
وقتي از دل تاريخ روزنه اي گشوده مي شود به اعماق ,
درمي يابي كه هيچي . در برابر آفتاب ايستاده اي و سراسر
سايه اي , حبابي روي آب , قطره اي سرگردان مبهوت عظمت
دريا. عظمت باران .
وقتي از دل تاريخ شجاعت را به نظاره نشسته اي ,
خرمشهر در برابرت رخ مي نماياند. سوسنگرد و بستان و هويزه
بوي كربلا مي دهد. اهواز و دزفول و انديمشك و سراسر ايران
بيرق سرفرازي افراشته مي كنند و طبل رسوايي دژخيمان را
مي نوازند.
وقتي از دل تاريخ عظمت شهيد همت , باكري , جهان آرا و
فهميده را مي فهمي , دست دراز مي كني تا شايد لحظه اي از هرم
آفتاب را دريابي و درنمي يابي , جاده بس دراز است و دستهاي
ما كوتاه .
باران بوي تگرگ مي دهد. تپه هاي محل رزمايش لحظه به
لحظه سيراب تر مي شوند. خاك شخم خورده دل به رگبار آب
سپرده است تا شايد جوانه اي از قلب دانه ها ره به بيرون بيابد و
خشكي را از رخ بزدايد.
پيرمردها هم آمده بودند كه يادي از گذشته ها در خاطره
تازه كنند. يكي از شبهاي والفجر مي گفت . ديگر از زيارت
عاشوراي عملياتهاي كربلا. آزادگان سرفراز هم بي شكيبانه دل
به يادآوري حديث عشق بسته بودند. رضواني , يوسفي ,
احمدي , حسنوند و...
يا فاطمه الزهرا ... يا فاطمه الزهرالله يا فاطمه الزهرا
با اعلام رمز عمليات رزمايش توسط سرهنگ سپهوند ,
بيش از 2000 نيروي پرتوان بسيج به صورت كلاسيك و منظم
عمليات ضد هلي برن خود را بر عليه نيروهاي دشمن آغاز
نمودند. گروهان ها ودسته هاي ساماندهي شده با محاصره
منطقه عملياتي آماده هجوم و شكست دشمن مي شوند و
سرانجام زير بارش تگرگ , تپه هاي مدبه كوه شاهد نمايش
اقتدار و عظمت بسيج مردمي مي شود.
گوشه گوشه منطقه مورد حمله در زير شعله هاي آتش و
دود پنهان شده است .
(الله اكبر) پيرترها بلندتر به گوش مي رسد. كسي فرياد مي زند
(نصر من الله و فتحا قريب ) جنگ واقعي است . نمايش عظمت
است . عظمت انقلاب . عظمت اسلام .
از ميان هجوم رگبارها و شعله هاي برافروخته مي گذريم .
دانه هاي بلورين اشك آسمان درشت تر مي شوند. شايد آسمان
همه به ياد شبهاي عمليات افتاده است . به ياد شبهايي كه باران
و تگرگ مي باريد و برق شهادت بر زمين جاري بود.
در معبر و جوي آب لحظه اي درنگ مي كنم و نفس تازه
مي شود. به پيش رو مي نگرم . چگونه مي توان لحظه اي از ايثار
و عظمت 8 سال قداست را شرح داد . چگونه مي توان توصيف
كرد كه گل زيباست . چگونه سرخي خون شقايق را مي توان
تعريف كرد و نگاشت .
به محل استقرار نيروها رسيده ايم .باران و تگرگ تمام شده
است . تك روزنامه اي توجهم را جلب مي كند. (حلقه اتحاد
دانشجويان فردا بر گرد تاسيسات هسته اي نطنز) صداي بلندگو
مرا به خود مي آورد :
در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زان سو نخنديد
بسيج استانداري لرستان
بهرام رشيدي نيا

جانباز محمد علي رحيمي :
ارزشها را در حاشيه نبينيد
|

تهيه و تنظيم : حسن شكيب زاده
درست 6 روز بعد از مجروحيت به هوش آمدم , ديدم همه جا تاريك
است و ظلماني . شايد هم شب . دستم را به طرف صورتم بردم , دور سرو
چشمانم را باند پيچي كرده بودند , دكتر بالاي سرم آمد , حالم را پرسيد ,
هنوز نمي دانستم بر من چه گذشته است , احساس كردم كه يك چشمم كاملا
تخليه شده اما در مورد چشم ديگرم نه .
دكتر داشت اجازه مي گرفت كه چشم ديگرم را عمل جراحي كند و اينكه
اعتقاد داشت , خوب مي شود و همه جا را خواهد ديد , اما كار از اين حرف
ها گذشته بود و ديگرخبري ار روشنايي چشمانم نبود.
من فقط يادم هست كه پشت سنگر و با اسلحه در حال شليك بودم كه از
هوش رفتم , اما همسنگرم بعدا مي گفت : تو در حال تيراندازي بودي كه
خمپاره دشمن به خاكريزت اصابت كرد و تركش هاي زيادي صورت تو را
نشانه رفت . تو بلند شدي . چند قدمي حركت كردي و سپس به زمين افتادي ,
از سر و صورتت , بخصوص چشمانت خون بود كه به بيرون مي زد , تمام
لباسهايت سرخ شده بود , لحظات سختي بود , رزمندگان زيادي مجروح
شده بودند و همه در تلاش بودند كه مجروحين را به پشت خط منتقل كنند ,
اما بچه هاي تعاون به تو به چشم يك شهيد نگاه ميكردند , لذا انتقال تو را در
مراحل بعدي قرار داده بودند , اما خلاصه تو را هم منتقل كردند.
ماجراي مجروحيتم همين بود , اما بعد از گذشت 6 روز از اين واقعه در
بيمارستان فيض اصفهان به هوش آمدم و از آن روز تا حالا يادم نمي آيد كه
اعتراضي نسبت به اتفاقي كه برايم افتاده است , كرده باشم .
من قبل از اين اتفاق , مجروحين و شهداي زيادي را ديده بودم و راهي
را كه رفتم , راه انتخابي بود و مي دانستم بي برگشت است , بنابراين وقتي
كسي با نگاه شهادت و هديه همه وجودش درراه خدا , قدم بر مي دارد , دادن
2 چشم , حداقل كاري است كه مي تواند انجام دهد .
محمد علي رحيمي شال , كه ماجراي جانبازي اش را مرور كرديم , متولد
1349 است و از سن 13 سالگي وارد بسيج شده و به صورت نيروي نيمه
فعال به خدمت پرداخته است , اما در سن 16 سالگي با تعاريف و ماجراهايي
كه از جبهه ها و رزمندگان و مشتاقان حضور در جبهه ها مي شنود , همراه با
سپاه حضرت محمد(ص ) اعزام و در عمليات كربلاي 5 شركت مي كند , كه
در همين عمليات نيز به درجه جانبازي نايل مي گردد.
رحيمي با هديه 2 چشم و از دست رفتن تمامي بينايي اش , انگار دوباره
اميد را به دست مي آورد , اميدبه زنده بودن , زنده ماندن و زندگي كردن . او در
اين خصوص مي گويد : بعد از مجروحيت , حالات روحاني و عرفاني خاصي
داشتم , روزهايي كه گاهي آرزو مي كنم , دو باره برايم تكرار شده و به آن
روزها برگردم , در شهر شال زندگي مي كردم و بدون هيچ امكاناني , همه ي
تلاشم اين بودكه با شرايط جديد كناربيايم و اين كا را هم كردم , شايد 8
سالي طول كشيد تا همه چيز برايم عادي شد و وقتي به قزوين آمدم و به
امكانات بيشتري دسترسي پيدا كردم , اميد بيشتري به زندگي پيدا نمودم .
با انتقالم به قزوين در رشته هاي مختلف ورزشي شركت كردم و طي
سال هاي گذشته در رشته هاي گل بال و وزنه برداري , به دفعات وارد مسابقات
مختلف شده و افتخارات زيادي را كسب كرده ام كه حاصل آن قهرماني و
نايب قهرماني مسابقات در سطح كشور است . يعني 3 دوره قهرماني كشور ,
چند دوره قهرمان ليك كشور و نايب قهرماني كشور در مسابقات گلبال , كه
همراه با دوستانم در تيم جانبازان كسب كرديم . در وزنه برداري هم 3 دوره
قهرمان كشور شدم و در المپياد وزنه برداري هم مقام چهارم را بدست آوردم .
رحيمي را هر كس كه بيمارستان تامين اجتماعي قزوين رفته باشد
مي شناسد , 20 سال است كه پشت تلفن نشسته و صدها شماره تلفن را در
خاطرش حك كرده است , كافي است كه بگويي تلفن چه كسي را مي خواهد
و او سريع شماره را برايت گرفته است , شماره همه پزشكان , پرستاران ,
كارمندان , ادارات و سازمان ها و به گفته خودش , كافي است هر شماره اي را
2 بار يا 3 بار براي من بخوانيد , بعد ازآن ديگر شماره در ذهن من ثبت شده و
هميشه به خاطر دارم .
او كه تحصيلات متوسطه اش را در دوران جانبازي به اتمام رسانده
است , حالا داراي 6 فرزند است و وقتي در خصوص نام و سن و تحصيلات
آنها صحبت مي كند , انگار همه جلويش صف كشيده اند و مي گويد : من با
فرزندانم رفيقم و با آنها دوستم و در مورد همه چيز با هم مشورت مي كنيم ,
دوست دارم آنها آينده خوبي داشته باشند , بنابر اين تلاش مي كنم كه هر
امكاني را بر ايشان فراهم سازم تا احساس كمبود نكنند.
رحيمي از نسل امروز گله مند است , مي گويد : تهاجم فرهنگي جدي
است و گرايش برخي از جوانان , ناآگاهانه به رفتار و اخلاق غرب قابل تحمل
نيست .
جوانان بايستي اخلاق ور فتار جواناني را الگوي خود قرار دهند كه با
ايثار جان و هستي خود , در جبهه هاي نبرد حماسه ساختند , البته بخشي از
اين معضلات به خانواده ها بر مي گردد , آن ها بايستي هوشيارتر باشند و به
جوانان خود توجه بيشتري بكنند , تا با حركت هاي خود ارزشهاي معنوي
جامعه و مردم را زير سوال نبرند.
رحيمي گريزي هم به جامعه , امروز و مديريت آن مي زند : رزمندگان و
جوانان مخلص و بي ادعا , در طول دفاع مقدس , هدف مقدسي داشتند , آن
روز بايستي در جنگ شركت مي كرديم . چرا كه دشمن تا پشت در خانه مان
آمده بود و اسلام , ناموس , دين و وطنمان در خطر بود , اما درروزها و
سال هاي بعد از جنگ , وضعيت متفاوت شده است , به نظر من جانبازان
طلايه داران جنگ و نظام بوده و هستند و بايستي بهاي بيشتري به آنها داده
شود , در زمان جنگ خيلي ها در حاشيه بودند و كنار نشسته و تجارت و
زندگي خود را مي كردند و به هيچ چيز جنگ هم كاري نداشتند و امروز ما در
حاشيه هستيم , در حالي كه نظام بايستي امروز در مديريت ها و بخش هاي
مختلف مديريتي از نيروهايي استفاده كند كه براي جمهوري اسلامي
سرمايه گذاري كرده اند , نه سرمايه اندوزي , مگر نه اين است كه الگوي امروز
جامعه و نسل جوان آن بايستي رزمندگان و جانبازاني باشند كه جواني و
آرزوهايشان راصرف دفاع از ارزشها كردند , پس چرا بايستي امروز هم در
حاشيه باشند رحيمي حرف براي گفتن و درد دل هاي زيادي دارد , اما براي
اينكه بيشتر از اينها آرامشش را بر هم نزنم , مي پرسم : اگر امروز چشمانت را
بدست آوري و بتواني همه جا را ببيني , دوست داري اولين چيزي كه مي بيني
چي باشد
مي گويد : دوست دارم قرآن را ببينم و آن را بخوانم .
من فقط يادم هست كه پشت سنگر و با اسلحه در حال شليك
بودم كه از هوش رفتم , اما همسنگرم بعدا مي گفت : تو در حال
تيراندازي بودي كه خمپاره دشمن به خاكريزت صابت كرد و
تركش هاي زيادي صورت تو را نشانه رفت

طعم تلخ بي پدري
پاره ايي از پرواز
|

بر اساس نامه اي از فرزند شهيد « عزيزالله شجاعي رباطي »
ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيا عندر بهم يرزقون .
پرده ها را كنار بزنيد , عرش بود زيبا و مجلل , آب و جارو كنيد با
شما هستم , با شمااي فرشتگان پةر آبي ! صدايم را مي شنويد بالش هايي
كه از خواب هم نرم تر است را در اتاق عشق آماده كنيد قطرات لطيف
باران و در ليوان هايي از جنس رويا جمع كنيد اينك اين شهيد است كه
از جسمانيت خاك پرگشوده است .
درست مثل كبوتري كه لانه خسته خويش را وا مي نهد تا چمنزاران
بهشت را دوباره ببيند اينك اين شهيد است , فازغ از خاك , فارغ از
هياهو و كسب , مثل بادكنكي كه كودكي سبز به دست دارد. آري , شهيد پر
مي گشايد و فرا مي رود و به عرش نزديك مي شود و عشق به حقيقت
مطلق مي پيوندد.
پدر جان !
و تو بودي مظهر نور و مهرباني , اين گونه ساده رفتي و آسمان رويا
هايمان بي رنگ و بي پرنده ماند و از تو مي گويم در اين لحظه هايي كه به
روياهايم پناه آورده ام تا باز بر كوچه اي , خياباني , مسجدي , دشتي ...
نام تو را ببينم !
دي ماه بود , نمي دانم چندمين روز از ديماه 65 گذشته بود ولي مي دانم
كه رفتن پدر در اوايل ديماه 65 بود و برگشتن پدر در اواخر ديماه بود .
روزي كه پدر بار سفر بسته بود من در گوشه اي از اتاق نشسته بودم . در
كناري ديگر مادرم نيز مشغول بستن وسايل پدرم بود و در عين بستن
وسايل پدرم اشك مي ريخت . من كه كنجكاو شده بودم مي پرسيدم كه
براي چه گريه مي كني مادر. ولي هيچ جوابي از مادر نشنيدم , وقتي پدرم
آماده رفتن شده بود مادرم نيز براي بدرقه پدر چادرش را بر سر كرده
بود. وقتي پدرم تا دم در اتاق رسيد پايش را گرفتم و شروع به داد زدن
كردم و اشك از چشمانم چون باران بهاري سرازير بود. با دستهاي
كوچكم پاهاي استوار پدر را گرفته بودم . پدر خم شد و دستهاي سست
و ناتوان مرا از پاهاي استوارش جدا كرد و لبخندي مهربانانه زد و مرا در
آغوش گرم خود براي آخرين بار گرفت , آرام درگوشم نجوا كرد : دخترم
گريه نكن مي خواهم بروم برايت چادر نماز بخرم .
در عالم بچگي به شوق رسيدن به چادر نماز از باباي عزيزم جدا
شدم , جدا براي هميشه , در واقع جدايي ابدي . در انتظار ديدن دوباره
پدر و رسيدن به چادر نماز چشم به در بودم اما از بابا هيچ خبري نشد تا
روز 65,10,26 كه جنازه پدر را آوردند .
روزها پي در پي گذشت تا روز 65,10,24 روزي كه دنيا بر سر
دختري پنج ساله چون من كه هنوز از شربت گوراي محبت پدر چيزي
ننوشيده بودم خراب شد. روزي كه من بايد فقط و فقط , بايد عكسهاي
پدر را نگاه مي كردم و تنها با عكسهاي پدر صحبت مي كردم .
در روز 65,10,26 كه پيكر مطهرش را از خاكهاي به خون آغشته
شلمچه از كنار خاكريزهاي كربلاي خميني راهي وادي چشم انتظاران
كردند. آن پيكر بر روي دستها مي رفت , مي رفت تا به عرش برسد , تابوت
ارام آرام بر زمين گذاشته شد , همه بسوي تابوت راهي شدند.
همه سرگرم بودند , همه رفتند كه آخرين ديدار را با پدرم داشته
باشند. من هم جلو رفتم . تا چشمم به جنازه افتاد شروع به داد و فرياد
كردم و بر بالاي سر پدر نشستم و شروع به حرف زدن با او كردم . يك
طرف از صورتش خوني بود گريه مي كردم و مي گفتم : بابا تو را به خدا
بلند شو. بيدار شو اما انگار دوست نداشت از اين خواب ابدي كه
نصيبش شده بود بيدار شود. آري , او راه خودش را انتخاب كرده بود.
انتخابي كه خودش دوست داشت و عاشقش بود.
مرا از او جدا كردند در همين حال بود كه من دور مي زدم ناگهان پيكرش
را بر دستها گرفتند تا به جايگاهي كه برايش آماده ساخته بودند جاي
نهند. او را آرام بر جايگاه ابديش جاي دادند. جايي كه مدتها منتظرش
بود گريه مي كردم و مي گفتم تو را بخدا بابايم را نبريد اما انگار كسي
صداي مرا نمي شنيد.
آري , گريه كردن , داد و فرياد زدن هيچ فايده اي نداشت . نه بابا
جوابم را داده بود , نه بيدار شده بود و نه كسي به حرفهاي من گوش
مي داد.
تنهاي تنها شده بودم , هركس به راهي مي رفت , مادرم حالش خوب نبود
كه به سئوالهاي من پاسخ دهد. ديگر بايد مي سوختم و مي ساختم . ديگر
بايد در كودكي طعم تلخ بي پدري را مي چشيدم و فقط و فقط براي تخليه
عقده و دلتنگي هايم بر سر مزارش مي رفتم . همين و همين ....
از خون وجود شهدا در نمي يابند گردش خون در رگهاي زندگي شيرين
است و ريختن آن در پاي محبوب شيرين تر , مگو شيرين تر بگو بسيار
بسيار شيرين تر.
نمي دانم آن لحظه ديگر انگار من در بين جمع نبودم . اشك ريختم و
پدرم را صدا مي زدم , جلوتر رفتم كه خاكريز را از نزديك تر مشاهده
كنم .
نزديكيهاي خاكريز را سيم خاردار كشيده بودند و نمي توانستم نزديك
تر شوم آنقدر در گريه و فغان غرق شده بودم كه تمامي آن صحنه هايي كه
با پدرم بودم در جلو چشمم تجسم مي شد.
بخصوص روز تشيع جنازه پدرم خوب خوب يادم آمد , در همين لحظه
بود كه يكي بمن گفت : دخترم گريه نكن .
خدا با شماست ناشكري نكن چشم باز كردم كه فكر مي كردم رودرروي
پدرم قرار گرفتم .
آن چهره معصومانه پدر هنوز روبرويم بود كه تا لب باز كردم كه او را
صدا بزنم , رفت .
بعد از آن حس غريب و سرشار از پريشاني , حس سرشار از سوال و
سوال در من ناپديد شد. آنروز بود كه چيزي كه آرزويش را داشتم
خداوند تبارك و تعالي به من عطا نمود و آن روز , روزي بود كه راز
نهفته مبهمي كه هميشه برايم سوال بود را يافتم .

|
|
|