
برادري تعريف مي كرد : مدتها بود كه دلم از اسارت و از اعمال وحشيانه
عراقيها گرفته بود , هر زمان كه از پشت سيمهاي خاردار به آسمان نگاه
مي كردم و يا پرنده اي را مي ديدم كه در فضاي لاجوردي آسمان آرام بال
مي زند , دلم هواي پريدن مي كرد و دنيا در برابر چشمانم تيره و تار مي شد ,
اين فكر لحظه اي دلم را آرام نمي گذاشت تا كه تصميم به فرار گرفتم و همه
چيز و همه جا را در هر فرصتي زيرنظر داشتم تا شايد موقعيتي حاصل شود.
هر روز حوالي ساعت 3 بعدازظهر خودرويي براي حمل و نقل زباله هاي
اردوگاه بداخل مي آمد و چون شامل دستگاه زباله خوردكن بود , پنهان شدن
در انبوه زباله ها امكان نداشت , تصميم گرفتم شانس خود را بيازمايم و با
آويزان شدن به زير خودرو زباله به بيرون از اردوگاه بروم . اميد زيادي به
موقعيت نداشتم اما همينقدر كه مي دانستم اين عمل عراقي ها را به خشم
مي آورد برايم شكلي از انتقام محسوب مي شد...
خودرو هر روز طبق برنامه اي زباله ها را بار كرده و سپس به طرف شهر
رماديه حركت مي كرد , دل به دريا زدم و در لحظه اي دور از چشم نگهبان ها
خود را در زير خودرو مخفي كردم . خودرو براه افتاد و در حاليكه دلم
مي لرزيد از اردوگاه بيرون رفت اما آن روز نمي دانم چرا راننده مسير ديگري
را انتخاب كرد و به پاركينگي كه درست روبروي اردوگاه بود رفت و در كمال
تعجب خودرو را خاموش كرد و پياده شد و رفت . گفتم : حتما كاري دارد
برمي گردد , ساعتي منتظر شدم دستانم تاب وتوان نگهداري بدنم را نداشت .
آرام در زير ماشين روي زمين نشستم , كسي مرا نمي ديد. پاركينگ با اردوگاه
بيشتر از 100 متر فاصله نداشت يعني درست آن سوي سيمهاي خاردار واقع
شده بود و جزيي از پادگان بود , اميدي به بيرون رفتن نبود. به راننده لعنت
مي فرستادم , تا چند دقيقه ديگر سوت « داخل رو » به صدا درمي آمد و با آمار
عراقيها فرار من مشخص مي شد. تصميم عجيبي گرفتم و آن اين بود كه به
اردوگاه بازگردم !! اما چگونه كه مرا نبينند راهي به جز درب اصلي نبود.
آرام براه افتادم دو تن از سربازان عراقي از كنار من گذشتند و نگاهي به
سرتاپاي من نمودند اما چيزي نگفتند... بداخل درب ورودي رفتم و به
نگهبانها گفتم : « مي خواهم داخل بروم ! » آنها با سروصداي زياد دور مرا
گرفتند كه اينجا چه مي كني
گفتم : يكي از افسران شما مرا براي بيگاري به بيرون آورده است . نگاهي به
هم انداختند و گفتند چگونه تو از اين در , رفته اي كه تو را نديده ايم خود را
به نفهمي زدم و گفتم , « من چه مي دانم از آن افسر بپرسيد! »
يكي از آنها به ديگران گفت : « ديگران هم حرف مرا تصديق كردند. برخورد
من با آن خونسردي عجيب آنها را به شك وترديدي فرو برده
بود...
عاقبت شايد از ترس اينكه مسئوليت اين امر متوجه آنان شود آرام در را
به روي من گشودند و مرا بسرعت بداخل فرستادند و من بدون هيچگونه
مشكلي به ميان بچه ها بازگشتم , با وجود اينكه حدود يك ساعت و نيم در
خارج از اردوگاه بسر برده بودم و اين راز و روش بيرون رفتن نيز همچنان
باقي مانده تا شايد بعدها بتوانم از آن استفاده بكنم . بعدها متوجه شدم كه آن
روز , روز تعطيلي در عراق بود و راننده ماشين پس از بار كردن زباله ها به
بيرون پي كار خود رفته بود!! هر وقت اين خاطره را به ياد مي آورم به
بدشانسي خودم و به حالت عراقي ها و به كل قضيه خنده ام مي گيرد... و
مدتها بعد وقتي جريان را براي يكي دو تن از دوستان نزديكم تعريف كردم
هيچكس باور نكرد...
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

|
پاسگاهي به نام « شهامت آرمات »
|

گفتگو با جانباز 60 درصد حسين خدابخشي مسئول پشتيباني تيپ دوم
صاحب الزمان سيرجان
اشاره : 27 سال پيش در گوشه اي از جغرافياي زمين , انقلابي به رهبري
آيه الله خميني (ره ) به ثمر نشست كه ياران و همراهان او نوجوانان و جواناني
بودند كه با يك اشاره امام خود , سر از پا نشناخته جان فدا مي كردند. در
دفاع مقدس نيز همين عزيزان لبيك گويان به فرمان امام درس و مدرسه ,
دانشگاه , كارخانه , اداره , مغازه , زمين كشاورزي و همه را رها كرده براي دفاع
از كيان اسلام راهي جبهه هاي نبرد مي شدند و چه زيبا در پاسخ به نداي
رهبر , امام و مقتداي خويش حماسه مي آفريدند. يكي از اين جوانان كه آن
زمان 19 سال داشت و دانش آموزي بسيجي بود حسين خدابخشي جانباز
60 درصد است كه امروز مسئول پشتيباني تيپ دوم صاحب الزمان سيرجان
مي باشد. آنچه در پي مي آيد گوشه اي از خاطرات سرهنگ پاسدار حسين
خدابخشي است كه با هم مرور مي كنيم .
گام اول
با شروع جنگ تحميلي دانش آموزي بسيجي بودم كه با انگيزه و شور
خاصي در قالب گردان كربلا از استان كرمان به جبهه اعزام شدم و در
عملياتهاي مختلفي از جمله طريق القدس , بستان , خيبر , نصر 4 , والفجر
10 , بيت المقدس 7 و چندين عمليات ديگر حضور داشتم و ابتدا بعنوان
آرپي چي زن و سپس معاون دسته , فرمانده دسته , جانشين گروهان , فرمانده
گروهان و جانشين گردان يا مهدي (عج ) در خدمت دفاع مقدس بودم و از
افتخاراتم اينست كه با سرداران شهيد احمد و عليار شول همرزم بوده ام .
چشمهاي پيشكشي
در عمليات نصر 4 آخرين ماموريت , مربوط به گردان ما بود كه بايستي
اهداف را تصرف مي كرد بحمدالله ما به آخرين قله مشرف به شهر ماووت
رسيديم و مجروح نداشتيم يكي از افراد بنام سالاري كه امدادگر بود و بسيار
هم بچه زرنگ و شلوغي بود آمد پيش من و گفت مجروحي كه در كار نيست
من چه كار كنم با توجه به وضعيت منطقه و كاربرد زياد نارنجك گفتم برو
جعبه نارنجك را بياور و به بچه ها برسان تا بچه ها سنگرها را پاكسازي كنند.
كوله پشتي امداد را گذاشت و صندوق نارنجكي برداشت و رفت , بعد از
دقايقي ديدم از پائين خاكريز صدايي مي آيد و يك نفر مجروح بطرف خاكريز
مي آيد او را بالا كشيديم و ديديم امدادگر خودمان سالاري است با نارنجك
براي پاكسازي سنگر عراقيها رفته بود كه عراقيها جلوي او نارنجك انداخته
بودند و او از ناحيه سر و صورت مجروح شده بود. اين بسيجي عزيز دو
چشمش دچار آسيب جدي شد و بعدا شنيديم كه در اثر عفونت به شهادت
رسيده است .
گزينش الهي
يكي از بسيجي هاي وارسته و خوش فكر « حيدر ملكپور » بود. چون
برادرش قطع نخاع شده بود و مادرشان هم فوت كرده بود ما او را از حضور
در جبهه منع مي كرديم يكبار خيلي اصرار كرد كه با ما از سيرجان تا كرمان
بيايد. پذيرفتيم سپس گفت تا اهواز هم مي آيم و اصرار كرد. به ناچار قبول
كرديم . به اردوگاه كه رسيديم بعد از مدت كوتاهي عمليات خيبر شروع شد
هر چه به او گفتيم برگرد نپذيرفت گفت در اين عمليات شركت مي كنم سپس
برمي گردم .
به عمليات رفتيم , به خط رسيديم . با اصابت يك گلوله خمپاره به سنگر
اين بسيجي عزيز در دم به شهادت رسيد و ما احساس كرديم كه خداوند در
موضوع شهادت براحتي كسي را انتخاب نمي كند. بلكه اينها از قبل گزينش
شده الهي هستند.
داماد مجروح
بعد از عمليات خيبر به پيشنهاد خانواده براي خواستگاري و ازدواج
عازم كرج منزل يكي از بستگان شديم . من در عمليات خيبر مجروح شده
بودم و دستم به گردنم آويزان بود با همان حال مراسم خواستگاري انجام شد
با موافقت خانواده دختر كه از بستگان بودند مراسم ساده عقد در دفترخانه
انجام شد و پس از 48 ساعت دوباره به جبهه رفتم .
قرار بود لشكر ثارالله در منطقه هور مستقر شود تا عمليات انجام گيرد.
ما وارد منطقه شديم بايد 5 ساعت با قايق مي رفتيم تا به خط مقدم برسيم ,
شهيد احمد شول و بچه هاي ديگر ما را همراهي مي كردند. شهيد احمد
گوئيني در پاسگاه عادل مستقر بود. آن روي پاسگاه خيلي آتش ريختند صبح
زود با قايق بطرف پاسگاه حركت كرديم كه بچه ها را برگردانيم وقتي رسيديم
ديديم چهره احمد گوئيني و بقيه بچه ها از دود گاز باروت سياه شده است .
پرسيديم چه خبر شده
احمد گفت : سختترين وضعيتي كه در جبهه ديدم ديشب بود آنقدر
دشمن روي ما گلوله ريخت كه در طول مدتي كه در جبهه بودم سابقه نداشته
است . غروب همان روز به سنگر گروهان بازگشتيم . يكي از بچه هاي اصفهان
كه مداح هم بود در سنگر كمين جلو پاسگاه عادل مستقر بود. پشت بي سيم
گفت الان عراقيها به نزديكي سنگر ما آمده اند , الان نارنجكي به درون سنگر
ما انداختند. اين را گفت و ديگر صداي بي سيم قطع شد و اين واقعه و
شهادت صادقي مصادف بود با روز تاسوعاي حسيني .
پاسگاه « شهامت آرمات »
جواني از يك خانواده بسيار مرفه به جبهه آمده بود. پدرش در
كشورهاي حاشيه خليج فارس تجارت مي كرد. اين جوان جبهه را به آن
زندگي پر از رفاه ترجيح داده بود. قرار بود بزودي پدرش براي ديدن او به
ايران بيايد. شش ماه بود كه يكديگر را نديده بودند اين جوان عزيز كه
« شهامت آرمات » نام داشت در جريان بازپس گيري پاسگاه عادل به شهادت
رسيد و پدرش را هم نديد. از آن به بعد پاسگاه عادل به پاسگاه « شهامت
آرمات » تغيير نام داد.
اينها بسيجي اند
سال 67 در آخرين مجروحيت در اثر انفجاري كه مقابل صورتم اتفاق
افتاد چشمانم مجروح شد از خط مقدم به اهواز و پس از 2 روز و انجام يك
عمل جراحي به تهران اعزام شدم . از وضعيت چشم خود اطلاعي نداشتم .
پس از يكهفته براي شستن دست و صورت مقابل آينه رفتم و باند را از روي
چشم خود كنار زدم كه ديدم مردمك يكي از چشمهايم نيست . پزشكان مرا
براي معالجه به آلمان اعزام كردند در آنجا پزشكان معاينه مي كردند و نتيجه
را به يك پرفسور اعلام مي كردند. نوبت من شد يك خانم دكتر آلماني دست
دراز كرد كه با من دست بدهد من امتناع كردم . راهنما توضيح داد كه اينها
بسيجي هستند و او با روحيه ي بهتري از من استقبال كرد يكروز از سر
دلتنگي با يكي از مجروحين به فروشگاهي رفتيم . من به دوستم گفتم كاش
اينجا يك ايراني بود و ما با او صحبت مي كرديم و از دلتنگي بيرون مي آمديم .
يكنفر از پشت سر ما گفت : بفرمائيد. برگشتيم ديديم يك خانم محجبه ايراني
در غرفه اي مشغول بكار است بسيار غيرمنتظره بود. خلاصه پزشكان آلمان به
من گفتند : « چشم شما درمان پذير نيست . »
يك قاشق خون
شهيد طاهرزاده جانشين گروهان بود او خيلي شوخ و شاد بود هرگاه
بحث برگزاري جلسه مي شد بلافاصله مي گفت : « ما يك قاشق خون در رگ
داريم كه هر كجا نياز باشد و بگوئيد , براي اسلام مي ريزيم ديگر اين جلسه
بازيها براي چيست »
و آن دلاور عزيز بالاخره خون خود را تقديم اهداف والاي نظام مقدس
جمهوري اسلامي و رهبر كبير آن نمود و به شهادت رسيد.
دغدغه امروز
چندي پيش به اتفاق همسرم تلويزيون را نگاه مي كرديم كه صحنه هايي
از دوران دفاع مقدس را به نمايش گذاشته بود. همسرم از من پرسيد اگر الان
بگويند 50 سال عمر مي خواهي يا عملياتي هست كه با شركت در آن برگشت
نداري , كدام را انتخاب مي كني گفتم دومي را چرا كه دغدغه امروز ما حفظ
و حراست از كيان اسلام است . آنچه در وصيت نامه شهدا آمده و به ما
توصيه شده اطاعت از ولايت فقيه , مبارزه با تبعيض و فقر و فساد و نشر
فرهنگ اصيل اسلام و فرهنگ دفاع مقدس است لذا در اين راه بايد تلاش كرد
حتي اگر يك روز به پايان عمر ما باقي مانده باشد.
تهيه و تنظيم : كرمان ـ همتي
سالاري كه امداگر ما بود با نارنجك براي پاكسازي سنگر عراقي ها رفته بود كه
عراقي ها جلوي او نارنجك انداختند و او از ناحيه سر و صورت مجروح شد. اين
بسيجي عزيز دو چشمش دچار آسيب جدي شد و بعدا براثر عفونت به شهادت
رسيد
احمد گفت : سخت ترين وضعيتي كه در جبهه ديدم ديشب بود. آنقدر دشمن روي
ما گلوله ريخت كه در طول مدتي كه در جبهه بودم سابقه نداشت
آنچه در وصيت شهدا آمده و به ما توصيه شده اطاعت از ولايت فقيه , مبارزه با
تبعيض و قر و فساد و نشر فرهنگ اصيل اسلام و فرهنگ دفاع مقدس است , لذا در
اين راه بايد تلاش كرد حتي اگر يك روز به پايان عمر ما باقي مانده باشد

شعر
نامشان يادآور شبهاي قدر
|

ساقيا دل ياد ياران كرده است
ديده را ابر بهاران كرده است
از كنارم شد هزاران قافله
كارواني پرزنور نافله
كوله باري از صداقت داشتند
بحري از ايثار و طاقت داشتند
عشق حيدر « ع » صبرشان را برده بود
قلبشان (سيلي زهرا « س » خورده ) بود
يادم آيد غرش تكبيرشان
دست پرزور گريبانگيرشان
يادم آيد نوجوانان جسور
فاتحان قله عز و غرور
آن علمداران قامت استوار
ظالم افكن بر زمين چون ذوالفقار
عاشقان مسلك سرخ حسين « ع »
رهروان صادق پير خمين « ره »
سينه هاشان پرزنور معرفت
ديده هاشان روشن و باران صفت
عارفان دل به مهدي « عج » دوخته
در عطش از هجر رويش سوخته
چفيه داران خراباتي مست
جرعه نوشان مي ناب آلست
شب ستيزان « ظفر » « والفجر » و « بدر »
نامشان يادآور شبهاي قدر
« نصر » و « عاشورا » و « قدس » , « فتح المبين »
« خيبر » و « انصار » و « قادر » آفرين
سرنگون شد لشگر صداميان
از « طريق القدس » و « مهدي (عج ) » , « رمضان »
« فتح » و « قدس » , « بيت المقدس » , « كربلا »
كرده مكر دشمنان را برملا
« ثامن الائمه (ع ) » و نام « رسول (ص ) »
اختر بعثي دون , كرده افول
چون يد ايزد بود همراهشان
گشته پيروزي به هر پيكارشان
اي خوشا ايام سنگرهاي سرد
مامن شب زنده داران نبرد
اي خوشا نجواي آن آلاله ها
عاشقان سوز و اشك و ناله ها
اي شهيدان كفن با خون شده
وي عزيزان به مي گلگون شده
اين سخن از ما ذليلان بشنويد
شافع ما در صف محشر شويد
ث جعفر نصيري

|
|
|