بمناسبت سالگرد شهادت سردار سرتيپ پاسدار ستار
صفري و 34 تن از شهداي قرارگاه مرصاد ناجا
اشاره : بودند و هستند كساني كه پس از خاموشي آتش
جنگ تحميلي دست از مبارزه با باطل برنداشتند و خود را
بسان پرنده اي سبكبال در جبهه اي ديگر رساندند تا اين
مملكت را از لوث اجنبي ها تهي نمايند.
در اين بين سردار ستار صفري نيز چون ستاره اي درخشيد
و پس از سالها مجاهدت در دفاع مقدس با مسئوليت هاي
مختلف , خود را به كاروان مبارزين عليه سوداگران مرگ رساند
و از معبر تنگ شهادت عبور كرد.
در هشتمين سالگرد شهادت اين سرباز ولايت و 34 تن از
نيروهاي تحت امر ايشان در عمليات مبارزه با سوداگران مرگ
در شرق كشور گوشه اي از خاطرات ناتمام ايشان را كه به
صورت داستاني تدوين گرديده است . از نظر شما خوانندگان
محترم صفحه جبهه و جنگ مي گذرانيم . در پايان جا دارد از
همكاري صميمانه برادر بهمن نثاري كه در تهيه اين مطلب ما را
ياري فرمودند تشكر و قدرداني نمائيم .
افغاني بلند قامت سبيلهاي پرپشتش را تاب داد و با صداي
دورگه گفت :
بايد به فكر شترباشي ملاكمال .
ملا كمال صلاح زهي كه سركرده اشرار و يكي از عوامل
عمده خريد و فروش و توزيع مرفين در منطقه بود طعنه همتاي
افغانش را ناديده گرفت :
شتر براي چه دوست محمدخان .
اين طور كه ماموران عرصه را تنگ كرده اند بايد به فكر
شترچراني باشي .
و خود به دنبال حرفش قهقهه سر داد. تفنگچيهاي افغان
هم به تبعت از سركرده خود خنده سردادند. ملاكمال خيلي
جدي گفت :
اين را راست گفته اي . اينها ديگر پا روي خرخره ما
گذاشته اند اگر دست پايي نزنيم و خود را نجات ندهيم كارمان
تمام است .
دوست محمدخان هم جدي شد :
ما با طالبان مشكلمان را حل كرده ايم . با پول . اما مثل
اينكه اين طرف اوضاع فرق دارد.
ملاكمال نفسي چاق كرد :
اگر اين طرف هم كار با پول مي شد غمي نبود. مشكل ما
اين است كه موضوع با پول فيصله پيدا نمي كند. بلوچستان يا
جاي ماست يا جاي نيروهاي دولتي . اين قرارگاه هم امانمان را
بريده است بايد كارشان را يكسره كنيم .
دوست محمدخان نگاه عاقل اندر صفيهي به ملاكمال كرد :
مي خواهي با قشون دولت بجنگي !
نه , حريفشان نيستيم اما بايد كاري كنيم كه روحيه شان
تضعيف شود. بايد منطقه را ناامن كنيم . طوري كه مجبور شوند
پاسگاههايشان را به داخل شهرها بگشانند و صحرا را به ما
واگذار كنند.
وقتي ملاكمال صلاح زهي ودوست محمدخان در آنسوي
مرز با هم مذاكره مي كردند سرهنگ مشغول بازديد از گردان
بود. مدتي براي نيروها صحبت كرد. لازم بود آنها را براي
عملياتي كه در پيش داشتند آماده كند. فراموش كرده بود با
مريم تماس بگيرد.
مشكلات تنفسي اميرحسين در ايرانشهر حادتر شده بود.
اما او نمي توانست با توجه به وضع موجود به امور درماني
فرزندش برسد. چشمش به برگ تقويم روميزي افتاد. روز
دوشنبه دهم آبانماه بود. خواست از اطاق خارج شود كه سرباز
اطاقدار در زد و وارد شد.
دو نفر براي ملاقات جنابعالي آمده اند.
از همكاران هستند.
بله .
تشريف بياورند.
دو تن از ماموران مبارزه با مواد مخدر بودند. در طي اين
مدت چند عمليات موفق با هم انجام داده بودند كه آخرين آنها
كشف بيش از يك تن ترياك و همين مقدار هم برنج قاچاق بود.
بعد از سلام و احوالپرسي موضوع ماموريت مطرح شد :
يكي از اشرار بنام حسن صلاح زهي را دستگير كرده ايم .
طبق اعترافات او در حوزه استحفاظي ايرانشهر يك دفينه مواد
مخدر وجود دارد.
محل دقيقش را اعتراف كرده است
نه , بايد خودش هم باشد. آدرس داده است كه قطعي
نيست .
ما نيروهايمان را آماده مي كنيم . پيگيري زمان و مكان
عمليات با شماست .
مامورين رفتند. آفتاب غروب كرده بود كه سرهنگ از
تدارك و برنامه ريزي عمليات فارغ شد و تازه به يادش آمد از
صبح زن و فرزندش منتظر اقلا يك تماس تلفني او بوده اند. به
خانه رفت . كسي شكايتي نكرد اما او در دلش احساس قصور
كرد. امير عباس از صبح بهانه پدر را مي گرفت . وقتي هم كه آمد
به ديگران مهلت نمي داد با پدرش حرف بزنند و يا او را از
پدرش جدا كنند.
روز سه شنبه نيروهاي اداره مبارزه با مواد مخدر آمدند و
در قرارگاه مستقر شدند. كار تلفيق نيروها و توجيه آنان نسبت
به وضعيت , انجام شد. سرهنگ حوالي نيمه شب بود كه به خانه
رفت . قرار بود صبح روز بعد به عمليات پرونده , حدود ساعت
هشت .
صبح لباسش را پوشيده و آماده رفتن شد كه صداي
اميرحسين را شنيد :
بابا امروز ديگه بايد منو به مدرسه ببري .
نه پسرم . امروز كار دارم . ضمن اينكه اين ماشين
شناسايي شده و خطر دارد.
اگر براي من خطر دارد براي شما هم خطر دارد. كار هم كه
هميشه هست .
مريم هم وساطت كرد :
با بچه ها صبحانه بخور. چند دقيقه اي بيشتر طول
نمي كشد.
بعد آرام گفت :
دكتر مي گفت بيشتر به اميرحسين توجه كنيم . استرس و
نگراني باعث تشديد آسم مي شود.
مرد كلاه را روي چوب لباسي قرار داد و به ساعت
مچي اش نگاه كرد :
فقط پنج دقيقه فرصت داريم .
به سرعت صبحانه خوردند و عازم شدند. اميرعباس
رضايت نمي داد :
بابا منم ببر.
نه پدرجان نمي شود.
من بايد بيايم .
پا را در يك كفش كرده بود. پدر ناچار شد :
باشه . تو هم بيا سوار شو.
اميرعباس با ذوق و شوق سوار شد. سرهنگ با عجله
اميرحسين را به مدرسه فاروق اعظم رساند. صورتش را
بوسيد. اميرحسين پرسيد :
ظهر دنبالم مي آيي پدر
نه , امروز نمي توانم .
اميرحسين در آستانه مدرسه ايستاد. از تماشاي پدر سير
نمي شد.
سرهنگ حركت كرد و با سرعت اميرعباس را به درخانه
رساند. اميرعباس پياده نمي شد و بهانه مي گرفت .
بابا يه چيزي برام بخر.
چي بخرم
پفك .
باشه , چشم . امشب كه برمي گردم مي خرم .
پفك نه , آدامس بخر.
باشه .
اصلا آدامس هم نمي خواهم .
پسرجان پياده شو كه خيلي دير شده .
اميرعباس با اكراه پياده شد.
پدر به ماشين دنده داد تا برود , صداي امير عباس آمد :
پدر نمي خواهي مرا ببوسي .
ستار پياده شد. اميرعباس را بوسيد دستش را گرفت و به
داخل حياط برد :
بدو برو كه مادرت تنها ست .
كودك نرفت . وسط حياط ايستاد و رفتن پدر را نظاره كرد.
سرهنگ با خود انديشيد :
امروز اين بچه ها چه غريبانه نگاهم مي كردند.
بيش از اين نمي توانست به نگاههاي غمگين , غريب ,
مهربان و يا هر تعبير ديگري كه از نگاه آنها يافته بود بينديشد.
فكرش را روي ماموريت متمركز كرد. به نظرش آمد كه بايد
بيشتر روي صحت و سقم خبر كار كنند. اما نيروها آماده
حركت بودند و همكاران اعزامي از بخش موادمخدر هم حاضر.
نيروها كه تعدادشان بيش از سي نفر بود با تجهيزات كامل
از قرارگاه خارج شدند. هنوز هم مثل روزهاي عمليات فرمانده
پيشاپيش حركت مي كرد. آفتاب طبق معمول خيلي زود بالا
آمده بود اما در اين فصل سال يك نوع تابش مطبوع داشت .
آرام از شهر خارج شدند. خودروها و سلاحهاي نيروهاي ويژه
عملياتي در زير نور خورشيد برق مي زد. از آخرين خانه ها هم
گذشتند. جلوي چند كپر بيرون از شهر , تعدادي كودك بازي
مي كردند. اثري از موارد مشكوك ديده نمي شد. بچه هاي
كپرنشين لحظاتي دست از بازي كشيدند و به تماشا ايستادند.
آنها به اين رنگ , به اين ماشين ها و به اين آدمها اعتماد داشتند.
مي دانستند هيچ خطري از طرف اين سبزپوشان متوجه آنان
نيست . پدر و مادرهايشان به آنان آموخته بودند كه هراسشان از
غريبه هايي باشد كه خود را به لباس آنها و به شكل آنها
درآورده اند.
وقتي آخرين خودرو از جلوي كپرها گذشت بچه ها براي
آنان دست تكان دادند و سربازان هم متقابلا پاسخ دادند. غافل
از آنكه يكي از عوامل دشمن از داخل كپر نظاره گر رفتن آنان
است .
حسن صلاحي زهي آدرس را تكرار كرد و راننده ها به
سمت محل مورد نظر راندند. سرهنگ به دقت منطقه را زير نظر
داشت . هيچ تحركي ديده نمي شد.
از راننده پرسيد :
به نظر تو اين سكوت غير طبيعي نيست .
راننده كه بومي بود پاسخ داد :
چه عرض كنم جناب سرهنگ . من هم در عجبم كه
كپرنشينها هم در منطقه تردد ندارند.
بايد چند نفر را تا اين لحظه مي ديديم . از صحرانشينان
يا از اشرار.
روي بي سيم دستي با سرنشينان خودرو پشت تماس
گرفت .
مورد مشكوكي نمي بينيد.
خير جناب سرهنگ .
گورناك در دشت آرميده بود. حسن صلاحي زهي , كنار
آبادي را نشان داد.
گمانم آنجا باشد.
خودروها به سوي محل مورد اشاره فرد قاچاقچي رفتند.
محافظين كه مسئوليت حفاظت او را به عهده داشتند متهم را
از خودرو پياده كردند. شرور اندكي به چپ و راست رفت و
نهايتا نقطه اي را نشان داد.
همينجاست .
فرمانده به سربازان اشاره كرد تا محل مورد نظر را بكنند.
كلنگهاي اول كه زده شد سرهنگ از سربازان چشم برگرفت و به
حسن صلاح زهي خيره شد. متهم نگاهش را دزديد.
سرهنگ به سوي سربازان چرخيد :
صبر كنيد.
سربازان دست از كندن كشيدند. سرهنگ خم شد و به
خاك توجه كرد سفت و محكم بود. رو به متهم كرد :
تو مطمئني كه مواد را همين جا دفن كرده ايد.
شرور با حركت سر تاييد كرد. يكي از محافظين با آرنج به
پهلوي او زد :
زبان نداري كه سرت را تكان مي دهي .
متهم با صدايي كه انگار از ته چاه مي آمد كلمه اي را از
دهان بيرون داد :
همين جا بود.
ولي اين خاك كه دستي نيست .
در زير نور خورشيد رنگ پريده تر از صبح به نظر مي آمد
سرهنگ بيشتر شك كرد. با قدمهاي مصمم از آنان دور شد :
برادر نوروزي (1 )
نوروزي پيش دويد :
بله جناب سرهنگ .
با ذاكر(2 ) و ساعدي (3 ) برويد اطراف را دقيقا بررسي
كنيد. وضعيت محيط و متهم خيلي مشكوك به نظر مي ايد.
نوروزي , ذاكر و ساعدي خودرو را به حركت درآوردند. در
آنسوي آبادي دو دستگاه خودرو تويوتاك پارك بود. نوروزي
به راننده نهيب زد :
اين ماشينا سرنشين داره .
هنوز كلامش تمام نشده بود كه هر دو خودرو از روي شن ها
كنده شدند و با سرعت تمام به سوي دره رفتند. صداي
نوروزي روي بي سيم شنيده شد :
اشرار به طرف دره فرار كردند.
سرهنگ و نيروها روي دو دستگاه خودرو سوار شدند و
تعدادي سرباز با يك دستگاه خودرو در بلندي مشرف به روستا
مستقر شدند. اكنون سه دستگاه خودرو نيروي انتظامي در پي
دو دستگاه خودرو اشرار بود. در اولين گردنه بعد از دره يكي از
دو خودرو اشرار ديده شد كه افقي در جاده پارك شده بود. آنان
به اين وسيله راه را سد كرده بودند.
نفرات اولين خودرو پياده شدند و ماشيني را كه راهشان را
سد كرده بود به داخل دره هل دادند و تعقيب را از سر گرفتند.
يكي از خودروها سبقت گرفت حالا ماشين فرمانده دومين
ماشين بود. شيب دره تند بود و تا مسيل فاصله زيادي داشت .
وقتي خودرو سوم از گردنه گذشت و به سمت دره سرازير شد
خودرو اول با آرپي جي هدف قرار گرفت .
فرمانده فرياد زد :
كمين , كمين ,
راننده هاي هر دو خودرو روي ترمز كوبيدند. فرمانده در را
باز كرد تا پياده شود كه رگبار گرينف امان نداد. گلوله اي به
پايش اصابت كرد. وقت معطل شدن نبود.
سنگر بگيريد.
خون از محل زخم فوران مي زد. با چفيه اي كه يادگار
روزهاي جبهه بود پايش را بست . نفرات خودرو سوم درست
رو در روي تيربار گرينف قرار گرفته بودند. سرهنگ فرياد زد :
يكي با آرپي جي اون تيربار لعنتي روخاموش
كنه .
تعدادي از نيروها به سمت كف رودخانه مي رفتند. فرمانده
هشدار داد :
اونطرف نه , بايد به سمت بالا بكشيم .
زخم پا توانش را گرفته بود اما خود را به سمت بالا
مي كشيد و هم زمان شليك مي كرد. شرور ملاكمال صلاح زهي
و مزدورانش از چهار طرف نفرات را زير آتش گرفته بودند.
گلوله اي ديگر روي بازوي فرمانده نشست . داغي آن او را به ياد
نوزده سال پيش انداخت و گلوله برنويي كه در سنندج بر
بازويش نشسته بود. يك قدم بيشتر تا نوك تپه و تخته سنگ
بزرگي كه آن بالا بود فاصله نداشت . با دست و پاي مجروح
تيراندازي مي كرد واگر لحظه اي معطل مي شد براي درخواست
كمك با بي سيم بود. دست مجروحش را به تخته سنگ گرفت
تا خود را بالا بكشد. گلوله ديگري روي پايش نشست و پس از
آن تيري در پهلو.
فرمانده به سنگ تكيه داد و در حالي كه خون از گوشه
دهانش جاري بود شهادتين را گفت . از آخرين آزمايش هم
سربلند بيرون آمده بود. از جايي كه ايستاده بود تا بهشت خدا
فاصله چنداني نبود و او بيست و يكسال به دنبال اين صحنه و
اين لحظه , سنگرها و جبهه ها را پشت سرگذاشته بود. ديدار با
دوست در هر كجا باشد شيرين است و گورناك محل ديدار او با
دوست بود. شايد فرمانده هيچ جا را مثل گورناك دوست
نداشته باشد. اينجا نقطه پايان انتظار او و آغاز ماموريت
جديد نيروي انتظامي بود.
كوردلان وقتي پس از شهادت هم فرمانده را ايستاده ديدند
تاب نياوردند و پس از شليك تيرخلاص در سر , پيكرش را
گلوله باران كردند. اما باز هم فرمانده در همه جا حضور داشت .
اين را اشرار پس از مرگ او فهميدند چرا كه كوير هرگز از
نيروي انتظامي خالي نشد. صفري ها همچنان از جبهه هاي
غرب و جنوب به جبهه شرق مي آمدند و سايه امنيت را بر كوير
مي گستردند. امنيت ماندني بود و اشرار و شرارت رفتني .
دست مجروحش را به تخته سنگ گرفت تا خود را
بالا بكشد. گلوله ديگري روي پايش نشست و پس از
آن تيري در پهلو
هنوز كلامش تمام نشده بود كه هر دو خودرو از
روي شن ها كنده شدند و با سرعت تمام به سوي دره
رفتند. صداي نوروزي روي بي سيم شنيده شد ,
اشرار به طرف دره فرار كردند

|