روزنامه جمهوري اسلامي 03/09/1384 صفحه جبهه و جنگ

در سايه غربت
معجزه آيه الكرسي

* اينجا بايد ربنا بخوانيم
موذن جبهه
در سايه غربت
معجزه آيه الكرسي


در اردوگاه شماره 11 تكريت كه اسراي مفقود در آنجا نگهداري مي شدند و به صورت مخفي اداره مي شد , بچه هاي زيادي بودند كه هر كدام به طرز دلخراشي شهيد شدند اين بود كه ما بعد از گذشت دو سال از اسارت , تصميم گرفتيم كه اسامي آنان را جمع آوري كرده و حتي نام قاتلين و طرز شهادت آنها را نيز ثبت كنيم تا در موقع مناسب به همراه بچه هايي كه احيانا خيال فرار داشتند و يا حدس اينكه ممكن است روزي روزگاري (خداي نكرده ) سر وكله صليب سرخ و يا سازمان بين الملل پيدا شود و يا بچه هايي مخصوصا مجروحين از ما زودتر به ايران برگردند , به ايران بفرستيم تا از وضع و روزگار ما اطلاع پيدا كنند , اين بود كه شروع به جمع آوري نموديم و با پرسش از اسراي آسايشگاهها و بندهاي ديگر اردوگاه تقريبا 27 اسم و همچنين نام خانوادگي آنها , نام پدر , محل تولد , سن در موقع شهادت , نام اردوگاه , اسامي قاتلين , طرز به شهادت رسيدن , وسايل به كار گرفته شده در شهيد كردن آنها , محل شهادت و تاريخ شهادت را در اين ليست آورديم و در كاغذهاي زرورق سيگار آنها را به طور مخفيانه ثبت كرديم كه معمولا شبها زير پتو و پشت ديوارها اين كار را انجام مي داديم , لازم بذكر مي باشد كه بعضي از اسامي ثبت شده در ليست بدلايل ديگر به غير از كينه مستقيم دشمن شهيد شده بودند. مثلا بعضي ها در اثر اسهال خوني و عدم رسيدگي به شهادت رسيده بودند و يا بعضي ها از ترس و تهديد سكته كرده بودند , به هرحال ليست فوق تهيه شده بود و آماده تكثير بود.
ليست تهيه شده بنا بود در دو نسخه ديگر تهيه شود يكي براي ارسال به ايران و ديگري نيز براي وقتي كه احيانا مقام مسئولي به اردوگاه مي آمد كه تا آخر اسارت به غير از روزي كه مي خواستيم به ايران بياييم از اين آقايان خبري نشد.
به هرحال نسخه مادر ليست مذكور را كه قبلا تهيه كرده بوديم و آن را به اندازه يك كپسول پني سيلين پيچيده و بسته بندي كرده و دوخته بوديم مدت زيادي در فاصله دو جدار كيسه انفرادي نگه داشته بوديم برون آوردم و در خلوت شب به حالت درازكش پشت ديوار و در پناه پتو شروع به تكثير يك نسخه ديگر آن روي كاغذ زرورق نمودم اما با توجه به جو آسايشگاه و تردد هرازگاه بچه ها و نيز وجود افراد خبرچين , متاسفانه براي تكه اي نان چه كارهايي كه نمي كردند , نتوانستم ليست را تا آخر بنويسم مسئله به شب بعد موكول شد اما از شانس بد , فرداي همان روز كه براي آمار به حياط رفتيم يكباره گروهبان عراقي كه به علي ابليس مشهور شده بود و در به شهادت رسيدن بچه ها مخصوصا شهيد علي اكبر قاسمي نيز نقش داشت , گفت امروز آسايشگاهها بايد تفتيش شود و فقط پتوها را براي تكاندن خاك و غبار آنها به بيرون بياوريد , شايد اين هم كار خدا بود كه ما فرصت 10 دقيقه اي پيدا كنيم و به داخل آسايشگاه برويم , با استرس و دلهره به سراغ كيسه انفرادي ام رفتم و در حالي كه بچه ها مشغول بيرون بردن پتوها بودند ليست شهدا را كه به صورت موقتي جاسازي كرده بودم برداشتم و در فكر اين بودم كه خدايا حالا اين ليست كه بصورت دوتا صفحه بود و آنها را بسته بندي نكرده بودم كجا پنهان كنم از اين گذشته عراقيها به كمك عوامل خودشان تمام جاها را حتي زير لباسها را بازرسي مي كردند به هر حال در آن فرصت كوتاه , گيج و مبهوت بودم كه به ياد قسمت دستشويي در گوشه آسايشگاه افتادم سراسيمه به آنجا رفتم هر دو صفحه را در فاصله زيركاسه دستشويي و پايه آن قرار دادم اما چه قراردادني , كاغذ مذكور چون زرورق سيگار بود در زير كاسه دستشويي مي درخشيد اما مجال سر وسامان دادن به آن را با توجه به نعره نگهبان كه بچه ها را به بيرون آسايشگاه هدايت مي كرد نداشتم , كار بيرون آوردن پتوها تمام شد و ما در صف پنج تايي نشستيم اما من چه حال و هوايي داشتم فقط خدا مي داند , صداي تپش قلبم را خودم مي شنيدم و دست و پاهايم سست شده بود و دلهره عجيبي سراپايم را فراگرفته بود , صحنه هاي شهادت بچه هايي كه در ليست به همراه نام قاتلين و طرز شهادت رسيدن آنها درذهنم تداعي مي كرد خوب طبيعتا چون چندسالي از معركه جبهه و جنگ و شهادت دور مانده بوديم , كمي ترسيده بودم با خود مي گفتم : خدايا اگر ليست را پيدا كنند چه مي شود در اين فكر بودم كه يكباره قرائت آيه الكرسي به ذهنم خطور كرد و با نذر و نياز به درگاه خداوند متضرعانه شروع به خواندن كردم و تنها به خدا اميد بستم باوركردني نيست كه بگويم در جلوي چشمان نگران و مبهوتم كه از محوطه حياط به درون آسايشگاه مي نگريستم و هر لحظه منتظر اتفاق ناگواري بودم , گروهبان عراقي يعني همان علي ابليس تمام جاي آسايشگاه را تفتيش كرد و حتي قسمت دستشويي و نيز زير كاسه آن را بازبيني نمود ولي متوجه وجود صفحه هاي نقره اي رنگ زرورقها كه ليستي از اسراي قهرمان شهيدشده در اردوگاه 11 بود نشد , آنجا بود كه بارديگر به معجزه آيه الكرسي پي بردم و خداي بزرگ را شكر و سپاس گفتم .
برادر آزاده ـ حميد تاجدوزيان

اينجا بايد ربنا بخوانيم




پاي صحبت و خاطرات سردار محمد ماراني ; فرمانده تيپ يكم سيدالشهدا(ع ) ـ بم
اشاره : هنگاميكه عزم ميادين دفاع مقدس را نمود نوجوان 17 ساله بسيجي بود كه در هنرستان كشاورزي جيرفت تحصيل مي كرد با شروع جنگ تحميلي تنها دغدغه او دفاع از اسلام و ميهن اسلامي بود. لذا درس و خانواده را رها كرد و راهي جبهه ها شد.
از پيك گرداني شروع كرد و تا فرماندهي گردان پيش رفت و امروز فرمانده تيپ يكم سيدالشهدا بم مي باشد. او اولين فرمانده گرداني بود كه از لشكر 41 ثارالله براي گذراندن دوره دافوس اعزام شد . سردار محمد ماراني امروز از افتخارات دوران دفاع مقدس استان كرمان مي باشد. وي در گفتگو با خبرنگار ما گوشه اي هر چند ناچيز از خاطرات آن دوران را نقل نموده است كه با هم مرور مي كنيم .
عزيزتر از علي اكبر كه نيستي !
پيش از من دو تا از برادرهايم به جبهه رفته بودند من هم خيلي دلم مي خواست به جبهه بروم . فكر مي كردم شايد چون دو تا از برادرانم در جبهه هستند پدرم به من اجازه نمي دهد به جبهه بروم . با اين وجود بخاطر علاقه و عشقي كه در سر داشتم و دلم مي خواست از اسلام و ميهن اسلامي دفاع كنم نزد پدرم كه يك كشاورز روستايي و بي سواد بود رفتم . به او گفتم : بابا جنگ شده ما بايد از اسلام دفاع كنيم اجازه مي دهي من نيز به جبهه بروم
پدرم در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت : چرا اجازه ندهم مگر شما از علي اكبر امام حسين عزيزتري !
و به اين ترتيب سال 60 توفيق حضور در جبهه را پيدا كردم . البته پيش از اعزام در پادگان قدس و پادگان 05 آموزشهاي سختي را ديدم .
شهر ارواح
وقتي با قطار به اهواز رسيديم با اينكه ايستگاه قطار در مركز شهر بود ولي شهر بسيار خلوت بود , بحدي كه در آن دل شب از خلوتي شهر كه مثل شهر ارواح بود وحشت مي كرديم . مسيرها ناامن بود. پس از پيدا شدن ما را به مدرسه شهيد رجائي بردند و پس از دو روز به جبهه كرخه نور رفتيم .
اينجا بايد ربنا بخوانيم
عمليات دفاع مقدس , اول كربلاي 5 و سپس والفجر 8 بود . در كربلاي 5 سخت ترين شرايط و بيشترين آتش را داشتيم . منطقه حساس بود و در عين حال بهترين منطقه براي پدافند دشمن اگر دشمن منطقه را از دست ميداد شرق بصره را از دست داده بود و بچه هاي ما به دروازه هاي بصره مي رسيدند. عراقيها بشدت مقاومت مي كردند و همه يگانهاي خود را در اين عمليات بكار گرفتند. شدت آتش دشمن بحدي بود كه گلوله هايي را كه بزمين مي خوردند با چشم خود مي ديديم . آنجا بود كه حاج قاسم (سردار سليماني ) گفت : « اينجا بايد ربنا بخوانيم . »

افتخار بچه هاي كرمان
در عمليات كربلاي 5 بچه هاي لشكر 41 ثارالله در دو , سه مرحله وارد عمليات شدند. گرفتن كانال ماهي افتخار بچه هاي كرمان بود. شب عمليات من معاون حاج يونس زنگي آبادي فرمانده تيپ بودم . قرار شد با گردان شهيد طياري حركت كنيم . سوار قايق شديم رفتيم به دژ عراقيها وقتي به سيم خاردارها رسيديم عراقيها بشدت مسير حركت قايقها را زير آتش گرفته بودند بچه ها سيم هاي خاردار را چيدند ما به اول دژ رسيديم و بچه ها را به جلو هدايت كرديم تا حاج يونس بيايد . ساعت حدودا 2 نيمه شب بود كه بچه ها به كانال ماهي رسيدند. زمانيكه حاج قاسم با شهيد طياري تماس گرفت و پرسيد كجا هستيد و ايشان اعلام كرد من روي كانال ماهي گيري هستم حاج قاسم باورش نمي شد. وقتي حاج قاسم (سردار سليماني ) به قرارگاه اعلام كرده بود بچه هاي من به كانال ماهيگيري رسيده اند آقاي محسن رضايي و آقاي هاشمي رفسنجاني كه در قرار گاه بودند نيز باورشان نمي شد. شك داشتند لذا روي بيسيم ها آمدند و وقتي شنيدند خيلي خوشحال شدند آن لحظه براي بچه هاي لشكر 41 ثارالله كه فتح عظيمي را انجام داده بودند بهترين لحظه بود و در واقع بچه هاي لشكر ثارالله اولين يگاني بودند كه به عقبه هاي دشمن دسترسي پيدا كردند.
بدترين صحنه اي كه ديدم
در عمليات بيت المقدس يكي از بسيجيان مجروح شد. قسمتي از جمجمه سرش برداشته شده بود. زمانيكه نفس مي كشيد خونها از اين قسمت بيرون مي زد و دوباره با هر دم و باز دم برمي گشت . ديدن آن صحنه بسيار سخت بود. شرايط هم طوري بود كه نمي شد او را به عقب منتقل كنيم . در منطقه دوكوهه بوديم و فاصله ما با عراقيها خيلي كم بود و آنها ميخواستند محور را از ما بگيرند. بايد در تاريكي هوا مجروحين را جابجا مي كرديم لذا هيچ كاري براي او نمي توانستيم انجام دهيم . دو سه ساعت به همين وضعيت بود كه بالاخره شهيد شد. بنظرم بدترين صحنه اي كه در دفاع مقدس ديدم همين بود.
عكس حضرت امام
يك بار كه براي تبليغ به جيرفت آمده بودم هنگام بازگشت يك نوجوان بسيار نحيف و لاغر بنام دانشي خيلي اصرار و گريه كرد كه او را با خود به جبهه ببريم هر چه به او گفتم فعلا برايش زود است و بايد سنگر را حفظ كند , زير بار نمي رفت بالاخره با مقاومت من , عكسي از حضرت امام (ره ) از جيب خود درآورد و به من داد و گفت حالا كه مرا نمي بري اين عكس را با خود ببر و هر وقت آنرا نگاه كردي مرا هم دعا كن . بعد از 8 ـ7 ماه او به جبهه آمد و نهايتا هم به شهادت رسيد و من هنوز آن عكس امام را از آن شهيد به يادگار دارم .
ارادت او و خجالت من
در كربلاي 5 يك بسيجي كم سن و سالي بنام علي يوسفي بود كه درك و شعور بالايي داشت . هميشه سعي مي كرد 15 ـ10 متر جلوتر از من حركت كند. هر وقت به من مي رسيد بين من و عراقيها مي ايستاد. مي گفتم چرا اينكار را ميكني
ميگفت : خدايي حيف است شما شهيد شوي !
او خود را بين من و عراقيها حائل مي كرد و من خيلي خجالت مي كشيدم . او براي ما الگويي از ارادت و اخلاص بود . در كربلاي 5 به شهادت رسيد جنازه اش همانجاماند و در تفحص هاي بعدي جنازه اش را با تعداد ديگري از شهدا آوردند.
او بجاي من رفت
در مرحله اول عمليات كربلاي 5 شب اول روي كانال ماهي گيري بودم بيسيم چي را در سنگر گذاشته و چون هنگام اذان مغرب بود رفتم كه جاي مناسبي براي نماز پيدا كنم . همه جا گل آلود و خيس بود شرايط مناسبي نبود تصميم گرفتم برگردم و تيمم كرده و در سنگر نماز بخوانم . آمدم كنار سنگر ديدم يكنفر كنار بيسيم چي در سنگر نشسته است . دلم نيامد او را بلند كرده و به سنگر خودش بفرستم . همانطور كه كنار سنگر ايستاده بودم گلوله خمپاره اي آمد و دقيقا داخل سنگر و روي سينه آن بنده خدا كه جاي من نشسته بود اصابت كرد . انفجار گلوله 5 ـ4 متر مرا به عقب پرت كرد و تعدادي تركش تير به من خورد. آن بنده خدا تكه تكه شده بود و خونهايش روي من ريخته بود. دستم غرق در خون بود فكر كردم قطع شده است نگران شدم ولي باز به خود گفتم من كه دارم شهيد مي شوم چرا نگران دست قطع شده باشم . چند لحظه انتظار كشيدم ديدم شهيد شدني نيستم و دستم هم قطع نشده است لذا از جا بلند شدم .
لحظات شيرين
در عمليات بيت المقدس و مرحله سوم عمليات در يك خاكريز مستقر بوديم قرار بود شب روي دژ عراقيها عمل كنيم تا براي مرحله نهايي عمليات هماهنگي ايجاد شود. صبح ديديم از طرف عراقيها تانك و نفربر و هلي كوپترها شروع به پيشروي و ريختن آتش شديد نمودند از مقابل هم هلي كوپترهاي خودمان آمدند. ما شروع به خواندن آيت الكرسي و « وجعلنا » نموديم كه هلي كوپترهاي ما را نزنند اما خلبانان ما با زيركي از ميان گرد و خاك ها بلند شدند و موشكهايشان را به سمت هلي كوپتر و تانك و نفربر عراقيها شليك كردند. آن لحظه بهترين لحظه براي بچه ها بود. با صلوات و تكبير روي خاكريزها ريختند. صحنه جالبي بود و شيرينتر از آن لحظه اي بود كه راديو اعلام كرد : « شنوندگان عزيز توجه فرمائيد , خرمشهر شهر خون آزاد شد. » بچه ها در اين لحظات سر از پا نمي شناختند و از خوشحالي هر چه تير داشتند به سمت عراقيها شليك كردند كسي حريف نمي شد كه بچه ها را آرام كند. زمانيكه به كنار جاده خرمشهر آمديم ديديم كه ماشينها و كمپرسي ها پر از اسراي عراقي است .
شريك جهاد
بنده در سال 63 ازدواج كردم و همان ابتدا به همسرم گفتم من مي روم شايد برنگردم . ايشان پذيرفتند و هيچگاه مانع جبهه رفتن من نمي شدند وقتي هم كه خدا فرزندي به ما عطا فرمود بعد از 10 روز فهميدم . هنگامي كه به مرخصي مي آمدم بيشتر به خانواده شهدا سركشي و يا براي تبليغ به اطراف مي رفتم با زهم خانواده گله اي نداشتند. فكر مي كنم همسرم نعمتي است كه خدا به من ارزاني داشته و مطمئنا او هم در جهاد ما شريك است اگر محبتهاي او نبود اين توفيق نصيب من نمي شد و اگر همراهي و همدلي و گذشت خانواده ها نبود رزمنده ها نمي توانستند موفق باشند. ما مديون خانواده ها هستيم .
مرا با تير بزنيد
شب وداع عمليات كربلاي 5 بود بچه ها نشسته بودند و كالك عمليات روي ديوار نصب شد , حاج قاسم (سردار سليماني ) رئيس جلسه بود. همه فرمانده گردانها ماموريت خود را تشريح كردند. آقاي صدفي مداحي كرد. حال و هواي معنوي خاصي پيدا شده بود چراغ ها را خاموش كردند. بچه ها از هم حلاليت مي طلبيدند. ناگهان شهيد محمد مشايخي بلند شد و گفت : چراغها را روشن كنيد ميخواهم صحبت كنم ميخواهم چهره مرا ببينيد و حرفهاي مرا بشنويد. سكوت مطلق حاكم شد. او گفت : من از كوچه اي آمده ام كه در آن كوچه 15 ـ10 فرزند شهيد زندگي ميكنند وقتي مي آمدم گفتند راه كربلا كي باز مي شود
من گفتم : تا راه كربلا باز نشود برنمي گردم . سپس خطاب به بچه هاي رزمنده گفت : ممكن است در شرايط سخت قرار بگيرم خسته شوم و يا احساس ترس داشته باشم اگر خواستم برگردم مرا با تير بزنيد. هيجان عحيبي در بچه ها ايجاد شده بود او به بچه هاي شهدا قول داده بود يا راه كربلا را باز كند يا شهيد شود و انصافا همانطور كه مي خواست شد. محمد مشايخي در كربلاي 5 روي دژ نرسيده به كانال ماهي مردانه به شهادت رسيد و اگر نتوانست ببيند كه راه كربلا باز شده , جنازه اش پيام خود را به شهرستان برد. يادش گرامي باد.
كرمان ـ همتي

موذن جبهه


به استقبال چهارمين كنگره سرداران و 600 شهيد شهرستان سيرجان آذرماه 84 ـ هفته بسيج
شهيد برزخ , موذن جبهه
از كارهاي با ارزش اين شهيد بزرگوار اين بود كه ايشان موذن خط بودند و هميشه اوقات شرعي اذان فرامي رسيد شهيد بيرون از سنگر قرار ميگرفتند و اذان مي گفتند و ديگران را مهياي نماز مي نمودند و جهت اقامه برپايي نماز خبر مي دادند. خود ايشان هم از اقامه كنندگان نماز اول وقت در خط و در سنگر بودند. نمازهاي جماعت , با شور فراوان برگزار مي شد.
راوي : عباس ايرانمنش همرزم سردار شهيد داداله برزخ
بيت المال
زماني كه بچه ها چادرها را جمع مي كردند و همه وسايل را بارزده بودند چند تاميله چادر كه فرسوده و كج و كوله شده بودند آنها را گوشه اي ريخته بودند. شهيد ملكي آبادي تمام قسمتهاي جايگاه را كنترل و بررسي نمود. يك مرتبه چشمش به آن پنج ميله افتاد كه ظاهرا هم بكار نمي آمدند. با حالت ناراحتي به يكي دو نفر خطاب كرد كه چرا ميله ها را جمع نكرديد آنها پاسخ دادند كه اين ميله ها ديگر كهنه شده و به درد نمي خورد. اما شهيد با حالتي ناراحت جلو رفت و خبر داد و آنها را جمع كرد و به دست يك نفر داد كه آنها را بالاي ماشين بگذارند. سپس گفت : اگر قرار باشد كه ماهر كجا اينقدر وسيله جا بگذاريم نهايتا در كل لشكر , دنيايي از وسايل بيت المال جا خواهد ماند.
راوي : تاجيك همرزم سردار شهيد حسن ملكي آبادي فرمانده گردان 416 عاشورا
شستن لباسهاي غرق در گل رزمندگان
قبل از عمليات كربلاي 5 بچه هاي رزمنده از شب تا صبح در مانور بودند , بدليل آنكه در شب عمليات تمام زمينها گلي بود با لباسهايي پر از گل به سنگر بازگشتند كه استراحت كنند , بچه ها لباس ها را بيرون آورده و چون خسته بودند به خواب رفتند. نيمه هاي شب , شهيد علي يار شول لباسهاي اين برادران را برداشته و شسته بود همچنين پوتينهاي آنها را تميز كرده بود. صبح , هنگام نماز كه بچه ها جهت اقامه نماز بيدار شدند ديدند كه تمام لباسها شسته و آويزان شده است .
از يكديگر پرس و جو كردند كه چه كسي چنيين كاري انجام داده است تا اينكه به اين نتيجه رسيدند كه غير از شهيد عليار شول كسي ديگر نمي تواند آن كار را انجام داده باشد. بعد از تشكر فراوان به او گفته بودند چرا متحمل چنين زحمتي شدي در حاليكه تو خود نيز خسته بودي . شهيد در پاسخ گفته بود كه در واقع من وظيفه او را انجام دادم كه شما بهتر بتوانيد به كارهايتان و به وظيفه اي كه به شما محول شده برسيد.
راوي : محمد رضاشول همرزم شهيد عليار شول ـ فرمانده دلاور گردان 416 عاشورا