن شب حراست و نگهباني از جزاير را در حالي به صبح
رسانديم كه شاهد نجواي شهيدي كه عارفانه و مخلصانه با
خداي خود راز و نياز مي كرد بوديم » . و بدين سان عارفي
سبكبال همانطور كه خود از خدا خواسته بود , خدايا ما
ميخواهيم جز خوبان قرار گيريم كي لطف تو شامل حالمان
مي شود » لطف خدا شامل حالش شد و به خوبان پيوست .
يادش گرامي باد.
تهيه و تنظيم , موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس
نجف اشرف
پاورقي
1 و 2 ـ دست نوشتهاي شهيد
آن شب حراست و نگهباني از جزاير را در حالي به صبح
رسانديم كه شاهد نجواي شهيدي كه عارفانه و مخلصانه با
خداي خود نجوا و راز و نياز مي كرد بوديم
براي دومين بارخواست سر خود را بالا ببرد تا مواضع
دشمن را ديده باني كند كه يك لحظه ديدم , دوربين از
دستش افتاد و سرش نيز به زمين خورد
حسن سرباز حضور در جبهه را از غرب شروع كرد و به
جنوب ختم كرد. او در « بيت المقدس » جانشين گردان زرهي
لشكر 25 كربلا بود . در رمضان گردان زرهي را در لشكر 17
علي بن ابيطالب (ع ) فرماندهي كرد كه در همين عمليات به
بشدت مجروح گرديد

|
صدام ديوانه
|

سخنراني شهيد مظلوم آيت الله بهشتي در مورد جنگ تحميلي
هزينه هاي جنگ
جنگ است , آن هم جنگ هاي حالا. يك دانه از اين توپهاي
كاتيوشا(چلچله ها) كه 40 تا از اين موشكها را يكجا مي تواند
شليك كند , يعني با يك دگمه كه فشار مي دهي . شليك كردنش هم
شايد يك دقيقه طول بكشند تا اين 40 تا شليك بشود . يك دانه از
اينها را كه به سوي دشمن به حكم اجبار , ما كه به كسي حمله
نكرده ايم دشمن به ما حمله كرده است , دشمن حمله كرده با همين
سلاحها , او خمسه خمسه دارد , پنج پنج تائي دارد , حالا ما هم
40 تا 40 تائي داريم . البته 5 تائي او هم 5 تا 5 تائي نيست اون
هم در حقيقت چند تا 5 تاست كه با هم هست . عين همين
كاتيوشائي كه شما داريد كه اين هم 40 تايش بغل هم نيست , چند
رديف است . يك دانه از اين ها را كه يك رزمنده فداكار ما الان
مي چكاند به اصطلاح خودشان به سمت دشمن , هر يك بارزش
500 هزار تومان يك دانه از اينها براي ما تمام مي شود . يك توپ ,
يك بار , يك دگمه فشار دادن 500 هزارتومان اين هم تازه بدون
خرجش است , با خرجش بيشتر مي شود. فقط پول اين
موشكهايش است . خب , اين خرجها را از كجا تامين كنيم . حالا
تمام كسانيكه در ايران امروز خمس بدهكارند و زكات بدهكارند ,
جزيه اي هم كه هنوز به آن صورت فرض كنيد جزيه اي هم بود
بدهكار بودند و خراجي هم كه به آن صورت اراضي خراجيه
نيست , فرض هم كنيم آنها مشخص مي شد , اگر همه اينها را هم
جمع مي كردند و مي خواستند خرج يك چنين جنگ تحميلي را
كه دشمن بر ما تحميل كرده , مي شد خب , حالا ايران نفت دارد ,
فعلا با كمال تاسف اين هزينه ها را با فروش نفت تامين مي كند
حالااگر يك كشور اسلامي نفت نداشت چي , از كجا تامين كند
يك كشور اسلامي نفت نداشت , يك مزدور ديوانه واقعا ديوانه ,
اگر ما مي گوئيم مدام ديوانه است , فكر نكنيد كه فحاشي
مي كنيم .
صدام ديوانه , اجرا كننده نقشه هاي آمريكا و اسرائيل
صدام دارد نقشه آمريكا و اسرائيل را در خاورميانه صاف و
پوست كنده اجرا مي كند. اسرائيل دارد جنوب لبنان را , اين
سرزمين مسلمان نشين را , دائما مي كوبد , يك سوريه فقط در
برابرش مانده , مصر كه تسليم شده بقيه هم كه لاس مي زنند با او.
عراق مدعي بود كه من در جبهه امتناع قرار دارم يعني جبهه
كساني كه مي گويند با اسرائيل هرگز سازش نخواهيم داشت .
همچنين مدعي بود. خب , تو كه در جبهه امتناع قرار داشتي اگر
راست مي گفتي اين چه ديوانگي بود كه بيائي با سلاحهائي كه
امروز از جنوب لبنان دفاع كني , از موجوديت سرزمين هاي عربي ,
اسلامي دفاع كني , تو نه عرب را دوست داري نه اسلام را , نه
حريت را , نه عزت و كرامت و شرافت انساني را , تو يك ديوانه
قدرتي . اين چه بود كه آمدي اين اسلحه ها را برگرداندي اين
طرف . هم داري روز به روز براي ما كشته و زخمي و ويرانه ببار
مي آوري , هم براي خودت خدا را شكر كه در اين طرف آن جنون
جنگ بحمدالله نيست , دفاع مقدس است .اگر رزمندگان ما بنا را
بر اين مي گذاشتند كه حتي تلافي كنند و همان طور كه آنها
شهرهاي بي دفاع ما را بمباران مي كنند , موشك باران مي كنند ,
گلوله باران مي كنند اينها هم بكنند كه ديگر وامصيبتا بود. نه در اين
طرف مصمم اند طبق دستور اسلام كه جز مراكز نظامي و
سوق الجيشي را نزنند. ولي در عين حال صنايع اصلي زده مي شود
از طرفين , خسارتها ببار مي آيد و اين همه از آثار شوم حكومت
يك ديوانه قدرت است كه در عراق جنون قدرت دارد و انشاالله
اين ديوانه سرخونه عقل بيايد و زودتر اين جنگ ويرانگر بپايان
برسد و البته ملت ما و رزمندگان ما هم ياد گرفتند و مي دانند , از
تاريخ آموختند , از قرآن آموختند كه اين ديوانه ها را با نصيحت
نمي شود سرخانه عقل آورد , اينها را با فداكاري و جانبازي بي
امان و تنگ كردن عرصه هاي خودخواهي بر آنها مي شود سرخانه
عقل آورد و همين ظهري راديو خبر مي داد كه سحرگاه امروز
رزمندگان دلير ما در جبهه آبادان 2 تا ضرب شصت محكم به
اينها زده اند و يكي از تپه هاي سوق الجيشي را از دستشان گرفتند .
توي اين هواي گرم كه الان در آنجا هست و در اين شرايط دشوار
نبرد و پيكار , براستي همان لحظه اين احساس در خودم پيدا
مي شد كه ببين , ايمان به يك آرمان چه ها مي كند.
تامين هزينه هاي جنگ در صورت عدم وجود درآمد نفت
خب , اگر يك ملت مسلماني بدون داشتن نفت مورد هجوم
يك چنين ديوانه قدرتي قرار مي گرفت . چكار بكند هزينه هاي
اين جنگ را از كجا تامين كنند , تمام اين ماليات هاي مقدر
اسلامي را روي هم مي گذاشتي براي هزينه اين چند ماه جنگ
كافي نيست درود بر ملت متعهد ما كه دولت را , نيروهاي مسلح
را , آسيب ديدگان جنگ را , تنها نگذاشتند و تنها نمي گذارند و
مي كوشند و تا با آنچه كه دارند همه با هم اين جنگ را به پايان
برسانند. اگر نفت نبود ما بايد اين فداكاري را بايد چند برابر آنچه
الان مي كرديم و مي كنيم , بكنيم يعني بايد با آنچه مي داشتيم به
ميدان نبرد برويم , مي شد اين انفاق واجب , و لذا در اين آيه
كريمه « و يسئلونك ماذا ينفقون قل العفو » (سوره بقره )پيغمبر از
تو مي پرسند چي انفاق كنند , تا چه اندازه انفاق كنند. بگو عفو ,
يعني مازاد. يعني هر كس با آنچه علاوه بر احتياجات ضروري
زندگيش دارد بايد به ميدان بيايد. در غزوه تبوك در همه غزوات
پيغمبر ولي از جمله در غزوه تبوك مسئله همين جور بود. جنگ
تبوك بزرگترين بسيج نيروهاي اسلام بود كه در تاريخ رقم
نيروهاي بسيج شده را تا 30 هزار نفر ذكر كرده اند .

داستان كوتاه
صداي تو
|
بر اساس خاطره اي از شهيد « احمد صميعي ترك »
دلنگرانت مي شوم , دوباره ساكت را بسته اي , دوباره آماده رفتن شدي .
اولين بار است كه مي آيي , اولين بار پس از روزها انتظار; انتظاري كه با
گذشت هر ثانيه اش ساعت ها برايم گذشت , مي آيي , با لباسهايي خاك آلود
در چهارچوب در پيدا مي شوي و انتظارم تمام مي شود.
انگار همين ديروز بود كه بدنيا آمدي .... و اكنون براي خودت مردي شدي ....
تمام دلنگراني ام تو هستي , در خوابهايم تو را مي بينم , در روياهايم تو را به
تصوير مي كشم و هر گاه كه از من دور هستي گويي تكه اي از وجودم گم شده
دائم بي قرارت مي شوم دوست دارم زودتر بازگردي و براي هميشه در
كنارم بماني , دلهره اي به جانم افتاده , مي دانم اگر بروي تو را از دست خواهم
داد.
بارها و بارها روياهاي شيرين شبانگاهم را كابوسي وحشتناك فرا گرفته است
و بارها جنگ را به خواب ديده ام و در آن لحظات چقدر سخت نفس
مي كشيدم و قلبم چه سنگين تپيد گويي پاره سنگي را بر روي آن گذاشته
بودند...
دلنگرانت مي شوم , دوباره ساكت را بسته اي , دوباره آماده رفتن شدي ,
دوباره همان لباسهاي خاكي را پوشيده اي و چقدر به تو مي آيد , در آن
لباسها هيبت يك مرد جنگي را مي يابي ; نه آن پسرك شيطان و بازيگوش با
آن لباسهاي هميشه كثيفي كه از بازي روزانه باز مي گشت و در چهارچوب در
پيدا مي شد و صداي مادر گفتنش در تمام حياط مي پيچيد; و صداي مادر
گفتنش گنجشكهاي نشسته بر درخت توت را مي پراند و صداي مادر گفتنش
قلبم را مي لرزاند.
سيني آينه و آب و قرآن را بر مي دارم و بدنبالت مي آيم .
روي پله اي سنگي نشسته اي و مناجاتنامه كوچكي را در برابر نگاهت
گرفته اي و با خود زمزمه مي كني .
نجوايت را نمي شنوم ! اشك مي ريزي و نجوايت بلند و بلند تر مي شود : امن
يجيب ...
دلم مي لرزد , چه حاجتي داري كه به مادرت نمي گويي ! اين چه حاجتي
است كه تو را اينچنين بي قرار كرده !
كنارت مي نشينم , نمي خواهم خلوتت را بر هم بزنم , ولي حسي در وجودم
بي تابي مي كند; مي گويم : پسرم نمي شه چند روز ديگر بماني
نگاه از مناجاتنامه مي گيري و به من چشم مي دوزي : نه مادر , من كه زن
و بچه ندارم ; اونها كه زن و بچه دارن بايد بيشتر به مرخصي برن , توي منطقه
باشم بهتره .
كتاب كوچك را مي بندي و مي بوسي و در جيب مي گذاري . بلند
مي شوي . من هم بلند مي شوم ساك را از زمين بر مي داري و بسوي در
مي روي ; بدنبالت مي آيم .
مي ايستي ; سربر مي گرداني و به نگاه مضطرب من چشم مي دوزي ; مي گويي :
خواهش مي كنم مادر , وقتي رفتم برايم روضه نذر نكنيد...
مي روي ; در را باز مي كني و آرام آرام به كوچه گام مي گذاري و من
بدنبالت مي دوم ; كاسه آب را بدست مي گيرم . بر مي گردي در برابر نگاهم
دست بر كاسه آب مي گذاري و آن را پس مي زني . نگاهم مي لرزد; صدايت در
وجودم مي پيچد : مادر.قسمت مي دم كه پشت سرم آب نريزي ....
دلم به يك باره مي ريزد. كاسه آب را در سيني مي گذارم , كنار آينه و قرآن ; تو
قرآن را بر مي داري و مي بوسي . سربلند مي كني و به من چشم مي دوزي : مادر
اگر من شهيد شدم ; گريه نكنيد , صبر داشته باشيد....
نگاه از چشمانم مي گيري و ساك را دست به دست مي كني و به راه
مي افتي ....
و اين بار , با رفتنت مطمئن مي شوم كه براي خودت مردي شده اي . يك
مردجنگ .
تو دور مي شوي , دورتر; و در خم كوچه از قاب نگاهم بيرون مي روي .
و من مي مانم و كوچه اي خالي و خانه اي پر از خاطره ... خاطره خنده هاي
تويي كه از بازي روزانه باز مي گشتي و در چهارچوب در پيدا مي شدي و
صداي مادر گفتنت گنجشكهاي نشسته بر درخت توت را مي پراند....
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي
بنياد شهيد و امور ايثارگران استان خراسان

|
|
|