دهم آذر مصادف است با سالروز شهادت يكي از
پرافتخارترين چهره هاي تاريخ يعني شهيد آيت الله سيد حسن
مدرس , او عالمي وارسته و نستوه و مبارز بود كه فراز و
فرودهاي زندگي سياسي او با درس و عبرت هاي فراوان آميخته
است . اين درس و عبرت ها به همراه زيبايي هايي كه در اخلاق و
سلوك و مواجهات او نهفته است ذخيره ارزشمندي است
براي نسل امروز و فرداي ما , به ويژه براي آنان كه در
صحنه هاي مديريت كلان سياسي مسئوليت سنگين زمامداري
اسلامي را بر دوش مي كشند و در صدد هستند نظام سياسي
اسلام را در دنياي امروز به صورت الگوي عملي و مشهود به
جهان اسلام ارائه نمايند. ضمن گراميداشت سالروز شهادت
اين عالم بزرگ , بر زندگي و مبارزات او نگرشي گذرا مي كنيم .
مدرس به قلم خودش
« ..... ولادت من , در حدود يك هزار و دويست و هشتاد و
هفت هجري قمري است كه تقريبا , فعلا شصت سال زندگاني را
طي نموده ام (اين نوشته را , مدرس , قريب 50 سال پيش مرقوم
داشته است ). مولد من در قريه « سرابه كاچو » از توابع
اردستان . پدرم اسماعيل , جدم ميرعبدالباقي از طايفه
ميرعابدين كه فعلا هم اكثر آنها در آن قريه ساكن مي باشند. از
سادات طباطبا و اصل زواره يي و شغل پدر و جد من مبلغ
احكام الهي . جدم ميرعبدالباقي از زهاد محسوب بودند و مرا
هم در سن 6 سالگي تقريبا به جهت تربيت , هجرت داده به
قمشه نزد خود بردند. من صباوت را خدمت آن بزرگوار به سر
برده , 14 سال تقريبا از عمرم گذشت كه جدم مرحوم شد .
حسب الوصيه آن مرحوم , تقريبا در سن 16 سالگي به جهت
تحصيل به اصفهان آمدم . 13 سال در اصفهان مشغول تحصيل
بودم . در سن 21 سالگي پدرم مرحوم شد . مدت توقف در شهر
اصفهان قريب 13 سال شد . قريب سي نفر استاد را در اين
مدت در علوم عربيه و فقه و اصول و معقول درك كردم كه از
برجسته ترين آنها در علوم عربيه مرحوم آقا ميرزا عبدالعلي
هرندي نحوي بوده كه تقريبا 80 سال عمر داشته , صاحب
تصانيف زياد , ولي از بي اقبالي دنيا محجور ماندند. و در علوم
معقول , مرحومين جهانگير خان قشقائي و آخوند ملا محمد
كاشاني كه هر دو عمر خود را در مدرسه صدر اصفهان به آخر
رسانيده به وضع زهد دنيا را وداع فرمودند. بعد از واقعه
دخانيه (واقعه رژي و تحريم تنباكو) به عتبات عاليات مشرف
شدم . بعد از تشرف به حضور حضرت آيت الله حاجي ميرزا
حسن شيرازي رحمت الله عليه , به جهت تحصيل , توقف در
نجف اشرف را اختيار كردم . علما و بزرگان آن زمان را تيمنا و
تبركا درك كرده و از اغلب , استفاده نمودم ولي عمده
تحصيلات من , خدمت مرحومين مغفورين حجتين كاظمين
خراساني و يزدي بود. تشرف من , در عتبات , تقريبا هفت سال
شد. بعد , مراجعت به اصفهان نمودم . در مدرسه جده كوچك ,
مدرسه اي است به اين اسم در اصفهان , مشغول تدريس فقه و
اصول شدم . به ترتيبي كه فعلا هم در مدرسه سپهسالار مشغولم
و از خداوند توفيق مي خواهم كه به همين قسم , بقيه عمر را
مشغول باشم .
بعد از مراجعت از عتبات , در اصفهان , فقط از امورات
اجتماعيه , مباحثه و تدريس را اختيار كرده بودم , تا زمان
انقلاب استبداد به مشروطه مجبورا اوضاع ديگري پيش آمد ,
كه مي توان گفت : « اتسع الحرق علي الراقع » (شكاف از وصله
فراخ تر درآمد).
برحسب امر حجج اسلام عتبات عاليات و دعوت دوره
دوم مجلس شوراي ملي , به عنوان طراز اول نظارت مجلس
شوراي ملي به تهران آمدم . و دوره هاي مجلس را تا حال ادراك
كرده ام . ديدني ها را ديده ايد و شنيدنيها را شنيده ايد. در مدت
چند سال انقلاب , از جمله وقايعي كه بر من روي داده , دو سال
مهاجرت است , با مجاهدان ايراني در جنگ عمومي كه به
مسافرت عراق عرب و سوريه و اسلامبول منتهي شد كه
تفصيل آن را مجالي بايد. و نيز دو دفعه مورد حمله واقع شدم .
يكي در اصفهان كه در مدرسه جده بزرگ , در وسط روز چهار
تير تفنگ و غيره به من انداختند ولي موفق نشدند , و آنها را
تعقيب نكردم .
مرتبه دوم , سال گذشته بود كه جنب مدرسه سپهسالار
اول طلوع آفتاب كه جهت تدريس به مدرسه مي رفتم , در همين
ايام تقريبا ده نفر مرا احاطه كردند. في الحقيقه مرا تيرباران
كردند. از تيرهاي زياد كه انداختند , چهار عدد كاري شد. سه
عدد به دست چپ , مقارن پهلو , جنب همديگر , زير مرفق , و
بالاي مرفق و زير شانه . حقيقتا تيرانداز قابلي بودند. در
هدفگيري قلب , خطا نكردند. ولي مشيت الله , سبب را بي اثر
نمود. يك عدد هم به مرفق دست راست خورد. ولا حول و لا
قوه الا بالله العلي العظيم .
في 7 شهريور ربيع الثاني 1346 ـ مدرس
اين بيوگرافي را , خود سيد حسن مدرس , در نخستين
سالهاي انتشار روزنامه اطلاعات , بنا به خواست مدير
اطلاعات , به قلم خود نوشته و در اختيار اين روزنامه قرار داده
كه هنوز اصل نوشته , در بايگاني اين روزنامه نگهداري
مي شود.
دورنمائي از زندگي مدرس
اتاق پذيرائي مدرس اتاقي بود به طول تقريبا چهار متر و
نيم در شش متر. در حدود سه ربع از اتاق به وسيله زيلو فرش
شده بود و بقيه اتاق بدون فرش بود.
مدرس رختخواب خود را كه به آن تكيه مي نمود با چادر
شبي نسبتا مندرس پيچيده در صدر اتاق گذاشته بود , و چندين
جلد كتابهاي فقهي و غيره اطراف خود و در تاقچه هاي اتاق
بطرز نامرتب ريخته بود. منقلي از گل كه به آن « كلك » مي گويند
در وسط اتاق گذاشته بود. در اطراف كلك ذرات خاكستر
ريخته بود و دو سه فنجان نعلبكي گلي لعابي كار تهران يا قم و
يك قوري لعابي اطراف آن ديده مي شد. كاسه تنباكو و كاسه
سوخته تنباكو و غلياني هم اطراف منقل بنظر مي رسيد. اينها
زينت اتاق پذيرائي مدرس بود.
طرز ورود اشخاص به اتاق اين بود كه هر كس در مي زد
وارد اتاق مي شد , خواه وزير باشد و خواه وكيل , خواه بقال
سرگذر و خواه پائين تر , همين كه مي خواست از مدرس ملاقات
كند , بايستي به اين اتاق وارد شود. اتاق خلوتي معمولا وجود
نداشت , و غالبا هم اگر مدرس در منزل بود عده اي در اين اتاق
از طبقات مختلف جمع بودند.
اشخاص تازه وارد اگر از طبقات پائين بودند , مدرس
احترامات بيشتري مرعي مي داشت , و هر قدر از طبقات بالاتر
وارد مي شدند , مدرس كمتر تعارفات معموله را مجري
مي داشت . كساني هم كه بر مدرس وارد مي شدند لابد هر يك
تقاضاهائي داشتند. مثلا فلان بقال از مدرس تقاضا داشت كه به
فلان اداره كه مزاحم او شده است توصيه كند , يا فلان وكيل كه
وارد شده بود تقاضاي ديگري داشت .
مدرس با صداي بلند مثل اينكه تعمدي بود در حالي كه با
فلان عطار صحبت مي كرد , يا براي او توصيه مي نوشت , با فلان
وزير هم كه وارد شده بود غفلتا رو نموده شروع به سخن مي كرد
كه فلان موضوع بايستي فلان شود , و فلان كس فلان طور , و به
همين نهج با همه صحبت مي كرد , و اگر مي خواست به كسي
تعارف زيادتري كرده باشد , مثلا اگر شاهزاده نصرت الدوله
وارد شده بود و مدرس مي خواست به او تعارف كند مي گفت :
شاهزاده يك چاي براي خودشان بريزند!
استيضاح سردار سپه توسط شهيد مدرس
« يكي از وقايع مهم دوران رضاخان استيضاح مدرس از
سردار سپه بود. مرحوم مدرس بواسطه بي قانوني هائي كه
سردار سپه در دوره رياست وزرائي اش مرتكب شده بود , وي
را استيضاح كرد. رضاخان كه از اين استيضاح خيلي وحشت
داشت عده اي از جيره خواران را به مجلس فرستاد تا استيضاح
را به هم بزنند , خودش نيز قبل از تشكيل جلسه مجلس در
ايوان مجلس ايستاد تا صداي زنده باد و مرده باد مزدوران خود
را بشنود. و در واقع آنانرا سان ببيند. در همين اثنا مدرس سر
رسيد , مامورين فرياد زدند : « زنده باد سردار سپه » . مدرس با
بي اعتنائي عصاي خود را به زمين زد و گردنش را كج كرد كه
مثلا : باشد چه مي شود بعد مامورين با فريادي رساتر گفتند :
« مرده باد مدرس » مدرس در اين موقع قدي علم كرد و ايستاد ,
عصايش را به جمعيت تماشاچي كرده و گفت : مردم بگوئيد :
« زنده باد مدرس » اثر حرف و قوه جاذبه سيد طوري جماعت
را منقلب ساخت كه همه ناگهان منقلب شدند و فرياد زدند
« زنده باد مدرس » ! بعد از آن براي اين كه مدرس اظهار قدرت
بيشتري بكند رو به جمعيت آورده و گفت : مردم بگوئيد : « مرده
باد سردار سپه » اينبار مردم با صداي بلندتري فرياد كشيدند
« مرده باد سردار سپه » ! مدرس پس از اين پيروزي از پله ها بالا
رفت و در بالكان يقه سردار سپه را گرفته رو به مردم كرد كه
بگوئيد : « صد بار مرده باد سردار سپه » و « صد بار زنده باد
مدرس » جمعيت از رشادت و دليري سيد به هيجان آمده همان
شعاري را كه مدرس داده بود با صداي بلند چند بار تكرار
كردند!!
سردار سپه پس از اين اهانت خشمگين شده و با مدرس
گلاويز شد و ميخواست سيد را از بالكان به پائين بيندازد , اما
قائم مقام الملك رفيع و تيمورتاش مانع اين كار شدند. سردار
سپه هم با عصبانيت و خشم از مجلس رفت . ظهر همان روز
هنگامي كه مدرس به اتفاق وكلاي اقليت كه عبارت بودند از
حائري زاده , كازروني , سيد حسن زعيم و ملك الشعرا بهار و
عده اي ديگر مي خواست از مجلس خارج شود مورد ضرب و
شتم چاقوكشان سردار سپه قرار گرفتند , ملك الشعرا از طرف
اقليت به مجلس آمد و جريان وقايع ظهر و مجروح شدن و
كتك خوردن وكلاي اقليت را به اطلاع مجلس رسانيد و اظهار
داشت با اين ترتيب ديگر مصونيت براي وكلا باقي نمانده است
كه كسي را استيضاح نمايند.
فراز و فرودهاي زندگي سياسي شهيد مدرس با
درس و عبرت هاي فراوان آميخته است . اين درس
و عبرت ها به همراه زيبايي هايي كه در اخلاق و
سلوك و مواجهات او نهفته است ذخيره ارزشمندي
است براي نسل امروز و فرداي ما
شهيد مدرس الگويي است براي آنان كه در
صحنه هاي مديريت كلان سياسي مسئوليت سنگين
زمامداري اسلامي را بر دوش مي كشند و درصدد
هستند نظام سياسي اسلام را در دنياي امروز به
صورت الگوي عملي و مشهود به جهان اسلام ارائه
نمايند

|
ميرزا كوچك خان , پيكارگر بزرگ
|
در روز 11 آذر 1300 ه' ش ميرزاكوچك خان رهبر نهضت جنگل در اثر
توطئه دوقدرت استعماري روس و انگليس به شهادت رسيد. يونس , معروف
به ميرزا كوچك خان فرزند ميرزاي بزرگ در سال 1298 هجري قمري چشم
به جهان گشود. او در سالهاي اوليه عمر به مدرسه حاجي حسن واقع در
صالح آباد رشت رفت و تحصيلات ديني خود را آغاز نمود. پس از آن مدتي
در مدرسه جامع رشت ومدتي هم در مدرسه محموديه تهران به تحصيل
پرداخت .
حوادث ناگوار كشور كه ناشي از نفوذ بيگانگان بود , آرام و قرار را از ميرزا
ربود و او تشخيص داد كه در آن شرايط بايد درس و تحصيل را رها نموده
براي نجات ايران از سلطه استعمارگران سلاح بر دوش بگيرد و وارد ميدان
مبارزه مسلحانه شود. بدين ترتيب ميرزا نهضت جنگل را پايه گذاشت و در
اواخر سال 1334 قمري كميته اي به نام « اتحاد اسلام » در حوالي تالش
تشكيل داد تا نهضت را هدايت نمايد.
افكار ميرزاكوچك خان ملهم ازانديشه هاي پيشروان نهضت اسلامي
چون سيد جمال الدين اسدآبادي بود وحركت در راستاي اين انديشه بود كه
هيئت اتحاد اسلام كه مغز متفكر جنگل به شمار مي رفت تشكيل
گرديد.
نهضت جنگل به رهبري ميرزاكوچك خان با توطئه دو قدرت استعماري
روس وانگليس به شكست انجاميد. حكومت تازه تاسيس كمونيستي در
روسيه كه از طرف انگليس مورد فشار و هجوم قرار گرفته بود سرانجام
تصميم گرفت به نهضت جنگل كه عليه هرگونه سلطه خارجي مي جنگيد
پشت نمايد و امتيازي به انگلستان بدهد تا دست دولت انگليس براي
روي كار آوردن عامل سرسپرده اش رضاخان و در نتيجه سركوب نهضت
جنگل باز باشد. بدين ترتيب ميرزاكوچك خان دراثر سازش شرق وغرب
مورد هجوم قرار گرفت و سرانجام بدست عوامل استعمار به شهادت رسيد و
نهضت چندساله جنگل از هم پاشيد.
مسلما اگر توافق شرق وغرب (روس و انگليس ) در سركوبي نهضت
جنگل نبود , دولت ظالم وقت هرگز قادر به خاموش كردن شعله نهضت
نمي شد و اين نهضت فراگير مي گرديد. سرپرسي سايكس يكي ازمورخين
خارجي در اين مورد چنين اعتراف مي كند :
« حكومت ايران در مقابل اين جنبش تقريبا ناتوان بود واگر اقدامات
بريتانياي كبير نبود احتمال مي رفت سلطنت را منقرض كند »
در مورد خصوصيات اخلاقي ميرزاكوچك خان اينچنين نوشته اند كه
مردي ساكت و متفكر و آرام بود , ازغايب حجب برخوردار و مردي نطاق و
صريح اللهجه بود وبا اين وجود پيوسته سخن هاي سنجيده مي گفت و اين
سخنان را اغلب بالطيفه و مزاح شيرين و جذاب مي كرد. ميرزا شخصيتي
جذاب داشت بطوريكه كمتر اتفاق مي افتاد كه افراد مسحور بياناتش نشوند.
از لحاظ اجتماعي مودب و متواضع و خوش برخورد و از جنبه روحي
عفيف و با عاطفه و معتقد به فرايض ديني ومومن به اصول
اخلاقي بود.
ميرزاكوچك خان همراه با پرورش روح و روان به پرورش جسم نيز
اهميت مي داد لذا هر روز تمرينات ورزشي را به عنوان عملي كه مي تواند
نيروي رزمي شخص را افزايش دهد , مورد توجه قرار مي داد.
تقيد او به مباني ديني فراوان بود و هيچگاه واجبي را ترك نمي گفت و
مردي متوكل به خدا بود و آيات قرآن زيرلب زمزمه مي كرد و هميشه قرآن
كريم را همراه داشت .
ميرزا طرفدار عدالت بود و از مظلومان دفاع مي كرد و به همين جهت
باظالمان آن روزگار در افتاد.
نهضت جنگل كه رهبري آن راميرزا كوچك خان بر عهده داشت داراي
روزنامه اي هم بود كه افكار نهضت را تبليغ مي كرد. در سرلوحه اين
روزنامه نوشته شده بود : « اين روزنامه فقط نگهبان حقوق ايرانيان و منور
افكار اسلاميان است »
ميرزا كوچك خان با شهيد مدرس و شيخ محمدخياباني به گونه اي
ارتباط داشتند و هر سه در حقيقت در يك جهت كلي حركت مي كردند.
مرحوم مدرس بارها ميرزاكوچك خان را تشويق به فتح تهران كرد. همچنين
شيخ محمدخياباني هم نماينده اي به نزدميرزا كوچك خان فرستادو خواستار
برقراري ارتباط بين قيام آذربايجان و گيلان گرديد تا سريع تر به هدف
مشترك برسند. ولي اين ارتباط به دلايل مشكلاتي كه وجود داشت مقدور
نگشت .

| |