روزنامه جمهوري اسلامي 08/09/1384 صفحه جبهه و جنگ

در سايه غربت
بسيجي پير در اسارت

* بوي آب و آتش و اسپند داشت
در سايه غربت
بسيجي پير در اسارت


خبر مبادله اسرا معلول و كهنسال , در اردوگاه پيچيده بود. رفت و آمدهاي همراه با شور و هيجان و زيباتر از هر چيز , حلاليت طلبي همراه با اشك و خداحافظي , همه اردوگاه را فرا گرفته بود. بچه هاي اتاق به او « بابا » مي گفتند و شهرتش در ميان دريادلان , « بسيجي پير » بود. نزديك به پنجاه و هفت سال سن داشت , ولي چهره آفتاب خورده و رنج كشيده او , بيش از اينها را نشان مي داد. تلخي هاي روزگار را چشيده , و با سختي ها دست و پنجه نرم كرده بود و قامت خميده اش حكايت از سالياني دراز كار و تلاش داشت .
او فرزند برومند خود را در پيشگاه خدا , به عنوان قرباني تقديم كرده و نشان سرخ نام شهادت , بر تارك درخشان او مي تابيد. او در ادامه خط سرخ عزيزش , در حصار سيم هاي خاردار , اسارت , داستان ايثار , گذشت و مقاومت را عملا روايت مي كرد.
در اتاق , همه گرد او حلقه زده بودند و شوري بر پا بود , زيرا نام او هم در شمار مبادله شوندگان قرار داشت . ازسويي , اسرا خوشحال بودند از اينكه « بابا » به ايران خواهد رفت و از سويي ديگر , او , خود , ناراحت به نظر مي رسيد , تا اينكه بعدا مرا صدا زد , چرا كه من به او نزديكتر بودم . او با حالتي محزون گفت : « مي خواهم موضوعي را با تو مطرح كنم » و با شروع اولين كلمات , قطره هاي اشك از گوشه چشمانش سرازير شد و اين چنين ادامه داد :
« من چگونه مي توانم به ايران بروم در حالي كه شما هنوز در بند دشمن , اسير هستيد
من مايل به رفتن نيستم . » عجب روحيه اي داشت ! تلاش زيادي كردم تا او را قانع كنم كه تسليم اين سرنوشت شود. پس از اينكه لحظاتي گپ زديم , از او پرسيدم : « اگر به ايران برگشتي , آيا باز هم به جبهه خواهي رفت »
با شنيدن اين سوال , رنگ چهره اش دگرگون شد و بار ديگر اشك از چشمانش جاري گرديد. صورتش را به طرف من برگرداند و با نگاهي كه از عمق آن مي شد به راز پيوندي معنوي پي برد , اين گونه پاسخ داد : « با خداي خويش عهد بسته ام كه تا زنده ام با اشكهاي چشمانم زير پاي رزمندگان اسلام آبپاشي كنم و با محاسن خويش جاروب نمايم . » و با گفتن اين كلمات , بغض گلويش شكست و در حال معنوي خويش غرق شد.
فهميدم كه اين پيكر ناتوان گامي پرتوان برداشته و بر ايمان خويش راسخ است .
اين بسيجي پير و داغديده و محنت كشيده , نمونه اي از معناي ژرف واژه بسيجي در مكتب انقلاب اسلامي است .
كورش اسكندري
من بسيجي ام
يك روز « خميس » و سه نفر ديگر , در آسايشگاه ما را جمع كردند. خميس گفت : « دستور آمده كه از اين به بعد شما هم بايد احترام بگذاريد , به محضن اينكه يك عراقي ديديد بايد سلام نظامي بدهيد! »
علي گفت : « ما نظامي نيستيم , اصلا بلد نيستيم . نكرده ايم از اين كارها. »
يكي شان گفت : اگر نظامي نيستيد پس چرا به جنگ آمده ايد »
علي گفت : خوب آمده ايم كه بجنگيم نه اينكه هر افسر عراقي را كه ديديم به او احترام بگذاريم !... »
وقتي بحث و جلسه ها به نتيجه نرسيد همان كاري را كردند كه هميشه مي كردند. فشار مي آوردند , آسايشگاه را بستند , توالت ها را تعطيل كردند , جيره ها را كم كردند , آب را قطع كردند , صابون ها را بردند. آن قدر فشار آوردند تا بچه ها كلافه شدند و ميان شان اختلاف افتاد. يكي گفت احترام بگذاريم , اين مساله اي نيست . قلب ما كه با انها نيست و من به ياد آوردم كه كسي بود به نامعلي ابن يقطين كه يار امام كاظم عليه السلام بود و در دستگاه خلافت سمت وزارت داشت . هرچه آنها گفتند او ظاهرا مي گفت چشم , و حتي وضويش را طور ديگري مي گرفت و همه اش به دستور امام بود. حالا ما اينجا وزير نيستيم , اسيريم . اينجا هم قصر هارون الشريد نيست , زندان صدام است و چه وزير , چه اسير اصل داستان يكي است . بعضي هم بودند كه شديدا مخالفت مي كردند حرف آخر را ارشدمان زد. بعد از همه اختلاف ها و قيل وقال ها بلند شد و ايستاد و انگشت هايش را توي گويش هايش فرو برد و فرياد زد : « شما هر كار دوست داريد بكنيد , من يكي احترام نمي گذارم ! »
يكي دو روز بعد همه ارشدها را خواستن تا مساله را به طور نهايي حل كنند. بچه ها اكثرا احترام گذاشته بودند به جز ارشد ما. وقتي گفتند : طتو چرا احترام نمي گذاري »
جواب داد : « من بسيجي ام . »
گفتند : « بسيجي هستي كه باش . »
گفت : « ما بدون كلاه احترام نمي گذاريم چون اين كار را فحش مي دانيم ! »
بالاخره بعد از همه اين جر و بحث ها ارشد ما گاهي مي رفت يك پايي مي كوبيد و برمي گشت .
رماديه هفت ـ ص 67 و 68
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

بوي آب و آتش و اسپند داشت




پاي صحبت و خاطرات والدين اميردريادار شهيد « محمدابراهيم همتي » فرمانده ناوچه موشك انداز پيكان
بمناسبت هفتم آذر , روز نيروي دريائي
اشاره :
بدون شك عمليات مرواريد يكي از بزرگترين عملياتهاي نيروي دريايي ارتش در طول ساليان جنگ تحميلي بوده است , كه طي اين عمليات در روز هفتم آذر سال 1359 ناوچه قهرمان پيكان با پشتيباني جنگنده هاي نيروي هوائي با وارد شدن در جنگي تمام عيار بيش از پنج ناوچه « اوزا » عراقي را به قعر آبهاي خليج فارس فرستاد و همچنين با به آتش كشيدن اسكله هاي نفتي « البكر » و « الاميه » مانع از صادرات نفت عراق از طريق خليج فارس و درياي عمان گرديد. ضمن آنكه پس از پايان اين عمليات ناوچه قهرمان پيكان در مسير بازگشت در حالي كه مهماتي براي دفاع از خود نداشت هدف موشك قرار گرفت و براي هميشه در آبهاي خليج فارس معبا گرفت و نام پيكان نامي ماندگار در تاريخ نيروي دريايي ارتش گرديد.
به مناسبت جانفشاني پرسنل اين ناوچه و نابود كردن نيروي دريايي عراق در همان روزهاي ابتدايي جنگ , بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي ايران حضرت امام خميني (ره ) اين روز را به نام « نيروي دريايي » نامگذاري فرمودند. امير دريادار شهيد محمدابراهيم همتي فرمانده دلير و بي باك ناوچه قهرمان پيكان و پرسنل اين ناوچه در روز هفتم آذر آنچنان درسي به دشمن غاصب اين مرز و بوم دادند كه تا پايان جنگ نيروي دريايي عراق نتوانست از مرزهاي آبي خود خارج گردد و عملا در روزهاي ابتدايي جنگ با از دست دادن بيش از 75 درصد توان رزمي خود از گردونه نبرد خارج گرديد.
ث ث ث
نوشتن از شهيد محمدابراهيم همتي كار آساني نيست چرا كه او تنها بر قامت بلند شهادت تكيه داشته وشهادت را همچون جويباري زلال بر ذهن خود جاري مي ديد. دينا با هر آنچه به آن رنگ وجلا مي داد در پيش چشمانش كوچك و ناچيز جلوه مي كرد و از خيل سحرخيزان شهر روشنايي بود كه همواره در معبد مهتاب تن مي شست و در ساحل عبوديت در فراق يار به نماز مي ايستاد. پرواز تا بيكرانگي آسمانها را بهانه كرده بود و صبورتر از موسي با قلبي به وسعت دريا به وادي عشق مي رفت .
شهادت آرزوي ديرينش بود و پلي گشت ميان دنيا و بهشت خدا , از خويش مي بريد , از كوه و دريا مي گذشت و چشمه بقا را جستجو مي كرد. شهادت نعمتي بود كه راه مستقيم زندگي را به وصال دوست مي رساند و او آنچنان عاشقانه راه خود را برگزيده بود كه تا آخرين لحظه از ناوچه پيكان جدا نگشت و جسم پاكش به همراه ناوچه پيكان در آبهاي خليج هميشه آبي فارس براي هميشه سندي گشت از شهادت و ايمان و سربلندي نام هر ايراني .
ث ث ث
بعد از هماهنگي از طريق تلفن راهي مي شويم ! پاسداران , بوستان ... پلاك ... منزل شهيد همتي .
لحظه سخت و عجيبي است , رو در رو شدن با پدري كه فرزندش بزرگترين حماسه نيروي دريايي ارتش را در تاريخ 25 ساله پس از انقلاب رقم زده است كار آساني نيست !
لحظه ديدار با مردي رودررو مي شويم كه محاسن صورت و موهايش تماما سپيد است , « عباسعلي همتي » پدر شهيد ناخدا يكم محمدابراهيم همتي , 80 سال از خداوند عمر گرفته اما هنوز صلابت در حرفهايش موج مي زند , به داخل دعوت مي شويم و در جمع صميمانه خانواده همتي حاضر مي گرديم .
در بدو ورود چيزي توجه مان را جلب مي كند , ماكت يك ناوچه است كه در كنار مادر شهيد بر روي ميز قرار دارد و اين بهترين بهانه براي گشودن باب گفتگوست , پدر شهيد مي گويد : « اين ماكت ناوچه موشك انداز پيكان است كه محمدابراهيم فرمانده آن بود. »
با غرور و افتخار نام محمدابراهيم را مي برد و سخنانش را اينگونه ادامه مي دهد : « سال گذشته در مراسم گراميداشت روز هفتم آذر (روز نيرويي دريايي ) اين هديه را از دستان آيت الله هاشمي رفسنجاني گرفتم » . از كودكي شهيد مي پرسيم و پدر مي گويد : « محمدابراهيم اولين فرزند از 6 فرزند خانواده ما بود و در آخرين ماه زمستان سال 1329 در شهرستان سمنان به دنيا آمد و تا شش سالگي را در همين شهرستان پشت سرگذاشت . سپس به تهران آمديم و به مدرسه رفت و تا كسب ديپلم هميشه جزو بهترين شاگردان مدرسه بود . در سال 1348 بعد از اخذ ديپلم از دبيرستان رودكي با توجه به اينكه در رشته مهندسي دانشگاه تهران قبول شده بود به دليل علاقه اي كه به دريا داشت نيرويي دريايي را برگزيد و به جهت طي دوره هاي ناوبري و فرماندهي كشتي به آلمان اعزام شد و در آنجا نيز در بين دانشجويان 70 كشور جهان رتبه اول را به خود اختصاص داد و به ايران بازگشت » .
سخن گفتن از محمدابراهيم براي پدر شهيد بسيار سخت است و در تمام طول مدت زماني كه در جمع خانواده همتي حضور داريم به كرات اشك از ديدگان او جاري مي شود.
از پدر شهيد همتي در مورد سالهاي پس از بازگشت محمدابراهيم از آلمان مي پرسيم او مي گويد : « پس از بازگشت محمدابراهيم از آلمان , به جهت تكميل مهارتها و تخصصهاي دريانوردي مجددا به كشورهاي سوئد و فرانسه اعزام شد و تا سال 1357 در آنجا به تحصيل مشغول بود و پس از آن به ايران بازگشت و در منطقه دريايي بوشهر مشغول به خدمت شد. »
ث ث ث
دست سرنوشت به گونه اي باورنكردني شهيد محمدابراهيم همتي را به ناوچه موشك انداز پيكان پيوند مي زند چرا كه همزمان با تحصيل در فرانسه , ناوچه پيكان به سفارش ايران در اين كشور ساخته مي شود و شهيد همتي باهمين ناوچه به ايران باز مي گردد و تا روز شهادت كه در سمت فرمانده ناوچه پيكان بود در ناوچه مشغول به خدمت مي گردد.
پدر شهيد با اشاره به سالهاي پس از بازگشت محمدابراهيم از فرانسه و خدمت بر روي ناوچه پيكان سخنانش را اينگونه ادامه مي دهد : « بيش از دو سال از آمدنش به ايران مي گذشت و او در بوشهر و برروي ناوچه پيكان خدمت مي كرد كه جنگ آغاز شد , روز 31 شهريور سال 1359 كه حمله نيروهاي عراقي به كشور آغاز شد محمدابراهيم در مرخصي به سر مي برد و در تهران بود , بعدازظهر كه به فرودگاه مهرآباد حمله شد و يورش نيروهاي عراقي از طريق راديو و تلويزيون اعلام گرديد , بلافاصله براي تهيه بليط هواپيما از خانه بيرون رفت , اما چند ساعت بعد با ناراحتي آمد و گفت : « به علت حمله به فرودگاهها تمام پروازها لغو شده و هيچگونه پروازي صورت نمي گيرد » .
آرام و قرار نداشت و اسرار داشت كه شبانه به سوي بوشهر حركت كند چرا كه مي گفت : « در بوشهر نياز به كمك او دارند » , و بلافاصله همان شب لباسهايش را جمع كرد و با اتوبوس به شيراز رفت و از آنجا هم با اتومبيل سواري خود را به بوشهر رسانده بود و سه ماه بعد در هفتم آذر سال 1359 در عمليات « مرواريد » ناوچه اش هدف موشك قرار گرفت و او به همراه ناوچه پيكان در آبهاي خليج فارس معبا گرفت » .
محمداسماعيل برادر كوچكتر شهيد همتي در مورد شهيد مي گويد : « من مدتي در كشور آلمان بودم كه اين موضوع همزمان شد با اعزام محمدابراهيم به آلمان و در آنجا مي ديدم كه با چه شور و علاقه اي تحصيلش را ادامه مي داد , او علاقه بسيار شديدي به ايران داشت و در طول سالهايي كه در خارج بود مدام از ايران حرف مي زد و به فكر مادر و پدرمان بود » .
او سخنانش را چنين ادامه مي دهد : « صحبت كردن از عمليات در مرواريد » بدون نام بردن از ناوچه پيكان و رشادت پرسنل غيور و جان بركف آن بي معناست چرا كه در اين عمليات استثنايي ناوچه , پيكان به تنهايي توانست نيروي دريايي عراق را از بين ببرد و طومار حيات اين نيرو را در هم بپيچد و سكوهاي « البكر و الاميه » را به آتش بكشد و سرانجام در حالي كه در مسير بازگشت از ماموريت قرار داشت و مهماتي برايش باقي نمانده بود تا از خود دفاع كند , مورد اصابت موشك قرار گرفت و تعدادي از پرسنل اين ناوچه به شهادت رسيدند » .
مادر شهيد نيز علاقه محمدابراهيم را به اهل بيت و بويژه امام حسين (ع ) مورد اشاره قرار مي دهد و مي گويد : « محمدابراهيم علاقه بسيار شديدي به امام حسين (ع ) داشت واز اول محرم تا دهم صفر هميشه لباس مشكي مي پوشيد و زمانيكه كوچكتر بودو تنها 10 ـ 12 سال سن داشت با دوستانش يك تكيه كوچك درست كرده بودند و هيئت راه مي انداختند »
وي سپس مي افزايد : « محمدابراهيم بسيار كنجكاو بود و علاقه زيادي به تجربه كردن و آزمايش كردن هر چيزي داشت و حتي با يك سري وسايل ابتدايي در زيرزمين منزل , تاريك خانه عكاسي درست كرده بود و عكسهايي را كه مي گرفت , خودش ظاهر مي كرد و هميشه به جاي حرف زدن عمل مي كرد » .
مادر شهيد همتي همچنين مي گويد : « محبت جز لاينفك اخلاق محمدابراهيم بود و براي همه احترام قائل مي شد حتي براي كودكان پنج و شش ساله و لحظه اي از حال من و پدرش غفلت نمي كرد و با اينكه پس از استخدام در نيروي دريايي سالهاي متمادي در كشورهاي آلمان و فرانسه دوره مي ديد و از خانه دور بود هفته اي يكي دوبار تماس مي گرفت و از احوال ما و خواهر و برادرانش مي پرسيد و سراغ دوستان و فاميل را مي گرفت » .
ث ث ث
مجتبي مسيحي يكي از پرسنل نجات يافته ناوچه قهرمان پيكان است او در مورد شهيد محمدابراهيم همتي مي گويد : « او فرمانده اي لايق و جسور بود و در همان ماههاي ابتدايي جنگ حجم بسيار بالايي از ماموريتهاي دريايي را به وسيله ناوچه پيكان به انجام رساند , اخلاق خيلي خوبي داشت و با پرسنل در مواقع ضروري مشورت مي كرد » .
مسيحي سپس اضافه مي كند : « عمليات « مرواريد » به پايان رسيده بود و ما از اسكله هاي « البكر » و « الاميه » عراق دور مي شديم كه شهيد همتي (فرمانده ناوچه ) من را صدا كرد تا به روي عرشه بروم , مدت 48 ساعت از آغاز عمليات گذشته بود و من چون افسر مخابرات و مسئول رادار ناوچه بودم در طول اين 48 ساعت اسراحت نكرده بودم , از من تشكر كرد و با دست بر روي شانه ام كوبيد و بيشتر موفقيت ناوچه و عمليات را به من نسبت داد و من تشكر مي كردم كه يكباره صداي فرياد بچه هاي ناوچه بلند شد كه موشك به سمت ما مي آيد , توقع حمله را نداشتيم و چون مهمات ما تمام شده بود امكان درگيري با هيچ نيرويي را نداشتيم , شهيد حفيظي كه معاون شهيد همتي بود به سمت سكان دويد و آن را به طور كامل به سمت چپ گردش داد اما موشك به قسمت انتهايي ناوچه اصابت كرد و من به داخل آب پرتاب شدم . زمانيكه به خودم آمدم ديدم ناوچه در حال غرق شدن است و هواپيماهاي دشمن هم با شليك هاي خود به سمت ناوچه آن را مورد اصابت قرار داده بودند. شهيد همتي را در آخرين لحظات بر روي ناوچه كه در حال غرق شدن بود ديدم اما هيچوقت پيكر محمدابراهيم پيدا نشد و به مانند پيكان در آبهاي خليج هميشه فارس جاويد شد. »
ثواحد خبر و ارتباطات نيروي دريايي ا رتش
ناوباندوم مهدي صادقي
پدر شهيد مي گويد : اين ماكت ناوچه موشك انداز پيكان است كه محمدابراهيم فرمانده آن بود. سال گذشته در مراسم گراميداشت روز هفتم آذر , اين هديه را از دستان آيت الله هاشمي رفسنجاني گرفتم
محمدابراهيم بعد از اخذ ديپلم از دبيرستان رودكي با توجه به اينكه در رشته مهندسي دانشگاه تهران قبول شده بود به دليل علاقه اي كه به دريا داشت , نيروي دريايي را برگزيد و به جهت طي دوره هاي ناوبري و فرماندهي كشتي به آلمان اعزام شد و در آنجا در بين دانشجويان 70 كشور جهان رتبه اول را به خود اختصاص داد
صحبت كردن از عمليات « مرواريد » بدون نام بردن از ناوچه پيكان و رشادت پرسنل غيور و جان بركف آن بي معناست چرا كه در اين عمليات استثنايي ناوچه پيكان به تنهايي توانست نيروي دريايي عراق را از بين ببرد و طومار حيات اين نيرو را درهم بپيچد